تبلیغات
پایگاه علمی سینوس

اسلایدر


 
برای تعجیل در فرج امام عصر (عج) یک صلوات با "وعجّل فرجهم" از ته دل بفرست

خرم خاتون و سلطان سلیمان عثمانی-جنگ عثمانی با صفویان

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 05:44 ب.ظ - چهارشنبه 16 اسفند 1391

سلطان سلیمان یکم دهمین پادشاه عثمانی از نظر من پادشاه منفوری است؟چرا؟!حس وطن پرستی می گوید:این سلطان سلیمان یکم که فیلمی هم در مورد زندگی او و سوگلی اش خرم خاتون یکی از زنان حرمسرا در کشور ترکیه ساخته شده و چهره ای غیرواقعی و دروغین از او نمایش داده شده همانی است که بارها به ایران در دوره صفویان و زمان شاه طهماسب در نبردی نابرابر حمله کرد. تاریخ دروغ نمی گوید بیائید زندگینامه اش را با هم مطالعه کنیم.سلیمان عثمانی هم پادشاهی جاه طلب بود مانند سایر پادشاهان جنگید و خون ریخت و غارت کرد.

سلطان سلیمان اول یا قانونی دهمین پادشاه عثمانی از سن 26 سالگی تا هنگام مرگ بر عثمانی حکم می راند.او طولانی ترین سلطنت را در میان خاندان عثمانی داراست.او را در غرب با نام سلیمان باشکوه و در شرق با نام  قانونی می شناسند.از این جهت به قانونی مشهور شد که سیستم قضایی عثمانی را به کلی بازسازی کرد.او به دلیل فتوحاتی که داشت در اروپای قرن 16 به عنوان سلطانی مقتدر مشهور شد.سلیمان، شخصاً ارتش عثمانی را برای فتح استحکامات دنیای مسیحیت در بلگراد، رودس، و اکثر مجارستان رهبری کرد اما در محاصره وین  در سال 1529 ناکام ماند. او قسمتهای بزرگی از شمال آفریقا که از غرب تا سر حدات الجزایر می‌رسید و همچنین قسمت اعظم خاورمیانه را طی جنگهایش با ایرانیان به تصرف امپراتوری عثمانی در آورد. تحت رهبری او، ناوگان دریایی امپراتوری عثمانی بر دریاهای اطراف، از مدیترانه گرفته تا دریای سرخ و خلیج فارس، تسلط یافت. سلیمان شاعر و زرگری برجسته به شمار می‌آمد، او همواره حامی و پشتیبان فرهنگ و هنر نیز بود و عصر طلایی هنر، ادبیات، و معماری امپراتوری عثمانی را خود شخصاً سرپرستی می‌کرد. سلیمان به پنج زبان ترکی عثمانی، ترکی جغتایی، عربی، فارسی، و روسی سخن می‌گفت.

اما سلیمان عاشق شد عاشق یک کنیز روسی -سلیمان با زیر پا گذاشتن سنت‌ها و رسوم سلاطین پیشین، با کنیزی از حرم‌سرا به نام روکسلانا یا الکساندرا (بعداً خرم سلطان نام گرفت) ازدواج کرد. دسیسه‌چینی‌های خرم سلطان در مقام ملکهٔ دربار و نفوذ و سلطه‌ای که بر سلیمان داشت، آوازهٔ او را در جهان پیچاند. پسرشان، سلیم دوم، پس از مرگ سلیمان در سال 1566 و پس از 46 سال حکومت پدر، به جای او بر تخت سلطنت نشست.


 خرم سلطان کیست؟ (خرم با تشدید حرف "ر" به معنای شاد و خندان و کسی که شاد می کند)

سلیمان شیفته و شیدای دختری از حرمسرا به نام  الکساندرا شده بود که  اصالت روتنیایی داشت.سلیمان نام اورا " خرم" گذاشت. خرم دختر یک کشیش ارتودوکس بود که توسط تاتارهای کریمه به اسارت گرفته شد و در قسطنطنیه به عنوان برده فروخته شد. او به‌سرعت مدارج ترقی در دربار را پیمود و به سوگلی سلطان تبدیل شد. سلیمان با زیر پا گذاشتن سنتی 200ساله، کنیزی از حرمسرا را به عنوان  همسر رسمی و قانونی خود اختیار کرد که این امر تعجب همگان را برانگیخت زیرا پس از آنکه تیمور، بایزید یکم را شکست داد و زنش را به اسارت گرفت، سلاطین عثمانی از ازدواج نکاحی خودداری می‌کردند. همچنین سلیمان به خرم اجازه داد که تا پایان عمرش در کاخ توپکایی اقامت کند که این نیز بر خلاف سنت‌های پیشین بود زیرا رسم بر آن بود به محض آنکه ولیعهد از خردسالی در می‌آمد، او را به همراه مادرش به یکی از استان‌های دور می‌فرستاند تا فرمانداری کند و تجربه بیندوزد و آن زن دیگر به کاخ سلطان باز نمی‌گشت مگر آنکه پسرش به سلطنت می‌رسید.

سلیمان با تخلص «محبی» شعر زیر را برای خرم سلطان سرود:

سریر محراب تنهایی من، ثروت من، عشق من، مهتاب من
صمیمی‌ترین یار من، محرم اسرار من، وجود من، سلطان من، تنها و یگانه عشق من
زیباترینِ زیبارویان
بهار من، خرم من، روشنایی روز من، دلبر من، برگ خندان من
نهال من، شیرینی من، رُز من، تنها کسی که مرا در این جهان نمی‌آزارد
قسطنطنیهٔ من، قرامان من، آناتولی من
بدخشان من، بغداد و خراسان من
زن زیباگیسوی من، عشق ابروکمان من، چشمان شرارت‌بار عشق من
همواره ستایشت خواهم کرد
من دلباختهٔ توام، چشمان محبی پر از اشک شوق است

فرزندان سلطان سلیمان یکم

شاهزاده محمود - شاهزاده مصطفی - شاهزاده محمد - مهرماه سلطان - سلیم دوم - شاهزاده بایزید - شاهزاده جهانگیر

 شاهزاده مصطفی (1553-1515میلادی)پسر سلطان سلیمان یکم و ماهی دوران بود .خرم سلطان سوگلی دربار سعی داشت فرزندش سلیم دوم را پس از پدر به سلطنت برساند.خیال باطلاو به همین منظور با کمک رستم پاشا وزیر مقتدر دربار عثمانی موجبات قتل شاهزاده مصطفی و پسر شیرخوارش را فراهم کرد.مصطفی را با تهمت به همدستی با ایرانیان علیه عثمانی متهم کردند و او را کشتند.مصطفی بعد از مرگ برادرش شاهزاده محمود ، بزرگترین فرزند سلطان سلیمان به شمار می‌رفت. نخستین پسر سلیمان از خرم سلطان شاهزاده محمد (1543–1521 میلادی) بود که او نیز به علت بیماری درگذشته بود. مصطفی در سن سی و هشت سالگی مقام فرماندهی ناحیهٔ آماسیه را برعهده داشت و مورد علاقهٔ خاص‌ سپاهیان و مورد حسادت شاهزادگان دیگر بود اما در اثر نفوذ و بدگوئی خرم سلطان از چشم پدر افتاده‌ بود. صدراعظم رستم پاشا به سلیمان طوری وانمود کرد که مصطفی قصد غصب قدرت او را دارد و توانست فرمان قتل او را از سلیمان بگیرد. چند روز بعد از کشته شدن مصطفی، پسر دیگر سلطان سلیمان به نام  شاهزاده جهانگیر (1553–1531 میلادی)، بر اثر علاقه شدید به مصطفی درگذشت و پسر مصطفی بنام محمد نیز برای آنکه بعدها به خونخواهی پدر برنخیزد مسموم شد و به قتل رسید. بعد از مرگ جهانگیر تنها دو پسر از سلیمان به نام‌های شاهزاده بایزید و سلیم دوم باقی ماندند. ناخشنودی از سلطنت سلیمان قانونی، با کشته شدن شاهزاده مصطفی گسترش بیشتری یافت. پس از کشته شدن مصطفی برادرش بایزید از سرکوبی کسانی که به نام مصطفی دست به شورش زده بودند کوتاهی کرد و به همین علت چنین شایع شد که این شورش را خود بایزید ترتیب داده است و از اعتماد سلیمان نسبت به او کاسته شد.

رویاها و جنگهای سلیمان یکم عثمانی

 برخی از مورخین ادعا می‌کنند که سلیمان در جوانی علاقه فراوانی به   اسکندر کبیر داشته‌است. او تحت تأثیر رویای اسکندر مبنی بر تشکیل حکومتی جهانی از شرق گرفته تا غرب، قرار داشت و این رؤیا در لشکرکشی‌های او به آسیا، آفریقا و اروپا بی‌تأثیر نبود.خیال باطلگاوچران

سلیمان یکم به جنگ با اروپائیان رفت- کشت و غارت کرد و پیروز شد.سلیمان با مقهور کردن رقبای اصلی اروپایی‌اش، جایگاه امپراتوری عثمانی را به عنوان بازیگری کلیدی در عرصهٔ سیاسی اروپا تثبیت کرد.او ادعا میکرد به جنگ کافران می رود و زمین را از وجود کافران پاک می کند اما باید از سلیمان پرسید:ای سلیمان جنگ با ایرانیان آنهم حکومت صفویه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!ایرانیان که مسلمان بودند و مذهب شیعه مذهب رسمی ایشان بود.


جنگهای سلطان سلیمان قانونی با صفویان

شاه طهماسب صفوی مانند پدرش  "ترکان آناتولی" را بر علیه دولت عثمانی تحریک می کرد.قیام اسکندر چلبی در سال 1529 در نتیجهٔ همین تحریک‌ها روی داد. شاه طهماسب روابط دوستانه‌ای را با کارل پنجم، دشمن سلیمان در پیش گرفته بود. والی بدلیس نیز از اطاعت سلیمان دست برداشته و در پناه طهماسب قرار گرفته بود. همچنین صفویان تلاش می‌کردند تا در مرکز و جنوب عراق—سرزمینی که روزگاری قلب خلافت عباسیان به شمار می‌آمد—مذهب تشیع را جایگزین مذهب تسنن کنند. کشتن روحانیون و محققینی که از پذیرش مذهب جدید سر بار می‌زدند و تخریب مقبره‌ها و اماکن متبرکهٔ اهل سنت از جمله اقداماتی بود که صفویان برای نیل به این هدف انجام می‌دادند. سلیمان به عنوان رهبر مسلمانان اهل سنت نمی‌توانست تنها نظاره‌گر این قضایا باشد. والی بغداد نیز که دست‌نشانده طهماسب  صفوی بود با دولت عثمانی به توافق رسید. علاوه بر همهٔ این مسائل، انگیزه‌ها و منافع اقتصادی نیز دخیل بود.

در سال 1533 وقوع جنگ اجنتاب‌ناپذیر به نظر می‌رسید. سلیمان  به وزیر اعظمش، ابراهیم پاشا مأموریت داد تا به‌سرعت سپاهی جمع‌آوری کند و به سوی کردستان حرکت کند. سلیمان خود در قسطنطنیه ماند تا سپاهی بزرگ‌تر را سازماندهی کند و در اسرع وقت به یاری ابراهیم بشتابد. ابراهیم مناطق بین ارزروم و دریاچهٔ وان و همچنین آذربایجان را اشغال کرد. سلیمان در پی آن بود تا با شکست دادن صفویان برتری خویش را ثابت کند در نتیجه به مناطق مرکزی ایران یورش برد و تا سلطانیه پیش آمد. اما شاه طهماسب قصد جنگیدن نداشت و سعی می‌کرد با از دست دادن زمین، از درگیر شدن در جنگی سهمگین خودداری کند. سلیمان که از تبعات تعقیب کردن ایرانیان در زمستان سرد بیمناک بود، تغییر نظر داد و تصمیم گرفت تا بر روی عراق که آب‌وهوای مساعدتری داشت تمرکز کند. سلیمان با گذر از کوه‌های زاگرس در زمستان همان سال بغداد و سایر نواحی عراق را بدون مواجهه با هیچ‌گونه مقاومتی فتح کرد. در نتیجه سرزمین‌های پیشین خلافت اسلامی به تصرف عثمانی درآمد و سیادت سلیمان بر جهان اسلام تثبیت شد. در ادامه آذربایجان چندین مرتبه بین دو دولت دست به دست شد اما طهماسب همچنان از رویارویی مستقیم با سلیمان خودداری می‌کرد. سلیمان به صفویان اجازه داد تا آذربایجان را دوباره تصرف کنند اما پیش از بازگشت به کشورش وضعیت استان ارزروم را سر و سامان داد و در مناطقی که روزگاری در اختیار ترکمانان و کردها قرار داشت، حاکمیت مستقیم دولت عثمانی را اعمال کرد. در نتیجه لشکرکشی عظیم سلیمان به شرق با پیروزی قطعی بر صفویان همراه نشد. کردستان و اکثر عراق به تصرف دولت عثمانی درآمد اما صفویان شکست نخوردند. آذربایجان، جنوب قفقاز، و قسمت‌هایی از شرق عراق همچنان تحت کنترل دولت صفویه باقی ماند اما قدرت نظامی و وجههٔ مذهبی صفویه در آناتولی تضعیف گردید.

فرمانروایان گیلان و قزوین که ابریشمی که از طریق تبریز به بورسا و آلپو می فرستادند منشأ ثروت شان بود و از نظر اقتصادی به عثمانیها وابسته بودند سلطنت سلطان سلیمان قانونی را به رسمیت شناختند.

پس از آنکه القاس میرزا، برادر شاه طهماسب، در سال 1547 به دولت عثمانی پناهنده شد، سلیمان امیدوار شد  تا با استفاده از تنش‌های خانوادگی، خطر مذهب تشیع را دفع کند و دست‌کم آذربایجان و قفقاز را تصرف کند؛ در نتیجه در سال 1548 به همراه القاس میرزا برای بار دوم به ایران یورش آورد. سلیمان بار دیگر آذربایجان را به‌آسانی اشغال کرد. شاه طهماسب در حین عقب‌نشینی سیاست سوراندن منابع و کور کردن چشمه‌ها و قنات‌ها را اتخاذ کرده بود و به محض آنکه ارتش عثمانی در فصل زمستان به آناتولی بازگشت برای بازپس‌گیری مناطق از دست‌رفته جلو کشید. القاس میرزا که دریافته بود سپاه عثمانی نمی‌تواند به‌سادگی بر رقیب چیرگی یابد، پا پس کشید. خستگی و یأسی که سلیمان را فرا گرفته بود، او را مجبور کرد تا به قسطنطنیه بازگردد حال آنکه پس از 2 سال نبرد جز چند قلعهٔ نظامی در گرجستان و قلعهٔ وان، چیز دیگری به دست نیاورده بود. قلعهٔ وان به‌خوبی مستحکم و سازماندهی شد تا برای دفع یورش‌های آتی صفویان به آناتولی مورد استفاده قرار گیرد. بدین ترتیب، خطری که از جانب صفویان احساس می‌شد کاهش یافت اما از بین نرفت.

سلیمان در سال 1554 سومین و آخرین نبردش علیه صفویان را آغاز کرد. دلیل این لشکرکشی، شروع مجدد یورش‌های صفویان به آناتولی بود. دسیسه‌چینی‌ها و توطئه‌های درباریان از جمله رستم پاشا و خرم سلطان علیه شاهزاده مصطفی که به مرگ او انجامید نیز در آغاز این نبرد بی‌تأثیر نبود. سلیمان این بار قصد داشت با ویران و تخریب نمودن قلمرو صفوی در قفقاز، سپاه در حال عقب‌نشینی شاه طهماسب را به دام بیندازد. گرچه عثمانی‌ها این فرصت را داشتند که سربازان زیادی را به اسارت بگیرند و اسرا را به همراه غنائم فراوان به قسطنطنیه بفرستند اما شاه طهماسب سرانجام به کوه‌های لرستان عقب نشست و سپاهش را از شکست و نابودی کامل نجات داد. سلیمان که از دست‌یابی به یک پیروزی قاطع ناامید شده بود، در سال 1555 در آماسیه پیمان صلحی را با شاه طهماسب منعقد کرد که به موجب آن جنگ‌های طولانی‌مدت مابین دو دولت برای مدتی خاتمه می‌یافت. طهماسب مرزهای میان دو کشور را به همان صورتی که در زمان انعقاد پیمان صلح بود و شامل آخرین فتوحات سلیمان نیز می‌شد پذیرفت و متعهد شد که از تبلیغات ناسالم و یورش به آناتولی دست بردارد. در عوض سلیمان نیز متعهد شد به زائران ایرانی اجازه دهد تا به شهرهای مقدس مکه و مدینه و نیز اماکن مقدس شیعیان در عراق سفر کنند. بالاگرفتن نارضایتی‌ها و شورشی که در سرزمین عثمانی در نتیجهٔ قتل شاهزاده مصطفی روی داده بود، از دیگر عواملی به حساب می‌آمد که سلیمان را به انعقاد صلح ترغیب کرد.


منبع: shiva101.persianblog.ir





دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی ,
 

سلطان صلاح الدین ایوبی

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 11:16 ب.ظ - سه شنبه 15 اسفند 1391



شاید در طول تاریخ بشری به سختی بتوان سردار و سلطانی نیرومند و پیروز مانند صلاح‏الدین ایوبی را با خصائل انسانی و عالمانه یافت، چرا كه در طول تاریخ دو خصیصه پیروزی و گذشت كمتر قرین هم بوده ‏اند.

سلطان صلاح الدین یوسف بن أیوب بن شادی بن مروان (۵۱۷ – ۵۷۲ خورشیدی) یکی از سرداران مسلمان جنگ‌های صلیبی بود. ایوبیان دودمانی ایرانی تبار بودند که از ۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م. در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند که پایتخت حکومت آنها "دمشق" و "قاهره" بود.
صلاح الدین در سال 532 هجری قمری برابر با 1137میلادی در قلعه تكریت دیده به جهان گشود.
صلاح الدین دوران كودكی و تحصیلات خود را در شهر دمشق به آرامی ادامه و تا زمانی كه وارد ارتش نشده بود همواره مباحث بی‏درد سر و جذاب علمی و دینی را بر میدان‏های تاخت و تاز و رزمی ترجیح می‏داد.
پدر صلاح الدین در آن زمان والی تكریت بود و از آنجایی که پدر و عموی صلاح الدین جزو كارگزاران حكومت نورالدین محمود زنگی بود، "اسدالدین شیركوه"، عموی صلاح الدین ایوبی، در سه حمله سپاه نورالدین به مصر مشاركت و در مواردی او را با خود به این نبردها برده بود. وی سرانجام با تشویق‏های عمویش (شیركوه) وارد ارتشی شد كه فرماندهی آن را نیز بر عهده داشت.
صلاح الدین به همراه ارتش شیركوه عازم فتح مصر كه در اختیار حكومت فاطمیان بود گردید و پس از كشمكش‏های بسیار بالاخره در سن 35 سالگی ( سال 1173 میلادی ) بر تخت سلطنت جلوس و بدین ترتیب سلسه ایوبیان را پایه گذاری كرد.
دوران حكومت سلطان صلاح الدین برای مصریان، ایامی طلایی و پرخیر و بركت بود، زیرا غیر از امنیت و آسایش، شكوفایی اقتصادی و رفاه را نیز به همراه آورده بود، به طوری كه علیرغم تحریم داد و ستد با حكومت صلاح الدین توسط پاپ، بازرگانان از كشورها و شهرهای مهم اروپایی مانند "پیزا" و "جنوا" فرآورده های مختلف از جمله محصولات نظامی و رزمی را برای فروش به آن شهر می آوردند.
از كارهای بسیار با ارزش صلاح الدین به كار گماردن افراد لایق و با تدبیر در پست‏های مهم مملكتی بود از جمله منصوب نمودن وزیری به نام "الفاضل" (اهل عسقلان) كه همواره نقشی ارزنده در امور ایوبیان به عهده داشت.
در زمان صلاح الدین به دلیل علاقه شخصی وی به علوم دینی، فقهی و عرفانی، مراكز علمی و فرهنگی از جمله دانشگاه "الازهر" رونق بسیاری یافتند و فنون و صنایع آزادانه گسترش یافتند.

محاسن اخلاقی سلطان صلاح الدین ایوبی
سلطان صلاح الدین علاوه بر عبادات و اعمال صالحه، به صفات حسنه حاکمان مؤمن و مصلح از قبیل، عدل، عفو، حلم، جود، سخاوت، مروت، شرافت، صبر و استقامت، شجاعت، فتوت، شهامت و علوّ همت آراسته بود. قاضی ابن شداد در این مورد می‏نویسد: «هفته ای دو بار روزهای دوشنبه و پنج شنبه ملاقات عمومی سلطان بود، در این دو روز، همه مردم اعم از فقهاء، قضات، علما، شاکیان کوچک و بزرگ، امیر و غریب، پیر و جوان، عام و خاص اجازه ملاقات و صحبت داشتند. شبانه روز یک بار پرونده‏ها را بررسی می کرد و پس از تحقیق و بررسی کامل، آنها را امضا می نمود. هرگز هیچ سائل و نیازمندی را دست خالی برنمی گرداند و با توجه به همه این مشاغل، همیشه به ذکر و تلاوت مشغول بود. اگر شخصی برای دادخواهی و شکایت پیش ایشان می آمد، شخصاً بلند می شد و سخنانش را گوش می داد و دادرسی می کرد. یک مرتبه شخصی از خود سلطان به سلطان شکایت کرد، سلطان در این مورد تحقیق کرد و معلوم شد ادعای مدعی حقیقتی ندارد، اما باز هم سلطان شاکی را ناراضی برنگرداند، بلکه به خلعت و جایزه او را نواخت».
سلطان صلاح الدین بی نهایت بردبار بود. ابن خلکان، مورخ مشهور، نوشته است: «از اشتباهات و تقصیرات خدمتکاران و دوستان، مسامحه و گذشت می کرد، گاهی صحبت هایی می شنید که باعث رنجش و آزارش می شد، اما طوری وانمود می کرد که انگار اصلاً هیچ موضوعی پیش نیامده است، در طرز رفتارش هیچ تغییری به وجود نمی آمد.
سلطان صلاح الدین مردی شریف النفس، نرم دل، دلسوز و خیرخواه مردم بود، ظلم را به طور کلی نسبت به هیچ کس تحمل نمی کرد، و تاب دیدن پریشانی مستمندان و مستضعفین را نداشت. قاضی ابن شداد نوشته است: «سلطان اگر یتیمی را می دید با وی صحبتهای محبت آمیز و مشفقانه می نمود و او را دلجویی می کرد و چیزی به وی می بخشید و اگر سرپرستی نداشت کفالت او را بر عهده خویش می گرفت؛ اگر با شخصی ضعیف مواجه می شد او را مورد احسان قرار می داد.»
نویسنده و محقق غربی "استیون رانسیمان" در کتاب ارزشمند تاریخ جنگهای صلیبی درباره او چنین اظهار نظر کرده است: «... سلطان از نظر ظاهر مردی بود لاغر اندام، چهره‏ای محزون و آرام داشت که هر آن، با لبخندی نور و صفا می‏گرفت. رفتارش همواره به هنجار بود. سادگی را می‏پسندید و از خودنمایی و درشتی متنفر بود. دل‏بسته صحرا بود، با این‏همه از مطالعه و خواندن غافل نمی‏نشست... »
همین نویسنده در خصوص رقیب و دشمن صلیبی سلطان، یعنی "ریچارد شیردل" (پادشاه انگلیسی) اینگونه
قضاوت کرده است: «... او فردی ناخلف , همسری بی‏وفا و پادشاهی بی‏کفایت بود, اما در میدان جنگ سربازی بود بسیار شجاع و نام‏آور... »
صلاح‏الدین که به القاب "ابوالمظفر" و "سیف‏ الدین" نیز مشهور بود، مردی متقی و روزگار خود را، در عین سلحشوری بسیار، به یاد خدا سپری می‏کرد و به شنیدن قرآن و احادیث پیامبر علاقه زیادی داشت. او شعائر مذهبی را بسیار محترم می‏شمرد و فردی بود منضبط.
وی فرمانروایی رئوف و مهربان و یاور مظلومان و انسانی سخاوتمند بود. در معاشرت رفتار نیكویی داشت و نكات ریز و درشت اخلاقی را به خوبی رعایت می‏كرد. در مجلس وی از كسی غیبت نمی‏شد. محبوبیت زیادی در میان مردم داشت و همه او را دوست داشتند. زبانش هرگز به سخنان ناروا آلوده نشد و گوشش جز قرآن و سخن نیكو چیزی نمی‏شنید. شجاع و دلیر و بلندهمت و صاحب عزمی فولادین بود.
از دیگر ویژگی‏های سلطان صلاح‏الدین رفتار منصفانه با شكست خورده‏ها بود، او همواره به عقاید پیروان دیگر مذاهب احترام می‏گذاشت.
شاید در طول تاریخ بشری به سختی بتوان سردار و سلطانی نیرومند و پیروز مانند صلاح‏الدین ایوبی را با خصائل انسانی و عالمانه یافت، چرا كه در طول تاریخ دو خصیصه پیروزی و گذشت كمتر قرین هم بوده‏اند.
وی به یكی از سرداران خود كه او را به عنوان والی روانه "حلب" می‏كرد چنین اندرز داد: «من تو را به خدای بزرگ كه منبع همه نعمتها است می‏سپارم. همیشه از اراده خداوند پیروی كن، چون همان راه صلح و آرامش است. مراقب باش كه هیچ وقت خون ناحق ریخته نشود، زیرا خون به ناحق ریخته شده هرگز باز نمی‏ایستد. بكوش تا همیشه دل زیردستان خود را به دست آوری. خردمندانه از منافع جامعه اسلامی دفاع كن. زنهار كه هیچ‏گاه احساسات بد نسبت به هیچكس نداشته باش».

وفات سلطان صلاح الدین
سلطان صلاح الدین ایوبی در روز چهارشنبه 4 مارس1193م. در سن 57 سالگی در شهر "دمشق" پس از ادای نماز صبح جان به جان‏آفرین تسلیم كرد.
سلطان صلاح الدین از دنیا رفت و اموال زیادی از خود برجای نگذاشت. هنگام مرگ طلا و نقره‏ای در خزانه خود باقی نگذاشت و تنها 47 درهم ناصری و یك دینار طلا داشت. خانه، املاك و مزرعه‏ای نداشت. در سال آخر عمرش تصمیم گرفته بود عازم سفر حج شود اما به علت تنگدستی و ضیق وقت موفق نشد. صلاح الدین در اوج قدرت و پیروزی زندگی را بدرود گفت.
قهرمان سلحشور و سلطان سرزمین پهناور ایوبی كه سه پایتخت داشت (قاهره، دمشق و حلب) در حالی از دنیا رفت كه در منتهای فقر و ناداری قرار داشت. با اینكه "سلطان السلاطین" نامیده می‏شد، اطرافیانش برای هزینه مراسم خاكسپاری وی ناچار شدند مبلغی را قرض كنند.
صلاح الدین از خود 17 فرزند پسر و یک فرزند دختر برجای گذاشت.
مورخان در عزای از دست دادن صلاح‏الدین گفته اند: به راستی پس از مرگ خلفای راشدین، دنیای اسلام چنین ضربتی نخورده بود.


تاریخ جهادها و مبارزات افتخارآفرین سلطان صلاح الدین ایوبی


اولین تهاجم مسیحیان به قلمرو صلاح الدین
پادشاه اورشلیم (بودئن چهارم) و دیگر فرماندهان صلیبی همواره چشم طمع از مصر و حوزه های فرماندهی صلاح الدین برنمی داشتند. لذا با شنیدن آوازه حكومت صلاح الدین به فكر پیش دستی در امور نظامی برآمدند و در تاریخ 27 ماه ژوئیه سال 1174 به سوی "بندر اسكندریه" حركت كردند، ولی با درایت و شجاعتی كه صلاح الدین از خود نشان داد، مجبور به عقب نشینی شدند.
صلاح‏الدین در پائیز سال 1176 میلادی پس از تصرف سوریه، برادرش "تورانشاه" را به حكومت آنجا گماشته و خود به مصر بازگشت. در همین ایام بود که سلطلان صلاح‏الدین تصمیم به ضرب سكه برای حكومت خود گرفت، كه این نکته حاكی از اوج قدرت او بود. ضرب سکه به نام سلطان صلاح الدین زمانی بود که از دره نیل تا دره فرات و از حدود سرزمین "نوبی" تا كوههای ارمنستان صغیر، به ویژه اورشلیم، تحت حكومت و فرمانروایی حاکم مقتدر، مؤمن و باصلابتی همچون سلطان صلاح‏الدین بود. اما قدرت روز افزون و وسعت ممالک و سرزمینها، هیچگاه مانع از ژرف‏اندیشی و رفتار انسانی سلطان صلاح‏الدین نشد، گذشت و تسامحی که صفحات زرین تاریخ لشکرکشی های سلطان صلاح الدین ایوبی، مخصوصا در فتح بیت المقدس، را مزین نموده است گواه بسیار صادقی است بر این ادعا. سلطان صلاح الدین با وجود همه این قدرت و شوکت، هیچگاه مرگ را فراموش نکرده و همواره به فکر آمادگی برای قیامت و ملاقات با رب العالمین بود.

شكست ارتش صلیبیون در حطین از سلطان صلاح الدین ایوبی



در سوم ژوییه سال 1187 میلادی سلطان صلاح الدین ایوبی، لشكر صلیبیون فلسطین را در دامنه تپه‏های حطین در نزدیكی دریاچه طبریه به سختی شكست داد.
در این جنگ فرماندهان بزرگ صلیبی از جمله "گی دولوزینپان"، پادشاه بیت المقدس، "كنت ریمون"، حاكم طرابلس، "ژراردو ریدوفوردپ"، استاد اعظم فرقه مخوف تامپل، و لشكر صلیبیون فلسطین به سختی از سلطان صلاح الدین ایوبی شكست خوردند.
سلطان صلاح الدین علیرغم فجایعی كه صلیبیون در دوران حكمرانی خود در فلسطین مرتكب شده بودند، نسبت به اسیران رأفت اسلامی به خرج داده و آنها را مجازات نكرد.
سلطان صلاح الدین پس از این پیروزی در20 سپتامبر سال 1187 میلادی شهر بیت المقدس را محاصره كرد. شهر مدت كوتاهی پس از محاصره تسلیم شد.
به این ترتیب، در روز 3 ژوییه سال 1187 میلادی سلطان صلاح الدین ایوبی لشكر صلیبیون فلسطین را در دامنه تپه‏های حطین در نزدیكی دریاچه طبریه درهم شكست و به تسلط نزدیك به یك قرن آنها در سرزمین فلسطین پایان داد.

تصرف اورشلیم به دست سلطان صلاح‏الدین
در روز 20 سپتامبر سال 1187 میلادی برابر با 16 رجب سال 583 هجری قمری، سلطان صلاح الدین در جلو دروازه‏های شهر اورشلیم ظاهر و به فرماندهان شهر پیشنهاد صلح داده و خواستار تسلیم آنان شد.
صلیبی‏ها در سال1099 میلادی مقارن با 492 هجری قمری، هنگامی كه شهر قدس را به تصاحب خود درآورده بودند، دهها هزار مسلمان و بعضا یهودیان و مسیحیان بومی را قتل عام کردند. "گود فری"، امیر سپاه صلیبی، در این خصوص برای پاپ، این طور نوشته است: «... اگر می‏خواهید بدانید با دشمنانی که در بیت‏المقدس به دست ما افتادند چه معامله‏ای شد همین قدر بدانید که کسان (سربازان) ما در رواق سلیمان و در معبد مقدس در دریایی از خون مسلمانان می‏تاختند و خون تا زانوی اسبان ما می رسید.»
اکنون که پیروزی نصیب سلطان صلاح‏الدین شده بود وی تصمیم نداشت دست به عملی مشابه بزند، ولی بالیان دوم (Balian II )، كه حكومت شهر اورشلیم را بر عهده داشت، پیغام صلح فرستاده شده او را نپذیرفته بود. اما از یک سو صلابت سلطان صلاح الدین، رعب و وحشت را بر جان حاکمان اورشلیم افکنده بود، و از سویی دیگر آوازه مهربانی او به گوششان رسیده بود، لذا در آخر از درِ سازش درآمدند و شهر را در روز دوم اكتبر سال 1187 میلادی تسلیم نیروهای سلطان صلاح‏الدین نمودند.
سلطان صلاح‏الدین نه مانند حاكمان قاهر و غالب و خون‏ریز وارد شهر اورشلیم شد و نه جایی را ویران و غارت كرد بلكه از رفتار پیامبران تبعیت نموده و گذشت و مهربانی را پیشه خود ساخت. وی با ساكنان شهر با ملایمت برخورد کرده و در ماندن و یا رفتن از آنجا مخیّرشان گذاشت. آنهایی که تصمیم به ماندن گرفتند به احدی اجازه تعدی به آنها نداد و آنهایی که قصد مهاجرت داشتند توشه و امکانات دریافت کردند و رفتند.
هنگامی كه تنی چند از متعصبین مسلمان به سلطان صلاح‏الدین توصیه كردند که ضریح مقدس عیسی- علیه السلام- را ویران و خاك آن را با گاوآهن شخم بزند تا دیگر كافران (مسیحیان) دلیلی برای آمدن به آنجا به عزم زیارت نداشته باشند، صلاح‏الدین پاسخ داد: «شایسته نیست چنین رفتار اهانت‏آمیزی با مكانی مقدس بشود.» این در حالی بود که مسیحیان یونان "قبة الصخره" را که برای مسلمانان مکانی مقدس به شمار می رفت، مورد بی‏حرمتی قرار داده بودند، اما با وجود این کسی نتوانست سلطان پیروزمند را وادار به عمل مشابه نسبت به كلیساهای مسیحی کند. او همواره در طول حیاتش حرمت مکان‏های مقدس دیگر ادیان را نگاه داشت.
با فتح اورشلیم به دست نیروهای مسلمان، (بنا به گفته یهودا الحریزی مورخ یهودی) یهودیان که قبلا مجاز به زیارت اماکن مقدس خود نبودند، اجازه یافتند به آنجا آمده و به زیارتگاه‏های خود دست تبرک بسایند.
سلطان صلاح‏الدین به صراحت اعلام كرده بود كه پیروان مذاهب ابراهیمی را كه از هر كجای جهان به اورشلیم بیایند به طیب خاطر خواهد پذیرفت.
با پخش خبر فتح اورشلیم به دست سلطان صلاح‏الدین در سال 1190 م. (586 هـ. ق.) پاپ و پیروان اروپایی او تصمیم به بسیج کردن مسیحیان و حرکتی مجدد به سوی سرزمین مقدس گرفتند.
این بار بسیج کردن جنگجویان مسیحی بسیار جدی‏ بود، به طوری که "ریچارد اول"، پادشاه انگلیس، معروف به "ریچارد شیردل" و "فلیپ اگوست"، پادشاه فرانسه، راساً وارد معرکه شده بودند و یک سال بعد در محاصره شهر "عکا" به اتفاق هم شرکت کردند.
یک سال و نیم از زد و خورد میان نیروهای صلیبی و مسلمانان می‏گذشت ولی هر بار شکست و پیروزی طرفین چنان نبود که قضیه را فیصله کند و بدین ترتیب جنگ حالت فرسایشی به خود گرفته بود. اما در نهایت، دو پادشاه اروپایی و سپاهیانشان که در طول جنگهای پیاپی رنجها و صدمات زیادی را متحمل شده بودند، ناچار به صلح با سلطان صلاح الدین شدند. آنان فرماندهی و رشادت سلطان صلاح‏الدین را بسیار دست‏کم گرفته بودند و بدین ترتیب بود که سلطان به تنهایی در برابر قشون اروپا و اعزام پیاپی نیروهای تازه نفس مسیحی از غرب به شرق آنچنان از خود پایداری نشان داد که همواره در تاریخ به دیده تحسین دوست و دشمن نگریسته شده است.
قرارداد صلح یاد شده میان نیروهای متخاصم به مدت پنج سال به قوت خود پایدار بود که این قرارداد به اعتقاد دانشمندان و مورخین جنگهای صلیبی، برای مسیحیان اروپا آثار مثبتی نیز به ارمغان آورده و آنها را با تمدن و علوم و فنون جوامع مسلمان در شرق آشنا نمود.

آغاز محاصره بیت المقدس و فتح آن توسط سلطان صلاح الدین ایوبی



سلطان صلاح الدین ایوبی، پس از اینکه ارتش صلیبی را در جنگ حطین درهم کوبید، در روز ۲۰ سپتامبر سال ۱۱۸۷ میلادی، محاصره شهر بیت المقدس را آغاز کرد.
سلطان صلاح الدین در جنگ حطین صلیبیون را چنان شکست سختی داد که دیگر آنها قادر به اعزام نیروهای کمکی برای دفاع از شهر بیت المقدس نبودند. به همین علت شهر بیت المقدس چند روز پس از آغاز محاصره، با تسلیم شدن حاکم و ساکنان آن، توسط سلطان صلاح الدین فتح می شود.
سلطان صلاح الدین پیروزمندانه وارد بیت المقدس می شود و مطابق خُلق و خو و رأفت اسلامی که در وجودش نهادینه شده بود، به سپاهیانش دستور می دهد که از کشتار مسیحیان خودداری کنند. این در حالی بود که هنگام تصرف بیت المقدس توسط سپاهیان صلیبی در سال ۱۰۹۹ میلادی آنها مسلمانان را قتل عام کرده و آنان را به فجیع ترین شیوه ها به قتل رسانده بودند. سلطان صلاح الدین ثروتمندان شهر را در قبال دریافت فدیه آزاد می کند. او سپس فرقه های "تامپلیه" و "هوسپبتالیه" که از راهبان سرباز تشکیل شده بودند را مجبور می کند تا فدیه ۷۰۰۰ نفر از فقرای شهر را بپردازند.
خبر سقوط بیت المقدس تاثیر یک بمب را در اروپای مسیحی داشت. علیرغم به راه انداختن جنگهای صلیبی دیگر، صلیبیون دیگر هرگز موفق به باز پس گیری بیت المقدس نشدند.
با این حال ، سلطان صلاح الدین بنا به رأفت اسلامی به مسیحیان اجازه داد برای زیارت آرامگاه مسیح آزادانه به بیت المقدس سفر کنند.
و به این ترتیب سلطان صلاح الدین موفق شد شهر بیت المقدس، قبله اول مسلمین جهان، كه نزدیك به یك قرن قبل از این تاریخ، توسط صلیبیون در جریان نخستین جنگهای صلیبی اشغال شده بود را آزاد كرده و به دامان اسلام بازگرداند.
اما متاسفانه پس از سلطان صلاح الدین حاکمان مسلمان نتوانستند این مکان مقدس را از یورش دشمنان اسلام و یهودیان، در امان نگه دارند و یهودیان با مکر و حیله و در واقع با پشتیبانی سردمداران مسیحی، که حقد و کینه سلطان صلاح الدین در وجود آنان نهفته بود و همواره به فکر انتقام از او بودند، دوباره به بیت المقدس و قدس شریف هجوم آورده و آن را تحت اشغال خود درآوردند و انواع هتک حرمتها و بی احترامی‏ها به این اماکن مقدسه، و انواع ظلمها و جنایتها را در حق ساکنان بیت المقدس و فلسطین روا داشته و می دارند.
امروز در بین امت اسلامی جای خالی حاکمان مؤمن، مقتدر و تهجدگزاری همچوون سلطان صلاح الدین ایوبی- رحمه الله- به خوبی احساس می شود. به امید اینکه خداوند متعال امثال صلاح الدین ایوبی را در میان امت مسلمه مبعوث نماید تا یکبار دیگر عزت و سربلندی امت اسلامی را به آنان بازگرداند.


منابع و ماخذ:
1. دائرةالمعارف بریتانیكا
2. تاریخ جنگهای صلیبی، تألیف: نوشته استیون رانسیمان
3. تاریخ قرون وسطی، تألیف: آلبرماله
4. مقدمه ابن خلدون
5. صلاح الدین ایوبی، تألیف: آلبر شاندور
6. جنگهای صلیبی، تألیف: آنتونی وست
7. تاریخ ایوبیان، تألیف: جمال‌الدین محمد بن سالم بن واصل
8. تاریخ دعوت و اصلاح، تألیف: علامه سید ابوالحسن علی ندوی (رح).

منبع:سنی آنلاین





دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی ,
 

حکایت سرزمین من (3)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 10:27 ب.ظ - پنجشنبه 4 آبان 1391

نامه به سارا


سارای عزیز، به خواهرت ساعتی چشم هایم را به امانت دادم تا وطن غریبش را از بام دماوند تماشا کند. از تو پنهان نکنم که آهنگم به آب انداختن دهانش بود برای آبیاری لبان مهربانش و شکوفانیدن غنچه های بیشتری از آن!

سارای عزیز، شاید هنوز ندانی که من مدیون کودکی شما هستم که در سال هایی شگفت انگیز، با هزاران کودک دیگر در من حلول کردید و لطافت را به من آموختید.

با سحر که در فراز دماوند سربلند، بر تختی زیبا نشانده بودمش، لختی از تاریخ گفتم و از جادوی سحرانگیز ایران. حالا می خواهم، در روزهایی که میهمان پدر و مادر مهربان تر از غزلی از خواجۀ شیراز هستم، دل و چشم های زیبا و جویای تو را به میهمانی سفره ای از ایران بخوانم. تا نکند که دِینم سنگین تر شود . . .

خدا را بنشین بر سر این سفره که سجاده ای برای نیایش است و یافتن خود و نظربازی و جا به جا کردن صور خیال و تغذیۀ درون! مگر گرسنه نیستی؟

اهل نظری که بخواهد چشم اندازی از ایران را به تصویر بکشد، هرگز نخواهد توانست خود را از چنگال تاریخ این سرزمین کهن برهاند. صدای آرام پای تاریخ، آوای جاویدانِ پای خفتگان است. آوای پای خفتگان هرگز نمی خسبد.

جز اهل نظر کسی صدای گام های تاریخ را نمی شنود! با این همه، رد پای تاریخ که به هر شهر و محله ای که سر زده است از خود ردی نهاده است. در کنار گلدسته ها و مناره ها. مانند آن سرو برومند ابرقو، که روزی ابر کوه بود.

جز آن سروی که زرتشت پیامبر آن را از بهشت آورد و به دست خود در کشمر بهشت و سرو دیگر زرتشت در فرومند، سرو پیرعمر یا میرعمر در سنگان، سرو قم، چنار طاق بستان، کنار دهکدۀ توریان در قشم، چنار راه دهکدۀ بندره به پاوه و چنارهای بابل و ساری و امام زاده نور گرگان و امام زاده صالح در تجریش و چنار جماران، سرو خوش بالای دیگری داریم در ابرقوی ابرکوه، همان شهر معماران و شهر بادها و بادگیرها، که چون فوارۀ سبزی از زمین برشتۀ ابرقو برجوشیده و تارک بلند خود را در سینۀ آسمان فیروزه ای فرو هشته است.

از هر کوره راهی که راهی ابرقوی در باروی کویر باشی، سرو سالخوردۀ پرطراوت، مانند چراغ دریایی سبزی ترا به سایۀ بندرِ دریای خشکی ها و خورشیدها فرا می خواند.

آنک که بادگیرهای زیبا و خوش اندام ابرقو اتاقک های کرباس بافانِ پنبه زارهای ابرقو را خنک می کند، سرو تناور ما، به قدرت همۀ بادگیرهای ابرقو، باد سوزان از کویر گریخته را، در میان و آغوش شاخه های پیر و جوان خود از تب و التهاب می اندازد و سپس آن را به صورت نسیمی ملایم به خانه های همسایگانِ در کویر نشستۀ خود می بخشاید.

دربارۀ سن و سال این یکی سرومان هم، که ابرقویی ها هفتصد ساله اش می خوانند، چیزی نمی دانیم. این که معماران روزگار سلجوقیان، در سال 448 هجری به هنگام ساخت مقرنس های سنگی گنبد عالی شمس الدین هزاراسب و یا جامع چهار ایوانی بسیار زیبای ابرقو، سرو ابرقو را دیده باشند، پیدا نیست. اگر سرو کهنسال کمی جوان تر از محراب گچی مسجد باشد، باید که حدود 700 سال داشته باشد، که سراسر عمر طولانی خود را به فرهمندی و طراوت زیسته و حدود 700 سال، نشان سبز و شاداب کاروانیان یکی از پر رفت و آمدترین راه های کاروانروی ایران بوده است.

هر چه بیشتر به گذشته برمی گردیم صدای پای تاریخ کندتر و آهسته تر می شود و سرانجام به خاموشی می گراید و سر در وادی گمگشتگی فرو می برد، اما شگفت انگیز است که هر چه از عمر ردپای تاریخ بیشتر می گذرد، بر صلابت آن افزوده می شود. آدمی، حتی اگر هم خود تاریخ نداند، به جای جای ایران با شوق می نگرد. بی خبری چیزی از میزان شوق نمی کاهد.

از بام دماوند تا چاله ی جازموریان در هر گوشه ای از این سرزمین پهناور، بخشی از تاریخ بر گونه و اندامِ چشم انداز نشسته و سهمی از زیبایی آن را از آنِ خود کرده است. شاید یادگارهای تاریخی در دیگر سرزمین های جهان کمتر از ایران نباشد، اما بدون تردید کمتر کشوری در جهان، به اندازۀ ایران، یادگار ملی دارد. برای نمونه در آسیای صغیر، آثار باستانی و تاریخی، یادگارهایی هستند از بومیان آسیای صغیر، از یونانی ها، از رومی ها، از ایرانی ها و سرانجام از عثمانی ها، که هنرشان ترکیب و تلفیقی است از هنر همۀ سرزمین های اسلامی. در اینجا کهن ترین و مهم ترین اثر باستانی پیوندی با مردم امروز آسیای صغیر ندارد. در سرزمین های اروپا نیز هنر خالص بومی، با نقشی تعیین کننده، به ندرت به چشم می خورد. همچنین است در آمریکای شمالی و لاتین و استرالیا.

از تخت جمشید تا گلدسته های بلند بالای رعنایی که بر زمینه ی آبی آسمان جادویی ایران، چون چراغ دریایی می درخشند، همه و همه در نقش اندازی مجلسِ بزرگِ چشم انداز ایران شریک اند و در این نقش اندازی به ندرت عنصری غیر ایرانی به چشم می خورد. مهر هنر ایرانی در پیشانی تک تک آثار به دست آمدۀ ایرانی می درخشد.

پس از اسکندر، یونانی ها در دورۀ فرمانروایی سلوکیه بر ایران، بیهوده کوشیدند تا ایرانیان را هلنیزه کنند و به سلک خود درآورند. معبد آناهیتای کنگاور تنها یادگار قابل ذکر این دوره است. البته در این جا نیز حضور هنر هخامنشی محسوس است.

تخت جمشید بارگاه تاریخ ایران است و اصفهان نقش نگین جهان.

اگر تخت جمشید بسیار متفاوت از نقش جهان است، تفاوت ناشی از زمان است.

تخت جمشید بارگاه تاریخ ایران است و اصفهان مجلس بار عامی برای هنر ایران.

در تخت جمشید، به مقتضای زمان، هنر متوسل به سنگ می شود و سنگواره و در نقش جهان زبان هنر زبانِ رنگِ گل است و گیاه و زبان خط.

در تخت جمشید هم از خط برای آراستن قاب در و پنجره استفاده شده است. در کاخ داریوش یک جمله ی کوتاه 17 بار تکرار شده است و در اصفهان خط بیشتر از زبان حرف زده است و بیشتر از گل، گلباران کرده است.

بقیه در ادامه



دسته بندی : علوم انسانی؛ادبیات , علوم انسانی؛تاریخی ,
 

حکایت سرزمین من (1)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 10:05 ب.ظ - پنجشنبه 4 آبان 1391

چه حکایتی است این سرزمین، که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است

هفتاد من، و مثنوی لحظه به لحضۀ حضور به کمالش را رونق هزار داستان.

به هر دریش که دق الباب می کنی، هزار خفته به حلاوت می پرند بر لب ایوان، تا ندهند انفعالت، که این جا ستر عفاف ملکوت است و  حریم ایزدان.

هر ذره از خاک این سرزمین امانت دار، پرده ای است در دایرۀ پرگار، و در پس هر پرده ای که پس می زنی، قامتی است، اگر هم خمیده، استوار.

این جا سرزمین همیشه آبستنِ آبستنانِ شگفتی آفرین است و سرزمین کیومرثان و تهمورثان. سرزمین مهر و مهراب ها و سرزمین قامتان رفیع گلدسته ها.

چه حکایتی است این سرزمین، که به هر کجایش که گوش می سپاری، صدای شیهۀ اسب است و تیشۀ فرهاد، و بانگ اناالحق منصورانِ هزاردارستان.

صدای بازار دشنه سازانت درگوش، دل نمی کنی از این دل نکندنی سرزمین پرجنب و جوش.

 بس است که باد شرطه را فرخوانی و قدم بر نگین انگشتری جهان نهی، تا ببینی دیدار آشنا را.

اشکفت هر کوه و البرزی یادی از پدر دارد و معبدی در دل نهفته و یا بر پیشانی نشسته.

این جا گهوارۀ تاریخ است و گردونه و برگستوان، در دامن دماوند و آن یکی سبلان.

نخستین جرس در این جا و همین سرزمینِ جادو فریاد برداشته است و طنین افکنده است و آرام جانان برده است. و شاعرک چوپان در همین جا، در پناه سنگی کهن سروده است:

آفتاب رفت و زردش ماند.

ایل رفت و گردش ماند.

تو رفتی و دردش ماند.

و بعد بزها و گوسفندها و سگ ها و دلش را برداشته است و به سیاه چادر برگشته است، تا هرچه زودتر بخوابد و خواب ببیند. خواب چشمه و چشم ها را و خواب کاسۀ آب را. و خواب کوزه ای که افتاد و شکست... و دوباره خواب بز و گوسفند و سگ ها را.

این جا سرزمین تختان جمشید است و تخت سلیمان و دریاچۀ بختگان.

و سرزمین شیراوژنان و بیژنان و منیژکان.

زرتشت همین سرزمین است که به نبرد خدایان در آسمان پایان داد و اندیشۀ یکتاپرستی را جای انداخت. و کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک را.

و کورش همین سرزمین است که بی تراشیدن هیچ بهانه ای، نخستین فرمان آزادی دین و درون را صادر کرد. 

 

چه حکایتی است این سرزمین، که روایتش بر سر دودرترین زبان هاست؟

بسیاری دورتر از ما، با حافظ ما دل می بازند و نرد عشق، و فردوس ما را بهشت خود می خوانند.

کجایی می توان یافت این همه آوازۀ پرآوازه را؟

از سراسر گیتی صدای دف می آید و بلبل و هزاردستان و بوی زعفران.

در سراسر گیتی زینت تالارهاست نقش دلِ انگشت ما!

قرن هایی است که در هر هزارگوشۀ جهان می کوشند، تا هرروز سطری تازه بخوانند از دفتر عاشقان و عارفان ما:

یکی خیام را خیمه به خیمه می برد،

دیگری عقدۀ واژه ها را می گشاید،

سومی شیدایِ سرگردانِ خودخواستۀ دالان های زیر هفت گنبدان نظامی می شود. و با لیلی، مجنون وار، گرد آفاق می چرخد،

و آن دیگران به سودای عشق و سوداگری، با منقاشی که به کار خط ابرویِ یار می آید، ذره ذره خاک و زنگار از رخسار کارنامه های این سرزمین جادو برمی گیرند، که گاه اگر هم نظری پاک ندارند، پاکباختگیشان هویداست.

هنر اگر به غارت رفت، بر لب طاقچه که باشد، چه باک. تصرف ویترین های موزه ها هم هنری است از هنرهای قبیلۀ شیربازان.

این جا برزنِ هزاران برادرانِ آریوبرزن است.

و سرزمین هنر نژاده ای که ریشه در مشیمۀ کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک دارد. 

و باید که ما را به بایستگی این تبار خوش، از شایستگی خویش در هیچ برزن و بازاری بیمی نباشد!

پاس بداریم این شناسنامۀ کهن را.

و بپرهیزیم از به حراج رفتن دستاوردهای نیاکانمان در کهنه بازار تاریخ!

پاس بداریم آرامش خستگان تاریخ را، که در سر هوای از پای فتادن ندارند و می خواهند که مادران و پدران سربلند آینده باشند، برای فرزندانی که خواهند خواست ببالند به تبار خویش!

همواره یادمان باشد، که اگر نه از فرارود تا میانرودان، از ماکو تا جاسک و از سرخس تا آبادانِ این سرزمین جادو را در دل داشته باشیم و دیگر نبخشیم هرگز به هیچ خال ابرویی سمرفند و بخارا را.

و یادمان باشد، همواره از ابیورد تا پاوه و از شهر خوش مازندران تا سرو ابرکوه، آن داستان کاوه!

همواره یادمان باشد مهر بازوان البرز و سینۀ تفتان سیستان، که تنها رستم دستانش مضمون هزار داستان است.

و یادمان باشد زمزمۀ کوهساران زاگرس.

زاگرس اگر تنها بختیاری را می داشت بخت یارمان می بود!

چه سرایی است در همه جای ایران مارا؟ از مراوه تپه تا مریوان، از ایوان کی تا تخت سلیمان، در کنار یال اشتران کوه، تا بال دماوند آرمیده است.

آسمان خانقاه من و تست.

سرایی که اگر در قفسۀ گلدسته اش دست سایه بان کنی، هم ایوان مداین را می بینی  و هم آن کاروانی را از نیشابور بانگ جرس به بارانداز ری می برد. و هم حافظ را، که پشت به دریا دارد و از شوق دیدار شیرازِ بی مثالش کلافه است!

به جرات کس نمی شناسد بیستون و صدای تیشۀ فرهادش را به شیرینی ما!

این جا سرزمینِ عشقِ از نخست آسان است، با همۀ مشکل ها!

با همین عشق، ماهان هم که نباشی، بس است که بر پشت بام خانه ات بخزی و در چشم اندازی کهن ببینی آن سروی را که زرتشت آن را از بهشت آورد و در کاشمرش بِهِشت.  

باید که همواره در دلمان بماند چشم اندازهای نجیب، اما پرصلابت این شهرِ هزاران شهرستان.

به هر کجایی که از این سرای کهن که پای می نهی، منظری می یابی به عمر تاریخت و مجلسی به زیبایی هستی و بی درنگ احساس می کنی که هستی و چشم انداز غریبه نیست.

پاره ای از تن است و بخشی از وطن.

در این سرزمین جادو همه چیز آکنده است از جادو.

این جا سرزمین جاودان جادوا است.

هیچ بیگانۀ خوانده یا ناخوانده را بضاعت تعریف مردم این سرزمین نیست.

این جا سرزمین میزبانان مرزبانی است که از گجستگان تاریخ آیینۀ سکندر می سازند  و گنبد گوهرِ شاد و سکندری می زنند به هرکه گجسته است. هزار اسکندرنامه که خوانی، سکندریش در او نیابی.

برای خودی اما بسا که انتصاب به میزبانی با میهمان است، که همه جای ایران سرای اوست.

و همین خصیصۀ جادویی است که برای همیشه بی تعریف خواهد ماند.

و با همین خصیصه است که ایرانی هرگز از سر خستگی سر تسلیم فرودنیاورده است و نخواهد آورد!

هنگامی که در ایران بی کرانه ات سفرمی کنی، اگر از میزبانی آسمان و بینالود و هزارمسجد و گردنه های اکبر و حیران و هزارچم و جنگل گلستان و کویر نمک خسته شدی، به آسانی می توانی در پای چند درخت قهرمان و مظهر قنات واحه ای که حصارش بیابان است و دروازه اش بیابان، در آغوش باز واحه نشینی مهربان، هم  خستگی خود به درکنی و هم خستگی و تنهایی میزبان از تنش بتکانی.

همین حالت انتصابی میزبان است که زیبایی طبیعی واحه های بی شمار ایران را دو چندان می کند.

این واحه ها منزل های قصه های کودکی های ما هستند.

نجیب ترین و بی گناه ترین و در عین حال زیباترین چشم اندازهای ایران از آن واحه هایی است که بیش از چند مشت جمعیت ندارند.

این ها واحه های لیلی و مجنون های ما هستند و همان منزل هایی هستند که دلستان های پدرانمان، شبی همراه کاروان و قافلۀ خود در آن ها رحل گزیده اند.

و همین واحه ها هستند که گاهی رونق بازار گرفته اند و کهندژ و شارستان و نظامیه یافته اند و گلدسته هایشان، مانند چراغ دریایی، از دورتر و دور بر چشم مردمان سرزمین جادو نشسته اند.

هم ازیراست  که تک تک آبادی های سرزمین جادو، هرکدام هویت جای ویژۀ خود را در قلب مردمان جادویی دارند...

این هویت از آن همان مویرگی است که از اصفهان نصف جهان می سازد، از شیراز شهر بی مثال، عطار را به هفت شهر عشق گسیل می دهد تا سرانجام خود را در نیشابور یابد، امام رضا (ع) را دو هزار و اندی کیلومتر دورتر از زادگاهش به مشهدش می خواند، فردوسی را در توس اهل مازندران می سازد، حافظ را در شهر شیرینیانش مالک تام الاختیار سمرقند و بخارا، صلاح الدین کرد ارانی را به مصاف ریچارد شیردل می فرستد و قلب جهانیان را خیمۀ خیام می کند و جزیرۀ هرمز را نگین انگشتری جهان...

اصفهان بدون نقش جهان و منارجنبان و چهارباغش نیز می توانست به کمک کبوترخانه هایش، که اگر به فنون معماری ضد زلزله، فیزیک، هندسه و ریاضی، گیاه شناسی، جانورشناسی و روانشناسی حیوانی و سرانجام زیبایی شناسی چیره نبودی، هرگز موفق به ساختشان نمی شدی.

این چنین مردمی هستیم ما، در این سرزمین غریب.

 

از میان این مردم، بسنده می کنم به نگاهی به مردم ترکمن:

زمین سبز است و آسمان آبی .

و افق، میان این دو، به رنگ هردو.

این جا سرزمین جاودان جادوان است.

پنجشنبه بازار سبزترین دشت ایران، سرخ ترین کالای ایران را در حصاری آجری و به هنجار و رنگ پیشانی چین خوردۀ سالخوردگان کویر، برای فروش عرضه می کند. 

چشم بادامی های ترکمن «چشم غزالی»هایی را که بافته اند، از دیوارهای آجری می آویزند و زمین خاکی را با چشم غزال می پوشانند.

مشتریان در کنار نقش های آخال، قاشقی و یُموتی به چشم هایی چشم می دوزند که با هزاران گره، به رنگ های سرخ و سفید و سیاه و قهوه ای و آجری و سبز و به رنگِ چشمانِ کفترهایِ کبوترخانه هایِ دشتِ کبودِ حصارِ اصفهان، بر تخت قالیچه ها دوخته شده اند.

راستی را در کجایی از جهان الوان می توان این همه گره رنگین را در یکجا گرد آورد؟

در یورت های ترکمن صحرای سبز، دخترکان و زنانی که رنگ چهرۀ هیچ کدام کم تر از حب نبات نیست، گره ها را با انگشتانی چابک  که از جنس ظرافت هستند،  یکی پس از دیگری در کنار یکدیگر می نشانند و زیباترین نقش های هندسه را از دل و درون کلاف های رنگارنگ. این ها در سکوت اندیشۀ مثل نبات خود، هنگامی که به جای نقش قاشقیِ بخارا، نقش آخال را می گزینند و یا به جای نقش آخال، چشم غزالی را،  به یاد و فرمان کدامین میلِ رنگین خودند؟

آیا سوارانی که نقش های رنگی شعور زنان و دخترکان خود را بر ترک اسب خود می نهند و برای حراج به سوی پنجشنبه بازار می برند، در میان راه حتی یک بار به یاد انگشتان دست و پای هنرمندی می افتند، که هفته ها و ماه ها، نقش ها را، در سکوت رنگین و خوشبوی خود، از کلاف های پشم جدا کرده و به رشته های پشم و پنبه کشیده است و مکتب نرفته مساله آموز صد هندسه شده است؟

آیا بافنده های زیبای زیباترین کثیرالاضلاع ها هرگز تفاوت میان کثیرالاضلاع و لوزی را آموخته اند؟

اگر نه این چنین است، آیا می دانند که آن ها تفاوت واقعی و دلنشین کثیرالاضلاع و لوزی را بهتر از ما می شناسند؟

آیا هرگز مزرعه های سفید پنبه و پشم های قهوه ای و شیری رمه های دشت های سبز گرگان ذهن کسی را با قالیچۀ ترکمن الفت داده است؟

راستی را چه مثلث غریبی است این مثلث میان دشت گرگان و دست هنرمند و پای ما؟

و چه هنر پرجادویی است که هرچه بیش تر پایملش می کنی، به بازارش رونق بیشتری می دهی؟

این هم شگردی است از گوهر شب چراغ سرزمین جادو!

گاهی می بینی که مردی، با یک جهان نقش رنگین بر آستین، با لبی خشک و چشمانی بادامی تر، در غربت چهارراه استانبول، خود را به ازدحام چهارراه می سپرد و از این پیاده رو به آن یکی پیاده رو می رود و هیچ یک از هفتاد و دو مسافر اتوبوسی را که می گذرد، به یاد پنبه زارها و رمه ها و یورت های دشت خود نمی اندازد.

در سرزمین جادو سفر یک قالیچه هم سفری جادویی است.

ای امان!        

چاوشان را خبر کنید!

جای سلیمان خالی است.

نگین انگشترش پای ما.

اما به امانت!

چه حکایتی است این سرزمین، که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است هفتاد من، و مثنوی لحظه به لحضۀ حضور به کمالش را رونق هزار داستان.




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , علوم انسانی؛ادبیات ,
 

حکایت سرزمین من (2)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 09:23 ب.ظ - پنجشنبه 4 آبان 1391

سه شنبۀ پس از سخنرانیم در تورنتو، سحر زرهی، که بایدش نسل دومی خواند، در مقاله ای که در شهروند انگلیسی چاپ شد مطالبی آورد که بسیارم انگیخت. شب از نیمه گذشته بود که به زحمت خودم را از بستر کندم، تا بار امانت را بر زمین بگذارم. آنچه نوشته ام نمی دانم هذیان است یا نامه. خودم نامه به سحرش می نامم. هرچه است، شاید اندکی هم از زهر انتقادهایی که طول سفرنامه داشم بکاهد. مگر از قدیم نگفته ایم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و با عیبش گفتی، هنرش را نیز بگو:

 

سحر عزیز، امروز اتفاقا وقت سحر بود که از غصه نجاتم دادی و در ظلمت غربت هم آب حیات و هم صبر وثباتم بخشیدی! اما از تو چه پنهان که به ناگهان این احساس در من جوشید، نکند که هر یک از فرزندان دور از وطنم، از ایران کشوری دیگر برای خود تراشیده اند، با کلی نشانی و چشم انداز ناتنی. پس در همین وقت سحر، با اینکه هوا تاریک است، چشم هایم را امانتت می دهیم و سپس می نشانمت بر قله دماوند رعنا . . .

از فراز این این جایگاه رفیع، می توانی چراغ های دریایی بیشماری از چشم اندازهای جادویی وطن، این پاره تن را بازیابی:

از قله دماوند هر هفت اقلیم ایران و یا اگر حال و هوایی عارفانه داشته باشی، هر هفت شهر عشق ایران پیداست: در روی تخته سنگی که نشسته ای، کافی است که نگاه کنی به طرف جنوب.

 در افقی دور، پشت کویر، پشت جندق، پشت اصفهان، پشت سرو ابرقو، پشت دشت مرغاب، و پشت شیراز، و کوه های جنوبش، خلیج فارس، در حالی که مستوره ای از آسمانِ به رنگ آبیِ جادوییِ ایران را در آغوش دارد، به زیبایی سفید رود می درخشد. و سفید رود را می بینی که اول به رنگ بال قمری های لحظه های منزوی و بعد مانند تاری از ابریشم گیلان، سر لغزانش را، در پناه بازوی غربی البرز، بر لب خوش زمزمۀ دریای مازنداران دارد.

کمی آن طرف تر از سفید رود، البرز در گردنۀ حیران، از پله های خود ساخته بالا می رود تا خودش را به آراراتِ در غربت برساند و در حالی که جانمایه اش را همراه ارس به دریایِ وطن می فرستد، دیگر بازوی خود را از راه مازندران و سرزمینِ پیرِ خورشید، با پیچ و تابی در بدرانلو، با بارِ هزار خاطرۀ ما بر دوش، راهی هندوکش است، تا برسد به هیمالیا و برای صعود.

البرز با تحمل شش شکاف عمیق در دل و درون خود، باشش دالانِ هزار خم و هزار چم، پستوهای مازندران وگیلان را به خاک پهناور ایران می پیوندد:

یکی آن دالانی که از کنارِ کوه افسانه ای ابر می گذرد و شاهرود را، پس از نوازش بسطام بایزید، به گوشۀ شمال شرقی شهر مازندران پر اسطوره می پیوندد و دالان هایی که فیروزه کوه را از درۀ دیوان و گّدوک همزاد کندوان، به ساری، تهران را از مسیر آب علی و لاله زارِ پلور به آمل، تهران را از راه کرج و بام کندوان جادویی، همزاد گدوک و مرزن آباد سحر انگیز به چالوس و قزوین را، پس از بلندی های باد خیز منجیل، دوش به دوش سفید رودِ سبز پوش، به رشت و سرانجام آذربایجانِ آتش بازان را از طریق بستان آباد و سراب و اردبیل، که در آن آرامگاه شیخ صفی مانند گلدانی روی ایوان کنار دریای مازندران قرار گرفته است، در آستانه ی پلکان حیران به آستارای مهجور می رساند.

 

تهران از فراز دماوند رعنا باغ فردوس است و چنارستان بزرگ ایران با کوچه های آلبالو و شاه توت و خاطره ها و خرمالو.

و سنگلجِ برومند است و بازار حاجب الدولۀ هزار دالان و سبزه میدان هزارایوان. و لاله زار که یک سر در چهار راه رسولی زاهدان دارد ویک سر در قوچان که ستاره باران است و ویترین لاله زار.

از اشتران کوه، کندوی عسل ایران هر چه بگویی کم گفته ای!

بعد نصفِ  جهان، نقشِ جهان است و هزار باغستان، که از هر سوی که بیایی و سوادش را بیابی دیر آمده ای و از هر گوشه که ترکش کنی قلبت می ترکد و بی درنگ می خواهی ک باز بین دیدار آشنا را.

شوق دیدار حافظیه سکۀ مسجدِ کبود تبزیزت را از رونق می اندازد، و عشقِ دیدارِ مسجدِ کبود همسایۀ ارگِ علیشاه، مسجدِ  گلرنگِ  بی گل دستۀ  شیخ لطف الله را کمرنگ می کند.

اینجا چهار راه هنر عشق است و همیشه بازارِ  کلافِ تاریخ هزار نخ.

اینجا هفت شهر عشق است و شهر مثنوی هزار من و هفتاد و دو ملت. 

و سرای ملتی است که از عمق تاریخ می آید و خود تاریخِ اعماق است.

عمق در اینجا به عمقِ لعابِ کاشی های پیرامون نقش جهان است و کاشی های همچون پرنیانِ امامزاده محروق نیشابوریان جاده ی ابریشم.

در اینجاست که اگر گمنام باشی، واهمه ای از گم شدنت نیست و هیچ توفانی توان خاموش کردن فانوست را ندارد.

د راینجا است که هر شهر و دیاری فانوسِ دریاییِ خودش را دارد و هر لحظه که اراده کنی می توانی دل به دریا بزنی و توفان را مقهور امواج خاطره هایت کنی.

تو از بوستان های تفتۀ زعفران بیرجند و قاین می آیی که هریک تافته ای جدابافته است.

و از گلستان های قمصر و کاشان هزار کاکل.

و از شالیزارهای گیلان، با طبق طبق سبزه و نشاط.

و از تاکستان های یاقوت و لعل و زبرجد قزوین و خراسان.

و از نخلستان های جیرفت و بم آکنده از قندیل شهد.

و از باغستان های حب نبات و زردآلوی آذربایجان.

و از بستان های گرگاب و ورامین.

و از نارنجستان های شمال.

و از دارستان های کرانه های سفیدرود و باغ زیتون.

و ازتوتستان های توس.

و از نیزارهای شیرین خوزستان.

و انارستان های ساوه و عقدا.

از کرانه های کارون می آیی که بارها مسیر این سو آن سو شدن ورق های تاریخت بوده است و تفالۀ هر ردِ پای بیگانه را به دریا افکنده است.

 

زمزمۀ  آبشارهای دلاور شوشتر را هرگز هوای خاموشی نیست، مگر قیامت قیامت کند و فلک را به بازی بگیرد و طرحی دگر اندازد.

نغمۀ شوشتر همان نغمه ای است که می توانی سوگند یاد کنی که به خدا داریوش هم آن را شنیده است و زمزمۀ مهیبی است که گوش ترا به گوش نیاکانت پیوند می زند. غرش از درون برخاسته ای است که به نرمی زمزمۀ لالایی مادر است.

تو از باغ عسلی می آیی که یک سرش در بروجرد و اشتران کوه است و سر دیگرش در قافلان کوه، یک سرش در دالانپِرِ ارومیه و آن سر دوشاخش در سهند و سبلان.

 

تو از کوره راه زمستانی زرتشت می آیی و از راه ابریشم.

راه پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک.

همراه سیمرغ.

از کنگاور و توس. با دین هزاران بوس.

«از لبی چون گل، گل آهن».

از نزد آرش.

از سمنگان.

بی رخش و با رخش.

از ابرکوهِ ابرقو.

از سوگ کشتار مزدکیان.

از پای زنجیر عدل انوشیروان.

از پای آن چنار.

از دشت مرغاب.

از سایه ی آن سرو صبور.

از دزفول و از پاوه.

از چاله هرز تاریخ.

از نزد کاوه.

تو از بیستون می آیی.

با صدای تیشۀ هزاران فرهاد.

تو از اسبریس های ترکمن صحرا می آیی.

و از سرزمین تک درختان بیشمار.

 

پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبر الله اکبر طنین خواهند داشت.

بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند.

در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا  قلبِ جادوییِ تو!

زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد:

کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید. 

چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!

 

ما جادویی بزرگ شده ایم و به جادوگری شهرۀ آفاقیم  و اگرهم هنوز د رخمِ هزار چمِ یک کوچه ایم، هفت شهر عشق را جسته ایم و هفت خوانِ سهمگین را پشت سرنهاده ایم و در هر خوان سر اژدهایِ چهل دست و پایی را بر سنگ کوفته ایم.

دل مباز!

اینجا دیگر دیر است که کسی را توان زدودن خاطره های ما باشد.

تهمورث دیوبند در فیروزکوه بیداراست هنوز.

و رخش نامیرای ما آمادۀ  مهیای بیدار کردن رستم ما!

تو جادو را در این خانه طلسم کرده ای و خود شهرۀ  آفاقی به جادوگری.

جادویِ پشت کندوانِ بلند بالا، باصدای زنگولۀ بز و بوی دوغ و دود.

جادوی دماوند و هزار مسجد وبینالود، و سهند وسبلان و آن یکی تفتان و هریرود.

امان! نگو از زاینده رود!

جادوی هامون و سیستان و دریاچه بختگان و پریان.

جادوی دشت ارژن و دشت کویر و صحرا ی لوت و زاینده رود.

و جادوی حیرت انگیز گردنۀ حیران، که اللهّ اکبر.

ماسوله کم نیست در این سرزمین، با لانه هایِ مرغانِ عاشقِ دریایی در کمر کوه ها و آن سوتر از ماسوله ها کم نیست مظهر قنات و لانه ی کفترهای چاهی. در دشت های منزوی.

جای جای این سرزمین رونق خود را دارد و جادوی خود را. حتی وقتی در دل زمستان، واحه های کویر به کشتی های یخشکنی می مانند که به برف نشسته اند، دودکش معصوم اجاق ها، چراغ دریایی های پریان صحرایی این سرزمین جادواند.

از مادرت بپرس!

 

سینه ات اگر همیشه ابریست، رنگین کمانی دارد به رنگ سبزو سفید و قرمز.

ترا ازتوفان چه باک با این رنگین کمان،

که توفان هر چه سهمگین تر، بانگ بیرقت کوبنده تر!

دلت به بزرگی ایران است و فراخ.

این پرچم، هم بر فراز طاق بستان و بیستون می لرزد و می لرزاند، هم بربام بلند گلدسته ها.

وهم در کوچه ها.

هم در سرخس و هم در قصر شیرین و در دست های رستم های فرخزاد.

هم در چهار راه بهار و هم در ماکو، که غنچۀ تنگ دهان ایران است.

دیدن انقراض ابروانت محال است، با این همه پشتیبان.

دل بد مدار!

اینجا شعشعۀ همیشه جاودان مهر است و مهر بانی.

هرگز نپندار و نپذیر جز از این!

اینجا سرزمین شیهۀ اسب است و کاروان ها.

بی گمان در هیچ کجای جهان،  به اندازۀ  اینجا طنین شیهۀ اسب وبانگ جرس برنخواسته است. با بستن محمل ها.

در اینجا آرامِ جانانِ بیشماری دل ستانده اند و رخت بر بسته اند و با گام های سنگین اشتران دور شده اند و یاد سنگین خود را بر جای گذاشته اند و کاروان های بیشماری حتی اگر آهسته رانده اند، بالاخره رفته اند و چشمان یار، یار را با خود برده اند.

عادتی است غریب ما را به این هنجار.

از این است که ما عاشق کاروان مانده ایم!

و از این است که برای عشق از نخست آسان افتاده است مشکل ها.

از این است که ما به جاده که می افتیم، بی اختیار، اختیاراز دست می دهیم و به یاد اندوه های شیرینمان می افتیم.

از ایراست که راه های این سرزمین رادست کم نباید گرفت!

قهوه خانه ها ما را به سفر خاطره ها می برند.

در سرزمین ما این لفظ خاطره خیلی بارز است.

شاید در هیچ کجای دینا کسی به اندازۀ ما دلبستۀ  خاطره نباشد.

از این است این همه دلبستگی ما به عکس و عکس راه ها. راه های نخستین ما را اسبان تنیده اند با سم خود.

و چراغ های دریایی بیشمار ما را در کنار اسبریس ها پی افکنده اند پدران ما.

چراغ دریایی مسجد امیر چخماق در یزد.

و چراغان نجیب و خوش سوی ماهان.

چراغ دریایی گلدسته های امام رضا.

و چراغ دریایی کبوترخانه ها ی اصفهان.

چراغ دریایی دروازه قران.

و آن یکی چراغ تنهای میلِ ساوه و صدها چراغ دیگر تا پاوه.

کجا جهان سراغ دارد این همه چراغ دریایی را در کویر؟

اینجا سرزمین چراغان است.

این جا چراغ دریایی بزرگ جهان است و شاهِ چراغ .

باد شرطه را پایانی نیست، برای دیدار آشنا.

 

هر ورق شهر ما، ایرانشهر، کهنه دفتری است رنگ باخته، اما پر از معرفت روزگار.

در جای جای ایرانشهر هنوز می توانی صدای یک حرف و دو حرف بر زبان نهادن نیاکانت را بشنوی و نطق بازکنی و به سخن درآیی. 

در اینجا سخن گفتن شیوۀ دیگری دارد.

شگفت انگیزاست، در حالی که بیگانگان با شیوۀ ما سخت بیگانه اند، ما خود مکتب نرفته مساله آموزصد دفتریم و هرگز خود را در ساحت جهان الکن نمی یابیم.

ما به سیاق خودمان حرف می زنیم.

گاهی با خشت وگلِ روی هم انباشته و پیشانی شکسته و گوشۀ ابرو خمیده حرف می زنیم و زمانی با جویبار نحیفی که رکنابادش می خوانیم. و روزگاری به سماوات می رانیم.

بیگانه که باشی هرگز نخواهی توانست که رکناباد شیراز ما را بیابی.

رکناباد واژه ای است ویژۀ زبان ما که درهیچ زبانی معادل ندارد.

فردوس ما هم می تواند جویبار خسته ای باشد با چند بید محتضر اما پر حضور.

زبان ما زبانی است مخصوص خودمان.

مسافر بیگانه هرگز پل تجریش ما را، که میعاد ما است، نخواهد یافت. مگر عکسی بیندازی و زیرش به خط نستعلیق بنویسی پل تجریش.

ما هشت بهشت را در هشت ایوان خلاصه می کنیم وجهانی را مدیون خود می سازیم. هزار چم و هزار بیشه، چهل ستون و چهل دختران و هزار مسجد به کنار! 

یا نقش جهان و عالم آرا!

زبان ما زبان گِل است، زبان خشت است و آجر و زبان کاشی، اما همیشه به شعر. زبان مستزادی است بلند بالا و گاهی ترانه ای در دو بیت، که دمار ازروزگارت می کشد. به پیمانه ات می زند و صراحی تاریخت می سازد و به پیمانه به دستان پیشکش ناقابلت می کند.

یک چنین زبانی است زبان ما.

با این زبان خاک و قنات و سرو حرف می زنند و تکدرخت در حصار بیابان زمزمه می کند. البرز حرف می زند و آسمان، وقتی دلش می گیرد، می غرد. و بلبل و ململ و هزار دستان از هزار داستان می سرایند و شهره ی آفاق می شوند.

و آن یکی پرنده با آغاز بهار خبرت می کند که: پوستین درآر، کتان بپوش، و کِرک خبرت می کند که: بد بد است! ویاهوهو می کشد.

زبان ما قند پارسی است و نافی همه قندها!

زبان ما قادر است با چند واژۀ تکراری، آبی ترین بنای جهان را در نفش جهان، با هزار نفشِ آرام بخش، بیافریند که انگاری مسجدی مهیا بوده است که از بهشت خریده اند و در گوشۀ میدان به آرامی و لطافت نشانده اند.

چنین است که دو قلعۀ فرانسویان در خرم آباد و شوش وام واژهایی بیش نیستند و شگفت انگیز است که هرگز آموخته نشده اند و به تقلید در نیامده اند و ما فقط به میزبانی بسنده کردیم.

چنین زبانی است زبان ما!

 

ما اسکندر را و مغول را مقهور خود کردیم و با تشیع خود اسلام را از آن خود ساختیم.

از آمیزش هویت این سرزمین با هویت ما هویت نوی برآمده است که هم مادی است و هم انسانی.

البرز است و هفت شهر عشق. وبه تعبیری هنر است.

هنری که نزد ما است و بس!

هم با این هنر است ک خاک را کیمیا کرده ایم و کیمیاگران ما در طول تاریخ از هر ورق این وطن دفتری ساخته اند معرفت کردگار.

ما جنگ و ستیز و برادر کشی را عذر نهاده ایم به عشق یک لحظۀ هفت شهر عشق و عطاران بیشماری را سرگردانان اندر خم یک کوچۀ خود ساخته ایم تا گل آدم به پیمانه زنیم و بنی آدمیان را از یک گوهر شناخته ایم.

در اینجاست که بنی آدمیان تاریخ، بخواهند و نخواهند از گلستان همیشه جاوید ما باید ببرند ورقی، که در هر دندانۀ هر قصرش پندی نو در آستین دارد!

سخن یاوه نیست، کـــه ما کــاوه داریم، در هر پاوۀ شهرمان!

 

اگر هم روزگارانی ورق هایی از این دفتر، دستخوش کِبر و تکبر شده اند، هنوز در جای جای دور و نزدیک ایران زمین دفترهای گشودۀ  فراوانی سوسو می زنند و چراغ دریایی راست پیکران و کشتی نشستگانند.

سوسوی چراغ دریایی بیستون بر سر یکی از پرهیاهوترین راه های پرگذر تاریخ یکی از سوسوهای چراغان پر هیبت هفت شهر عشق است.

سنگ نگاره یبستون بزرگترین سنگ نبشته و نگارۀ جهان باستان است که به فرمان داریوش اول  هخامنشی حدود 520 پیش از میلاد  پدید آمده است. در بدنۀ شکاف محلی رفیع از کوه بیستون، در کنار راه پر عبور همدان به بابل. انتخاب این محل که مسلط بر دشت کرمانشاه با حدود 1000 متر بلندی است و در حقیقت دروازۀ ایران است، برای نقر بیانیۀ داریوش امری تصادفی نبود. محل سنگ نگاره، بغستان، جایگاه خدایان، نامیده می شد که در پهلوی بهیستان و در فارسی بیستون شده است. این نام در فرهنگ عامه تغییر معنی داده و به مفهوم «بدون ستون» نیز آمده است.

چند کیلومتر پایین تر، در طاق بستان، شبدیز با برگستوانی از جنس تاریخ مهیای شیهه ای سنگین از دل سنگی خود است. انگاری اگر شیهۀ او در دل طاق و نخجیر و کوهستان بپیچد تاریخ بیدارخواهد شد و صدای کوبه ی سم اسبان تاریخ وبانگ یلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشیر درخواهد آمیخت و ضجۀ دشمن را خواهی شنید که می گوید: امان! و تو کلید خواهی خواست: که خسرو از شکار آید!

و ایوان مداینِ در غربت را با قامی استوار پرآذین خواهی یافت، همراه رامشگران و خنیا پیشگان!

 

سوسوی آپادانا، تالارِ بزرگ تخت جمشید، سوسوی چراغ دریایی دیگری است که از هر نقطۀ جهان پیداست و از هر فاصله ای که نگاهی کنی چشمانت خیره می شوند و می دانی که به ساحل تاریخ رسیده ای و باید که بگشایی محمل ها.

تخت جمشید همان است که یافت می نشود. اما نجسته می یابیش. آپادانا از نظر معماری، هنری، سیاسی و تاریخی و به خاطر موقعیت قرار گرفتنش بر روی صفۀ تخت جمشید و همچنین سنگ بناهای زرین و سیمینش مهمترین، بزرگترین پس از تالار صد ستون و با شکوه ترین بنای تخت جمشید و عصر باستان است، که بنایش را داریوش آغاز کرد و خشیارشا به پایان رساند.

پلکان شرقی تالار آپادانا یکی از یادگارهای زیبای هفت شهر عشق است، با 811 نگارۀ انسان و بیشماری نقش دیگر. نگاره هایی که بدنۀ بزرگ پلکان آپادانا را تزیین می کنند و در شمار شاهکارهای هنر ایرانی قراردارند، تاریخ را به ضیافت می خوانند. 

بدون تردید در هیچ جای دینا هیات های نمایندگی 23 کشور در یکجا و به صورت پیکر کنده جاودانی نشده اند. نگاره ها بیان و اجرایی تازه دارند و بیان آگاهانۀ یک برنامۀ سیاسی بزرگ اند. از ویژگی های نگاره های آپادانا آزادگی حاکم بر جو صحنه ها است. چنین می نماید که مرکزیت امپراتوری ایران آگاهانه می خواسته است با القاء آرامش، زیر دستان خود را بیاگاهاند که هم بر اوضاع مسلط است و هم مردم کشورهای تابع دلیلی برای هراسیدن از فرمانروای جدید خود را ندارند.

در اینجا هیات های نمایندگی با شادی و آزادی پیش می روند و در پیکر آنان نشانی از مغلوبیت و اجبار و یا خستگی راه به چشم نمی خورد. نمایندگان در مقام مردان آزاد حتی سلاح خود را همراه دارند. حتی شیرماده ای که ایلامی ها هدیه آورده اند بیرون از قفس است و سرش را برگردانده است و با نگرانی به بچه هایش نگاه می کند. شاید تکیه بر این نگرانی نیز به خاطر آفریدن فضای گرم و ایجاد و القاء صمیمیت صورت گرفته باشد. نمایندگان ملل به صورت مهمان تصویر شده اند و آرایش مجلس حجاری حکایت از برنامه ای کاملاً سنجیده دارد. بعضی دست یکدیگر را گرفته ودست روی شانۀ نفر پهلوی خود گذاشته و یا به عقب برگشته وبا نفر بعدی مشغول صحبت است. همۀ این حالات حکایت از محیطی دوستانه می کنند.

 

گنبد تنومند سلطانیه، بر سر راه تاریخ و در یکی ازشاخه های جادۀ زیباتر از ابریشمِ ابریشم، خود دفتری است هنوز ناخوانده و سرنخی است بی کران از روح زمان.

و چراغ دریایی رعنا و بلند بالای قابوس، در گوشه ی دور افتاده ی خود، هزار سال است که انزوا را تحقیر می کند.

و جامع های نطنز، زواره، اردستان، و نایین، این کهن ترین بناهای دورۀ اسلامی ایران، بر سر راهی که از کویرمی آید و یا به آن می پیوندد، هر یک به تنهایی سندی است درخشان از فرهنگ و تمدنی که سرسختی طبیعت را به هیچ انگاشته و با خوش خلقی آن را مهار کرده است و ثابت کرده است که برای آفرینش جامع زیبای شوشتر حتماً نیازی به آسیاب های خروشان و پرهیبت و غوغا نبوده است.

 

از چراغ دریایی اصفهان که نگو که نقش جهان است و نگین انگشتری ایران گوهرنشان و لطف الله!

و نگو از شیراز و حافظیۀ بی مثال و شاه چراغش و رکنابادش که صد لوحش الله و دروازه  قرانش که الله و اکبر! که انگاری هرگز بر روی احد الناسی بسته نبوده است و ارزان ترین آرامش را مانند نسیمی بهشتی بر تو ارزانی می دارد، تا با فراغ بال خدمت خواجه برسی و وقتی که به شیخ درآمدی بگویی که آرام جانش هرگز نرفته بوده است و فریاد جرس فریاد حضور بوده است و صولت شکوه!

اگر از سر خشم زمانه یا هر چیز دیگری، که خود می دانی، خودت را مهار کنی نمی توانی دامن نبازی و به البرز و هر هفت شهر عشقِ ایرانشهر کم التفات باشی و خود را مهمان ناخواندۀ  هفت دیار غربت کنی، بوی غربت از تو نیست، از بیگانگان بر می خیزد.

خاک ایران بوی مادرت را می دهد.

بوی حافظ سرِ جای خود، که پیشکشی است برای همۀ عمر و همۀ دوره ها.

به خود فرصت عشقی دوباره را بده!

برگرد و سلامی کن!




دسته بندی : علوم انسانی؛ادبیات , علوم انسانی؛تاریخی ,
 

نامه ای که ناپلئون با 'بسم الله' آغاز کرد

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 02:15 ب.ظ - شنبه 4 شهریور 1391

İmage

گزارش سرویس دینی جام نیوز ،مرکز اسناد انقلاب اسلامی نامه ای از ناپلئون خطاب به مردم مصر را منتشر کرد.

در این سایت آمده است: در سال 1789 ناوگان جنگی فرانسه به فرماندهی ناپلئون از بندر تولون عازم مصر شد. این ناوگان با رهبری شخص ناپلئون با 5 هزار سرباز شبانه خود را به بندر اسکندریه رساند و شهر را تصرف کرد.
 

İmage
ناپلئون قصد داشت که قاهره را فتح کند؛ برای همین پیش از حمله به قاهره اعلامیه ای را در مصر منتشر کرد، تا مردم را از مقاومت علیه خود بازدارد متن اعلامیه ناپلئون چنین است: ((بسم الله الرحمن الرحیم، لا اله الا الله، محمد رسول الله. به نام ملت فرانسه که شالوده خود را بر آزادی و مساوات نهاده است. از روزگار دیرین بیکهای مملوک که بر کشور شما حکومت داشته اند، ملت فرانسه را تحقیر کرده و بازرگانان آن را مورد شکنجه قرار داده اند. اینک اراده الله رب العالمین بر این قرار گرفته است که به سلطنت آنان پایان داده شود. من بیش از ممالیک مصر به خدا و رسول او احترام می گذارم. به آنان بگویید که در پیشگاه پروردگار میان مردم تفاوتی نیست، مگر به سسب عقل و کمالات انسانی و فضایل عالی اخلاقی ... شیوخ، قضات و امام ها به مردم اطمینان دهند که ما مسلمانی راستین هستیم. آیا ما نبودیم که به رم رفتیم و پاپ را که مردم را به مبارزه با مسلمانان فراخوانده بود سرجایش نشاندیم؟ ....)) و اینگونه بود که تا چند ماه بعد لشکر فرانسه تا قاهره پیش رفت ... .



دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی ,
 

دانلود مقاله علمی "علم راهی بسوی آفریدگار جهان"/شگفتیهای قرآن

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:58 ق.ظ - جمعه 30 تیر 1391

این مقاله دارای 114 صفحه میباشد.

فهرست
مقدمه ............................................................................................................ 4
بیگ بنگ و انبساط جهان .................................................................................... 5
جهان و چهار نیروی بنیادی .................................................................................. 7
سپرهای محافظ زمین ........................................................................................ 9
نیروی گرانش از اتم تا منظومه شمسی ............................................................... 13
آب مایه حیات ................................................................................................. 16
موتوری با بازده 100٪ ....................................................................................... 21
نقش حیاتی این موجود ذره بینی ....................................................................... 29
این موجودات زنده خدمتگزار .............................................................................. 32
نور خورشید ................................................................................................... 36
خورشید و حرکت آن ......................................................................................... 40
دنیای شگفت انگیز حشرات .............................................................................. 42
سلول ........................................................................................................... 52
شانس یا طراح بینهایت هوشمند ....................................................................... 55
مغز انسان ..................................................................................................... 62
دستگاه گردش خون ......................................................................................... 65
دستگاه تنفس ................................................................................................ 69
دستگاه گوارش ............................................................................................... 73
پالایشگاههای بدن .......................................................................................... 77
نامه های شیمیایی حیاتی ............................................................................... 80
دستگاه عصبی ............................................................................................... 83
عجایب چشم انسان ....................................................................................... 87
گوش و اسرار آن .............................................................................................. 92
پوست .......................................................................................................... 94
حس بویایی ................................................................................................... 97
حس چشایی ................................................................................................. 98
فلزات ............................................................................................................ 99
پست ترین نقطه زمین .................................................................................... 100
حرکت کوه ها و حرکت زمین ............................................................................. 102
محمد (ص) آخرین فرستاده آفریدگار ................................................................... 106



حجم: 6.764 Mb




دسته بندی : دانلود؛کتاب الکترونیکی , علوم انسانی؛تاریخی , علوم انسانی؛روانشناسی , علوم تجربی؛پزشکی , علوم تجربی؛حیوانات , علوم تجربی؛زمین شناسی , علوم ریاضی؛ریاضی , علوم ریاضی؛فیزیك , علوم ریاضی؛مغناطیس , علوم ریاضی؛مكانیك , علوم ریاضی؛نجوم , مذهبی؛اعجاز علمی قرآن و اسلام ,
 

ذوالقرنین کوروش کبیر یا اسکندر مقدونی؟؟؟

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 05:49 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

داستان ذوالقرنین در قرآن

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده است:

و از تو در باره ذو القرنین مى‏پرسند. بگو: براى شما از او چیزى مى‏خوانم. (83) ما او را در زمین مكانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزى را به او نشان دادیم. (84) او نیز راه را پى گرفت. (85) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید كه در چشمه‏اى گِل‏آلود و سیاه غروب مى‏كند و در آنجا مردمى یافت. گفتیم: اى ذو القرنین، مى‏خواهى عقوبتشان كن و مى‏خواهى با آنها به نیكى رفتار كن. (86) گفت: اما هر كس كه ستم كند ما عقوبتش خواهیم كرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مى‏برند تا او نیز به سختى عذابش كند. (87) و اما هر كس كه ایمان آورد و كارهاى شایسته كند، اجرى نیكو دارد. و در باره او فرمانهاى آسان خواهیم راند. (88) باز هم راه را پى گرفت. (89) تا به مكان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومى طلوع مى‏كند كه غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششى قرار نداده‏ایم. (90) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (91) باز هم راه را پى گرفت. (92) تا به میان دو كوه رسید. در پس آن دو كوه مردمى را دید كه گویى هیچ سخنى را نمى‏فهمند. (93) گفتند: اى ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد مى‏كنند. مى‏خواهى خراجى بر خود مقرر كنیم تا تو میان ما و آنها سدى برآورى؟ (94) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایى داده است بهتر است. مرا به نیروى خویش مدد كنید، تا میان شما و آنها سدى برآورم. (95) براى من تكه‏هاى آهن بیاورید. چون میان آن دو كوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (96) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ كنند. (97) گفت: این رحمتى بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر كند و وعده پروردگار من راست است. (98)



ذوالقرنین در احادیث اسلامی

در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه شرق و غرب معرفی شده است. در کتاب نصایح چنین آمده است:

    خداوند هیچ پیغمبرى را پادشاهى نداد به جز چهار تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین- كه نامش عیاش بود- داود، سلیمان و یوسف؛ ذوالقرنین بر شرق و غرب حكومت كرد...

همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌های چوب و مس و الواح مسین استفاده شده است. درازاى هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندى دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده است. و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را "پایان شرقى سرزمین ترك‏" خوانده است.


وجود داستان پیش از اسلام

تعدادی از مردم مکه و مدینه از این داستان خبر داشته‌اند که گفته شده است بیشتر اهل کتاب بودند، و این نکته از متن چند آیه با جمله «یسئلونک عن ذی القرنین» و «قلنا یا ذا القرنین» و «قالوا یا ذی القرنین» به خوبی مشخص می‌شود، این داستان از پیش از اسلام مطرح بوده ولی بسیاری از مردم به دلیل کسب آگاهی بیشتر یا برای امتحان پیامبر اسلام درباره آن از وی سوال کرده اند. (یهودیان چنین پرسشهایی را درباره ماجرای خضراصحاب کهف نیز پرسیده اند)


مشخصات ذوالقرنین

ذوالقرنین داراى مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

    * او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.
    * خداوند اسباب پیروزی ها را در اختیار او قرار داد.
    * او سـه لشگركشى مهم داشت : نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى كه در آنجا یك تنگه كوهستانى وجود داشته، و در هر یك از این سفرها با اقوامى برخورد كرد.
    * خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.
    * او مرد مؤ من و موحد و مهربانى بود، و از طریق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
    * او یار نیكوكاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه اى نداشت .
    * او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.
    * او سـازنده سدى است كه در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به كار رفته باشد تحت الشـعـاع ایـن فـلزات بـود) و هـدف او از سـاخـتـن ایـن سـد كـمـك بـه گـروهـى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است.
    * او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت ، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد.
    * چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد.
    * اما از قرآن چیزى كـه صریحا دلالت كند او پیامبر بـوده استفاده نمى شود هر چند تعبیراتى در قرآن هست كه اشعار به این معنى دارد. از بـسیارى از روایات اسلامى كه از پیامبر و ائمه نقل شده نیز مى خوانیم: او پیامبر نبود بلكه بنده صالحى بود.
    * به جماعتی ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود(به این مفهوم که با آنها جنگید و آنها را شکست داد).
    * سدی که بر روی قوم یاجوج و ماجوج بنا کرده در غیر باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسیده پیروی سببی کرده تا به میان دو کوه رسیده‌است، و از مشخصات سد او افزون بر اینکه گفتیم در خاور و باختر جهان نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بوده‌اند به گونه یک دیوار دنباله دار در آورده‌است. و در سدی که ساخته پاره‌های آهن و قطر یعنى (مس گدازشده)به کار رفته است.


گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین

برخی از مفسران و تاریخ‌دانان از آن میان ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی در کتاب ذو القرنین یا کوروش کبیر و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی حکایت از آن دارد که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.

http://cactusjack.persiangig.com/image/dr.jpg


برخی دیگر او را همان اسکندر مقدونی دانسته‌اند، و برخی منابع دیگر ذوالقرنین را از ملوک یمن ذکر کرده‌اند.[۸]

    * در کتاب روح المعانی چنین آمده‌است که ذوالقرنین، همان فریدون پسر اثفیان پسر جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی دادگر و فرمانبردار خدا بوده. از سوی دیگر در کتاب صور الاقالیم نوشته ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش بخش کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و باختر را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن دستور براند، و این قوانین سه گانه را به زبان عربی سیاست نامیدند(؟!)، چون اصلش «سی ایسا» یعنی سه قانون بوده. و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین «صاحب دو شاخ» می‌شود این باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، و یا در درازای روزهای سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده پانصدسال درازای کشید، و یا از این رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت الشعاع قرار داد. اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.

    * بعضی دیگر گفته‌اند: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است


http://cactusjack.persiangig.com/image/alexander%5B1%5D.jpg

که در زبانها نامی است، و سد اسکندر هم همانند یک مثلی شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر (ع) نقل شده، و داستان عقبة بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده. و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل - به نقل گردهمایی البیان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار کرده‌اند. و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف می‌کند او را به نام اسکندر ذوالقرنین می‌نامد، فخر رازی هم در برداشت بزرگ خود بر این دیدگاه پافشاری و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت می‌کند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط باختر، و اقصای خاور و جهت شمال گسترش یافته، و این به راستی همان معموره آن روز زمین است، و همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، اسکندر نیز در این ویژگی با کوروش می‌ماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچیده و بر همه آن سرزمینها چیره شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» و یا رومیه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالی که در این قول است این است که: «اولا اینکه گفت پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است» قبول نداریم، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، پادشاهان دیگری را سراغ می‌دهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبوده‌است. و دوم اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمی‌داند، و بلکه آنها را انکار می‌کند. برای نمونه قرآن کریم چنین می‌فرماید که «ذو القرنین مردی مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین یکتاپرستی داشته در حالی که اسکندر بر پایه داستان یونانیان خداپرست نبوده‌است، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود گواه آن است. و نیز قرآن کریم فرموده ((ذو القرنین یکی از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا می‌کرده» و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته‌است. و سوم در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد. و در کتاب «البدایة و النهایه» در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن آدمی از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش نخستین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده‌است. و ولی ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بوده‌است. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم می‌رساند و می‌گوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده. و دومی نزدیک سیصد سال پیش از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نموده‌است. در دنباله کلامش می‌گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کرده‌اند که این دو نام یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن نام می‌برد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشته‌است، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شده‌اند. آری اسکندر نخست، مردی مؤ من و درستکار و پادشاهی دادگر بوده و وزیرش خضر بوده‌است، که به طوری که پیشتر بازگو کردیم خود یکی از پیامبران بوده. و ولی دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بوده‌است، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند. در این سخن به کلامی که پیشترها از فخر رازی نقل کردیم کنایه می‌زند دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بازگو می‌کند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمی‌شود که دو هزار سال پیش از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط باختر تا اقصای خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤ من درستکار و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حیات به تاریکی رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.اصلاً در دوره صدر اسلام هیچگونه اطلاعی از اسکندر در میان اعراب وجود نداشته‌است اسکندر شخصیتی است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتین به عربی وارد ادبیات عرب شده‌است.


    * جمعی از تاریخدانان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب پیش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان» و ابو ریحان بیرونی در «آثار الباقیه» و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم»و دیگران، گفته‌اند که ذوالقرنین یکی از شاهان حمیر بوده که در یمن سلطنت می‌کرده. آنگاه در نام او اختلاف کرده‌اند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد نخست تبابعه اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به سود ابراهیم دستور کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بوده‌است. بعضی هم گفته‌اند نامش «شمر یرعش» بوده‌است. البته در برخی از سروده‌های حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به نام یکی از مفاخر برده شده. از آن میان در کتاب «البدایة و النهایة» نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کرده‌است: و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویابالجنوفی جدث اشم مقیماو در بحث روایتی پیشین گذشت که عثمان بن ابی الحاضر برای ابن عباس این سروده‌های را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنین جدی بی گمان ملکا تدین له الملوک و تحشدو دو بیت دیگر که برگردان اش نیز گذشت. مقریزی در کتاب «الخطط» خود می‌گوید: بدان که پژوهش علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین...» مردی عرب بوده که در سروده‌های عرب نامش بسیار آمده‌است، و نام اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده‌است. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده‌اند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد. و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی. ابو جعفر طبری گفته: خضر در روزهای فریدون پسر ضحاک بوده البته این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفته‌اند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفته‌اند در سرآغاز لشکر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل () بوده قرار داشته‌است. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده‌است، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، برآیند اینکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علمای اهل کتاب همین الا ن نیز زنده‌است. ولی دیگران گفته‌اند: ذو القرنینی که در عهد ابراهیم () بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بوده‌است. ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. و ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی می‌گفتند، و مجدونی اش نیز خوانده‌اند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاه‌ها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و یشینیان خود شنیده‌ایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده‌اند. و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده‌است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است، همدانی سپس می‌گوید: (علمای همدان می‌گویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفته‌های زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره گیری می‌شود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده‌اند، ذوالقرنین نخست، و ذو القرنینهای دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل () و یا پس از او بوده - و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی پس از او بود، چون بیت المقدس چند سده پس از ابراهیم () و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد - پس به هر روی ذوالقرنین هم پیش از اسکندر بوده. افزون بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است. و اینکه اگر او عرب بود بی گمان باید اطلاعات کامل تری از او در زمان پیامبر وجود می‌داشت بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی می‌ماند. یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است ؟. دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از تباهی آنها ساخته شده چه امتی بوده اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده برای اندوخته ساختن آب برای آشامیدن، و یا کشاورزی بوده‌است، نه برای جلوگیری از کسی. افزون بر اینکه در هیچ یک آنها تکه‌های آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده. و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و... کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بوده‌اند ؟. یکی از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه می‌کند: ذوالقرنین یادشده در قرآن صدها سال پیش از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک درستکار، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این تیره این بوده که خود را با واژه «ذی» فرنام می‌دادند، برای نمونه می‌گفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و همانند آن. و این ذوالقرنین مردی مسلمان، موحد، دادگر، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شکوه بوده، و با لشکری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به کناره اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو می‌رود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.


تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر

مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می کنند:

ارتباط کوروش و دوشاخ

در قرن نوزدهم میلادى در نزدیكى استخر در كنار نهر مرغاب مجسمه اى از كـوروش كشف شد كه تقریبا به قامت یك انسان است، و كوروش را در صورتى نشان مى دهد كه دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد كه دو شاخ همانند شاخ ‌هاى قوچ در آن دیده مى شود. ایـن مـجـسـمـه كـه نـمـونـه بسیار پر ارزشى از فن حجارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود كه گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفر كردند. از تـطـبـیـق مـنـدرجـات کتاب مقدس بـا مـشـخـصـات ایـن مـجـسـمـه ایـن احـتـمـال در نظر این مورخین كاملا قوت گرفت كه نامیدن كوروش به ذو القرنین (صـاحـب دو شاخ ) از چه ریشه اى مایه مى گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگى كورش داراى بـالهـایى هـمـچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد كه شخصیت تاریخى ذو القرنین از این طریق كاملا آشكار شده است. همچنین کوروش دو شاخ گاو را نماد و نشانه هخامنشیان ساخته و مجسمه‌های فراوانی از سر گاو و دوشاخ در بیشتر مناطق ایران و عراق از آن دوره به جا مانده‌است و تصویری نیز نقش شده به تازگی پیدا شده با فردی با کلاه خود همانند شاخ قوچ این پیکر می‌تواند به کوروش و یا یکی از شاهان پارسی باشد. برداشت مفسران درباره نسبت دادن ذو القرنین به اسکندر و یا مردی از قبیله عرب در یمن بدلایل مختلفی اعم از معنی و سیاق آیات قران و دوم تاریخ یونان و ایران، قابل پذیرش به‌نظر نمی‌رسد.در آثار و تندیس‌های کشف شده نیز آنچه تا کنون بدست آمده که تاج با شاخ و یا تاج خروس باشد تندیس‌های و یا سکه‌هایی است از دوره عیلامی و هخامنشی.

دادگری کوروش

سنگ نوشته های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد. سنگ نوشته های نقش رستم و منشور حقوق بشر کوروش کاملا مشهور و شناخته شده هستند به همین دلیل از نقل آنها صرف نظر می کنم و در این نوشتار بیشتر به نظرات مورخین دوره باستان در مورد کوروش کبیر می پردازم:

هـردوت مـورخ یـونـانـى مـیـنـویـسـد: كـوروش فـرمـان داد تـا سـپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نكشند، و هر سرباز دشمن كه نیزه خود را خم كند او را نكشند، و لشگر كوروش فرمان او را اطاعت كردند بطورى كه توده ملت، مصائب جنگ را احساس ‍ نكردند. هرودت در ادامه می نویسند: كورش پادشاهى كریم و سخى و بسیار ملایم و مـهـربـان بـود، و مـانـنـد دیـگـر پـادشـاهـان بـه انـدوخـتـن مال حرص نداشت بـلكـه نـسـبـت بـه كـرم و عـطـا حـریـص بـود، ستمدیدگان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مى داشت.

مـورخ دیـگـر ذى نـوفـن مـى نـویـسـد: كـوروش پـادشـاهی عـاقـل و مـهـربـان بـود و بـزرگـى مـلوك بـا فضائل حكما در او جمع بود، همتى فائق و وجـودى غـالب داشـت، شـعـارش خـدمـت انـسـانـیـت و خـوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود.

جالب اینكه این مورخان كه كوروش را این چنین توصیف كرده اند از تاریخ نویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلكه اهل یونان بودند و مى دانیم مردم یونان به نظر دوسـتـى بـه كـوروش نـگـاه نمى كردند، زیرا با فتح لیدیا به دست كوروش شكست بزرگى براى ملت یونان فراهم گشت.

انطباق لشکرکشی های کوروش با لشکرکشی های سه گانه ذوالقرنین

از همه گذشته كوروش سفرهایى به شرق غرب و شمال انجام داد كـه در تاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده است، و با سفرهاى سه گانه اى كه در قرآن ذكر شده قابل انطباق مى باشد.

نخستین لشکر كشى كوروش به كشور لیدیا كه در قسمت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت، و این كشور نسبت به مركز حكومت كوروش جنبه غربى داشت. اگر نـقـشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیم دید كه قسمت اعـظـم سـاحـل در خـلیـجـك هـاى كـوچـك غرق مى شود، مخصوصا در نزدیكى ازمیر كه خلیج صورت چشمهایى به خود مى گیرد. قـرآن مـی گـویـد ذو القـرنین در سفر غربیش احساس كرد خورشید در چشمه گل آلودى فرو میرود. این صحنه همان صحنه اى بود كه كورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده ) در خلیجك هاى ساحلى مشاهده كرد. (بعضی گمان کرده بودند منظور قرآن این است که خورشید در گل و لای غروب می کند!)

دومین لشکركشى كوروش به جانب شرق بود، چنانكه هردوت مى گوید: این هجوم شرقى كـوروش بـعـد از فـتـح لیدیا صـورت گـرفـت، مخصوصا طغیان بعضى از قبایل وحشى بیابانى كوروش را به این حمله واداشت. قرآن لشکرکشی دوم ذوالقرنین را اینطور تشبیه می کند: (حـتـى اذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نـجـعـل لهـم مـن دونـهـا سـتـرا) که اشـاره بـه سـفر كوروش به منتهاى شرق است كه مشاهده كرد خورشید بر قومى طلوع مى كند كه در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینكه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.

سومین لشکرکشی کوروش بـه سـوى شمال، به طرف كوههاى قفقاز بود، تا به تنگه میان دو كوه رسید، و براى جلوگیرى از هـجـوم اقوام وحشى با درخواست مردمى كه در آنجا بودند در برابر تنگه سد محكمى بنا كرد. ایـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داریال نامیده مى شود كه در نقشه هاى موجود میان ولادى كیوكز و تفلیس نـشان داده مى شود، در همانجا كه تاكنون بازمانده‌های دیوار آهنى موجود است، این دیـوار هـمـان سـدى اسـت كـه كـوروش بـنـا نـموده زیرا اوصافى كه قرآن در باره سد ذو القرنین بیان كرده كاملا بر آن تطبیق مى كند.


منابع : کوروش کبیر یا ذوالقرنین، ابو الكلام آزاد ترجمه : دکتر محمدابراهیم باستانى پاریزى، نشر كورش - تهران


اما در این بین رقابت بین دو نظریه که 1: ذوالقرنین راکوروش میدانند و2: نظریه ای که ذوالقرنین را اسکندر  میدانند بیشتر است.

دلایلی که ثابت میکند ذوالقرنین کوروش کبیر نیست...

چیزی که ابوالکلام آزاد را به نوشتن این کتاب(ترجمان القرآن) واداشته منطبق ساختن افکار و روحیه و نشانه حکومت و مسافرتهای ذوالقرنین به کوروش کبیر است در حالیکه آنچه مسلم است این است که ذوالقرنین در 3457 سال پس از هیوط ظاهر شده و کوروش در 559 سال قبل از میلاد یعنی حدود 5013 سال پس از هبوط و به فاصله 2115 سال بعد؛ در حالی که بسیاری از سلاطین و حتی پیغمبران با هم تشابه کامل در فضیلت و اخلاق و روش و تربیّت داشته اند که نمیتوان آن ها را به هم مشتبه ساخت و صرف تشابه دلیل یکی بودن نیست.آنچه مسلم است سلسلۀ هخامنشی شش قرن قبل از میلاد بوده است و آنچه ثابت است ذوالقرنین مورد بحث ما در زمان حضرت خضر (ع) بود و خضر(ع) خاله زاده ی او بود یعنی در عصر لوط و نزدیک زمان حضرت ابراهیم؛ و زمان بعیدی فاصله ی این دو شخصیت است.

دلایلی که ثابت میکند ذوالقرنین اسکندر مقدونی نیست...

1: یادی از اسکندر در عهد عتیق نیست. حال آنکه از کوروش هست.

2: اسکندر موحد و خداپرست نبوده، حال آنکه ذوالقرنین به توصیف قرآن خداشناس و مؤمن بوده است.

3: دیگر اینکه سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نیست.

اما قرینه های مؤید نظر مولانا ابوالکلام آزاد ازاین قرار است:

A: کوروش شخصیتی است که در کتاب مقدس یعنی عهد عتیق از او یاد شده است.

B: ذوالقرنین قرآن شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است، و این با شخصیت کوروش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراطوری بزرگ تاریخ را تأسیس کرده است، توافق دارد.

C: ذوالقرنین قرآن موحد و خداشناس میباشد، و کوروش هم خداشناس و یکتا پرست بوده است.

D: ذوالقرنین اولین بار سفر یا لشکر کشی به سمت مغرب یا غرب داشته است و این با لشکر کشی کوروش به غرب ایران و شکست کروزس پادشاه لیدیا و تسلّط بر آن سرزمین انطباق دارد.

E: ذوالقرنین فرآن با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی «سکا» که به یک تعبیر همان یاجوج و ماجوج میباشند انطباق دارد. مولانا ابوالکلام آزاد این اقوام وحشی تجاوزگر را اقوامی دانسته اند که در هر منطقه به نامی خوانده شده اند؛ از جمله در نزد یونانیان (لیت) و در نزد اروپاییان (میگر) یا (مجار) و در آسیا تاتار نامیده اند. همچنین به «گومر و ماگوگ» «گاگ و ماگاگ»، «بادی و یادان» و «منغولی و یواشی» نیز یاد شده اند.

چرا ذوالقرنین را به این نام میخوانند؟

در اینکه چرا ذوالقرنین را به این نام میخوانند وجوهی نوشته اند:

1: دو قرن زندگی کرد و مردم دو قرن و دونسل منقرض شدند و او باقی ماند.

2: یک بار ضربتی به طرف راست سر او خورد در گذشت و باز زنده شد. این است که در سرش دو شاخ و یا دو طرف سر مانند شاخ بلندی، بود که از این جهت وی را ذوالقرنین گفته اند. همچنین از حضرت صادق (علیه السلام) روایت است که«....او هم قوم خود را به راه راست هدایت و به یگانگی دعوت میکرد و آنقوم او را دو مرتبه ضربت زدند که بدین جهت او را ذوالقرنین گفته اند....»

3: وجه تسمیه دیگر این است که در تاج سلطنتش دو شاخ بود.

4: آنکه دو قرن یعنی دو طرف، شرق و غرب دنیا را گرفت و سلطنت کرد و سیر و تماشا کرد.

5: آنکه دو گیسو در جانب سرش بود.

6: آنکه خداوند نور و ظلمت را مسخر او کرد.


منابع و مؤاخذ:

تاریخ انبیاء و قصص قرآن از آدم تا خاتم

حدیقه الاحباب = تألیف آیت الله العظمی حاج شیخ حسین نجفی اهری (قدس سره)

خوانندگان محترم نویسنده این وبلاگ در رابطه با كیستی ذوالقرنین با این حساب میگوید الله اعلم :)

منبع: وبلاگ تاریــــــــــــــخ و آینـــــــــــــد ه و وبلاگ قرآن و علم




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛اعجاز علمی قرآن و اسلام ,
 

شناختی تازه از آلبرت انیشتین

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:20 ق.ظ - شنبه 20 خرداد 1391

آلبرت اینشتین فیزیک دان، نظریه پرداز، نویسنده و پژوهشگر آلمانی در چهاردهم مارس سال 1879 میلادی در ورتمبرگ آلمان چشم به جهان گشود و در 18 آوریل 1955 میلادی در پرینستون دیده از جهان فروبست.

آلبرت در زمان تولد سر بزرگی داشت و تا سه سالگی نیز زبان باز نکرد، به این خاطر پدر و مادرش نگران بودند.

در مدرسه نیز وی را کندذهن می دانستند.

ده ساله بود که دانشجویی به نام مکس تالمود اینشتن را با متون علمی و فلسفی آشنا کرد. درسهای تالمود شش سال ادامه پیدا کرد.

پدر انیشتین ورشکست شد و به ایتالیا رفت.

انیشتین نیز سرانجام دوران دبیرستان را به صورت ناتمام رها کرد.

آن گاه به سوییس رفت و به سال 1896 دیپلم خود را دریافت کرد. به تابعیت آلمانی خود پایان داد و پنج سال یک بی وطن بود. پس از این در موسسه فدرال پلی تکنیک ثبت نام کرد و به زوریخ رفت.

نسبیت خاص یکی از نظریاتی است که اینشتین مطرح کرد. اینشتن به سال 1915 نظریه جدید گرانش یا نسبیت عام را مطرح کرد. معادله ای که از سوی او طرح شد، به جای قانون جاذبه نیوتون نشست. این معادله بعدها با نام معادله میدان اینشتین شناخته شد.

این شاهکار تفکر بشری در مورد طبیعت بود. اکتشافی تازه و نظریه ای جدید در مورد جهان که دید همگان نسبت به همه چیز را تغییر داد.

انیشتن در جنگ جهانی دوم به آمریکا مهاجرت کرد و در پروژه ای که به منظور ساخت بمب اتمی شرکت جست.

به سال 1921 جایزه نوبل را به خاطر خدماتش به فیزیک نظری و به خصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتوالکتریک دریافت کرد.

پس از تاسیس اسرائیل به آن کشور مهاجرت کرد و به عنوان عضو هیئت علمی و استاد در دانشگاه عبری اورشلیم به تدریس پرداخت. او در تاسیس دانشگاه عبری در بیت المقدس کوشید و مقالات و دارایی ها و حتی اجازه انتشار تصویر خود را وقف آن دانشگاه کرد. بعدها تصویر او روی اسکناس های اسرائیلی نقش بست.

به سال 1930 کتابی با عنوان در مورد صهیونیسم: مجموعه مقالات و سخنرانی های استاد آلبرت اینشتین منتشر شد.

حمایت او از صهیونیسم باعث خشم راستگرایان آلمان شد.

به سال 1952، به او پیشنهاد شد که دومین رئیس جمهور کشور اسرائیل شود ولی او این پیشنهاد را نپذیرفت. دوباره به آمریکا بازگشت و در شهر پرینستون ساکن شد.

او گفت که به ماهیت اصلی یهودیت باور دارد ولی با عقیده یک کشور یهودی دارای مرز، ارتش، و درجه ای از قدرت دنیوی هر چقدر هم که متعادل باشد، مخالف است و نامه ای علیه مناخیم بگین برای برخورد نامناسب با اعراب امضا کرد.

اینشتین، مردی صلح طلب، بشردوست و سوسیال دمکرات متعهد بود و تحت تاثیر گاندی قرار داشت.

وی از جامعه سرمایه داری در غرب و نیز از استبداد شرقی در اتحاد شوروی انتقاد می کرد. وی از پایه گذاران حزب دموکرات در آلمان بود و در نهضت پایان زجرکشی در آمریکا شرکت جست.

او به همراه آلبرت شوایتزر و برتراند راسل، علیه آزمایش هسته ای و بمب اتم به مبارزه برخاست و چند روز پیش از مرگ، بیانیه راسل - اینشتین را امضا کرد.

او معشوقه های بسیاری داشت که با دو تن از آنان ازدواج کرد. پسر او ادوارد نام پیدا کرد و دخترخوانده ای نیز داشت.

او تئوری کوانتوم و مکانیک آماری را گسترش داد و بیشتر به خاطر نظریه نسبیت و بویژه برای هم ارزی جرم و انرژی (E=mc2) شهرت یافت.

اکنون نیز او مشهورترین فرد جهان به شمار می رود. در فرهنگ عامه، هر فرد باهوشی را اینشتین می خوانند.

اینشتین بیش از پنجاه مقاله علمی منتشر کرد. چرا جنگ؟، 1933، به همراه زیگموند فروید، دنیایی که من می بینم، 1934، پس از سال های پایانی من، 1950 ازجمله آثار غیر علمی او بودند.

آثار ترجمه شده به فارسی

نسبیت نظریه خصوصی و عمومی؛ غلامرضا عسجدی، تهران: امیرکبیر.

مقالات علمی اینشتین؛ محمود مصاحب، انتشارات پیروز و انتشارات فرانکلین.

فیزیک و واقعیت؛ محمدرضا خواجه پور، تهران: خوارزمی.

نسبیت و مفهوم نسبیت؛ محمدرضا خواجه پور، تهران: خوارزمی.

تکامل فیزیک؛ به همراه لئوپولد اینفلد، احمد آرام، تهران: خوارزمی.

حاصل عمر؛ ناصر موفقیان، تهران: علمی و فرهنگی.

اینشتین 1905: مجموعه مقاله های سال 1905؛ آلبرت اینشتین، ترجمه احمد شریعتی، تهران: دانشگاه الزهراء، 1383.

 

فهرست منابع

رنج های آلبرت اینشتین؛ آنتونیا والنتین، ترجمه هوشنگ گرمان، انتشارات توکا.

اینشتین؛ ژوزف شوارتز و مایکل مک گینس، ترجمه آرام قریب، تهران: شیرازه.

اینشتین در 90 دقیقه؛ جان و مری گریبین، ترجمه مسعود سلطانی، انتشارات ذکر.

زندگی نامه آلبرت اینشتین و تاریخ سیاسی و اجتماعی دوران او؛ فیلیپ فرانک، ترجمه حسن صفاری، تهران: امیرکبیر.

پاینده باد ایران

 

 mirasyar.persianblog.ir :منبع

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , علوم ریاضی؛فیزیك ,
 

شیوه زندگى امام مهدى (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:55 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

اما پیرامون شیوه زندگى آن حضرت ، هنگام قیام و ظهور او و روش حكم كردن او و نشانه هایى كه خداوند براى او آشكار مى نماید، نیز روایات بسیار آمده است كه در اینجا به ذكر چند نمونه مى پردازیم :
1 -
((مفضّل بن عمر)) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم فرمود:
((وقتى كه خداوند اجازه خروج به حضرت قائم (علیه السلام ) دهد او بالاى منبر رود و مردم را به قبول امامت خود، دعوت نماید و آنان را به خدا سوگند دهد و به (اداى ) حقّ خویش ، بخواند. آن حضرت همچون كردار و روش رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مردم رفتار نماید، جبرئیل (علیه السلام ) به فرمان خدا، نزد او آید و در كنار حجر اسماعیل (در كنار كعبه ) با آن حضرت ملاقات نماید و به او بگوید:((مردم را به چه راهى دعوت مى كنى ؟)).
حضرت قائم (علیه السلام ) خط و راه خود را به او خبر دهد آنگاه جبرئیل به آن حضرت مى گوید:
((من نخستین شخصى هستم كه با تو بیعت مى كنم ، دستت را باز كن ))، پس جبرئیل دستش را به دست آن حضرت (به عنوان بیعت ) بگذارد و بیش از سیصد و ده نفر (یعنى 313 نفر) مرد از مردان مخصوص به حضور آن حضرت آیند و با او بیعت كنند، او در مكّه مى ماند تا یارانش تكمیل مى شوند، سپس از مكّه به سوى مدینه حركت مى نماید.
2 -
((محمد بن عجلان )) مى گوید: امام صادق (علیه السلام ) فرمود:((هنگامى كه حضرت قائم (علیه السلام ) قیام كند، مردم را از نو به سوى اسلام دعوت مى كند، به چیزى (یعنى اسلام حقیقى كه ) كهنه شده و بسیارى از مردم از آن گم و دور گشته اند، هدایت مى نماید و او را از این رو ((مهدى )) نامند كه مردم را به روشى كه از آن دور و گمراه شده اند، هدایت مى كند و او را از این رو ((قائم )) مى نامند؛ چون بر اساس حق و اجراى حق قیام كند)).
این كتاب (متن عربى ) به یارى خدا و توفیق نیك او، در همینجا به پایان رسید و تنظیم و تعلیق این كتاب در تاریخ ساعت آخر روز دوشنبه بیست و چهارم ربیع الاول سال 682 هجرى قمرى پایان یافت . این كتاب ، در 11 صفر سال 982 هجرى قمرى نوشته شد و آن را كمترین خدمتگذار اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام ) ابوالخیر محمد بن عیسى رفیع الامامى به تحریر چاپ آراست و با خط خود نوشت .
و بعد (متن عربى ) این كتاب به خط كمترین خدمتكار علماء، حاج عبدالرحیم بن مرحوم ابوالفضل افشارى زنجانى در نیمه شعبان سال 1393 هجرى قمرى برابر با 1352 شمسى ، نگارش یافت .
(201) الحمدللّه اولاً وآخراً

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

چهره پرفروغ حضرت قائم (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:55 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

روایاتى در خصوص شمایل و خصوصیّات چهره حضرت قائم (علیه السلام ) و شیوه آن بزرگوار آمده است كه در اینجا به چند نمونه اشاره مى شود:
1 -
((جابر جُعفى )) مى گوید: از امام باقر (علیه السلام ) شنیدم مى فرمود:
عمر بن خطّاب از امیرمؤ منان على (علیه السلام ) پرسید:
((مرا از نام مهدى (علیه السلام ) آگاه مكن )).
حضرت على (علیه السلام ) فرمود:
((درباره نام او حبیبم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با من عهد كرده كه نامش را براى كسى نگویم تا وقتى كه خداوند او را ظاهر كند و برانگیزد)).
عمر گفت : از چهره او مرا آگاه كن .
امام على (علیه السلام ) فرمود:
((او (هنگام ظهور) جوانى است چهارشانه با اندام متوسّط، خوش صورت و خوش مو، موهایش بر شانه هایش ریخته و نور درخشان صورتش بر سیاهى موى محاسنش و بر سیاهى موى سرش چیره شده (و سیاهى مو تحت الشّعاع نور قرار مى گیرد) پدرم به فداى فرزند بهترین كنیزان )).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

دورنمایى از حكومت حضرت مهدى (عج )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:54 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

در اینجا به چند نمونه از روایاتى كه بیانگر مدّت حكومت حضرت مهدى (علیه السلام ) و روزهاى حكومت او و وضع پیروان او و اوضاع زمین و مردم آن است ، مى پردازیم :
1 -
((عبدالكریم جُعفى )) (یا خثعمى ) مى گوید: به امام صادق (علیه السلام ) عرض ‍ كردم :((امام قائم (علیه السلام ) چند سال حكومت مى كند؟)).
فرمود:
((هفت سال ، و روزها براى آن حضرت ، طولانى گردد به طورى كه هر سال از سالهاى حكومت او برابر ده سال از سالهاى شماست ، بنابراین ، آن حضرت هفتاد سال از سالهاى شما، حكومت مى نماید و در آستانه قیام آن حضرت در ماه جمادى الاُخرى و ده روز از ماه رجب (جمعا چهل روز پى در پى ) باران مى بارد كه مردم نظیر آن را ندیده اند و خداوند گوشت بدن مؤ منان را در قبرها برویاند (و آنان را زنده كند) و گویى آنان را هم اكنون مى نگرم كه از سمت جهنیه (ناحیه موصل ...) مى آیند در حالى كه از سر و صورتشان خاك مى ریزد)).
2 -
((مفضّل بن عمر)) مى گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام ) فرمود:
((هنگامى كه قائم ما قیام كند، سراسر زمین به نور پروردگارش روشن گردد و مردم از نور خورشید، بى نیاز شوند و تاریكى از میان برود و یك انسان در حكومت آن حضرت به مقدارى عمر مى كند كه داراى هزار پسر شود كه در میان آنان هیچ دختر نیست ، زمین گنجهاى خود را آشكار كند به طورى كه مردم ، آن گنجها در را روى زمین بنگرند و انسان به جستجوى فقیرى مى پردازد كه به او از مالش احسان كند و یا زكاتش را به او بدهد، كسى پیدا نمى شود كه این اموال را از او بگیرد و مردم بر اثر رزق و روزى فراوانِ خداوند عطا بخش ، بى نیاز هستند)).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

حركت حضرت مهدى (ع ) از مكّه به كوفه

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:54 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

از روایات استفاده مى شود كه حضرت مهدى (علیه السلام ) پس از ظهور، از مكّه حركت مى كند تا به كوفه مى آید و در قسمت بلندیهاى كوفه استقرار مى یابد و از آنجا لشكرهاى خود را به شهرها و اطراف گسیل مى دارد، به عنوان نمونه :
1 -
((ابوبكر حضرمى )) مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) فرمود:((گویا قائم (علیه السلام ) را مى نگرم كه از مكّه با پنج هزار فرشته به سوى نجف كوفه ، حركت كرده در حالى كه جبرئیل در سمت راست او و میكائیل در سمت چپ او و مؤ منان پیش رویش هستند و آن حضرت لشكرهاى خود را به سوى شهرها و اطراف مى فرستد)).
2 -
((عمرو بن شمر)) از امام باقر (علیه السلام ) نقل مى كند كه نزد امام باقر (علیه السلام ) از حضرت مهدى (علیه السلام ) سخن به میان آمد، فرمود:((آن حضرت وارد كوفه مى گردد و در آنجا سه پرچم (و سه گروه ) وجود دارد كه هركدام پرچم خود را به اهتزاز درآورده ، همه آنان گروه واحد شده و در خطّ آن حضرت قرار مى گیرند، او در مسجد كوفه ، بالاى منبر مى رود و سخنرانى مى كند، آنچنان از مردم گریه بلند مى شود كه بر اثر صداى گریه ، كلام امام را نمى فهمند، وقتى كه جمعه دوّم مى شود، مردم از آن حضرت مى خواهند كه نماز جمعه را اقامه كند و با او نماز جمعه را بخوانند، حضرت دستور مى دهد كه در سرزمین نجف ، نقشه اى به نام مسجد مشخّص كنند. آنگاه در آنجا با مردم ، نماز جمعه را اقامه مى كند.
سپس دستور مى دهد، نهرى از پشت كربلا تا نجف ، احداث نمایند به طورى كه آب در نجف فراوان گردد و بر دهانه آن نهر، پلها و آسیابها بسازند كه گویى پیرزنى را مى نگرم زنبیل گندم بر سر گرفته و به آن آسیابها مى برد تا به طور رایگان به آرد تبدیل كند
)).
2 -
((صالح بن ابى اسود)) مى گوید: در محضر امام صادق (علیه السلام ) سخن از مسجد سهله (نزدیك كوفه ) به میان آمد، فرمود:((اِنَّهُ مَنْزِلُ صاحِبِنا اِذا قَدَّمَ بِاَهْلِهِ ؛ آن مسجد، منزل صاحب ما (حضرت مهدى (علیه السلام ) ) است ، آنگاه كه با اهل خانه اش به آنجا آید)).
3 -
((مفضّل بن عمر)) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم ، فرمود:((هنگامى كه قائم آل محمَد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) قیام كند؛ در پشت كوفه ، مسجدى بسازد كه داراى هزار در است و وسعت شهر به قدرى زیاد مى شود كه خانه هاى كوفه به نهرهاى كربلا، متصل مى گردد)).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

سال و روز قیام قائم (ع )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:53 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

در مورد آن سالى كه حضرت قائم (علیه السلام ) قیام مى كند و همچنین در مورد روز قیام نیز روایاتى نقل شده است ، به عنوان نمونه :
1 -
((ابوبصیر)) مى گوید: امام صادق (علیه السلام ) فرمود:((حضرت قائم قیام نمى كند مگر در سال طاق مانند: سال یك ، سه ، پنج ، هفت و نه )).
2 - نیز
((ابوبصیر)) مى گوید: امام (علیه السلام ) فرمود:((در شب بیست و سوم (ماه رمضان ) به نام قائم (علیه السلام ) ندا داده مى شود (اعلام مى گردد) و در روز عاشورا قیام مى كند و آن روزى است كه امام حسین (علیه السلام ) در آن كشته شد، گویى اكنون آن حضرت را در روز شنبه ، دهم محرّم مى نگرم كه بین حجرالا سود و مقام ابراهیم (كنار كعبه ) ایستاده و جبرئیل در سمت راست او ندا مى كند:((اَلْبَیْعَةُ للّه ؛ بیعت براى خدا (كه صداى او به همه جهانیان مى رسد)).
پس پیروان آن حضرت از همه نقاط زمین ، به سوى او رهسپار مى گردند و زمین براى آنان پیچیده مى شود (و در نتیجه آنان زودتر به محضر آن بزرگوار مى رسند) و با آن حضرت بیعت مى نمایند و خداوند به وسیله او سراسر زمین را پر از عدل و داد مى كند، همانگونه كه پر از ظلم و ستم شده بود
)).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

چند نمونه از روایات علائم ظهور

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:53 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

1 - ((سیف بن عمیره )) مى گوید: نزد ابوجعفر، منصور دوانیقى (دوّمین خلیفه عباسى ) بودم ، آغاز به سخن نمود و به من گفت : اى سیف بن عمیره ! ناگزیر از آسمان به نام مردى از فرزندان ابوطالب ، ندا شود.
گفتم : تواین حدیث را نقل مى كنى ؟!
گفت : سوگند به كسى كه جانم در دست اوست ! به گوش خودم شنیده ام .
گفتم : من این حدیث را تاكنون نشنیده بودم !
)).
گفت : اى سیف ! این سخن ، حق است و وقتى كه ندایى از آسمان آمد ما نخستین كسى هستیم كه به آن پاسخ مثبت مى دهیم بدان كه این ندا به نام یكى از پسر عموهاى ماست .
گفتم : از فرزندان حضرت فاطمه (سلام اللّهُ علیها).
گفت : آرى ، اى سیف !
اگر من این سخن را از شخص محمّد بن على (امام باقر (علیه السلام ) ) نشنیده بودم ، اگر همه مردم روى زمین به من مى گفتند، نمى پذیرفتم ، ولى محمّد بن على (امام باقر (علیه السلام
)) گوینده این سخن است .
2 -
((عبداللّه بن عمیر)) مى گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((روز قیامت برپا نمى شود تا وقتى كه مهدى از فرزندان من خروج كند و او خروج نمى كند تا اینكه شصت نفر كذّاب ، كه همه آنان مى گویند: من پیغمبر هستم )).
3 -
((ابوحمزه ثمالى )) مى گوید: به امام باقر (علیه السلام ) عرض كردم : خروج سفیانى (197) از امور حتمى است ؟
فرمود:
((آرى و نداى آسمانى از امور حتمى است ، و طلوع خورشید از مغرب ، از امور حتمى است و اختلاف بین بنى عباس در سلطنت از امور حتمى است و كشته شدن ((نفس ‍ زكیّه )) حتمى است . و خروج قائم (علیه السلام ) از آل محمّد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) حتمى است )).
گفتم : نداى آسمانى چگونه است .
فرمود: در آغاز روز، منادى از آسمان ندا مى كند:
((الا ان الحق مع على وشیعته ؛ آگاه باشید، حق با على (علیه السلام ) و شیعیان اوست )).
سپس در آخر روز، در زمین ندا مى شود:
((اَلا اَنَّ الْحَقَّ مَعَ عُثْمانِ وَشِیَعتِهِ ؛ آگاه باشید حقّ با عثمان و پیروان اوست )).
در این هنگام رهروان راه باطل به شك مى افتند.
4 -
((ابى خدیجه )) مى گوید: امام صادق (علیه السلام ) فرمود:((قائم (علیه السلام ) خروج نمى كند تا دوازده نفر از بنى هاشم قبل از او مى آیند و هركدام از آنان ، مردم را به سوى (امامت ) خود دعوت مى نماید)).
5 - امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:
((در آستانه ظهور قائم (علیه السلام ) مرگ سرخ و مرگ سفید به وجود مى آید و ملخهایى كه همانند رنگ خون ، قرمز هستند در فصل و در غیر موقع ، آشكار مى شوند، اما مرگ سرخ عبارت از كشتن با شمشیر است و اما مرگ سفید، عبارت از بیمارى طاعون مى باشد)).
6 -
((جابر جُعفى )) مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) فرمود:((در زمین قرار گیر و دست و پایت را حركت مده تا نشانه هاى (ظهور) را كه براى تو مى گویم بنگرى ، ولى گمان ندارم عمر تو كفاف كند و تو به آن زمان برسى (مقدارى از آن نشانه ها عبارتند از:) اختلاف بنى عباس ، نداى آسمانى ، فرو رفتن قریه اى از قریه هاى شام به نام ((الجابیه ))، ورود تركها به جزیره ، ورود رومیان به رَمْله ، اختلاف و كشمكش بسیار در همه نقاط زمین تا اینكه شام ویران گردد و علّت خرابى آن ، جمع شدن سه گروه داراى سه پرچم در آن است كه عبارتند از: 1 - پرچم اصهب 2 - پرچم ابقع 3 - پرچم سفیانى )).
7 -
((ابوبصیر)) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم كه این آیه را خواند:
(اِنْ نَشَاءْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ اَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ ).
(198)
((اگر ما اراده كنیم (مى توانیم ) از آسمان براى آنان نشانه اى نازل مى كنیم كه گردنهایشان در برابر آن خاضع گردد)).
سپس فرمود:
((به زودى خداوند این نشانه را براى آنان مى فرستد)).
عرض كردم : براى چه كسى مى فرستد؟.
فرمود:
((براى بنى اُمَیّه و پیروان آنان )).
گفتم : آن نشانه چیست ؟
فرمود:
((توقّف خورشید از آغاز ظهر تا وقت عصر. و دیده شدن سینه و صورت مردى در قرص خورشید كه حسب و نسبش معلوم باشد و اینها در زمان سفیانى رخ مى دهد و در این هنگام ، سفیانى و پیروانش نابود مى شوند)).
8 -
((سعید بن جُبَیر)) (مفسّر عالیقدر شیعه ) مى گوید: در آن سالى كه حضرت مهدى ( علیه السلام ) در آن قیام مى كند، 24 روز باران مى آید و آثار و بركات باران در آن سال آشكار مى گردد.
9 -
((ثعلبه اَزُدى )) مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) فرمود:((دو نشانه ، قبل از ظهور قائم (علیه السلام ) پدید مى آید:
1 - گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان .
2 - گرفتن ماه در آخر همان ماه
)).
عرض كردم : كسوف خورشید در آخر ماه رمضان و خسوف ماه در نیمه ماه مى باشد؟
فرمود:
((من به آنچه مى گویم آگاهتر هستم و این دو حادثه ، نشانه اى است كه از زمان هبوط آدم (علیه السلام ) تا حال اتفاق نیفتاده است )).
10 -
((محمّد بن مسلم )) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم فرمود:((پیش از ظهور قائم (علیه السلام ) از سوى خدا، بلا و آزمایش به وجود مى آید)).
عرض كردم : فدایت شوم ! آن بلا چیست ؟ این آیه را خواند:
(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَى ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الاَْمْوالِ وَالاَْنْفُسِ وَالثَّمَراتِ ... ).
(199)
:
((قطعا همه شما را با چیزى از ترس ، گرسنگى ، زیان مالى و جانى و كمبود میوه ها آزمایش مى كنیم )).
سپس (معناى آیه را توضیح داد و) فرمود: ترس از شاهان بنى فلان (بنى عباس ) گرسنگى از گرانى قیمتها و كمبود اموال ، از كساد و ركود تجارت و بهره اندك از آن و كاهش ‍ میوه ها و محصول به خاطر خشگى زمین و كمى بركت میوه ها.
سپس دنبال آیه فوق را خواند:(وَبَشّرِ الصّابِرینَ) ؛
((و به صابران مژده بده )) مژده از اینكه در آن هنگام ، حضرت قائم (علیه السلام ) به زودى خروج كند. (200)
11 -
((منذر جوزى )) مى گوید: از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم فرمود:((مردم در آستانه قیام حضرت قائم (علیه السلام ) از گناه دست مى كشند به خاطر آتشى كه در آسمان آشكار شود، و سرخى اى كه سراسر صفحه آسمان را فرا گیرد و فرو رفتن زمین در بغداد و در بصره و خونریزى و خرابى خانه ها در بصره و نابودى مردم آن و ترس ‍ همگانى بر عراق كه مردمش را پریشان و نگران كند)).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

علائم ظهور حضرت مهدى (ع )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:51 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

در اینجا به ذكر قسمتى از نشانه هاى ظهور حضرت قائم آل محمد (اَرْواحُنا فَداه ) مى پردازیم كه پیش از ظهور آن حضرت رخ مى دهد:
1 - خروج سفیانى (سفیانى ، یكى از طاغوتهاى مقدّس مآب از نسل ابوسفیان است و در شام به دست سپاه حضرت مهدى (علیه السلام ) شكست خورده و كشته مى شود).
(193)
2 - كشته شدن سیّدِ حسنى (جوان خوش صورت از آل امام حسن (علیه السلام ) با سپاهش به حمایت از امام زمان (علیه السلام ) برمى خیزد و سرانجام ، به شهادت مى رسد).
(194)
3 - اختلاف بنى عبّاس در ریاست دنیا.
4 - گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان .
5 - گرفتن ماه در آخر آن ماه ، برخلاف عادت (و نظم فلكى ).
6 - فرو رفتن زمین بیداء (زمین بین مكّه و مدینه ).
7 - فرو رفتن زمین در نقطه اى از مشرق و مغرب .
8 - توقّف خورشید، هنگام اوّل ظهر تا وسط وقت عصر.
9 - طلوع خورشید از مغرب .
10 - كشتن
((نفس زكیّه )) در پشت كوفه همراه هفتاد نفر از نیكان .
11 - سر بریدن یك مرد هاشمى بین حجرالا سود و مقام ابراهیم (علیه السلام ) .
12 - ویران شدن دیوار مسجد كوفه .
13 - به اهتزاز درآمدن پرچمهاى سیاه از جانب خراسان .
14 - خروج یمانى (یمانى از مردان نیك و طرفدار امام زمان (علیه السلام ) است ) كه به حمایت از آن حضرت ، با سپاه خود برمى خیزد.
(195)
15 - ظهور مغربى در مصر و حكومت او بر مردم شام .
16 - فرود تركها به جزیره .
17 - ورود رومیان به رمله .
18 - طلوع ستاره درخشان در سمت مشرق كه همچون ماه مى درخشد سپس دو جانب آن خم گردد كه نزدیك شود كه آن دو جانب به همدیگر متّصل شوند.
19 - پدید آمدن سرخى در آسمان كه در فضا پراكنده گردد.
20 - آتشى در طول مشرق ، آشكار شود و سه روز یا هفت روز در آسمانى باقى بماند.
21 - پاره نمودن عرب اسارت خود را و حكومت عرب بر شهرها و كشورها.
22 - بیرون رفتن عرب از تحت نفوذ سلطان عجم .
23 - كشتن امیر مصر، توسّط مردم مصر.
24 - خراب شدن شام .
25 - اختلاف سه پرچم در شام (كشمكش سه گروه ).
26 - ورود دو پرچم قیس و عرب به كشور مصر.
27 - به اهتزاز درآمدن پرچمهاى قبیله
((كنده )) در خراسان .
28 - آمدن اسبهایى از جانب مغرب ، تا اینكه در كنار حیره (نزدیك كوفه ) بسته شوند.
29 - برافراشته شدن پرچمهاى سیاه از جانب مشرق به سوى حیره .
30 - طغیان آب فرات ، به طورى كه سرازیر كوچه هاى كوفه گردد.
31 - خروج شصت دروغگو كه همه آنان ادّعاى نبوت مى كنند.
32 - خروج دوازده نفر از نژاد ابوطالب (علیه السلام ) كه همه آنان ادّعاى امامت براى خود دارند.
33 - سوزاندن مردى بلند مقام از شیعیان بنى عبّاس بین سرزمین جلولاء (واقع در هفت فرسخى خانقین ) و سرزمین خانقین .
34 - بستن پلى نزدیك محله كرخ بغداد.
35 - برخاستن باد سیاهى در بغداد، در آغاز روز.
36 - زلزله شدید در بغداد.
37 - فرو رفتن بیشتر شهر بغداد در زمین بر اثر زلزله .
38 - ترس عمومى كه عراق و بغداد را فراگیرد.
39 - مرگهاى سریع و عمومى در بغداد.
40 - كم شدن اموال و انسانها و محصول كشاورزى .
41 - پیدایش ملخ در فصل خود و در غیر فصل خود تا آنجا كه زراعتها و غلاّت را از بین ببرد.
42 - كم شدن غلاّت و محصولات گیاهى .
43 - اختلاف و كشمكش در میان دو صنف از عجم و خونریزى بسیار بین آنان .
44 - بیرون آمدن بردگان از زیر فرمان اربابان و كشتن اربابان .
45 - مسخ شدن جمعى از بدعتگذاران ، به صورت میمون و خوك .
46 - پیروزى بردگان بر شهرهاى اربابان .
47 - نداى (غیرعادى ) از آسمان بر همه جهان به طورى كه هركسى در هر زبانى باشد آن ندا را به زبان خودش مى شنود.
48 - پیدایش صورت و سینه انسان در قرص خورشید.
49 - مردگانى زنده از قبرها بیرون آیند و به دنیا بازگردند و به دید و بازدید با همدیگر بپردازند.
50 - در پایان همه ، 24 بار، باران پى در پى مى آید و زمین خشك را پس از مرگش ، زنده و سبز و خرّم مى كند و به دنبال آن بركتهاى زمین بروز مى نماید و در دسترس قرار مى گیرد.
(196)
و بعد از این حوادث ، هرگونه بلا و ناراحتى و گرفتارى معتقدین به حق از شیعیان حضرت مهدى (علیه السلام ) برطرف مى گردد، در این هنگام آنها آگاه شوند كه امام عصر (عَجَّلَ اللّه تعالى فَرَجَه الشّریف ) در مكّه ظهور كرده است براى یارى او به سوى مكّه رهسپار شوند، چنانكه روایات ، بیانگر این مطلب است .
این نشانه هایى كه ذكر شد، پاره اى از آنها حتمى است و پاره اى مشروط به شرایطى است و خداوند داناتر است كه چه خواهد شد و ما آنچه را نقل كردیم ، از كتب از حدیث و روایات ، گرفته شده ، از خداى بزرگ كمك مى جوییم و از درگاه او توفیق سعادت مى خواهیم .

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

نمونه هایى از دلایل و نشانه هاى حضرت مهدى (عج )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:51 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

1 - ((محمد بن ابراهیم بن مهزیار)) مى گوید:((بعد از وفات امام حسن عسكرى ( علیه السلام ) در مورد امام بعد او در شك و تردید بودم و اموال بسیار (كه مخصوص امام بود) نزد پدرم (ابراهیم بن مهزیار) جمع شده بود (گویا ابراهیم سمت نمایندگى داشته و سهم امام بسیارى نزدش جمع شده بود) پدرم آن اموال را برداشت و سوار (كشتى ) شد (كه به حضور حضرت مهدى در سامرا ببرد) و من نیز سوار شدم تا او را بدرقه كنم ، پدرم تب سختى گرفت و به من گفت : پسر جان ! مرا به خانه بازگردان ، این بیمارى نشانه مرگ است و به من گفت : در مورد این اموال از خدا بترس (كه به صاحبش برسانى ) و به من وصیت كرد و بعد از سه روز از دنیا رفت ، با خود گفتم ، پدرم وصیت نادرست نمى كرد، این اموال را به عراق مى برم و در كنار شطّ (187) خانه اى را كرایه مى كنم و هیچ كس را از كار خود باخبر نمى كنم ، پس اگر وجود امام زمان ، براى من آشكار شد، همانند آشكارى امام در زمان امام حسن عسكرى (علیه السلام ) كه اموال را به او مى سپارم وگرنه آن را صرف در نیازها و تاءمین زندگى خودم مى نمایم . به عراق رفتم و در كنار شطّ خانه اى اجاره كردم ، چند روزى در آنجا سكونت نمودم ، تا اینكه شخصى آمد و نامه اى به من داد، در آن نامه نوشته بود:
((اى محمّد! نزد تو این مقدار و این اندازه مال است ، همه آنچه را در نزدم بود، نام برده بود حتّى از مقدارى از مال كه خودم اطلاع نداشتم نیز یاد كرده بود)).
من همه آن اموال را به نامه رسان دادم تا به آن حضرت (یعنى حضرت مهدى ) برساند.
چند روز دیگر در آن خانه ماندم ، كسى نزد من نیامد، اندوهناك بودم كه نامه دیگرى به من رسید در آن نوشته بود:
((قَدْ اَقَمْناكَ مَقامَ اَبِیكَ فَاحْمِدِ اللّهَ؛ ما تو را به جاى پدرت (به نمایندگى ) نصب كردیم ، پس ‍ خدا را سپاسگزار باش )).
2 -
((محمّد بن ابى عبداللّه سیّارى )) مى گوید:((چیزهایى از طرف مرزبانى حارثى (به محل سكونت امام زمان (علیه السلام ) ) فرستادم ، در میان آنها یك عدد دستبند طلا بود، همه آن چیزها قبول شد ولى دستبند به من برگردانده شد و به من دستور دادند كه آن را بشكنم ، آن را شكستم ، ناگهان دیدم در درون آن ، چند مثقال آهن و مس و روى وجود دارد، آنها را از درون دسبتند بیرون آوردم و طلاى خالص را فرستادم ، آنگاه پذیرفته شد)).
3 -
((على بن محمّد)) مى گوید: مالى از جانب مردى از اهل عراق براى حضرت مهدى (علیه السلام ) فرستاده شد، آن را به او برگرداندند، به او گفته شد كه حق پسرعموهایت را كه چهارصد درهم است از این مال خارج كن (و به آنان بازگردان ) آن مرد عراقى مزرعه اى را در دست داشت كه پسر عموهایش در آن شریك بودند، ولى او آنان را از آن مزرعه جلوگیرى مى كرد، پس دقیقا حساب كرد، دید به همان مقدارى كه گفته شده یعنى چهارصد درهم ، مال آنان است ، آن را از آن اموال بیرون آورد و به آنان داد و بقیّه را به حضور امام مهدى (علیه السلام ) فرستاد، آنگاه پذیرفته شد.
4 -
((قاسم بن علا)) مى گوید: داراى چند پسر شدم ، براى امام زمان (علیه السلام ) نامه نوشتم و از آن حضرت خواستم كه براى آنان دعا كند، درباره آنان جوابى به دستم نرسید، همه آنان مردند، وقتى كه (چهارمین پسرم ) حسین به دنیا آمد، براى آن حضرت نامه نوشتم و تقاضاى دعا كردم ، جواب آمد و بحمداللّه او باقى ماند.
5 -
((ابى عبداللّه بن صالح )) مى گوید:((یكى از سالها به بغداد رفتم (از ناحیه مقدّسه ) اجازه خروج خواستم ، به من اجازه ندادند، پس از رفتن كاروان به سوى نهروان 22 روز دیگر در بغداد ماندم ، سپس در روز چهارشنبه به من اجازه خروج داده شد و به من گفته شد در روز چهارشنبه بیرون روم ، من آن روز از بغداد خارج شدم ولى امید رسیدن به كاروان را نداشتم ، وقتى به نهروان رسیدم ، كاروان را در آنجا یافتم و به آن پیوستم و پس از اندك وقتى كه شترم را علف دادم ، كاروانیان از آنجا حركت كردند و من نیز همراه آنان حركت كردم او (حضرت مهدى (علیه السلام ) ) برایم دعا كرده بود كه سالم به وطن بازگردم ، بحمداللّه بدون هیچ گونه آسیبى به وطن رسیدم )).
6 -
((محمّد بن یوسف )) مى گوید: در پشتم زخم سختى پدیدار شده بود، به پزشكها نشان دادم و براى بهبودى آن مال بسیار خرج كردم ، ولى مداواى من هیچ گونه نتیجه نداد، نامه اى براى حضرت مهدى (علیه السلام ) نوشتم و از او تقاضاى دعا كردم ، جواب نامه به من رسید كه در آن نوشته بود:((اَلْبَسَكَ اللّهُ الْعافِیَةَ وَجَعَلَكَ مَعَنا فِى الدُّنْیا وَالاَّْخِرَةِ)).
((خداوند لباس عافیت به تو بپوشاند و تو را در دنیا و آخرت ، با ما قرار دهد)).
هنوز هفته به آخر نرسیده بود كه زخم به طور كلّى خوب شد و در محل آن همچون كف دستم هیچ گونه اثر زخم نبود، یكى از پزشكها را كه از دوستان ما بود خواستم و محل زخم را به او نشان دادم ، گفت : ما دارویى را براى این زخم نمى شناسیم ، قطعا شما از جانب خداوند شفا یافته اى .
7 -
((على بن حسین یمانى )) مى گوید: من در بغداد بودم و كاروانى از یمنى ها آماده شدند كه از بغداد (به سوى یمن ) بروند، من نیز مى خواستم با آنان بروم ، نامه اى به ناحیه مقدّسه نوشتم و كسب اجازه نمودم ، جواب آمد با آن كاروان نرو كه نتیجه خوبى ندارد و در كوفه بمان .
كاروان رفت و من در كوفه ماندم ، آن كاروان در مسیر راه مورد دستبرد و غارت بنوحنظله واقع شدند و اموالشان را بردند، من باردیگر به وسیله نامه كسب اجازه كردم تا از راه دریا (به یمن ) بروم ، اجازه رفتن به من ندادند، بعدا معلوم شد كه در آن سال ، هیچیك از كشتیها به سلامت به مقصد نرسیده اند و باند غارتگر
((بوارح ))، به آنها هجوم آورده اند و به غارت اموالشان دست زده اند)).
8 -
((على بن الحسین )) مى گوید: من به سامره رفتم و از آنجا به در خانه (حضرت مهدى (علیه السلام ) ) رفتم ، با هیچ كس سخن نگفتم و خود را به هیچ كس نشناساندم ، سپس ‍ به مسجد رفتم و مشغول نماز شدم . دیدم خادمى نزد من آمد و گفت : برخیز، به او گفتم كجا بروم ؟ گفت : به خانه ، گفتم : من كیستم ، مرا مى شناسى ؟ شاید تو را دنبال شخصى دیگر فرستاده اند؟ گفت :((نه ، فقط مرا نزد تو فرستاده اند، و تو ((على بن الحسین )) هستى ، غلامى همراه آن خادم بود، با هم آهسته سخن مى گفتند، من نفهمیدم چه مى گویند، تا اینكه آنچه خواستم برایم آوردند، سه روز نزد آن خادم ماندم و سپس كسب اجازه كردم كه از حضرت مهدى (علیه السلام ) دیدار كنم ، به من اجازه داده شد و آن حضرت را شب زیارت كردم .
9 -
((محمّد بن صالح )) مى گوید:((وقتى پدرم از دنیا رفت و كارها به دست من افتاد، پدرم قبضهایى از اموال ((غریم )) یعنى حضرت مهدى (علیه السلام ) (188) برعهده مردم داشت .
در نامه اى به آن حضرت ، جریان را به عرض رساندم ، جواب آمد كه آن مطالبات را از آنها وصول كن ، من از آنان كه قبض داده بودند، مطالبه كردم و همه آنان قرض خود را به من دادند جز یكى از آنان كه قبض بدهكارى او، چهارصد دینار بود، نزد او رفتم و مطالبه چهارصد دینار نمودم ، او امروز و فردا كرد و پسرش به من اهانت نمود و فحش ‍ داد از او به پدرش شكایت كردم ، پدرش گفت : چه شده ؟ چرا مرا رها نمى كنى ؟
او را گرفتم و به وسط خانه اش آوردم ، در این هنگام پسرش از خانه بیرون رفت و از اهل بغداد استمداد كرد و فریاد مى زد: بیایید این رافضى قمى ، پدرم را كشت .
جمعیّت بسیارى از اهل بغداد نزد من آمدند، (من دیدم هوا پس است ) سوار بر مركبم شدم و به آنان گفتم : احسن به شما مردم بغداد كه از ظالمى بر ضد غریب مظلومى ، حمایت مى كنید، من یك مرد سنّى از اهالى همدان هستم و این شخص مرا به قم نسبت مى دهد و رافضى مى خواند، تا حق و مال مرا پامال كند.
مردم به او هجوم بردند، خواستند به مغازه اش بریزند، من آنان را آرام كردم و بدهكار از من خواهش كرد كه قبض را به او بدهم ، و بدهكاریش را بپردازد و به طلاق زنش ‍ سوگند خورد
(189) كه مال مرا در همان وقت بپردازد و پرداخت .
10 -
((على بن محمّد)) از بعضى از اصحاب نقل مى كند كه گفت :((خداوند پسر به من داد، نامه اى به ناحیه مقدّسه نوشتم و اجازه خواستم كه در روز هفتم ، او را ختنه كنم ، جواب آمد این كار را نكن . آن پسر در روز هفتم یا هشتم مرد، سپس خبر مرگ او را براى حضرت مهدى (علیه السلام ) نوشتم ، جواب آمد: به زودى پسر دیگرى و دیگرى به جاى او به تو داده خواهد شد، نام اوّلى را ((احمد)) و نام دوّمى را ((جعفر)) بگذار، همانگونه كه فرموده بود، داراى دو پسر دیگر شدم .
او مى گوید: عازم حجّ شدم و با مردم خداحافظى كردم ، نامه به حضرت مهدى (عج ) نوشتم و اجازه حركت به سوى مكّه ، خواستم ، جواب آمد:
((ما این مسافرت را براى تو دوست نداریم ، اختیار با خودت هست )).
دلتنگ و محزون بودم و نامه به آن حضرت نوشتم ، طبق دستور شما من مى مانم و مسافرت نمى كنم ، ولى از اینكه در حجّ شركت نمى كنم غمگین هستم ، جواب آمد:
((دلتنگ مباش و تو به زودى در سال آینده به حجّ خواهى رفت اِنْ شاءَ اللّهِ)).
وقتى سال آینده فرا رسید، نامه نوشتم و از آن حضرت كسب اجازه كردم ، جواب آمد:
((اجازه داده شد)). براى آن حضرت نوشتم : مى خواهم با:((محمّد بن عبّاس ))همسفر و هم كجاوه شویم و من به دیانت و امانتدارى او اطمینان دارم .
جواب آمد:
((اسدى (190) ، همسفر خوبى است اگر نزد تو آمد هیچ كس را بر او ترجیح مده )).
اسدى آمد و با او همسفر شدیم و به سوى حجّ رفتیم .
11 -
((حسن بن عیسى عُرَیْضى )) مى گوید: هنگامى كه امام حسن عسكرى (علیه السلام ) وفات كرد، مردى از اهالى مصر، اموالى به مكّه آورد كه از آن صاحب الامر حضرت مهدى (اَرْواحُنا لَهُ الْفِداءِ) بود، در مورد وجود آن حضرت اختلاف شد، بعضى گفتند: امام حسن عسكرى (علیه السلام ) بدون جانشین از دنیا رفت و بعضى گفتند جانشین او جعفر (كذّاب ) برادر اوست و جمعى گفتند: جانشین امام حسن عسكرى (علیه السلام ) فرزند اوست . آنان مردى را كه كُنیه اش ((ابوطالب )) بود به سامرا فرستادند تا در مورد جانشین امام حسن عسكرى (علیه السلام ) بررسى كند و نامه اى نیز همراه داشت ، او به سامرا رفت و نخست با جعفر (كذّاب ) ملاقات نمود و از او خواست تا برهان و نشانه امامتش را بیان كند، جعفر گفت :((من اكنون آماده ارائه برهان نیستم )).
سپس ابوطالب به در خانه صاحب الامر (عج ) رفت و نامه اش را به اصحاب آن حضرت كه
((سفراى او)) خوانده مى شدند داد، جواب آمد:
((خداوند در مورد مصیبت فوت رفیقت (مرد مصرى ) به تو پاداش دهد، او از دنیا رفت ، اموالش را به شخص امینى سپرد و به او وصیّت كرد، آن را هرگونه كه دوست دارد و شایسته است ، به مصرف برساند و جواب نامه را نیز داد و همانگونه كه (در مورد مرگ مرد مصرى و وصیّت او) فرموده بود، بى كم و كاست ، همانطور واقع شده بود)).
12 -
((على بن محمّد)) مى گوید: شخصى از اهالى آبه (آوه محلّى نزدیك ساوه ) اجناسى را همراه خود براى صاحب الامر (علیه السلام ) (به سامرا) آورده بود ولى شمشیرى را كه قصد داشت بیاورد، فراموش كرده بود و در آبه مانده بود، وقتى كه اجناس را (به سفرا) تحویل داد، جواب كتبى به او رسید كه :((اجناس رسید، ولى از آن شمشیرى كه فراموش كردى آن را بیاورى چه خبر؟)).
13 -
((محمد بن شاذان نیشابورى )) مى گوید: نزد من از پانصد درهم بیست درهم كمتر، (از مال امام ) جمع شده بود دوست نداشتم كه آن پول را به طور ناقص (كمتر از پانصد درهم ) به آن حضرت برسانم ، بیست درهم از مال خودم را روى آن گذاردم و آن را نزد اسدى (نماینده امام ) فرستادم و چیزى در مورد این بیست درهم ننوشتم ، جواب آمد كه :((پانصد درهم رسید كه بیست درهم آن مال خودت است )).
14 -
((حسن بن محمّد اشعرى )) مى گوید: در زمان امام حسن عسكرى (علیه السلام ) از جانب آن حضرت نامه اى آمد، حقوق ((جُنَید)) قاتل ((فارس بن حاتم بن ماهویه )) (191) و حقوق ابوالحسن و برادرم را بپردازند و پس از آنكه امام حسن عسكرى (علیه السلام ) از دنیا رفت ، از جانب صاحب الامر امام مهدى (عج ) نامه آمد كه حقوق ابى الحسن و رفیقش همچنان داده شود، ولى در مورد جُنید و حقوقش ، اصلاً چیزى نوشته نشده بود. من غمگین شدم (كه چرا باید جُنید كه قاتل یك بدعتگذار است ، از حقوق بى بهره بماند). چندان طول نكشید خبر آمد كه ((جُنید)) از دنیا رفت )). (192)
15 -
((عیسى بن نصر)) مى گوید:((على بن زیاد صیمرى ، نامه اى براى حضرت مهدى (عج ) نوشت كه از آن حضرت تقاضاى كفن براى خود كرد. جواب نامه آمد:((تو در سال هشتاد نیاز به كفن دارى )) او در همان سال هشتاد مرد و (حضرت ) قبل از مرگ او برایش كفن فرستاد)).
16 -
((محمد بن هارون بن عمران همدانى )) مى گوید:((ناحیه مقدّسه امام مهدى ( علیه السلام ) پانصد دینار از من طلب داشت ، قادر به اداى بدهكاریم نبودم ، با خود گفتم : چند مغازه دارم ، آنها را به 530 دینار مى خرند، همین مغازه ها را به مبلغ پانصد دینار به ناحیه مقدّسه واگذار مى كنم ، همین كار را كردم ولى به هیچ كس نگفتم )).
اندكى بعد، نامه اى (از طرف حضرت مهدى (علیه السلام ) ) به
((محمّد بن جعفر)) رسید كه :((مغازه ها را از محمّد بن هارون به جاى پانصد دینار كه از او طلب داریم ، تحویل بگیر)).
17 -
((على بن محمد)) مى گوید: از ناحیه مقدسه دستور آمد كه :((شیعیان (ساكن كاظمین و كربلا به خاطر تقیّه ) به زیارت كاظمین و كربلا نروند)).
چند ماه از این جریان گذشت ، وزیر (صالح دستگاه بنى عبّاس ) باقطانى را طلبید و به او گفت :
((به فرزندان فرات و برس (یعنى به شیعیان سرزمین فرات و روستاى برس كه در بین كوفه و حلّه قرار گرفته ) بگو به زیارت قبرستان قریش (كاظمین ) نروند كه خلیفه عباسى دستور داده زایران را تعقیب و دستگیر كنند)).
روایات به این مضمون ، بسیار است و در كتبى كه پیرامون حضرت قائم آل محمّد( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نوشته شده ، ضبط گردیده است ، ذكر همه آنها در اینجا به طول مى انجامد و همین مقدار كه ذكر شد بحمداللّه كفایت مى كند.

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

چند نمونه از دیدار كنندگان امام مه -دى (عج )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:50 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

1 - ((محمد بن اسماعیل بن موسى بن جعفر)) كه پیرمردترین فرزندان رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در عراق بود، مى گوید:
((فرزند امام حسن عسكرى (علیه السلام ) را بین دو مسجد دیدم كه آن وقت كودك بود)). (185)
2 -
((موسى بن محمّد)) (نوه امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) ) مى گوید:
((حكیمه )) دختر امام جواد (علیه السلام ) و عمّه امام حسن عسكرى گفت : من حضرت قائم (علیه السلام ) را در شب ولادتش و بعد از آن دیدم .
3 -
((فتح مولى الزرارى )) مى گوید: از ابا على بن مطهّر شنیدم كه مى گفت :
حضرت مهدى (علیه السلام ) را دیده است و طول قامت حضرت مهدى (علیه السلام ) را وصف مى نمود.
4 - از كنیز ابراهیم بن عبده نیشابورى كه از بانوان نیك بوده نقل شده كه گفت :
من همراه ابراهیم بر فراز كوه صفا ایستاده بودیم كه حضرت مهدى (عج ) آمد و سخنانى به ابراهیم فرمود.
5 - از ابن عبداللّه بن صالح نقل شده كه او حضرت مهدى (علیه السلام ) را در كنار كعبه مقابل حجرالا سود، دیده است كه مردم براى بوسیدن حجرالا سود، هجوم مى آوردند و او مى فرمود:
((مسلمین به این كار (هجوم و كشمكش ) ماءمور نشده اند)). (186)
6 -
((ابراهیم بن ادریس )) از پدرش نقل مى كند كه گفت :
من حضرت مهدى (علیه السلام ) را بعد از پدرش امام حسن عسكرى (علیه السلام ) دیدم كه به حدّ بلوغ رسیده بود، دست و سرش را بوسیدم .
7 -
((احمد بن نصر)) مى گوید: با عنبرى بودم ، سخن از جعفر (كذّاب ) به میان آمد، عنبرى از او بدگویى كرد، من گفتم غیر از او (كسى امام بعد از امام حسن عسكرى ) نیست ، عنبرى گفت : آرى غیر از او هست .
گفتم : آیا او را دیده اى ؟.
گفت : نه ، ولى غیر از من ، او را دیده اند.
گفتم : او كیست كه او را (یعنى حضرت مهدى (علیه السلام ) را) دیده است ؟.
عنبرى گفت : همین جعفر (كذّاب ) او را دوبار دیده است .
8 - و همچنین از ابونصر، طریف خادم روایت شده كه حضرت مهدى (علیه السلام ) را دیده است .
و نظیر اینگونه روایات بسیار است و در انجام مقصود، همین قدر كفایت مى كند، عمده ترین دلیل بر وجود حضرت مهدى (علیه السلام ) همان دلیل (عقل ) است كه قبلاً گفتیم و بقیه مطالبى كه بعد از آن ذكر شد، به عنون تاءكید و تاءیید آن است و اگر این مطالب را در اینجا نمى آوردیم ، ضررى به مقصود نمى زد و دلیل قبل كفایت مى كرد.

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

روایات و مساءله امامت حضرت مهدى (ع )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:50 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

روایاتى كه به طور اجمال و تفصیل بیانگر امامت حضرت صاحب الزّمان ، امام دوازدهم حضرت مهدى (عج ) از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده بسیار است كه در اینجا، قسمتى از آنها خاطرنشان مى گردد:
1 -
((ابوحمزه ثمالى )) مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) فرمود:((خداوند متعال محمد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به سوى جن و انس (به عنوان پیامبر آنان ) فرستاد و بعد از او، دوازده نفر وصىّ (براى او) قرار داد، كه بعضى از آنان از دنیا رفته اند و بعضى مانده اند و هریك از آن دوازده وصىّ داراى سنّت و برنامه مخصوص به خود است ، روش اوصیایى كه بعد از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و مى آیند همچون اوصیا حضرت مسیح (علیه السلام ) است كه دوازده تن بودند و امیر مؤ منان على (علیه السلام ) (در زهد و عبادت و ساده زیستى ) همچون حضرت مسیح (علیه السلام ) بود)).
2 -
((حسن بن عباس )) از امام جواد (علیه السلام ) و او از پدرانش تا امیرمؤ منان على (علیه السلام ) نقل مى كند كه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
((آمِنُوا بَلَیْلَةِ الْقَدْرِ فَاِنَّهُ یَنْزِلُ فِیها اَمْرَ السَّنَةِ وَاِنَّ لِذلِكَ الاَْمْرِ وُلاةٌ مِنْ بَعْدِى عَلِىّ بْنِ اَبِیطالِبٍ وَاَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ)).
((به شب قدر معتقد شوید؛ زیرا در شب قدر، كار (تقدیرات ) سال فرود مى آید و براى آن كار، بعد از من زمامدارانى هست كه عبارتند از: على ابن ابى طالب و یازده نفر از فرزندانش )).
3 - امیرمؤ منان على (علیه السلام ) به ابن عبّاس فرمود:
((شب قدر در هر سالى ، وجود دارد و در آن شب ، كار (و تقدیرات ) همه سال فرود آید (و مشخّص گردد) و براى این كار، بعد از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) زمامدارانى مى باشد)).
ابن عباس عرض كرد:
((آن زمامداران كیانند؟)).
امام على (علیه السلام ) فرمود:
((من و یازده نفر از صلب من هستند كه آنان امامانى مى باشند كه فرشتگان با آنان همسخن شوند)).
4 - در حدیث
((لَوْح ))، آمده كه جابر بن عبداللّه انصارى مى گوید:((به حضور حضرت فاطمه زهرا (سلامُ اللّه عَلَیها) دختر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رفتم ، در نزد او لَوْحى (صفحه اى ) بود كه نامهاى اوصیا و امامان از فرزندان او در آن (نوشته شده ) بود، آنان را شمردم یازده نفر بودند، آخرى آنان حضرت قائم (علیه السلام ) از فرزندان فاطمه (سلام اللّه علیها) بود نام سه نفر از آنان ((محمّد)) و نام سه نفر از آنان (على ) بود)).
5 -
((ابوهاشم جعفرى )) مى گوید: به امام حسن عسكرى (علیه السلام ) عرض ‍ كردم :((جلالت و هیبت شما مرا از سؤ ال كردن از شما باز مى دارد اجازه مى دهى از شما سؤ الى كنم ؟.
فرمود:
((سؤ ال كن )).
عرض كردم : اى آقاى من ! آیا فرزند دارى ؟.
فرمود: آرى .
عرض كردم : اگر براى تو پیش آمدى شد (و از دنیا رفتى ) در كجا از آن فرزند سؤ ال كنم ؟
فرمود:
((در مدینه )).
6 -
((عمرو اهوازى )) مى گوید: امام حسن عسكرى (علیه السلام ) فرزندش را به من نشان داد و فرمود:((هذا صاحِبُكُمْ بَعْدِى ؛ بعد از من این است صاحب و امام شما)).
7 -
((عمرى )) مى گوید:((امام حسن عسكرى (علیه السلام ) از دنیا رفت و فرزندى از خودش بجاى گذاشت )).
8 -
((ابوالقاسم جعفرى )) مى گوید:((از امام هادى (علیه السلام ) شنیدم مى فرمود: جانشین من حسن است و حال شما درباره جانشین بعد از او چگونه است ؟)).
عرض كردم : قربانت شوم ! از چه نظر؟
فرمود:
((شما شخص او را نمى بینید و ذكر نامش براى شما روا نیست )).
عرض كردم : پس چگونه او را یاد كنیم ؟
فرمود: بگویید:
((اَلْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ؛ حجّت از خاندان محمّد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) )).
اینها روایات اندكى از نصوص بسیار بر امامت امام دوازدهم (علیه السلام ) بود، كه از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده است و روایات در این راستا بسیار است كه حدیث شناسان شیعه ، آنها را در كتابهاى خود تدوین و تنظیم كرده اند، یكى از آنها كه به طور مشروح ، آن احادیث را در كتابى جمع آورى نموده است
((محمد بن ابراهیم ، ابوعبداللّه نعمانى )) است كه در كتاب خود به نام ((اَلْغَیبة )) (غیبت نعمانى ) آن روایات را آورده است ، بنابراین ، در این كتاب نیازى به ذكر آنها به طور مشروح نیست .

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

دلیل عقل بر صدق امامت حضرت مهدى (ع )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:49 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

یكى از دلایل ، دلیل عقل است و عقل با استدلال صحیح حكم مى كند كه در هر زمانى حتما نیاز به وجود امام معصوم (از گناه و خطا) است كه كامل باشد و در علوم و احكام ، نیاز به كسى نداشته باشد؛ زیرا محال است براى مكلّفین ، زمانى وجود داشته باشد كه آنان داراى حجّتى نباشند تا در پرتو او به صلاح نزدیك شوند و از تباهى دور گردند و همه مستضعفان (آنان كه دستشان به جایى نمى رسد و مظلوم واقع شده اند) نیاز به كسى دارند كه ستمگران و جنایتكاران را تاءدیب كند، سركشان را از نافرمانى به راه راست سوق دهد و آنان را از طغیان باز دارد، آموزگار نادان و هشیار كننده غافلان و ترساننده گمراهان و برپا دارنده حدود الهى و رساننده احكام باشد، صاحبان اختلاف و ستیزه جویان را از دیگران جدا سازد، نصب كننده فرمانروایان ، نگهبان مرزها از گزند دشمن ، حافظ اموال ، پاسدار اساس اسلام باشد، مردم را در جمعه ها و عیدها به گرد هم آورد.
و دلایل استوار، ثابت مى كند كه چنین فردى با این ویژگیها، باید از هرگونه لغزش ، معصوم باشد؛ زیرا او به اتّفاق (آراء) از امام ، بى نیاز است و چنین شخصى بدون شك ، باید، داراى مقام عصمت باشد و قطعا چنین فرد ممتازى باید با تصریح (پیامبر و امامان ) ثابت گردد و داراى معجزات و نشانه هاى صدق باشد، تا او را از دیگران جدا نموده و مشخّص گرداند.
و این اوصاف و ویژگیها در هیچ كس وجود نداشت ، جز در آن كسى كه اصحاب امام حسن عسكرى (علیه السلام ) امامت او را بعد از امام حسن عسكرى (علیه السلام ) ثابت كردند و او پسر آن حضرت است كه حضرت مهدى (علیه السلام ) مى باشد چنانكه گفتیم و این دلیل عقلى یك اصل پابرجایى است ، كه با وجود آن نیازى به روایات و نصوص و تعداد اخبار نیست ؛ زیرا خود این دلیل عقلى ، امامت آن حضرت را ثابت مى كند.
البته روایات بسیارى نیز وارد شده كه به امامت فرزند امام حسن عسكرى (علیه السلام ) صراحت دارند و این روایات آنچنان است كه هیچ عذرى باقى نمى گذارد و این بنده به خواست خدا، به ذكر قسمتى از آن روایات با كمال اختصار - همچون سابق - مى پردازم .

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

غیبت صغرا و غیبت كبرا

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:49 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

حضرت مهدى (علیه السلام ) قبل از ظهور، داراى دو غیبت است :
الف : غیبت طولانى ؛ كه طولانى تر از غیبت (یعنى پنهانى ) دیگر است ، چنانكه روایاتى به این معنا آمده است .
ب : غیبت كوتاه : كه از زمان تولّد آن حضرت شروع شده و تا آن زمان كه سفارت و نیابت خاصّه سفیران و واسطه هاى او قطع شد، ادامه یافت (از سال 260 تا 329 هجرى حدود هفتاد سال ).
غیبت طولانى او بعد از غیبت كوتاه ، شروع مى شود و ادامه مى یابد و در پایان آن ، حضرت مهدى (علیه السلام ) ظهور كرده و قیام به شمشیر مى نماید.
(182)
خداوند در قرآن مى فرماید:
(وَنُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ # وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَنُرِىَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ماكانُوا یَحْذَرُونَ ).
(183)
((اراده ما بر این قرار گرفته است كه به مستضعفین نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثین روى زمین قرار دهیم و حكومتشان را پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشكریان آنان ، آنچه را بیم داشتند از این گروه نشان دهیم )).
و در مورد دیگر مى فرماید:
(وَلَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ ).
(184)
((مادر زبور (كتاب داوود) بعد از ذكر (تورات ) نوشتیم كه بندگان صالح من وارث (حكومت ) زمین خواهند شد)).
رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
((قطعا روزها و شبها نگذرد و جهان پایان نیابد تا اینكه خداوند از خاندان من مردى را برانگیزد كه او همنام من است ، سراسر زمین را پر از عدل و داد كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است )).

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

ویژگیهاى زندگى حضرت مهدى (ع )

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:48 ق.ظ - سه شنبه 16 اسفند 1390

مقام امامت بعد از امام حسن عسكرى (علیه السلام ) به پسرش (حضرت مهدى (علیه السلام ) ) همنام و هم كُنیه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید و امام حسن عسكرى (علیه السلام ) در ظاهر و باطن ، فرزندى جز او (یعنى حضرت مه -دى (علیه السلام ) ) نداشت و او را غایب و مخفى ، بجاى گذارد.(چنانكه در قسمت آخر حالات امام حسن عسكرى (علیه السلام ) خاطرنشان شد).
حضرت مهدى (علیه السلام ) در شب نیمه شعبان سال 255 هجرى (در شهر سامرّا) به دنیا آمد، مادرش
((اُمّ وَلد)) بود به نام ((نرجس )) (دختر یشوعا از ذریه شمعون یكى از حواریون حضرت عیسى (علیه السلام ) بود) حضرت مهدى (علیه السلام ) هنگام وفات پدرش ، پنج سال داشت ، خداوند به او در همان سن و سال ، حكمت و مقام قضاوت را عنایت فرمود و او را نشانه و حجّت جهانیان قرار داد، خداوند به او (در كودكى ) حكمت آموخت چنانكه به حضرت یحیى (علیه السلام ) دز زمان كودكى حكمت آموخت . (179)
و نیز خداوند مقام امامت را به حضرت مه -دى (علیه السلام ) در كودكى عنایت كرد.
چنانكه به حضرت عیسى (علیه السلام ) در آن هنگام كه در گهواره بود، مقام نبوت عطا فرمود.
(180)
در مورد امامت امام مه -دى (علیه السلام ) قبل از تولّدش ، از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصریح شده بود چنانكه مسلمانان ، آن را مى دانستند و بعد از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) امیر مؤ منان على (علیه السلام ) به امامت آن حضرت تصریح فرموده است و همچنین امامان معصوم (علیهم السلام ) یكى پس از دیگرى ، تا پدرش امام حسن عسكرى (علیه السلام ) به امامت او تصریح كرده اند
(181) و پدر بزرگوارش امام حسن عسكرى (علیه السلام ) نزد افراد مورد وثوق و خواصّ شیعیانش ، تصریح به امامت آن بزرگوار نموده است .
و اخبار و روایات در مورد غیبت و پنهان شدنش و همچنین در مورد حكومت جهانیش ، قبل از تولّد و پنهان شدنش به طور مستفیض (بسیار) از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده است و در میان امامان (علیهم السلام ) اوست كه صاحب شمشیر است و به حق قیام مى كند و همه در انتظار تشكیل دولت ایمان (حكومت اسلامى جهانى او) بسر مى برند.

منبع: نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) ، علامه حلّى

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت ,
 

فراماسونری جدید در جبهه جنگ نرم

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:28 ب.ظ - شنبه 13 اسفند 1390

یکی از خصوصیات و ویژگی های تشکیلات فراماسونری ، نو به نو شدن در هر زمان و منحرف نمودن اذهان از سازمان اصلی با قرائت های مختلف و دگرگون از تاریخ و مفاهیم و شاخص های ماسون گری به شمار می آید. این ویژگی تقریبا از همان دوران نخست شکل گیری این تشکیلات مخوف صهیونی در عملکردها و تحرکات آن ، بارز و مشخص بود. مثلا درحالی که اساس تشکیلات فراماسونری از همان نخستین سالهای اولیه هزاره دوم میلادی و پس از اولین جنگ های صلیبی توسط فرقه موسوم به شوالیه های معبد شکل گرفت و به تدریج در سراسر اروپا گسترش پیدا کرد اما در تواریخ رسمی، تاریخ شکل گیری نخستین لژهای ماسونی را مربوط به قرن هجدهم و تشکیلات بنایان آزاد و اشخاصی مانند دزاگولیه دانستند.

                

یا تا همین اواخر شرکت این تشکیلات را در انقلابات فرانسه و آمریکا انکار می کردند و یا نفوذ سیاسی / فرهنگی / اقتصادی آن را در مراکز قدرت منکر می شدند.

فی المثل تا سالیان دراز، حضور اعضای لژهای مختلف ماسونی در نهادهای قدرت دوران قاجار و پهلوی تکذیب می شد و اصلا وجود چنان تشکیلاتی را افسانه جلوه می دادند. اما مسائل مختلف و افشاگری برخی روحانیون و نویسندگان مبارز در سطح داخل و خارج باعث برافتادن پرده های راز و رمز این تشکیلات مخوف در همان سالها گردید .

تشکیلات فراماسونری معمولا در شرایطی که به تدریج پرده از رازهایش بر می افتد ، شروع به پوست اندازی و نو به نو شدن می نماید و خود طی برنامه هایی سیستماتیک شروع به افشاگری علیه سازمان قبلی که از حیض انتفاع افتاده و به اصطلاح دیگر سوخته به حساب می آید، می کند. این مسئله در طی دهه 1340 شمسی مقارن با دهه 60 میلادی نیز اتفاق افتاد. در طی این سالها ناگهان 3 جلد کتاب توسط اسماعیل رایین درباره تشکیلات فراماسونری ایران و لژهای مختلف و اعضای آن تحت عنوان " فراموشخانه و فراماسونری در ایران " به چاپ رسید . این اتفاق که برای نخستین بار در ایران رخ می داد، آن هم در شرایطی که مراکز سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور در تیول تشکیلات فراماسونری بود، رویداد حیرت آوری می نمایاند.

                                          

اما بعدا مشخص شد که در آن سالها ، تشکیلات فراماسونری در ایران مشغول به اصطلاح پوست اندازی بوده و لژهای مختلف را در یک سازمان بزرگ تحت عنوان لژ بزرگ ایران متشکل می کرده که در راس آن شریف امامی ( یکی از معدود ماسون های درجه 33 ) حضور داشته است. سالها بعد که خاطرات اسداله علم ( وزیر دربار شاه) انتشار یافت ، روشن شد که اساسا هزینه و امکانات انتشار کتاب های 3 جلدی اسماعیل رایین توسط ساواک تامین شده بوده است.

در آن 3 جلد کتاب اگرچه به درستی سازماندهی، چارتر تشکیلاتی و چگونگی عضویت و اسامی بسیاری از ماسون های ایران چاپ شده بود اما از عملکرد سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی شان و همچنین تاثیر در تصمیم گیری های مراکز قدرت رژیم شاه سخنی به میان نیامده بود . علاوه برآن  درباره تشکیلات جدید یعنی لژ بزرگ ایران نیز مطلبی درج نشده بود. ضمن اینکه قدرت این تشکیلات به رخ مردم کشیده شد و به نوعی رعب و وحشت در دل به خصوص طبقه به اصطلاح روشنفکر و شبه روشنفکر ایجاد گردید.

در طی سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، خیلی ها به دنبال همان تشکیلات و سازمانی بودند که با چارتر مشخص در کتاب رایین افشاء شده بود. درحالی که سالها پیش از آن افشاگری، کل تشکیلات به لحاظ سازماندهی و ارتباطات ، اساسا تغییر کرده بود!

سومین مثالی که می توان درباره خودافشاگری های تشکیلات فراماسونری ارائه نمود ، موجی است که از اوایل هزاره سوم و پس از علنی شدن جریان آخرالزمان گرای صلیبی/صهیونی در جهان به راه افتاد و تعداد زیادی مقاله و کتاب در این باب به چاپ رسید و فیلم های متعددی نیز برهمین اساس ساخته و با سر و صدای بسیار برپرده سینماهای جهان نقش بست که مهمترین آنها سه گانه "دن براون" یعنی "رمز داوینچی" ، "فرشتگان و شیاطین" و "سمبل گمشده" بود که دو قسمت اول توسط ران هاوارد کارگردانی شده و طی سالهای 2005 و 2007 اکران گردید. کار به جایی رسیده که حتی شبکه های تلویزیونی معلوم الحال ماسونی مانند BBC و VOA نیز در فیلم های مستندی به افشای اسرار سازمان فراماسونری می پردازند!

                                 

در این کتب و فیلم ها بسیاری از اسرار کهن ماسونی برملا شد و علاوه براینکه به اصطلاح اطلاعات سوخته ماسونی در معرض دید عموم قرار گرفت ، یک نوع قدرت نمایی روانی هم توسط این تشکیلات صورت پذیرفت. این در حالی بود که تشکیلات ماسونی سالها پیش از آن بازهم پوست اندازی کرده و در شکل و شمایل جدید فرقه ها و شبه عرفان ها و صدها و هزاران فرقه به اصطلاح معنویت گرا ظهور یافته بود.

تلاش برخی خبرنگاران و نویسندگان و کارشناسان در ایران و دیگر کشورها موجب شد تا برخی مراکز مهم تصمیم گیری فراماسون ها همچون بیلدربرگ یا کمیته 300 در معرض افشاگری قرار گیرند و خیل اسناد و مدارکی که خصوصا در سالهای پس از انقلاب درباره نفوذ و کارنامه سیاه تشکیلات ماسونی در جریان بسیاری از فجایع تاریخی ایران و جهان انتشار یافت، باعث گردید تا این تشکیلات نهان روش، دست به یک موج دیگر خودافشاگری بزند که این بار ظاهر گرایی ، رواج سطحی نگری و دور ساختن افکار عمومی از حوزه های نفوذ تشکیلات فراماسونری ( اعم از سیاسی و اقتصادی و نظامی و به خصوص فرهنگی و هنری) در دستور کار قرار گرفت.

              

به دنبال تولید فیلم هایی مانند"رمز داوینچی"،"فرشتگان و شیاطین"،"گنجینه ملی"و ...مجموعه های مستندی نیز تولید شد که اذهان را از شاخص های حضور افکار ماسونی در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی به سوی ظواهر و نمادها و برخی اطلاعات سوخته مانند بازخوانی ساختارهای قدیمی این تشکیلات سوق دادند . نمونه فیلم هایی از این نوع را افرادی مانند "دیوید اک" جلوی دوربین برده که با هزینه تشکیلات فراماسونری در سطوح وسیعی نیز در سراسر جهان پخش شد.

متاسفانه افشاگری های انحرافی و فریبنده امثال "دیوید اک" بر برخی از محققان و افراد و گروههای ضد ماسون در ایران و جهان تاثیر گذارد و آنها را به جای تعمق در تفکرات و شاخص های اندیشه های ماسونی و بررسی نفوذ و رخنه عناصر آن در عرصه های فرهنگی و علمی و طراحی برنامه های سیاسی /اقتصادی برای قبضه نمودن مراکز قدرت ، به افراط در نمادگرایی و سمبلیسم ، اصلی کردن این نمادها و سمبل ها در تحرکات ضد ماسونی بسنده کردند که بعضا این افراط های غیر واقعی به سطح لوث نمودن فعالیت های ضد ماسونی کشیده شد.

از این دست آثار می توان به مجموعه مستند "Arrival" اشاره کرد که با نام "ظهور"در ایران تکثیر و توزیع شده است.در این مجموعه ضمن پرداختن افراطی به نمادها و نشانه های مختلف ماسونی ، از تحلیل اندیشه ها و تفکرات مخرب فراماسونری به شدت پرهیز شده و مخاطب را در سطح یک سری ظواهر نگاه داشته و به وی اجازه نمی دهد که پدیده فراماسونری را در عمق اندیشه و فکر ، بررسی و تحلیل نماید. چنین گرایشی متاسفانه در برخی از سخنرانان داخلی که بعضا در دانشگاهها و مراکز علمی و آکادمیک نیز برنامه دارند ، مشهود است که به دلیل عدم حضور فعال  محققان و پژوهشگران معتبر این حوزه در محافل و مجامع علمی ، بعضا بازار داغی هم پیدا کرده اند.

                                            

به نظر می آید برای تشخیص چنین جریانی و تلاش جهت تصحیح مسیر فعالیت عناصر یاد شده ، کافی است که به برخی از شاخصه های بارز تشکیلات ، تفکر و اندیشه فراماسونری که اساسا ریشه  در تاریخ این تشکیلات داشته و با گذر زمان هم هیچ تغییری نکرده  توجه نماییم:

 

1-       نمایاندن فراماسونری به عنوان یک ایده و سازمان مستقل سیاسی و فکری و دور ساختن آن از هرگونه شائبه صهیونیستی در حالی که بنا به نوشته ها و اسناد مختلف و کهن صهیونی ، تشکیلات فراماسونری شاخه ای از امپراتوری جهانی صهیونیسم محسوب شده و از دیرباز به عنوان بازوی سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی آن عمل کرده است.

2-       باستان گرایی مهمترین شاخصه تفکر امروز فراماسونری است. تفکری که از همان زمان ورود نخستین فراماسون ها به این سرزمین ترویجش در دستور کار قرار گرفت. عمده هدف نیز نه احترام و اکرام تاریخ باستان یا گذشته مثلا باشکوه این آب و خاک بلکه تنها و تنها القاء این فریب و نیرنگ تاریخی بود که ایران دارای تاریخ باشکوهی از 2500 سال پیش به این سو بوده ( یعنی بدون تعارف 5000 سال تاریخ مشخص قبل از آن را نادیده گرفتند!) ولی در حمله اعراب ( بخوانید مسلمانان ) نابود شده و از بین رفته است!! در واقع آنچه مراد ماسون ها از این باستان گرایی یا آرکاییسم ( ایران منهای اسلام ) بوده و هست ، جز هجمه علیه تمدن پرشکوه اسلامی و دین خاتم و جلوه های تاریخی و اجتماعی آن نیست. امروز نیز این نوع باستان گرایی به انحاء مختلف در مکتوبات و سخنرانی ها و فیلم های جریان به اصطلاح روشنفکری و همچنین جریان های نوظهورسیاسی فکری به چشم می خورد. جریانی که تاریخ تمدن اسلامی را طی حاکمیت 10 قرنی اش بر دنیای خاموش قرون وسطی و پس از آن و همچنین تاثیر اساسی آن در شکل گیری تمدن امروز بشری را نادیده می گیرد.

                

3-       ترویج تفکرات اومانیستی( انسان محوری )  و سکولاریستی ( جدایی دین از زندگی و اجتماع)  در اشکال و فرم های مختلف هنری و فکری و اندیشه به نحوی که خدا را از زندگی بشر خارج کرده و به جای آن مسائلی از قبیل اراده انسانی و یا معنویت های غیر الهی را بنشانند. این تفکراتی است که شاخص ترین ماسون های دوران رنسانس تحت عنوان نهضت روشنگری تئوریزه کرده و طی 3-4 قرن اخیر در اشکال مختلف ادبی و هنری و علمی به خورد بشریت داده اند. از جمله حضور تعیین کننده این تفکرات صهیونی در دروس و سرفصل های درسی علوم انسانی دانشگاهها یکی از آسیب های جدی جامعه فرهنگی و هنری ما به حساب آمده است.

4-       ترویج لیبرالیسم به عنوان سیستم سیاسی-اجتماعی منتج از اومانیسم و سکولاریسم.

5-       ترویج اباحه گری و بی بند و باری و جدی نگرفتن آن در سطح جامعه

6-       تسامح و تساهل در اصول واحکام دینی مانند حجاب ، روابط زن و مرد و ...

7-       ناکارآمد جلوه دادن قواعد اسلامی در مدیریت جامعه و ارتجاعی نشان دادن و واپس گرا نمایاندن قوانین دینی مانند قصاص ، حضانت ، ارث و ...برای مسائل امروز

8-       نادیده گرفتن ولایت فقیه در تداوم نبوت پیامبران و امامت ائمه اطهار (ع) و به عنوان نیابت امام عصر (عج)

9-       غربزدگی و خودباختگی نسبت به تجدد و مدرنیسم غرب

10-   تسامح دربرابر فرقه های صهیونی از قبیل بهاییت و وهابیت و همچنین فرقه های نوپدید

 

متاسفانه نشانه های متعددی را از حضور عناصر فوق در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی امروز جامعه اسلامی مان شاهدیم. از تحسین و تجلیل عناصر و عوامل پیشانی سفید ماسون تحت عنوان دانشمند و فیلسوف و متفکر و فرهیخته و ...گرفته ( که در نشریات و رسانه های مختلف صورت می گیرد ) تا چاپ مکتوبات و برنامه های دیداری و شنیداری در تضعیف و خدشه دارساختن اصول و احکام و قوانین اسلامی تا محدود ساختن صهیونیسم و تفکرات صهیونی به اسراییل و فلسطین تا پرهیز از تبیین ابعاد شرک آمیز ، نژادپرستانه ، سرمایه سالارانه و سلطه طلبانه اندیشه صهیونیسم و مصادیق آشکار و پنهانش در عرصه های فرهنگی و هنری و علمی و تا ...

               

آنچه بیان شد ، نشان می دهد که تشکیلات فراماسونری در یک سازماندهی نوین ، امروزه ورای نمادسازی و سمبل گرایی در عرصه یک جنگ نرم تمام عیار با تمامیت اسلام درگیر شده و همه نیروهایش را به این میدان فراخوانده است تا دریک درگیری نفس گیر پس از فروپاشی ایدئولوژیک جامعه اسلامی ( همچون تجربه آندلس)، فروپاشی فیزیکال آن را شاهد باشد.

امروز نادیده گرفتن این تهاجم فرهنگی همه جانبه ( که مقام معظم رهبری آن را به طور رسمی از آذرماه 1368 یعنی فقط حدود 6 ماه پس از آغاز ولایتشان گوشزد کرده و طی این 22 سال در هر فرصت و در بسیاری از بیاناتشان مراحل مختلف آن را تبیین نموده و ضرورت مقابله برنامه ریزی شده را یادآور شده اند) جز تاثیر اندیشه های ماسونی نیست ، اندیشه ای که تمامی طرح و برنامه های فوق را جز توهمی بیش ندانسته و تحت تاثیر القائات صهیونیست هایی مانند کارل پوپر و دانیل پایپز (که توهم توطئه را تئوریزه نمود ) آن را حاصل خیالات و تصورات کهنه شده محسوب می کنند.

منبع: www.feramaconery2011.blogfa.com




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , سیاسی؛ایران , مذهبی؛دشمن شناسی ,
 

امام مهدی و پیامبران

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:03 ق.ظ - شنبه 13 اسفند 1390

انبیا و اولیای الهی در طول حیات بشری برای هدایت انسانها آمدهاند و در این راه نیز سختیهای بیشماری را تحمل کردهاند. حضرت مهدی تنها بازمانده از انبیا و اولیا: است و هرآنچه آن بزرگواران از علم و قدرت و معجزه دارا بودهاند و هرآنچه در اختیار آنان بوده، همگی در حال حاضر در اختیار آن حضرت میباشد. تمام صفات انبیا و مکارم ائمه: در وجود امام مهدی جمع است و از آن حضرت بروز میکند. براین اساس، شباهتهایی بین آن حضرت و پیامبران و اولیای الهی وجود دارد که در کتابهای معتبر حدیث از آن یاد شده است.

شباهت به حضرت آدم

خداوند آدم را خلیفه خود درتمام زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت؛ حضرت مهدی را نیز وارث زمین خواهد ساخت و خلیفه خود در زمین خواهد نمود. آدم زمین را با عبادت خدا زنده کرد پس از آن که با کفر و طغیان جنیان مرده بود؛ حضرت مهدی نیز زمین را با دین خدا و عبادت و عدالت و برپایی حدود الهی زنده خواهد کرد، در حالی که با کفر و معصیت اهل زمین مرده است.

شباهت به هابیل و شیث

نزدیکترین و خویشاوندترین افراد یعنی قابیل، هابیل را کُشت؛ در مورد حضرت مهدی نیز عمویش جعفر کذاب که نزدیکترین افراد از نظر خویشاوندی به امام بود، قصد کشتن ایشان را نمود. حضرت شیث اجازه نیافت علم خویش را آشکار کند، زیرا میترسید همانند برادرش هابیل به قتل برسد؛ حضرت مهدی نیز تا روز معین که خداوند از آن آگاه است، اجازه ندارد علم خویش را آشکار سازد؛ چنان که در روایت آمده است: حضرت به هنگام ولادت عطسهای زد و فرمود: ستمگران پنداشتهاند حجت الهی باطل و نابود است، حال آنکه اگر در سخن گفتن به ما اجازه داده شود، شک از بین میرود.

شباهت به حضرت نوح

حضرت نوح شیخ الانبیا نام دارد که بنابر روایات دو هزار و پانصد سال عمر نمود؛ حضرت مهدی نیز شیخ الاوصی است و تا کنون در قید حیات میباشد. خداوند فرج نوح و اصحابش را آن قدر به تأخیر انداخت تا بیشتر معتقدان به حضرت از او برگشتند و آنان که ایمان حقیقی داشتند بر عقیده خود پابرجا ماندند؛ ظهور و خروج حضرت مهدی نیز به قدری به تأخیر میافتد که بیشتر معتقدان به حضرت بر میگردند تا آنان که عقیدهای راسخ و حقیقی دارند باقی بمانند. نداهای حضرت نوح به شرق و غرب عالم میرسید و این یکی از معجزات آن حضرت بود؛ حضرت مهدی نیز هنگام ظهور، میان رکن و مقام میایستد و فریادی بر میآورد و یارانش را فرا میخواند و ندایش به شرق و غرب عالم میرسد.

شباهت به حضرت ادریس

ادریس که جدّ پدر نوح است، به آسمان چهارم بالا رفت در حالی که زنده بود؛ حضرت مهدی نیز برای لحظاتی هنگام تولد به جایگاه والایی در آسمان برده شد. هنگامی که دشمنان میخواستند حضرت ادریس را بکشند، وی از قومش غایب شد و طول غیبتش به حدی بود که پیروانش در سختی و شدت و فشار قرار گرفتند؛ حضرت مهدی نیز هنگامی که دشمنان میخواستند او را به شهادت برسانند، غایب شد و در طول غیبتش که بسیار هم طولانی است، شیعیان و پیروانش به منتهای سختی و فشار و مشقّت میرسند.

شباهت به هود و صالح

خداوند کافران را به وسیله حضرت هود و باد عقیمی که بر آنها فرستاد، نابود کرد؛ در زمان ظهور حضرت مهدی نیز جمعی از کافران به وسیله حضرت و باد سیاهی که خواهد وزید نابود خواهند شد. حضرت صالح از قوم خود غایب شد و وقتی بازگشت، عدهی بسیاری آن حضرت را انکار کردند، حضرت مهدی را نیز انکار خواهند کرد، با آن که حضرت مهدی در سن پیری و پس از عمری طولانی ظهور میکند، اما به صورت جوانی کمتر از چهل سال دیده میشود و مردم نیز در آن زمان سه دسته خواهند بود: اهل یقین، اهل شک و انکار کنندگان. اهل انکار را دعوت میکند، او را انکار میکنند؛ پس آنها را میکشد. اهل یقین و شک هم از او علامتهایی میخواهند که ارایه میدهد و آنان با حضرت بیعت میکنند.

شباهت به ابراهیم

هنگامی که حضرت ابراهیم در آتش افکنده شد، جبرئیل برایش لباسی از بهشت آورد؛ حضرت مهدی هنگامی که قیام میکند، همین لباس را بر تن دارد.

شباهت به لوط و یعقوب

خداوند فرشتگان را برای یاری حضرت لوط فرستاد؛ برای یاری حضرت مهدی نیز فرشتگان فرود خواهند آمد. حضرت یعقوب در فراق حضرت یوسف به قدری گریست تا چشمانش از اندوه سفید شد و بینایی خود را از دست داد در حالی که حضرت خشم خود را فرو میخورد؛ حضرت مهدی نیز چنان که در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید: در اندوه جدش امام حسین بسیار میگرید، در حالی که خشم خود را فرو میبرد تا زمانی که اجازه ظهور بیابد و انتقام آن حضرت را از قاتلانش بگیرد.

شباهت به یوسف

حضرت یوسف زیباترین فرد اهل زمان خود بود؛ حضرت مهدی نیز زیباترین اهل زمان خویش است. حضرت یوسف مدتی طولانی از خاندان خود غایب شد تا اینکه برادران آن حضرت به مصر رفتند و حضرت برادرانش را شناخت، اما آنها حضرت را نشناختند؛ حضرت مهدی نیز از مردمان غایب است، در میان ایشان راه میرود و آنها را میشناسد، اما آنها حضرت را نمیشناسند.

شباهت به خضر

خداوند عمر حضرت خضر را طولانی ساخته و حضرت هم اکنون نیز در قید حیات است؛ حضرت مهدی نیز عمرش طولانی بوده و هم اکنون در قید حیات میباشند. نام حضرت خضر بلی است و علت اینکه حضرت را خضر نامیدهاند، بدین سبب است که هرگاه بر چوب خشکی مینشست، سبز میشد و هرگاه نماز میگزارد، اطرافش سبز میشد؛ حضرت مهدی نیز به هر سرزمینی که پای بگذارد، سبز و پر گیاه میشود و آب از آن جا میجوشد.

شباهت به الیاس

همچنان که خداوند به دعای حضرت الیاس، حضرت یونس را ـ که کودک بود و چهارده روز از مرگش گذشته بود، ـ زنده کرد، به دعای حضرت مهدی نیز مردگان بسیاری را زنده میکند، از جمله: اصحاب کهف،25 نفر از قوم حضرت موسی که به حق قضاوت کردند، سلمان فارسی، مالک اشتر و ...

شباهت به ذوالقرنین و شعیب پیامبر

ذوالقرنین پیامبر نبود اما مردم را به سوی خدا دعوت کرد و به تقوا و خدا ترسی میخواند؛ حضرت مهدی نیز پیامبر نیست ولی مردمان را به سوی خدای تعالی و تقوا و پرهیزکاری دعوت میکند. شعیب قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد تا اینکه عمرش طولانی شد و سپس از نظرشان غایب شد و بعد به صورت جوانی به سوی آنها بازگشت؛ حضرت مهدی نیز با وجود عمر طولانی، به صورت جوانی ظاهر میشود که کمتر از چهل سال دارد.

شباهت به حضرت موسی

حضرت موسی دو غیبت داشت که یکی از دیگری طولانیتر بود: غیبت اول از مصر بود که سال طول کشید و غیبت دوم هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت و چهل روز به طول انجامید؛ حضرت مهدی نیز دو غیبت داشته است که یکی از دیگری طولانیتر است. خداوند متعال ظهور حضرت موسی را به تأخیر انداخت تا قومش را امتحان کند و کسانی که ایمان و یقین ثابت ندارند، از کسانی که خدای عزوجل را میپرستیدند جدا شوند؛ ظهور حضرت مهدی نیز به همین منظور به تأخیر افتاده است.

شباهت به حضرت حزقیل و حضرت داوود

خداوند برای حضرت حزقیل مردگانی را زنده کرد؛ برای حضرت مهدی نیز مردگانی از مؤمنان و منافقان و کافران را زنده خواهد کرد. حضرت داوود به الهام در میان مردم حکم میکرد؛ حضرت مهدی نیز به حکم داوود قضاوت خواهد کرد و نیازی به بیّنه و شاهد ندارد.

شباهت به حضرت سلیمان و دانیال

خداوند حضرت سلیمان را در حالی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود جانشین داوود و خلیفه روی زمین قرار داد؛ حضرت مهدی نیز در حالی که پنج ساله بود به امامت رسید. حضرت دانیال مدتی طولانی از قومش غایب بود، به طوری که گرفتاری پیروانش شدید گردید، حضرت مهدی نیز از نظرها غایب است و غیبت طولانی حضرت، گرفتاریها و سختیهای بیشماری را برای پیروان و شیعیان آن حضرت به وجود می آورد.

شباهت به حضرت ایّوب زکریّ و یحیی

حضرت ایوب هفت سال بر بلا و گرفتاری صبر کرد؛ حضرت مهدی از زمان وفات امام حسن عسگری تا کنون صبر نموده است و صبر خواهد کرد تا زمانی که به اذن خداوند ظهور نماید. فرشتگان حضرت زکری را ندا کردند، در حالی که آن حضرت به نماز ایستاده بود؛ فرشتگان در هر شب قدر حضرت مهدی را نیز ندا میکنند و جبرئیل هنگامی که با آن حضرت بیعت میکند میگوید: ای آقای من! سخنت پذیرفته و فرمانت جایز است. حضرت یحیی در شکم مادر سخن میگفت؛ حضرت مهدی نیز در شکم مادر سخن میگفت و سوره قدر را قرائت می کرد.

شباهت به حضرت عیسی

خداوند حکمت و ویژگیهای نبوت را در کودکی به حضرت عیسی عنایت کرد، حکمت و ویژگیهای امامت نیز در کودکی به حضرت مهدی داده شد. حضرت عیسی میفرمود: من به شما خبر میدهم آنچه میخورید و آنچه در خانههایتان ذخیره میکنید. حضرت مهدی نیز از تمام احوال و کارها آگاه است.

شباهت به پیامبر اعظم

در مورد شباهت حضرت مهدی به پیامبر گرامی اسلام و آخرین فرستاده خداوند، حضرت محمد روایات بسیاری وارد شده است. با توجه به اینکه حضرت مهدی از نوادگان پیامبر است، طبیعی است که شباهتهای بسیاری میان این دو وجود مقدس وجود داشته باشد. بعضی از این ویژگیها را بر میشماریم: از حیث اندام و گفتار، از حیث جهت اجرای برنامهای که در پیش میگیرد که همان برنامه رسول خد میباشد و بنیادهای پیشین را منهدم و ویران میسازد. و ... شاید بتوان گفت جامع سخن در این زمینه، همان حدیث رسول خد است که فرمود: مهدی از فرزندان من است. اسم او اسم من و کنیهاش کنیه من و از نظر خَلق و خُلق، شبیهترین مردم به من است.

 

منبع: www.hawzah.net




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت , مذهبی؛پیامبران ,
 

پیامبران در نظر یهود

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 12:33 ق.ظ - چهارشنبه 26 بهمن 1390

پیامبران (كتاب مقدس ! ) دست كم از خدایان آن ندارند.
مثلاً بعضی از آنها :
1ـ با زنان نا محرم زنا می كنند ، چنانچه به حضرت داوود علیه السلام نسبت داده اند .(16)
2ـ با دختران خود زنا می كنند و به حضرت لوط علیه السلام نسبت می دهند .(17)
3ـ مردم را فریب می دهند وآنها را می كشند و زنهایشان را به همسری درمی آورند. این عمل را هم به حضرت داود علیه السلام نسبت می دهند .(18)
4ـ با خداوند كشتی می گیرند ، چنانچه به حضرت یعقوب علیه السلام چنین نسبت می دهند .(19)
5ـ كارهائی را كه خداوند نهی كرده انجام می دهند ، چنانچه به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت می دهند .(20)
6ـ قلبهایشان به جانب بت متمایل می شود ، چنانچه به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت می دهند.(21)
7ـ برای پرستش بتها, خانه می سازند و این مطلب را نیز به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت داده اند.(22)
8ـ خداوند می خواهد آنها را بكشد ، چنانچه به حضرت موسی علیه السلام نسبت می دهند.(23)
9 ـ ستمكار هستند و به كشتار كودكان و افتادگان و گاوان و گوسفندان فرمان می دهند.(24)
10ـ با خداوند درشتی و خشونت می كنند ، چنانچه این موارد را هم به حضرت موسی علیه السلام نسبت دادند.(25)
11ـ سالهای متمادی بین مردم لخت و پا برهنه راه می روند ، چنانچه به پیروان پیامبر نسبت داده اند.(26)
12ـ به گردنهای خویش بند و یوغ می گذارند و این را هم به ارمیای پیامبر نسبت می دهند. (27)
13ـ خداوند فرمانشان می دهد تا نان آلوده به نجاسات انسانی بخورد .
14ـ خداوند به آنها دستور می دهد كه سر و صورت خود را بتراشند و این دو مورد را هم به حزقیال نسبت داده اند .(28)
15ـ خداوند امرشان می كند تا زن زنازاده را به همسری در آورند و گفته اند كه یوشع علیه السلام چنین كرده است .(29)
16ـ مردم را به پرستش بت ترغیب كرده و خود بت می سازند، و می گویند كه این عمل را هم هارون علیه السلام انجام داده است.(30)
17ـ از راه زنا متولد شده اند ، چنانچه به یفتاح پیامبر علیه السلام نسبت داده اند.(31)
18ـ شراب می نوشند و مستی می كنند و به حضرت نوح علیه السلام نسبت داده اند .(32)
19ـ دروغگو هستند ، چنانچه به پیامبر سالخورده حضرت نوح علیه السلام نسبت می دهند.(33)
20ـ و یكی از صفات حضرت یعقوب علیه السلام را گفته اند كه نبوت را به زور از خداوند گرفته است .(34)

منبع: www.yahood.net



دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران , مذهبی؛دشمن شناسی ,
 

سخنرانی استاد سهرابی پور - 25/12/1387 - شجره نامه پیامبر اسلام (ص)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 09:34 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

سخنان امشب را در دو بخش عرض خواهم کرد :
1- نگاه تاریخی خواهم داشت به پدران پیامبر و سخنم را با حدیثی از وجود مقدسش تمام خواهم کرد.
شجره نامه ای که برای پیامبر ذکر شده در تاریخ شجره نامه تمامی نیست. یعنی به حضرت آدم نمی رسد. و یک جایی بریده می شود . و این هم به دستور خود حضرت می باشد . نه اینکه برای ایشان یا ائمه معلوم نباشد ، خیر . معلوم بود . اما آن زمان از یکی از پدرانشان به بعد اختلافی میان قوم بوده و عده ای افراد دیگر را وارد شجره طیبه پیغمبر می کردند و دچار مشکل می شد و عوام نمی فهمیدند . لذا بی ادبی هایی به نسب شریفشان می شد به همین خاطر حضرت دستور دادند که هر کس می خواهد اسم پدران مرا ببرد یا در کتابی اسم پدران مرا بنویسد از جناب عدنان که یکی از پدران ایشان هست فرمود نباید بالاتر بروید .
به همین خاطر در کتابهای تاریخی ما هم وقتی اسم پدران پیغمبر را ردیف می کنند از وجود نازنین جناب عبدالله گرفته تا عبدالمطلب ، هاشم ، عبد مناف ، قصی ، ... تا می رسد به عدنان . اما علمای امامیه ، یعنی شیعه ها همه این اتفاق نظر را دارند که پدران پیغمبر از عبدالله تا حضرت آدم همه موحد بودند . یعنی همه خدا پرست بودند ، هیچ کدام مشرک نبودند این صلب ها که یکی پس از دیگری این نور نبوت را از آدم گرفتند و انتقال دادند به حضرت عبدالله . نور نبوت در بدن هیچ مشرکی قرار نگرفت . و این را با تکیه بر روایات یقین داریم . هر کدام از پدران پیغمبر هم انسانهای بزرگی بودند . صاحب کرامت بودند .
همه شان مقامات دنیایی و موقعیت اجتماعی داشتند . از جنبه معنوی هم هر کدام برای خود کسی بودند . جناب درنان که در شجره نامه های مکتوب از یک طرف اسم ایشان است در اخلاقش هست که بسیار دلیر و شجاع بوده ، خیلی زیبا بوده لذا همه حسادت می کردند به ایشان ،روزی عده ای حمله کردند که عدنان را بکشند 80 نفر سوار بر عدنان حمله می کنند و او یک تنه با همه در گیر می شود. از شدت در گیری اسب او به هلاکت می رسد (از بین می رود و تلف می شود ). خودش پناه به کوهی می برد تکیه بر کوه می زند تا امن باشد و بجنگد دستی از بالای کوه ظاهر می شود و او را به بالای قله می کشد. و نعره ای از کوه بلند می شود و 80 نفر هلاکت می شوند. عدنان بیش از 30 پشت با پیغمبر فاصله دارد. اما در آنجا هم معجزه پیغمبر را می بینیم که خدا با معجزه عدنان را حفظ می کند. نه عدنان بلکه پیغمبر ما را حفظ می کند. که این پدری که حامل نور نبوت است از بین نرود. یک چیز مشترکی در این خانواده (پدران پیغمبر)بود که همان چیز به آنها عزت می داد و آن این بود هر کدام از اینها وقتی ازدواج می کردند و بچه دار می شدند و خداوند چند پسر به آنها می داد. این نور نبوت در پیشانی آنها پیدا بود. هر کس آنها را می دید متوجه می شد که او یک چیزی هست و با بقیه آدم ها فرق دارد . یکی از بچه های پسرش که دنیا می آمد. نور منتقل می شد به پسر پسری که صبح به دنیا می آمد. نور نبوتی که تا شب گذشته در پیشانی پدر بود در او دیده می شد . از عدنان رسید به معد و همین طور تا آخر که همه در تاریخ نوشته شده و در همه آدم های بزرگی بودند . عدنان در زمانی که حمله کرد به مکه و مکه را تارومار کرد و همه را کشت . عدنان دست خانواده خود را گرفت و فرار کردند به سمت یمن . عدنان در آنجا از دنیا رفت . بعد از آرام شدن اوضاع مکه ، مردم چون ارادت زیادی به اینها داشتند به یمن رفتند که آنها را بر گردانند تا اینها در مکه باشند. دیدند که عدنان از دنیا رفت. از پسرانش جویا شدند. دیدند که نور نبوت در چهره معد است . او را به مکه آورند . نسل به نسل پدران پیغمبر همه بزرگ مکه بودند.
سیادت  و آقایی ویژه  ای در پدران پیغمبر دیده می شد تا برسیم به قصی ، (عبدالله ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصی) که می شود (پدرپنجم) جد چهارم پیغمبر مشخص امام قصی.
در زمان قصی می گویند که امور کعبه دستشان افتاد . (بعد از حضرت ابراهیم و در آن زمان حج انجام می  شد) کیفیت آن با کیفیت الان فرق می کرد . اما حج بوده و مردم هر سال برای زیارت خانه خدا می آمدند و مکه از آن زمان برو و بیایی داشته . الان دولت عربستان مسئولیت میزبانی از حجاج را دارد در آن زمان عده ای مسئول این افتخار (که چه کسی مسئولیت کعبه را بر عهده داشته باشند)بودند این مسئولیت در این خانواده بود اما در زمان قصی جد چهارم پیغمبر به طور ویژه ای این امور به دست آنها افتاد . خداوند چند پسر به قصی داد . از جمله عبد مناف ،عبد مناف نور نبوت را از پدرش به ارث گرفت. هر کس او را می دید متوجه می شد که عبد مناف با بقیه پسرها فرق دارد. 
عبد مناف که بچه دار شد خداوند دو پسر به او داد دو قلو ، این دو پسر از پیشانی به هم چسبیدند (در تاریخ ثبت شده) اسم یکی را عامر و اسم دیگری را عبدالشمس نهادندگفتند چه کار کنیم ؟ اطبا را جمع کردند . اطبا گفتند چیزی نیست . فقط سطحی به هم چسبیدند . می توان با شمشیر آنها را از هم جدا کرد ،نمی میرند ،طبیب را آوردند دو بچه را خواباندند و با شمشیر آنها را از هم جدا کردند . عامر و دیگری عبد الشمس ، خبر پیچید . عبد المناف که بزرگ مکه است . پسرهایش به هم چسبیدند . در آن زمان تفیه نادری است . و از آن عجیبتر اینکه با شمشیر آنها را از هم جدا کردند و بچه ها نمردند . خبر در منطقه پخش شد پیر مردی که جز عقلا بود وقتی خبر را به او دادند . حرف بزرگی در آن روز زد . گفت این دو بچه که تا به دنیا آمدند آنها را با شمشیر از هم جدا کردند تا آخر بچه هایشان نسل اندر نسل شمشیر بینشان حاکم است و این طور هم شد چون عبد الشمس پدر امیه است . بنی امیه که قاتل اهل بیت هستند .
و در زیارت عاشورا بنی امیه (بچه های امیه) را لعن می کنیم . امیه پسر همین عبد الشمس است که چسبیده بود به عامر که همان هاشم است . بنی هاشم-بنی امیه . از همان اول شمشیر بین آنها حاکم شد . شمشیر آنها را از هم جدا کرد . عبدالشمس پدر امیه و هاشم پدر هاشمیان و چه جوانی شد هاشم ! نور نبوت از عبد المناف به هاشم انتقال پیدا کرد . فوق العاده هاشم ، زیبا بود. و این نور به نوع دیگری در چهره هاشم دیده می شد و  می تابید . در تاریخ است که وقتی شب هاشم در کوچه های مکه راه می رفت کوچه را روشن می کرد . (ما می گوییم فلانی چقدر چهره نورانی دارد اگر برق ها را خاموش کنیم خود او زمین می خورد ) اما وقتی می گویند هاشم نورانی است واقعا نور میداد . ابی عبدالله همین طور بود . سیدالشهدا نور می داد . و شب وقتی در کوچه های مدینه راه می رفت آنقدر نور چهره اش زیاد بود که همه جا را روشن می کرد . هلال بن نافه گوید وقتی که رفتم آب ببرم برای حسین در گودی قتلگاه (بعد از آن همه جنگ و گرد و خاک ،آن همه خون ،آن همه خاک ) کشته ای خوشکلتر و نورانی تر از حسین ندیدم . (نور نه سفیدی پوست صورت )مقام به هاشم رسید سیادت به جناب هاشم رسید آقای مکه شد . هاشم بچه دار شد اما هرچه خدا به او پسرمی داد نور نبوت به هیچ کدام از پسرهایش انتقال پیدا نمیکرد . سن او بالاتر می رفت و هیچ کام از پسرهایش این نور را نمی گرفتند . (یکی از پسرهای جناب هاشم اسد می باشد که پدر فاطمه مادر امیر المومنین است -فاطمه بنت اسد- امیر المومنین از حیث پدر با پیغمبر یکی استتا عبد المطلب یکی است افتخار امیر المومنین این است که پیامبر فرمود من و علی یک نور واحد بودیم زمانی که خدا ما را آفرید آمدیم در صلب آدم خدا ما را قرار داد . از حضرت آدم یکی بعد از دیگری من و علی یکی بودیم از صلب پدرانمان پایین آمدیم و تا عبد المطلب من و علی یکی بودیم ،و آنجا دو نیمه شدیم . نیمی از این نور در صلب عبد الله قرار گرفت ،پیغمبر به دنیا آمد و نیمی دیگر در صلب ابوطالب قرار گرفت و امیر المومنین به دنیا آمد . علاوه بر حیث پدری از حیث مادری هم می بینیم که پیغمبر و امیر المومین یکی هستند . (مادرش فاطمه دختر اسد و اسد پسر هاشم ). یک شب هاشم با خدای خود خلوت کرد کنار کعبه گریه و تضرع می کند و می گوید خدایا چه کار می خواهی بکنی؟ در عالم رویا به او گفتند برو به مدینه دختر عمر بن زید ... را بگیر . اسم او سلماست  رفت و یک سفر تجاری می خواست به شام برود از مکه به مدینه رفت و با سلما ازدواج کرد و رفت شام . بعد از برگشت از سفر تجاری شام آمد مدینه که با سلما به مکه بیاید . پدر سلما برای ازدواج شرط گذاشته بود و شرط او این بود که هاشم اگر خدا به دخترم فرزندی داد فرزندش که خواست به دنیا آید باید او را مدینه بیاوری . هاشم قبول کرد و با سلما به مکه رفت. قرار شد فرزندشان به دنیا آید (عبدالمطلب). هاشم ،سلما را به مدینه منزل پدرش آورد . و پسرش به دنیا آمد و اسم او را عامر گذاشتند . (جناب عبد المطلب) هاشم دوباره به شام رفت و همان جا از دنیا رفت . عامر از همان اول در یتیمی بزرگ شد . هاشم که در شام از دنیا رفت برادر او مطلب بزرگ مکه شد . عامر هنوز کوچک است . نور نبوت به عامر رسید . بقیه پسرها نور نبوت را نگرفته بودند . عامر در مدینه است و بزرگ قوم مطلب شده است . چند سالی گذشت و عامر بزرگ شد . به نوجوانی که رسید و همه می دانستند که نور به او منتقل شده و او باید بیاید و جانشین هاشم شود . مطلب یک روز سوار بر شتر به مدینه رفت و نزد سلما رفت و گفت که سلما ، عامر بزرگ شده نور نبوت هم که در او است . او باید بزرگ مکه شود . بگذار که او را ببرم . سلما اجازه داد و عامر را که نوجوانی بود بر پشت خود سوار کرد و در بیابان بتاخت و به مکه رفت و هر دو خسته و مسیر هم آفتابی بود . عامر هم که نوجوان بود صورتش سوخت و گرد و خاک به سر و صورت و لباسش نشسته بود با همان وضع کمر عمویش را گرفت و وارد مکه شد مردم دیدند که مطلب وارد شهر شد عامر پشت او نشسته بود فکر کردند مطلب به مدینه رفته و یک عبد خریده و گفتند که این عبد مطلب است . مطلب عبد خریده است . اسمش عامر است اما از اینجا معروف شد به عبد مطلب . مطلب عموی اوست . عبد به عربی غلام است . مردم فکر کردند که مطلب غلام خریده . تا او بگوید که این فرزند هاشم ، برادرزاده من است و نور نبوت به او رسیده در کل مکه جا افتاد که مطلب رفته عبد خریده ، و شد عبدالمطلب . عبدالمطلب آقای قوم شد و بزرگی عجیبی داشت در مکه . اولین پسری که خدا به عبدالمطلب داد اسم او حارث بود خداوند به او در عالم خواب دستور داد ( چون وحی به او نمی رسید ، از نسل حضرت ابراهیم هستند از عالم بالا رها نشده بودند ) که چاه زمزم را حفر کن با حارث . شاید بگویید چاه زمزم در زمان ابراهیم حفر شد اینها چرا حفر کنند ؟ در یکی از زمانهای گذشته جنگی در مکه رخ داده بود . آنهایی که بزرگ مکه بودند قرار شد از مکه اخراج شوند بیرون بروند . خشم کردند و چاه را پر کردند . چند تا عتیقه و دو تا بز و بره آهوی طلایی را در چاه انداختند و چاه را یک شبه پر کردند و فرار کردند . و کسی دیگر دست به چاه نزد . عبدالمطلب با حارث مامور شد چاه را حفر کند . هیچ کس از قریش هم کمکش نکرد . چاه را کندند عتیقه ها که درآمدند قریش گفتند ما هم سهم داریم - ما هم در یک قبیله ایم . ما همه پسران ابراهیم هستیم . عبدالمطلب گفت خدا به من دستور داده و اینها برای من است - گفتند : نه . سرانجام تصمیم گرفتند که قرعه کشی کنند یک اسم به نام کعبه و یک اسم به نام عبدالمطلب و یک اسم به نام بقیه قریش . قرعه کشی کردند و طلاها به نام کعبه درآمد و طلاها را در کعبه گذاشتند . زره و شمشیرها به اسم عبدالمطلب درآمد و به قریش چیزی نرسید . آب راه افتاد ، چشمه جاری شد . گفتند عبدالمطلب ما هم پسران اسماعیل هستیم ما هم از این آب سهم داریم . از عتیقه و طلاهای چاه که چیزی به ما نرسید لااقل از آب سهمی به ما برسد . عبدالمطلب زیر بار نرفت و قبول نکرد . هر کاری کردند عبدالمطلب قبول نکرد . گفتند چه کنیم ؟ گفتند : زن کاهنه ای در شام هست که عموما مردم دعواهای خویش را پیش او می برند . بیایید نزد او برویم و ببینیم چه می گوید . هر چه او گفت . عبدالمطلب با عده ای از بچه های عبد مناف با طایفه ای از بقیه قریش هم راه افتادند تا به شام بروند که نزاعشان را حل کنند در راه آب خوردنی عبدالمطلب و بچه هایش تمام شد . بقیه قریش هم آب داشتند و به آنها نمی دادند . اینها گفتند چه کار کنیم ؟ می میریم . یک گفت : هر کسی برای خود قبری بکند تا اگر مردیم بدنمان روی زمین نماند و در قبر بخوابد و بمیرد . هر نفر یک قبر کندند و در آن خوابیدند . چند دقیقه ای شد . عبدالمطلب برخاست و گفت این چه کاری است اینجا خوابیده ایم تا بمیریم . جایز نیست بیایید برویم شاید به آب رسیدیم . سوار شترها شدند تا راه افتادند شتر عبدالمطلب تا حرکت کرد از زیر پایش آب جاری و چشمه ظاهر شد همه فریاد زدند . بقیه قریش هم که رفته بودند برگشتند دیدند معجزه است آب از زیر پای شتر عبدالمطلب بیرون آمده است . گفتند عبدالمطلب این کار خداست خدا با این کار ما را متوجه اشتباهمان کرد . چاه زمزم حق توست . خدا که از زیر پای شتر تو در این بیابان خشک چشمه ظاهر کرده حتما تو لایق تر از ما هستی . نمی خواهد به شام برویم . برگشتند مکه . حالا عبدالمطلب 10 پسر دارد . اولی حارث و آخری حمزه - گل سرسبد این 10 پسر عبدالله است . فوق العاده زیبا و نور نبوت هم به عبدالله انتقال پیدا کرد . عبدالمطلب گفت که حالا باید نظرم را ادا کنم . چه نظری ؟ گفت وقتی خدا به من دستور داد که چاه زمزم را حفر کنم نذر کردم که خدا 10 پسر به من بده و من با این 10 پسر که پشتم باشند ، عصای دستم باشند به امور مکه سروسامان دهم . حالا 10 پسر به من داده . نذرت چیست ؟ گفت نذرم این است که یکی از پسرها را به قید قرعه قربانی کنم در راه خدا . این موضوع مربوط به قبل از اسلام است . آداب خاصی عرب در آن زمان داشت . پسرها را جمع کرد . گفتند ما حاضریم . قرعه زدند به اسم عبدالله درآمد . عبدالمطلب دست عبدالله را گرفت که به طرف قربانگاه ببرد مردم با خبر شدند و گفتند نمی گذاریم عبدالله را ببری پسرهای دیگر هم گفتند عبدالله نه ، هر کدام از ما می خواهی قربانی کن اما عبدالله نباید قربانی شود . گفتند چه کنیم ؟ گفتند زن کاهنه را بیاوریم . زن کاهنه را آوردند . او گفت بین 10 شتر و عبدالله قرعه بزنید . به اسم شترها اگر درآمد شترها را به جای عبدالله بکشید خدا از شما راضی است . اگر نشد تعداد شترها را اضافه کنید . پذیرفتند . 10 شتر آوردند قرعه زدند به اسم عبدالله در آمد . 20 تا شتر آوردند به اسم عبدالله درآمد ، 30 تا ، 40 تا ، 80 تا ، 90 تا ، باز به اسم عبدالله درآمد . 100 شتر آوردند قرعه زدند به اسم 100 شتر درآمد . زن پرسید دیه یک مرد نزد شما چه قدر است . گفتند 10 شتر ، از 10 شتر ، 10 شتر به تعداد شترها اضافه شد تا اینکه به تعداد 100 شتر به اسم شترها درآمد مردم همه شادی کردند عبدالمطلب گفت قبول نیست . 9 بار قرعه زدیم به اسم عبدالله درآمد این دهمی به اسم شترها درآمد دوباره قرعه زدند باز به اسم 100 شتر درآمد باز عبدالمطلب گفت قبول نیست . دوباره قرعه زدند در رتبه سوم هم قرعه به نام 100 شتر درآمد . عبدالله دیگر قربانی نشد . و 100 شتر را قربانی کردند .
عبدالله طرفداران زیادی داشت . بزرگان و سلاطین و قبیله ها که عبدالله را می دیدند می دانستند که پدر پیغمبر است . علمای یهود و مسیحی هم با خبر بودند . زمانی که عبدالله با حضرت آمنه ( س ) ازدواج کرد مرحوم آقاشیخ عباس می نویسد 200 زن وقتی خبر ازدواج عبدالله به آنها رسید مردند ( زلیخا زمانی که خبر ازدواج یوسف را شنیده بود غش کرد ) از چنین پدرانی پیغمبر ما به دنیا آمد . اما یک حدیث از زبان مبارک پیامبر اکرم ( ص) ابوذر غفاری می گوید وارد مسجد شدم و دیدم کسی نیست پیغمبر و امیرالمومنین نشسته اند (چه خوب است که همه مثل ابوذر زیرک باشیم و دنبال مطلب برویم نه اینکه به زور مطلب را به ما بگویند ) فورا نزد پیغمبر نشست و عرض کرد یا رسول الله ، نصیحتی بکن ، تا کسی نیست چیزی به من بگو . چیزی پیغمبر به ابوذر گفت که متن آن دو ، سه صفحه از کتاب را می گیرد و تفسیر چندین کتاب برایش نوشتند یک جمله آن را می گویم ، فرمود یا اباذر ( خطاب به همه ) قدر پنج چیز را قبل از پنج چیز بدان . ( پنج چیز است که تا به خودت بیایی فورا این پنج چیز از دست می رود و پنج چیز دیگر جایش را می گیرد تا این طور نشده قدر این پنج چیز را بدان )
1- قدر جوانی را قبل از این که پیر شوی بدان . در جوانی می شود خود را به خدا نزدیک کرد . در جوانی می شود خوب و با حس و حال نماز خواند . در جوانی می توان یک هیاتی خوب شد . در جوانی می شود زودتر سحرها بیدار شد . در جوانی می شود خوب گریه کرد . در جوانی می شود رکوع و سجده خوب رفت . نمازهای خود را با تند خواندن خراب نکنید . پیر که بشوید مجبورید نشسته نماز بخوانید . خیلی بین نماز نشسته و ایستاده تفاوت است . زمانی که شخص در رکعت سوم و چهارم شک می کند حکم آن این است که بعد از نماز ، 1 رکعت نماز احتیاط ایستاده و 2 رکعت نشسته بخواند یعنی نماز ایستاده ارزشش دو برابر نماز نشسته است . اگر ایستاده می خواهی بخوانی یک رکعت کافی است . ولی نشسته باید دو رکعت بخوانی .
2- قدر سلامتی را قبل از این که مریض بشوی بدان .
فکر می کنید سلامتی را چه قدر می شود نگه داشت با چه قدرتی می توان سلامتی را نگه داشت . چه قدر از انسانها هستند که با یک حادثه کوجک سلامتی خود را از دست می دهند . وقتی انسان سالم نباشد کاری نمی تواند انجام دهد سلامتی نعمت بزرگی است .
3- قدر فراغت خود را بدان این اوقات نعمتی است که خدا داده .
4- وقتی که پول داری قدر آن را بدان چون زود از دستت می رود .
اگر مالی داری با خدا معامله کن برو در بازار خدایی و با خدا معامله کن .
5- مهم تر از همه قدر زنده بودنت را بدان چون خیلی راحت می میری . جوان ها فکر نکنید فقط پیرها می میرند .
این هم یک حدیث زیبا و سنگین از رسول اکرم ( ص ).
رفقا به دنبال محبت اهل بیت بدوید ما سرمایه دیگری نداریم تا می توانید قلبهای خود را از محبت پیغمبر و فرزندان پیغمبر لبریز کنید می گویند زلیخا می رود نزد حضرت یوسف . حدیثی از امام صادق ( ع ) است که زلیخا می رود نزد یوسف و ( زلیخا ) اول می گوید : خدا را شکر حمد و سپاس بر خدایی که پادشاهان را به واسط گناهانش عبد کرد و عبدها را به واسطه طاعتش به مکنت و ملکیت و سلطانی رساند . یوسف به زلیخا گفت چرا این کار را با من کردی ؟ گفت از بس که زیبایی ، از بس که جذابی . امام صادق می فرماید که حضرت یوسف به زلیخا می گوید اگر تو پیغمبر آخرالزمان را می دیدی چه کار می کردی ؟ من را دیدی این حالت به تو دست داد . پیغمبر آخرالزمان را که از من زیباتر و دلرباتر است می دیدی چه کار می کردی ؟ از من بهتر حرف می زند اخلاقش از من بهتر است . می گویند زلیخا مکثی می کند و آهی می کشد و می گوید راست می گویی یوسف . یوسف تعجب می کند و می گوید زلیخا تو که او را نمی شناسی . من پیغمبرم خبرش را به من دادند تو از کجا می دانی که راست گفتم . زلیخا گفت که تا تو اسمش را گفتی محبتش در دل من افتاد . تا اسم پیغمبر آخرالزمان را بردی عشقش در دل من افتاد و عاشقش شدم . وحی بر یوسف نازل شد و خدا به یوسف امر کرد : فرمود یوسف ، حرفی که زلیخا الان زد راست گفت واقعا تا اسم حبیب ما را بردی زلیخا عاشق پیغمبر آخرالزمان شد ما می خواهیم به او پاداش دهیم و پاداشش این است که دوباره زلیخا را جوان می کنیم و به تو دستور می دهیم که با زلیخا ازدواج کنی . خدایا قلبهای ما را از عشق پیغمبر و فرزندان او لبریز بگردان .هیأت محبین الرضا علیه السلام

منبع: www.mohebbinoreza.ir




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

شجره نامه پیامبر اعظم (ص)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 09:22 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

نسب پیامبر اعظم (ص):

اجداد بزرگوار پیامبر همه از آدم تا همه از صلبهای پاک بوده اند .نسب مبارک آ ن حضرت بطور متصل تا حضرت آدم چنین است:

محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن خزیمة بن مدر بن کة بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عد نان بن اد بن ادد بن یسع بن همیسع بن سلامان بن نبت حمل بن قیذار بن اسمائیل بن ابراهیم بن تاژخ بن ناخور بن سروغ بن هود بن ارفخشد بن متوشلخ بن سام بن نوح بن لمک بن ادریس بن مهلا ئیل بن زبارز بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم(ع).

منبع :گزارش لحظه به لحظه ولادت پیامبر

( محمد رضا انصاری)




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

طالوت و داود

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:47 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

پس از وفات موسى(ع) (یوشع بن نون» كه از نوادگان یوسف(ع) بود زمام امور بنى‏اسرائیل را به دست گرفت و بنى اسرائیل همراه او به سرزمینى كه در آن زمان بدان وعده داده شده بودند، یعنى فلسطین وارد شدند.

نخستین شهرى را كه آنان به اشغال خود درآوردند، شهر «اریحا» - بنا به گفته بعضى «اورشلیم» - بوده است و خداوند به آنها دستور داده بود آن‏گاه كه وارد شهر مى‏شوند با حالت خضوع و خشوع در برابر خداوند، از دروازه شهر وارد گردند و كلمه «حُطّه» را بر زبان آورند؛ یعنى پروردگارا، از گناهان ما بگذر. ولى آنان از دستور خدا سربرتافته و با حالتى ازكبر و نخوت وارد شهر گردیدند و به جاى این‏كه از خداى خویش طلب مغفرت و بخشش نمایند، چنان كه خدا آنها را بدان فرا خوانده بود، به فسق و فجور و تبهكارى پرداختند. خداوند از كردار آنان به خشم آمد و در برابر نافرمانى‏هاى آنان، عذاب خود را بر آنها فروفرستاد:

وَإِذ قُلْنا ادْخُلُوا هذِهِ القَرْیَةَ فَكُلُوا مِنْها حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطایاكُمْ وَسَنَزِیدُ المُحْسِنِین* فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِى قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلى الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا یَفْسُقُونَ؛(1)

و آن زمان كه گفتیم وارد این شهر (بیت‏المقدس) شوید و از نعمت‏هاى آن تناول كنید و از آن در، سجده كنان وارد گردید و بگویید خدایا، از گناه ما درگذر، تا این‏كه از خطاى شما بگذریم و بر ثواب نیكوكاران شما بیفزاییم. ستمكاران پس از آن، حكم خدا را تبدیل به غیر آنچه بدانان گفته شده بود، نمودند و ما به كیفر بدكارى، عذابى سخت از آسمان بر آنها وارد ساختیم.

یوشع در فلسطین به اداره امور بنى اسرائیل پرداخت و میان آنها حكمرانى كرد تا از دنیا رفت و پس از او حاكمانى روى كار آمدند و برهه‏اى از زمان، بى‏آن‏كه مردم از وجود پادشاه قدرتمند و صاحب شوكتى برخوردار باشند، میان آنان فرمانروایى كردند.

در آن زمان بنى‏اسرائیل در معرض حملات ملت‏هاى مجاور خود قرار داشتند و آداب ورسوم رایج بین آنان این بود كه هرگاه با دشمنان خود درگیر مى‏شدند، تابوت سلطنتى را پیشاپیش خود قرار داده و از آن كمك مى‏خواستند تا اراده و تصمیمشان تقویت گردد.

پس از آن، نبرد خونینى میان بنى اسرائیل با فلسطینى‏ها رخ داد و از آنجا كه خداوند در اثر گناهانِ قوم بنى اسرائیل بر آنان خشمگین بود، فلسطینى‏ها طعم تلخ شكست را به آنها چشاندند و زنان و فرزندان آنان را به اسارت گرفتند و آنها را از شهرشان بیرون براندند و تابوت سلطنتى را از آنان باز پس گرفتند و به خانه خداى خود (داجون) بردند.

بنى‏اسرائیل در دوران هیئت حاكمه، به بادیه‏نشینى پرداخته و داراى تعصب‏هاى قبیله‏اى بودند و این شیوه را تا سال 1040 ق.م ادامه دادند تا این‏كه میان آنان رهبرى پدیدار شد و آنها را متحد ساخت و زیر یك پرچم گرد آورد و بدین سان به عنوان نخستین پادشاه بنى‏اسرائیل زمام امور حكومت را به دست گرفت، وى در تاریخ یهود به نام «شائول» معروف بوده و قرآن او را «طالوت» نامیده است.

درخواست پادشاه

بنى اسرائیل پس از شكست و از دست دادن تابوت، به ذلّت و خوارى دچار گردیدند، بزرگان آنها نزد «سموئیل» كه مقام پیامبرى و قضاوت را عهده‏دار بود، رفته و از او خواستند كه برایشان پادشاهى برگزیند تا زیر پرچم او گرد آمده و با دشمنان خویش مبارزه كنند. سموئیل به حقیقت و ماهیّت قوم خود آشنا بود و از سرشت آنان آگاهى داشت و مى‏دانست كه آنان صحنه نبرد را ترك خواهند كرد، لذا از آنها پرسید: اگر جنگى براى شما رخ دهد، شاید به مبارزه برنخیزید؟ آنها زیر بار این سخن نرفتند و گفتند: چگونه براى باز پس گیرى حقوق خویش نجنگیم، حال آن‏كه دشمنانمان ما را از وطنمان بیرون رانده و میان ما وفرزندانمان جدایى افكنده‏اند! به هر حال، آنچه را سموئیل انتظار داشت به وقوع پیوست و آن‏گاه كه خداوند خواسته آنها را بر آورده ساخت و جنگى را برایشان به وجود آورد، جزگروهى اندك بقیه از حضور در جنگ و نبرد خوددارى كردند. خداى متعال فرمود:

أَلَمْ تَرَ إِلى‏ المَلَإِ مِنْ بَنِى إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِى سَبِیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَیْكُمُ القِتالُ أَلّا تُقاتِلُوا قالُوا وَما لَنا أَلّا نُقاتِلَ فِى سَبِیلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَأَبْنائِنا فَلَمّا كُتِبَ عَلَیْهِمُ القِتالُ تَوَلَّوْا إِلّا قَلِیلاً مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ؛(2)

آیا ندیدى كه آن گروه از بنى‏اسرائیل پس از موسى، از پیامبر خود درخواست كردند كه برایمان پادشاهى برانگیز تا به رهبرى او در راه خدا مبارزه كنیم، پیامبرشان گفت: آیا اگر كارزار و نبرد بر شما فرض و واجب شود، نافرمانى مى‏كنید؟ گفتند: چگونه ممكن است كه ما در راه خدا مبارزه نكنیم، در صورتى كه ما و فرزندانمان توسط دشمنان از شهر و دیارمان بیرون رانده شدیم. و آن‏گاه كه حكم جهاد بر آنها فرض و واجب گشت، جز اندكى از آنان بقیه از جنگ سرباز زدند و خداوند از كردار ستمكاران آگاه است.

پادشاهى طالوت

سموئیل به بنى اسرائیل اطلاع داد كه خداوند خواسته آنها را برآورده كرده و طالوت را كه از نوادگان بنیامین بود، به پادشاهى آنان برگزیده است، ولى مردم زبان به شكایت گشوده و نسبت به گزینش طالوت اعتراض كردند و گفتند: او از خانواده شرافتمندى نیست، آنها به‏گمانشان، خود را از او به پادشاهى سزاوارتر مى‏دانستند؛ زیرا پادشاهى بنى اسرائیل مى‏بایست در فرزندان یهودا و نبوت در فرزندان لاوى باشد، ولى طالوت از نواده‏هاى بنیامین و از طبقات معمولى مردم بود.

اعتراض دیگر آنان این بود كه طالوت فردى تهیدست بوده و از مال و ثروت بهره‏اى ندارد و مال و دارایى از نظر یهودیان از برجسته‏ترین شاخص‏ها و امتیازات بزرگ و شرافت به‏شمار مى‏آمد. سموئیل به اعتراض كنندگان پاسخ داد: خداوند طالوت را به عنوان پادشاه آنان برگزیده و او را به صفات و ویژگى‏هایى آراسته است كه شایستگى و لیاقت پادشاهى را دارد. به او علم و دانشِ سرشار عنایت كرده است كه مى‏تواند با شناخت مسائل سیاسى مربوط به آنان و با دانش و هوشمندى خود، امور زندگى آنها را اداره كند، چنان كه به وى نیروى جسمانى عطا كرده كه در جنگ‏ها و در برابر دشمنان توان پایدارى و استقامت داشته باشد. وانگهى خداوندى كه طالوت را برگزیده، به امور مربوط به بندگانش آشناتراست، او هرگونه كه بخواهد امور مربوط به جهان هستى را اداره مى‏كند و از روى حكمتى كه هیچ‏كس غیر او بدان واقف و آگاه نیست، به هر كس خواهد ملك و پادشاهى عنایت مى‏كند:

وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى‏ یَكُونُ لَهُ المُلْكُ عَلَیْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالمُلكِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ المالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى العِلْمِ وَالجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ؛(3)

و پیامبرشان بدانان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما برگزیده است. گفتند: او چگونه بر ما حاكمیت یابد، در صورتى كه ما به پادشاهى از او سزاوارتریم او از اموال فراوان نیز برخوردار نیست. رسول در پاسخ آنها گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و علم و دانش و قواى جسمانى او را فزونى بخشیده است. و خداوند ملك و پادشاهى را به هر كه خواهد مى‏بخشد و هم او توانگر و داناست.

علامت پادشاهى

قرآن كریم یادآور مى‏شود كه سموئیل پیامبر، به بنى اسرائیل خبر داد نشانه پادشاهى طالوت این است كه وى آنان را به پیروزى خواهد رساند و تابوتى كه علامت عزّت و مجد و شرف آنها و سبب آرامش دل‏هاى آنان بوده و آثارِ موسى و هارون و الواحى كه در آن وجود دارد و سفارشات الهى در آنها تدوین گشته است، بردوش فرشتگان بدانان باز خواهد گشت. خداى متعال فرمود:

وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْكِهِ أَنْ یَأْتِیَكُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَكِینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِیَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَآلُ هرُونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكَةُ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآیَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛(4)

و پیامبرشان بدانان گفت: نشانه و علامت پادشاهى او این است كه وى تابوت را كه در آن آرامشى از ناحیه پروردگارتان و الواح بازمانده خانواده موسى و هارون است و بر دوش فرشتگان حمل مى‏شود برایتان مى‏آورد. به راستى كه اگر ایمان داشته باشید، نشانه و حجّتى در این ماجرا برایتان موجود است.

آزمایش سپاهیان

طالوت، قوم خود را براى مبارزه در راه خدا فراخواند و آنان را براى نبرد با دشمنانى كه آنها را به ذلّت نشاندند، تشویق و ترغیب نمود. سپاهى انبوه زیر پرچم او گرد آمده و آنها را به جنگ با فلسطینیان كه رهبرى آنها را جالوت(5) عهده‏دار بود، گسیل داشت. جالوت به شجاعت و دلاورى معروف بود و خبر دلاورى‏ها و پیروزى‏هاى وى میان تمام ملت‏هاى مجاور انتشار یافته بود، به همین دلیل از او بیمناك بوده و از نبرد و درگیرى با وى خوددارى مى‏كردند.

طالوت سپاهیان خود را حركت داد و آنها را از شهر خودشان دور ساخت، تا به نزدیكى سپاه دشمن رسیدند، و خواست توان جنگى و رزمى آنها را بیازماید و از میزان صبر و تحمل و فرمانبردارى و اطاعت آنها آگاه گردد، لذا در لحظاتى كه به شدت خسته شده بودند و تشنگى بر آنان چیره گشته بود، بدانان گفت: شما به زودى از نهرى خواهید گذشت و خداوند به وسیله آن شما را در بوته امتحان و آزمایش قرار مى‏دهد تا آنان را كه اطاعت مى‏كنند از نافرمانان مشخص سازد. بنابراین، كسى كه از آن آب ننوشد و لذّت آن را نچشد، از پیروان من خواهد بود، ولى هر یك از شما مى‏تواند تنها یك مشت از آب برگیرد و تشنگى خود را به‏وسیله آن برطرف سازد و كسى كه بیش از دیگران بیاشامد، از پیروان من نیست. ولى آن‏گاه كه به رودخانه رسیدند، بیشتر آنها با فرمان طالوت مخالفت كرده و بدون توجه به نهى او، خود را از آن سیراب ساختند:

فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّى وَمَنْ لَمْ‏یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّى إِلّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلّا قَلِیلاً مِنْهُمْ؛(6)

و آن‏گاه كه طالوت لشكر كشید، گفت: به راستى كه خداوند شما را به نهر آبى مورد آزمایش قرار مى‏دهد، كسى كه از آن بیاشامد، از پیروان من نیست و كسى كه از آن ننوشد پیرو من است، مگر این‏كه كفى بیشتر نیاشامد، ولى همه لشكریان به جز افرادى اندك، از آن آب نوشیدند.

پیروزى طالوت

طالوت به همراه كسانى كه تشنگى و خستگى را تحمل كرده بودند از نهر گذشت، وى بعد از آن‏كه عده زیادى از همراهانش برگشتند، خود را در برابر انبوه دشمن اندك یافتند. دسته‏اى از آنان كه كثرت دشمن، آنها را بیمناك ساخته بود، گفتند: ما امروز توان برابرى با جالوت را نداریم، اما دسته‏اى كه ایمان آورده بودند از كثرت دشمن ترس به دلشان راه نیافته بود؛ زیرا آنها مطمئن بودند كه پس از مرگ به دیدار خداى خویش خواهند رفت، از این رو گفتند: بسیار اتفاق افتاده است كه گروهى اندك به اذن خدا برعده بسیارى چیره گشته‏اند، لذا ما در برابر دشمن پایدارى خواهیم كرد، خداوند صابران را حمایت كرده و پیروز مى‏گرداند. وآن‏گاه كه مؤمنان براى نبرد با جالوت و سپاهش حركت كردند، به پیشگاه خداوند به تضرع و زارى پرداختند كه دل‏هاى آنان را سرشار از صبر و شكیبایى گردانده و در میدان نبرد ثابت قدم نگاه‏دارد و بر دشمنانشان پیروز گرداند، خداوند دعاى آنان را مستجاب و آنها را پیروز ساخت و داود، جالوت را از پاى در آورد و خداى متعال پادشاهى بنى اسرائیل را به وى ارزانى داشت، و هرگونه دانش و حكمتى را كه خواست بدو آموخت و او بندگان شایسته‏اش را یارى مى‏فرماید، اگر خداوند براى محو و نابودى فساد و تباهى تبهكاران، مصلحان را بر آنها مسلط نمى‏گرداند و اگر برخى از انسان‏هاى شرور را بر برخى دیگر تسلط نمى‏بخشید، زمین آباد نمى‏گشت، بلكه فساد و تباهى آن را فرامى‏گرفت، ولى احسان و عنایت پروردگار پیوسته شامل حال همه مردم است:

فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنا الیَوْمَ بِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصّابِرِینَ * وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدامَنا وَانْصُرْنا عَلىَ القَوْمِ الكافِرِینَ * فَهَزَمُوهُمْ بِإِذنِ اللَّهِ وَقَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَآتاهُ اللَّهُ المُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلى‏ العالَمِینَ؛(7)

و آن زمان كه او به همراه گروندگانش از نهر گذشتند، لشكریانش بدو گفتند: ما امروز در برابر جالوت و سپاهش توان مقاومت نداریم، كسانى كه به لقاى رحمت الهى اعتقاد داشتند گفتند: چه بسا گروهى اندك به اذن خدا بر گروهى بسیار پیروز گردند و خداوند با صبر پیشگان است و آن‏گاه كه در برابر جالوت و سپاهش قرار گرفتند عرضه داشتند: پروردگارا، به ما صبر و شكیبایى عنایت فرما و گام‏هایمان را استوار دار و بر كافران پیروزمان گردان، و به اذن خدا آنهارا شكست دادند و داود، جالوت را از پاى درآورد و خداوند به او پادشاهى و حكمت و فرزانگى عطا كرد و آنچه را مى‏خواست بدو آموخت و اگر خداوند برخى از مردم را به وسیله بعضى دیگر فروننشاند، زمین به فساد و تباهى كشیده مى‏شود، ولى خداوند به جهانیان لطف و عنایت دارد.

كشته شدن جالوت (جلیات)

قرآن، نحوه كشته شدن جالوت را به دست داود تشریح نكرد، ولى تورات آن را تفصیل داده كه ما خلاصه‏اى از آن را مى‏آوریم:

فلسطینى‏ها براى نبرد با بنى‏اسرائیل سپاهیان خود را گردآوردند و شائول (طالوت) و نیروهاى بنى‏اسرائیل در برابر آنها قرار گرفتند. هر لشكر برفراز كوهى مستقر بود و میان دو سپاه دشتى هموار قرار داشت. چند روزى سپرى شد و هیچ یك از دو لشكر جرأت حمله به دیگرى را نداشت، در این هنگام مردى قوى هیكل و زشت چهره به نام جالوت (جلیات) غرق در اسلحه از اردوگاه فلسطینى‏ها خارج شد و نیزه‏اى بزرگ در دست داشت. جلیات پس از بیرون آمدن، وسط دشت قرار گرفت و بر سپاهیان بنى‏اسرائیل بانگ زد تا شخصى را براى مبارزه او برگزیده و به میدان بفرستند و گفت: اگر فرد مبارز شما بر ما غلبه یافت، ما همگى به بردگى او درخواهیم آمد و اگر من بر او فایق آمدم و او را كشتم، شما به بردگى ما درخواهید آمد.

شائول (طالوت) و سپاهش از شنیدن سخنان جلیات بیمناك گشتند و از برابرى با او خوددارى كردند و او تا چهل روز پیوسته صبح و شام آنها را به مبارزه مى‏طلبید، شائول (طالوت) وعده داده بود، هر كس جلیات را بكشد، به او مال فراوان بخشیده و دخترش را به ازدواج وى درخواهد آورد. مردى از بیت لحم به نام «یسىّ» كه داراى سه پسر بود و آنها براى مبارزه در كنار شائول، در سپاه وى حضور داشتند و چهارمین فرزندش را كه داود نام داشت، نزد برادران خود فرستاده بود تا حال آنها را جویا شود. داود ملاحظه كرد كه جلیات مبارز مى‏طلبد و مردم از بیم و ترس او از برابرى با وى خوددارى مى‏كنند و جلیات به آنها ناسزا گفته و آنان را مورد نكوهش و اهانت قرار مى‏دهد، لذا غیرت و مردانگى داود به حركت درآمده و از شائول خواست بدو اجازه دهد تا براى نبرد با جلیات به میدان رود. شائول از فرستادن او خوددارى كرد و او را از شجاعت و بى‏باكى جلیات برحذر داشت، ولى سرانجام به او اجازه نبرد داد وزرهى بر او پوشاند كه نمى‏توانست آن را حمل كند؛ زیرا او به پوشیدن چنین زرهى عادت نداشت. به همین دلیل آن را از تن خود بیرون آورد و عصاى خویش را به دست گرفت و تعداد پنج پاره سنگ صاف از بیابان برداشته و در خورجین خود نهاد و فلاخن خویش را در دست گرفت و با یكدیگر رو در رو شدند، پس از نبردى كه با جلیات انجام داد، او تلاش كرد با ضربه نیزه‏اى داود را از پا درآوَرَد، ولى داود با چالاكى به وسیله سنگى كه در فلاخن داشت، پیشانى وى را نشانه رفت و آن فرد ستمكار نقش بر زمین شد و داود چون صاعقه بر سینه او نشست و شمشیر از نیام كشید و سر از بدنش جدا ساخت. فلسطینى‏ها كه فرمانده خود را كشته دیدند، ترس و وحشت آنها را فرا گرفت و دچار تفرقه و پراكندگى شده و پا به فرار گذاشتند و شائول (طالوت) با سپاهش آنها را تعقیب كرده و تعداد زیادى از آنان را به قتل رساندند.

مرگ طالوت و پادشاهى داود

وقتى داود، جالوت را كشت، در دربار طالوت به مقام والایى رسید و بر جنگجویان بنى‏اسرائیل پیشى گرفت. امّا زمانى كه طالوت تصور كرد داود به منزله رقیبى خطرناك براى او درآمده، به ویژه از جنبه محبوبیّتى كه در بین تمام قوم بنى‏اسرائیل برخوردار است، آتش حسد در دلش شعله‏ور گردید و دیرى نپایید كه حسدش به كینه‏اى كشنده تبدیل شد و چندین بار سعى در ترور وى نمود، ولى توطئه‏هاى او نقش بر آب شد.

سپس در نبرد «جلبوع» كه اسرائیلى‏ها شكست خورده و فرار كردند و سه تن از فرزندان طالوت كشته شدند، تیراندازان فلسطینى طالوت را مورد هدف قرار داده و او را به شدت زخمى كردند، طالوت به كسى كه اسلحه وى را حمل مى‏كرد، دستور داد تا شمشیرش را از نیام كشیده و او را به وسیله آن از پاى درآورد، تا به دست دشمن كشته نشود كه او را مثله كنند، ولى آن شخص از این عمل خوددارى كرد، در این هنگام طالوت شمشیر خود را برگرفت و خود را به روى آن انداخت، و بدینسان كشته شد.

داود پس از این ماجرا رهسپار «حبرون» شهر الخلیل امروز گردید. مردان یهودا نزد داود آمده و او را پادشاه قرار دادند، ولى سایر قوم بنى اسرائیل به اطاعت «اشبوشت» پسر طالوت در آمدند، و نبردهایى میان طرفداران داود و «اشبوشت» به وجود آمد تا این‏كه پسر طالوت به قتل رسید و داود به عنوان پادشاهى كلیه أسباط بنى اسرائیل مطرح شد. زمانى كه داود به پادشاهى همه اسرائیلیان درآمد، سى‏ساله بود و مدت چهل سال حكومت كرد. داود در حبرون مدت هفت سال و نیم بر یهودا حكمفرمایى كرد و 33 سال در اورشلیم بر همه اسرائیلیان و یهودا پادشاهى نمود و آن‏گاه پسرش سلیمان را قبل از مرگ خود ولى‏عهد خویش قرار داد و زمانى كه سلیمان به فرمانروایى رسید، كار پدر را پى گرفت و به كشورگشایى ادامه داد و به شیوه‏اى نو كشور را نظم و ترتیب بخشید و معبد «مسجد الأقصى» را تكمیل ساخت، چه این‏كه خداوند بدو دانش و حكمت آموخته بود.


1- بقره (2) آیات 58 - 59.

2- بقره (2) آیه 246.

3- بقره (2) آیه 247.

4- بقره (2) آیه 248.

5- نام او در تورات <جلیات» آمده است.

6- بقره (2) آیه 249.

7- همان، آیات 249 - 251.

 

منبع : www.zohor-yar.blogfa.com




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

ماجرای هاروت و ماروت

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:25 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

درباره این دو فرشته که به سرزمین بابل آمدند، افسانه‌ها و اساطیر عجیبی به‌وسیله داستان پردازان ساخته شده و به این دو ملک بزرگ الهی بسته‌اند، تا آنجا که به آنها چهره خرافی داده‌اند، و حتی کار تحقیق و مطالعه پیرامون این حادثه تاریخی را بر دانشمندان مشکل ساخته‌اند. آنچه از میان همه اینها صحیحتر به نظر می‌رسد و با موازین عقلی و تاریخی و منابع حدیث سازگار است، چنین است:

در سرزمین بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسید و باعث ناراحتی و ایذاء مردم گردیده بود. خداوند دو فرشته را به صورت انسان مأمور ساخت که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند، تا بتوانند خود را از شر ساحران بر کنار دارند.

ولی این تعلیمات بالاخره قابل سوء استفاده بود، چرا که فرشتگان ناچار بودند برای ابطال سحر ساحران طرز آن را نیز تشریح کنند، تا مردم بتوانند از این راه به پیشگیری پردازند. این موضوع سبب شد که گروهی پس از آگاهی از طرز سحر، خود در ردیف ساحران قرار گرفتند و موجب مزاحمت‌هایی برای مردم شدند.

با اینکه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند که این یک نوع آزمایش الهی برای شما است و حتی گفتند: سوء استفاده از این تعلیمات یک نوع کفر است، اما آنها به کارهایی پرداختند که موجب ضرر و زیان مردم شد.

آنچه در بالا آوردیم چیزی است که از بسیاری از احادیث و منابع اسلامی استفاده می‌شود، و هماهنگی آن با عقل و منطق آشکار است؛ از جمله حدیثی که از عیون اخبار الرضا نقل شده، به روشنی این معنی را تأیید می‌کند.

اما متاسفانه بعضی از نویسندگان در این زمینه تحت تأثیر افسانه‌های مجعولی قرار گرفته‌اند، و داستانی را که در افواه بعضی از عوام مشهور است درباره این دو فرشته معصوم الهی ذکر کرده‌اند که: آنان دو فرشته بودند، خداوند آنها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند اگر آنها نیز جای انسان‌ها بودند از گناه مصون نمی‌ماندند، و خدا را معصیت می‌کردند، آنها هم پس از فرود آمدن به زمین مرتکب چندین گناه بزرگ شدند؛ و به دنبال آن افسانهای درباره ستاره زهره نیز ساختند. همه اینها بی اساس و جزء خرافات است، و قرآن از این امور پاک می‌باشد، و اگر تنها در متن آیه ۱۰۲ سوره بقره (در مورد هاروت و ماروت) بیاندیشیم خواهیم دید که بیان قرآن هیچ ارتباطی با این مسائل ندارد.

منبع: www.parsianforum.com




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت جرجیس (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:36 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

بعد از عیسی(ع) بود و از اهل فلسطین و مردی مؤمن و پارسا كه بازرگانی می كرد و هر چه سود می كرد به درویشان می داد و سرمایه ای نگاه نمی داشت .

در سرزمین موصل پادشاهی بود به نام ( اوداذیانه ) ، ظالم و بت پرست بود و بتی داشت به نام افلون و مردم آن دیار نیز همه بت پرست بودند و عده ای نیز به دین عیسی(ع) در آمده بودند و از اینكه نمی توانستند آشكارا دین خود را بیان كنند نگران بودند . تا اینكه جرجیس(ع) با چند بازرگان دیگر به موصل آمدند و در آن لحظه پادشاه آتشی بزرگ برافروخته بود و تهدید كرده بود كه هر كه بت افلون را سجده نكند او را در آن آتش بسوزاند و بر تختی نشست و مردم در برابر او می آمدند و بت را سجده می كردند و هر كه سجده نمی كرد به آتش می انداختند و می سوخت . و چون جرجیس(ع) به شهر وارد شد و آن منظره را دید و از اوضاع با خبر شد جرجیس(ع) گفت : من آن بت را سجده نمی كنم و راضی نیستم هیچ یك از یارانم آن بت را سجده كند و نزد شاه می روم . او را به خداوند یكتا دعوت می كنم بلكه دین خود را تغییر دهد و خداوند یكتا را ستایش كند .

و اگر مرا به خاطر گفته هایم بسوزاند راضیم به رضای خدا  .

جرجیس(ع) به نزد شاه رفت و گفت : این بت پرستیدن باطل است و كفر است ! و چرا مردم را به بت پرستیدن مجبور می كنی ؟  تو نیز خدای یكتا را پرستش كن و خلق خدا را در آتش نسوزان . و خداوند است كه تو را آفریده و روزی می دهد و به تو مملكت داده است . پس چرا خداوند را نمی پرستی و او را سجده نمی كنی ؟ چه می خواهی از این خلق ضعیف ؟! و تو از ایشان ضعیف تر ! چرا این بندگان خدا را گمراه می كنی و می گویی چیزی را پرستش كنند كه در آن نه نفع است و نه ضّرر ؛ نه می شنود و نه می بیند .

شاه گفت : از كجا آمده ای ؟ گفت : از شام .

شاه گفت : اینجا به چه كار آمده ای ؟ گفت : آمده ام تو را از این بت پرستی نهی كنم و باز دارم و به خدای یكتا دعوت كنم و از عاقبت كارهایت بترسانم .

شاه گفت : این بت را سجده كن و گر نه تو را در آتش می اندازم . جرجیس(ع) گفت : من آن كس را سجده كنم كه من و تو را و همة این مخلوقات را و زمین و هفت آسمان و همة ستارگان را آفریده است .

به دستو پادشاه چوبی در زمین فرو كرده و جرجیس(ع) را به آن محكم بستند و هر چه گوشت به بدن او بود با چنگال كندند و جرجیس نمرد و آه نگفت .

یك میخ آهنی آوردند و به سینة او كوبیدند و میخ به بدن او فرو رفت و او آه نگفت .

به جرجیس(ع) گفتند : آیا دردت نمی آید ؟!! گفت : خداوندی كه مرا به سوی شما فرستاده عذاب را از من گرفته است . پس او را به زمین میخ كردند و چهل مرد قوی یك سنگ عظیم را آوردند و به روی سینة او گذاشتند و شبی گذشت و به دستور خداوند فرشتگان سنگ را از سینة او برداشتند و میخ ها را از دست و پای او كشیدند و بدن او را همچون روز اوّل سالم كردند و او را از زندان بیرون آوردند . و چون صبح شد جرجیس(ع) نزد پادشاه آمد . پادشاه گفت : چه كسی تو را آزاد كرد ؟ و چه كسی تو را به قصر من راه داد ؟ جرجیس(ع) گفت : همان خدایی كه مرا به سوی شما فرستاد .

پادشاه با وزیران خود مشورت كرد كه این مرد جادوگر است . پس جادوگران را آوردند و قرار شد جادوگران جرجیس(ع) را به صورت سگی در آورند .

جادوگران محلولی ساخته و گفتند جرجیس(ع) از آن بخورد . جرجیس(ع) فكر كرد كه اگر از آن محلول نخورد آنها فكر می كنند كه او می ترسد پس محلول را گرفت و بسم الله گفت و آن را خورد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد پس بار دوّم و سوّم و چند بار دیگر به او از آن محلول خوراندند امّا گزندی به جرجیس(ع) نرسید . پس همة جادوگران گفتند : او از ما استادتر است .

 یكی از سرهنگان پادشاه گفت : اگر او جادوگر بود مرده را نمی توانست زنده كند .! پادشاه گفت : او چه كسی را زنده كرده است ؟ سرهنگ گفت : در محلة ما پیرزنی است كه گاوی داشت و به جز آن چیز دیگری نداشت و چون آن گاو مرد . آن پیرزن بسیار گریه می كرد و چون جرجیس(ع) از آن محل می گذشت و از اوضاع و احوال آن پیرزن خبر یافت به پیرزن گفت مرا نزد جسد آن گاو ببر و چون به آنجا رسید چیزی گفت و عصای خود را بر آن گاو زد و گاو زنده شد و 4000 نفر آن روز به خدای جرجیس(ع) ایمان آوردند .

پس چون پادشاه آن داستان را شنید آن چهار هزار نفر را شناسایی كرد و عده ای را كشت و عده ای را به زندان افكند و عده ای را از شهر بیرون كرد و رو به جرجیس(ع) كرد وگفت اگر خدای تو قادر است بگو تا دست مرا از سر این قوم بردارد و جرجیس(ع) میگفت : خدای من صبور است و چون بگیرد سخت بگیرد . این بندگان را كه تو می كشی امروز آنها را دشوار است ولی فردا كه روز قیامت است خواهند گفت : كه ای كاش ما را زودتر كشته بود . در این لحظه كه جرجیس(ع) سخن میگفت : پادشاه و وزیران او در حال خوردن نان بودند و به جرجیس(ع) گفتند : آیا خدای تو می تواند این تخت ها كه ما بر آن تكیه زده ایم را دوباره سبز كند و به صورت اوّل خود مانند درخت گرداند و هر درختی میوة خود را برویاند و ما از آن بخوریم . آن وقت است كه ما به خدای تو ایمان خواهیم آورد .

جرجیس(ع) دعا كرد و همةتخت ها سبز شدند و به درختی در آمدند و میوة خود را در آوردند و وزیران و پادشاه از آن میوه ها خوردند و گفتند این جادوست . پس یكی از وزیران گفت : او را به من بدهید تا چنان او را بكشم كه بدترین عذابها باشد . آنگاه به جلاد گفت و او را كشتند و به هفت تكّه در آوردند و هر تكّه را سوزاندند و به خاكستر در آوردند و به باد دادند . و چون شب شد خداوند او را زنده گردانید . و صبح روز بعد نزد پادشاه آمد و جلوی او ایستاد . پادشاه متحّیر مانده بود .

وزیر دیگر آمد و گفت نگران نباشید زیرا چارة كار را می دانم و قالب انسانی را ساخت و جرجیس(ع) را در آن قرار داد و قالب را در آتش گرفتند و آنقدر حرارت دادند كه بدن جرجیس(ع) آب شد و به بخار تبدیل شد و نیست شد . امّا به فرمان خدا آن قالب بر زمین خورد و چنان صدایی ایجاد كرد كه همة وزیران و پادشاه  بیهوش شدند . و به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و مقابل پادشاه ایستاد و پادشاه كه به هوش آمد و جرجیس(ع) را زنده دید گفت : من از دست این جرجیس عاجز شده ام .

 وزیر دیگر آمد و دستور داد جرجیس(ع) را بر زمین با میخهای آهنی به چهار میخ كشیدند و با شمشیرهای بسیار كه در گردونه ای بسته بودند آنقدر چرخاندند و بر بدن آن حضرت زدند كه اندامهای او پاره پاره شد و چهار شیر درنده كه چهار شبانه روز چیزی نخورده بودند را آوردند و تكه های گوشت آن حضرت را جلوی آنها انداختند امّا شیرهای گرسنه از آن گوشت نخوردند . و چون شب شد به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و صبح روز بعد جلوی تخت پادشاه ایستاده بود . پادشاه گفت : ای جرجیس ، من از كار تو عاجز شده ام اكنون بیا معامله ای انجام دهیم . تو این بت را سجده كن تا من خدای تو را پرستش كنم . جرجیس(ع) گفت : بت را سجده كردن روا نیست و هر كه بت را سجده كند كافر است .

پادشاه جرجیس(ع) را به خانة خود برد تا مردم فكر كنند كه جرجیس(ع) به فرمان پادشاه در آمد و بت را سجده خواهد كرد و همه جمع شدند كه سجدة جرجیس(ع) را نظاره كنند. پیرزنی كه كودكی زمین گیر در بغل داشت بر سر راه جرجیس(ع) آمد و گفت : ای پیامبر خدا فرزند مرا شفا بده . و جرجیس(ع) دعا كرد و كودك آن پیرزن شفا یافت و از آغوش مادر پائین آمد و شروع به دویدن كرد و جرجیس(ع) به طرف بت خانه حركت كرد و چون وارد بت خانه شد همة مردم به نظاره ایستادند . جرجیس(ع) با صدای بلند گفت : ای بتان سجده كنید آن خداوندی را كه آفریدگار همة عالم است و سجده كردن و پرستیدن او را سزاوار است . پس همة بتها به یكباره بر زمین افتادند .

همسر پادشاه به او گفت : آیا به او ایمان نمی آوری ؟ پادشاه گفت : آیا تو ایمان آورده ای ؟ زن گفت :‌ آری من به یك ساعت او را دیدم و خداوند مرا هدایت كرد و مسلمان شدم ولی تو چندین مورد از او دیدی و ایمان نیاوردی ؟ واقعاً كه سنگدلی !.

پادشاه دستور داد تا همسر خود را به چوبی بسته و گوشت بدن او را با چنگالهای آهنی می كندند .

خبر به گوش جرجیس(ع) رسید و او دعا كرد كه خداوندا من طاقت شكنجه را داشتم . ولی او زنی است و طاقت این شكنجه را ندارد و من از این پادشاه داذیانه ناامید شدم كه او ایمان نخواهد آورد پس تو او را هلاك كن و آن زن را فریادرس باش . و دعای جرجیس(ع) اجابت شد و آن شهر را كه نیمی مؤمن بودند و نیمی بت پرست به آتش كشیده شد و فقط بت پرستان را سوزاند و به مؤمنان زیانی نرسید .

كافران به خانة مؤمنان آمدند ولی آتش به خانة مؤمنان می آمد و فقط كافران را می سوزاند .

خبر به اطراف رسید و هر كه كافر بود می آمد و مؤمن می شد و پادشاه و قومش همه هلاك شدند و آن ولایت از كافران خالی و پاك شد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

آخرین مطالب

» دانلود آهنگ "سلام عشق من،سلام دلخوشی"/امید معنوی/امام رضا (ع)/صوتی 3.8 مگابایت ( یکشنبه 24 مرداد 1395 )
» تخمین مسافت ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» تخمین مسافت طولی ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» سنگر شناسی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» جزوه رزم انفرادی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آموزش نصب و بوت دوگانه سیستم‌عامل اوبونتو در کنار اندروید ( چهارشنبه 30 دی 1394 )
» دانلود و آموزش برنامه Bluestacks ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» نصب سیستم عامل آندروید بر روی کامپیوتر ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» دستورات ترمینال لینوکس بصورت کامل ( شنبه 5 دی 1394 )
» مرجع دستورات ترمینال لینوکس ( شنبه 5 دی 1394 )
» برترین توزیع های لینوکس در کاربری های مختلف 2014 ( شنبه 5 دی 1394 )
» کدام توزیع لینوکس را نصب کنم؟ ( شنبه 5 دی 1394 )
» دانلود کتاب عصر ظهور ( جمعه 27 آذر 1394 )
» دیدگاه آیت الله وحید در باره ولایت فقیه ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» تصویر و وصیتنامه شهید علی ناظری ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» جوانان و محبت اهل بیت (ع) ( جمعه 20 آذر 1394 )
» شعارهای حسینی 2 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» شعارهای حسینی 1 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» آیا خدا وجود دارد؟ ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» دانستنی هایی از قران و نماز ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» انگشت نگاری در قرآن ( شنبه 12 مرداد 1392 )
» تعدادی از معجرات علمی قرآن کریم ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» 12 اشاره ی علمی قرآن ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» قرآن و عسل ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» ساختار موتور های پله ای چیست ؟ ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» سیم پیچ تسلا چیست؟ (Tesla Coil) ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» در سینه ات نهنگی می تپد! ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» شعر "کوچه" از "فریدون مشیری" ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» خرم خاتون و سلطان سلیمان عثمانی-جنگ عثمانی با صفویان ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
» سلطان صلاح الدین ایوبی ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]