تبلیغات
پایگاه علمی سینوس

اسلایدر


 
برای تعجیل در فرج امام عصر (عج) یک صلوات با "وعجّل فرجهم" از ته دل بفرست

دانلود آهنگ زیبای چشم امید // علی فانی

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:07 ق.ظ - یکشنبه 7 آبان 1391

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا
چه شبها که زهرا دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص امیرت مشخص مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا که دنیا که دنیا به خسران عقبی نیارزد
به دوری ز اولاد زهرا نیارزد
و این زندگانی فانی جوانی خوشیهای امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیارزد...


اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقیناً یقیناً خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زار یاری؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش زدیدار یاری


نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر وپا
مرا همدم و محرم و همرکاب سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان...

یا مهــــــــــــــــــــــــــدی، یا مهـــــــــــــــــــــدی مددی...


برای دانلود اینجا کلیک کنید.


منبع: homayerahmat110.parsiblog.com





دسته بندی : دانلود؛صوت , سرگرمی؛شعر , مذهبی؛نواخانه , مذهبی؛مهدویت , مذهبی؛شعر ,
 

شاهین نجفی؟نه،جغد یهودی

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 02:20 ق.ظ - شنبه 6 آبان 1391

بسم ربّ الهادی

شاهین که نیست او، که جغدی یهودی است
زین پس جنازه ایست که فعلا عمودی است

گوساله ایست که دمیده در آن یهود
موسی رسیده، زمکرش بُوَد چه سود؟

لعنت به او، به صدا و به فکر او
لعنت به جمله ی اجزای شعر او

این عقده ها هنوز، ز شمشیر حیدر است
این عقده هایِ اُحد و بدر و خیبر است

جانم کم است که فدای نقی شود
عمرم چه غم که به پای تقی شود

تِسع و عَشَر ستاره ز یک کهکشانِ نور
خاری شده به چشم عنودانِ دیده کور

دستم رها نمی کند امّا دگر قلم
تا شعرِ مرگِ جغدِ یهودی زند رقم

منبع : وبلاگ ” پشت هیچستان “




دسته بندی : سرگرمی؛شعر , مذهبی؛شعر , سیاسی؛ایران ,
 

عاشورا، سروده حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی در تاریخ 1337

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:56 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

بسم الله الرحمن الرحیم

عاشورا

روز عاشورا است یا صبح ازل

مشرق الانوار وجه لم یزل

مطلع الفجر شب قدر وجود

شد برون از پرده هر سرّى كه بود

دوش سر خیل رسالت بى رداست

چون عزاى خامس آل عباست

من چه گویم بارالها روز كیست

آن قدر گویم كه روز آن كسى است

كه خریدار متاع او خداست

خون او را خود خدایش خونبهاست

درج عصمت گوهرش را پرورید

حق در آن تن روح قدسى را دمید

شیر نوشید از زبان مصطفى

پرورش دادش دو دست مرتضى

مهد جنبانش بود روح الامین

رفت در گهواره تا خلد برین

روز اول پر گشود او تا فلك

بال و پر بگرفت از فرش ملك

روز آخر درگذشت از ما سوى

رفت با سر تا حریم كبریا

از همه كون و مكان دامن كشید

خود خدا داند كجا او أرمید

تشنه لب جان داد بر شط فرات

خاك درگاهش بشد آب حیات

كاروان سالار عشاق خدا است

در صراط الله مصباح الهدى است

عرش اعلى منزل آب و گلش

تا كجا رفته دگر جان و دلش

هست دست عالمى بر دامنش

ماه و پروین خوشه چین خرمنش

قطب هستى نقطه خال لبش

گردن گردون اسیر زینبش

در سپهر معرفت شمس الضحى است

در مدار بندگى بدر الدجى است

كشتى طوفان گرداب بلا است

شاهد محشر شهید كربلا است

عقل حیران، عشق سرگردان كه كیست

آنكه نام او حسین بن على است

پرده خیمه چو افكند از جمال

وجه حق برداشت سبحات جلال

سوره توحید یزدان شد برون

قل تعالى الله عما یشركون

آفتابى ز آسمان آواره گشت

چرخ عصمت آن زمان بیچاره گشت

ناگهان عقد ثریا را گسیخت

پیش پایش هر چه اختر داشت ریخت

آه طفلان گشت سد راه شاه

حلقه زد چون هاله گرد روى ماه

نوگلان در پیش آن عالیجناب

ریختند از نرگس چشمان گلاب

كاى پدر شاید ز ما رنجیده اى

بس كه بانگ العطش بشنیده اى

هین مرو بابا فدایت جان ما

پا بنه بر دیده گریان ما

اشك و آه جمله را با این كلام

داد پاسخ كه علیكن السلام

چون وداع شاه با زینب رسید

محشرى اندر حرم آمد پدید

زینب اى اعجوبه صبر و ظفر

دخت رد الشمسى و شق القمر

اى بلند اختر چكیده عقل و دین

دخت زهرا و امیرالمؤمنین

نى فقط شمس و قمر را دخترى

بلكه ناموس خداى اكبرى

روى‌ زانوى نبى‌ بنشسته اى

اندر آغوش على‌ پرورده اى

شیر از پستان عصمت خورده اى

گوى‌ سبقت را ز عالم برده اى

زین اَب هستى‌ اگر در خانه اى

گنج حقى گرچه در ویرانه اى

همدم و همراه سلطان وجود

با امین الله در غیب و شهود

آمد آندم راه را بر شه ببست

سوز آهش قلب عالم را شكست

مهلتى اى‌ زینت عرش برین

جز تو سبطى نیست بر روى زمین

اى‌ تو تنها یادگار جد من

مى‌ رود با رفتن تو پنج تن

مهلتى اى شمع جمع اولین

وى‌ ز تو روشن چراغ آخرین

مى‌ روى آهسته تر مركب بران

مى‌ رود با رفتنت جان از جهان

گفتنى ها را به خواهر شاه گفت

زان مسیحا دم گل زهرا شكفت

با زبان حال با بنت رسول

گفت اى‌ پرورده دست بتول

هان نپندارى‌ كه پایان یافت راه

راه ما را منتهى باشد اله

رفتم و هستى تو میر كاروان

این امانت را به جد من رسان

پاسدارى كن پس از من از حریم

خود نگهدارى كن از در یتیم

غنچه نشكفته باغ مرا

كن تو با خار مغیلان آشنا

این یتیمان را كجا آرامش است

مشعل شام غریبان آتش است

روز پیك حق تو در بازار باش

شب پرستار تن بیمار باش

دختر رنجور اگر بیدار شد

خواب دید و تشنه دیدار شد

چون به دیدارم سپارد جان پاك

در خرابه گنج را بسپر به خاك

هر كجا باشى دلم همراه توست

این سر خونین چراغ راه توست

زان سفر چون دید نبود چاره اى

رفت زینب جانب گهواره اى

شیرخوار آورد آندم در برش

تا كه قرآن را بگیرد بر سرش

چون كلام الله را بر سر گرفت

سرور دین افسر از اصغر گرفت

طفلى افسرده دل و خشكیده لب

بر سر دست پدر در تاب و تب

خواست تا بوسد لب خشك پسر

تیر كین بوسید حلقش زودتر

شه رخ از خون پسر نمود گلگون

چهره خورشید غرق خون نمود

ارغوانى رخ ز داغ اكبرش

لاله گون گشتى ز خون اصغرش

نازمت اى برده از عالم سبق

خون تو شد آبروى وجه حق

پس به سوى آسمان آن خون بریخت

رشته صبر ملائك را گسیخت

غنچه نشكفه اى پژمرده گشت

قلب عالم از غمش افسرده گشت

بر ذبیح عشق خواند آن دم نماز

عقل حیران شد از آن راز و نیاز

با نمازى كه بر آن پیكر گذاشت

پرده هاى عرش را از هم شكافت

بانگ تكبیرش بر آن گلگون پسر

زد به جان عالم امكان شرر

گنج هستى را به زیر خاك كرد

خاك را تاج سر افلاك كرد

گلشن خلقت از این غنچه شكفت

راز هستى را عیان كرد و نهفت

دل نمى‌ كند از كنار تربتش

تا خطاب دع بشد از حضرتش

پس ز جا برخاست بر زین زد قدم

با قدر گفتا قضا جف القلم

شاه چون بر پشت مركب جا گرفت

عرش بر كرسى زین مأوى گرفت

ذو الجناح آندم براق راه شد

ذو الجناحین از دو پاى شاه شد

از دو زانوى شه دین پر گرفت

شهپر روح القدس دربر گرفت

طایر توحید در پرواز شد

شهسوار عشق میدان تاز شد

كرد عزم شهریار آن شهریار

گشت صحرا از قدومش لاله زار

فرش زیر پاى شه رخسار حور

بر سر شه افسر الله نور

مهر تابان از جمال او خجل

عقل فعال از كمالش منفعل

نور حق را شمع رخسارش مثل

طلعتش آئینه صبح ازل

ملك امكان خطه فرمان او

گوى چرخ اندر خم چوگان او

نیست شد در هستى او هر چه بود

همچو ماهیات در نور وجود

انبیاء و مرسلین در هر طرف

بهر یاریش دل و جان روى‌ كف

پیش روى وى‌ ملائك سر به دست

لیك او سرگرم سوداى الست

پیك نصرت آمد و دادش جواب

هین مشو بین من و ربم حجاب

چون خریدار ولاى‌ او شدم

عاشق كرب و بلاى‌ او شدم

شه سوار و زینبش اندر ركاب

چون مهى تحت الشعاع آفتاب

او چو شمع و خواهرش پروانه بود

هر دو را از سوختن پروا نبود

دید چون خالى است جاى‌ مادرش

جاى‌ مادر خواست بوسد حنجرش

بوسه زد چون بر گلوى خشك شاه

گشت هم آغوش آندم مهر و ماه

بر گلوى خشك شاه چون لب نهاد

آتشى اندر دل زینب فتاد

كاین گلو را مصطفى بوسیده است

مرتضى آن را چو گل بوییده است

چشمه جوشان عشق ذات هوست

پس چرا خشكیده یا رب این گلوست

پس ببوسید و به میدان شد روان

سنگباران شد تن جان جهان

سنگ كین چون بر جبین شه نشست

حق نما آئینه اى درهم شكست

روز شد بر اهل عالم شام تار

منكسف شد شمس در نصف النهار

در حجاب خون نهان شك ماهتاب

از خسوف ماه بگرفت آفتاب

دامنش را بر كشید و ناگهان

گشت سرّ مستتر حق عیان

سینه اى كو مخزن توحید بود

برتر از ترسیم و از تحدید بود

سینه یا گنجینه گنج وجود

رازدار عالم غیب و شهود

مظهر اعلاى ستار العیوب

پرده دار حضرت غیب الغیوب

قلب عالم اندر او بگرفته جا

وه چه قلبى خانه ذات خدا

دل مگو جان جهان در او نهان

دل مگو نور خدا از او عیان

دل مگو گنجینه علم و یقین

مخزن اسرار رب العالمین

ناگهان تیرى برون شد از كمان

خورد بر قلب شه كون و مكان

منهدم شد قبله كروبیان

گشت ویران كعبه لاهوتیان

خون ز قلب عالم امكان چو ریخت

ناگهان شیرازه قرآن گسیخت

خون دل را چون به گردون برفشاند

عالم و آدم به خاك غم نشاند

بر ملائك شد عیان سر سجود

كاین چنین گوهر به كان خاك بود ؟

فى‌ سبیل الله خونش را بداد

افسر ثاراللهى بر سر نهاد

زینت خلد برین شد خون او

خون مگو نقش و نگار عرش هو

پس به حال سجده بر خاك اوفتاد

تربتش شد خارق سبع الشداد

شد جگر تفدیده از سوز عطش

رفته نور از چشم و خشكیده لبش

شرحه شرحه دل ز داغ دلبران

قطعه قطعه تن ز شمشیر و سنان

بود بسم الله و بالله ورد او

در هیاهو خلق و او در ذكر هو

واى از آن ساعت كه او در قتلگاه

جان بداد و دیده ها بر خیمه گاه

پیش چشمش عترت دور از وطن

از قفا مى‌ شد جدا سر از بدن

عرش مى‌ لرزید و كرسى مى تپید

از فلك در ماتمش خون مى‌ چكید

بود تسلیما لامرك بر لبش

یا غیاث المستغیثین مطلبش

ارجعى‌ بشنید آن دم از خدا

با لب خندان سر از تن شد جدا

سر مگو سرّ‌ خدا در آن نهان

تن مگو روح خدا در آن روان

آن خداوندى كه او را آفرید

قبض روحش كرد و جانش را خرید

مطمئن نفسى به حق پیوست و رفت

او طلسم خلق را بشكست و رفت

شد غبار آلود روى عقل كل

مو پریشان جامع الشمل رسل

پا برهنه پایه كون و مكان

سر برهنه سرور پیغمبران

خون بجوشید از زمین و آسمان

غرق ماتم شد جهان بیكران

انبیاء سرگشته در آن سرزمین

گوئیا گم گشته از خاتم نگین

اولیاء‌ بر سینه و بر سر زنان

بارالها كو نشان بى‌ نشان

اندر آن غوغا و در آن شور و شین

گفت زینب ناگهان هذا حسین

بانگ یا جدّا چو از دل بركشید

قلب عقل كل ز آه او تپید

رو به جدش كرد و گفت اینجا نگر

كاین حسین توست در خون غوطه ور

آنكه روى‌ سینه پروردى به ناز

بر سر دوشت نشاندى در نماز

این تو و این غرقه در خون پیكرش

مى‌ روم شاید كنم پیدا سرش

یوسف زهراست اندر كنج چاه

یا ذبیح الله اندر قتلگاه

گوى سبقت برد اندر روزگار

كنز مخفى شد به دستش آشكار

گفت یا رب این عمل از ما پذیر

در ره تو او شهید و من اسیر

زان شهادت حق و عدل آباد شد

زین اسارت عقل و دین آزاد شد

شرح این ماتم نگنجد در بیان

هم قلم بشكست و هم كل اللسان

ما یرى ما لا یرى بر او گریست

جن و انس، ارض و سماء بر او گریست

تا صف محشر عزاى او بپاست

اوست ثار الله خدا صاحب عزاست

همچو قرآن خاك قبر او شفاست

سجده گاه انبیاء‌ و اوصیاست

چون نباشد بین او با حق حجاب

شد دعا در قبه او مستجاب

كربلاى او چو عرش كبریاست

زائرش چون زائر ذات خداست

انبیاء‌ در انتظار رخصتند

قدسیان صف بسته اندر نوبتند

تا به طوف مرقدش نائل شوند

در جوار او به حق واصل شوند

تا قیامت زنده باشد نام او

كل شىء هالك الا وجهه

لب ببند آخر وحید از گفتگو

كى بگنجد بحر عشق اندر سبو


منبع: سایت آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی





دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

سروده ای از آیت الله وحید خراسانی درباره مقام حضرت زهرا سلام الله علیها

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:54 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى
عقلِ كل را دخترى و علمِ كل را همسرى
 
زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى
 
آن كه بُد منّت وجودش بر تمام ما سوى
گشت ممنون عطاى حق كه دادش كوثرى
 
تاج فرق عالَم و آدم بود ختم رُسُل
بر سر آن سرور كون و مكان تو افسرى
 
از گلستان تو یك گُل خامس آل عباست
اى كه در آغوش خود خون خدا مى پرورى
 
مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى
 
در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق ، زمحشر بگذرى
 
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدّم ، گرچه او را دخترى
 
كهنه پیراهن چو بر سر افكنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى
 
با چه ذنبى كشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى
 
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو كس را نشاید داورى
 
شمع جمع آل طه بضعه خیر الورى
دختر شمس الضحا و همسر بدر الدّجى
 
آفتاب برج عصمت گوهر درج شرف
لیلة القدر وجود و سرّ و ناموس خدا
 
آن كه بنشاندش به جاى خود امام الانبیاء
وان كه بُد آمینِ او شرط دعاى مصطفى
 
مبدأ جسمش بُد از اثمار اشجار بهشت
منتهاى روح پاك او حریم كبریا
 
ز آدم و عیسى نبودش كفو و مانندى به دهر
شد در اوصاف كمال او هم تراز مرتضى
 
در مدیحش عقل شد حیران و سرگردان چو دید
هست مدّاحش خدا، وصف مقامش هل أتى
 
پا ورم كرد از نماز و دست و بازو از جهاد
سینه او شد سپر در راه حق روز بلا
 
رفت از دار فنا بشكسته دل آزرده تن
آن كه بُد آزردنش ایذاء ختم الانبیاء
 
گفت حیدر در غروب آفتاب عمر او
تار شد دنیا و روشن شد به تو دار بقاء
 
دختر خیر الورى و همسر فخر بشر
علم مخزون، غیب مكنون در ضمیرش مستتَر
 
لیلة القدر، نزول كل قرآن مبین
مطلع الفجر ظهور منجى دنیا و دین
 
آسمان یازده خورشید تابان وجود
روشن از نور جمالش عالم غیب و شهود
 
شمع جمع اهل بیت و نور چشم مصطفى
مهجه قلبى كه آن دل بود قلب ماسوى
 
آیه تطهیر وصف عصمت كبراى او
هل أتى تفسیرى از دنیا و از عقباى او
 
تا قیامت شد به او روشن چراغ عقل و دین
منتشر از او به دنیا نسل خیر المرسلین
 
اندر آن روزى كه وا نفسا بگویند انبیا
شیعتى گویان بیاید او به درگاه خدا
 
مصحف او لوح محفوظ قضاء است و قدر
در حدیث لوحِ او برنامه اثنى عشر
 
علم ما كان و یكون ثبت است اندر دفترش
نى سلونى گفته در عالم كسى جز همسرش
 
اوست مشكاة دو مصباحى كه شد عرش برین
زینت از آن دو ، چراغ راه رب العالمین
 
میوه باغ وجودش حلم و جود مجتبى است
حاصل آن عمر كوتاهش شهید كربلا است
 
زینب آن اسطوره صبر و شجاعت دخترش
گوى سبقت برده در اسلام و ایمان مادرش
 
دامنش جان جهان و یك جهان جان پرورید
وه چه جانى كه خداوند جهان او را خرید
 
خون بهاى خون او شد ذات قدّوس خدا
گشت كشتى نجات خلق و مصباح الهدى
 
منقطع شد وحى بعد از رحلت خیر الأنام
لیك جبریل امین بنمود در كویش مقام
 
بود امین وحى دائم در صعود و در نزول
تا گذارد مرحمى بر قلب مجروح بتول
 
دل شكسته بود و از هجر پدر بیمار بود
پشت و پهلو هم شكسته از در و دیوار بود
 
تسلیت مى داد او را ذات پاك ذو الجلال
تا بكاهد زان غم و آن رنج و آن درد و ملال
 
عطر و بوى و رنگ و روى و خُلق و خَلق عقل كل
ساطع و لامع بُد از آن بضعه ختم رسل
 
زین سبب روح القدس شد در حریم او مقیم
تا در آن آئینه بیند صاحب خُلق عظیم
 
زین قفس چون مرغ روحش رو به رضوان پر كشید
رفت جبریل امین و از مدینه دل برید
 
مرتضى آن قطب عالم لنگر دنیا و دین
عرش علم و روح ایمان و امیرالمؤمنین
 
آنكه در تسلیم و صبرش عقل شد مبهوت و مات
كرد در فقدان این همسر تمناى ممات
 
بود زهرا ركن آن ركن زمین و آسمان
رفت و ویران شد سر و سامان آن شاه جهان
 
صورتى كو خَلق و خُلق عقل كل را مى نمود
گشت پنهان نیمه شب در خاك غم، امّا كبود
 
ماهتاب آسمان عصمت و عفّت گرفت
كس نداند جز على آخر چه بگذشت و چه بود
 
دیده عالم ندیده زهره اى مانند زهرا
دخترى مادر نزاده كو شود اُمّ ابیها
 
شد خدا راضى به آنچه فاطمه راضى به آن شد
متفق شد در رضا و در غضب با حق تعالى

منبع: سایت آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی






دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

سروده اى از آیت الله وحید خراسانی به یاد آخرین خلیفه پروردگار

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:53 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

برآى اى آفتاب برج توحید
در آر از ابرِ غیبت قرصِ خورشید
 
ألا اى مطلع الشمس هدایت
جهان تا كى گرفتار ظلالت
 
تمام انبیاء در انتظارند
به عدل و داد تو امیدوارند
 
توئى آن كوكب درّى در آفاق
كه نور الرّب كند بر ارض اشراق
 
تو هستى قائم بالحقّ من الحقّ
تو هستى علم محض و عدل مطلق
 
تو هستى مهدىِ هادى الى الله
زسرِّ مستسرِّ غیب آگاه
 
به تو شد ختم طومار امامت
قیام تو كند بر پا قیامت
 
بتابد آیه نور از جبینت
درآید دست حق از آستینت
 
ظهورت مظهر اسماء حسنى
جمالت جلوه امثال علیا
 
كمال اهل عالم در تو شد جمع
جهان پروانه و رخسار تو شمع
 
برون آئى اگر از پرده غیب
شود ظاهر كتاب الله بلا ریب
 
هرآن چه داشت آدم تا به خاتم
نمایان گردد از آن اسم اعظم
 
تو موعود خدا اندر زبورى
ضیاءِ مشرقِ اللهُ نورى
 
مبارك برتو باد این تاج اقبال
خطابِ سیدى! از صادقِ آل
 
كند موسى تمناى مقامت
مسیحا، جان بكف اندر سپاهت
 
امین وحى باشد در ركابت
بود اعلى زهر عالى جنابت
 
شود پیرِ زمانه هر جوانى
زمان شد پیر و امّا تو جوانى
 
باسم حى، حیاتت متصل شد
زمان اینجا رسید و منفعل شد
 
تو سلطان زمین و آسمانى
ولى عصرى و صاحب زمانى
 
ملائك برتو نازل در شب قدر
سلام حق به تو تا مطلع الفجر
 
قضا را چون به امضایت رسانند
بفرمان تو گوش جان سپارند
 
توهستى پیشواى اهل عالم
امام حضرت عیسى بن مریم
 
چو دید از نور حق روشن روانت
خلیل الله شد از شیعیانت
 
بخَلق و خُلق چون تو بهترینى
بحق، طاووس فردوس برینى
 
خلافت از خداى حى قیوم
بنام نامى تو گشت مختوم
 
زصدق و عدل جانت را سرشتند
«وتمّت» را بنام تو نوشتند

منبع: سایت آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی






دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

قصیده علویه، سروده آیت الله وحید خراسانی درباره مقام امیرالمؤمنین علی علیه السلام

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:50 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

على اى محرم اسرار مكتوم        على اى حقِّ از حقّ گشته محروم

على اى آفتاب برج تنزیل   على اى گوهر دریاى تأویل

على اى شمع جمع آفرینش        تویى چشم و چراغ اهل بینش

على اسم رضىّ بى مثال است   على وجه مُضیئ ذوالجلال است

على جَنبُ القوىّ حق مطلق       على راه سوىّ حضرت حقّ

على در غیب مطلق سرُّالاسرار    على در مشهد حقّ نورالانوار

على هم وزن ثقل الله اكبر على عرش خدا را هست لنگر

على حبل المتین عقل و دین است        امام الاوّلین و الآخرین است

على اى پرده دار پرده غیب          بر افكن پرده از اسرار « لاریب »

به دانایى ز كُنه كون آگاه   به هنگام توانایى یدالله

خم اَبروى او چوگان كونین كِه جز احمد رسد تا قاب قوسین؟

در اوج عِزّ تعالى و تقدّس   تجلاى جمال فیض أقدس

در آن ظلمت كه این آب حیات است        خلیلِ عشق و خضرِ عقل مات است

گشاید گر زبان فصل الخطابست   فرو بندد چو لب علم الكتاب است

به تشریع و به تكوین جانِ تن اوست        ولىّ الله قائم بالسّنن اوست

ببخشد در ركوع خاتم گدا را         به سجده جان و دل داده خدا را

یَلى الخلق و یَلى الحقّ در على جمع     فلك پروانه رخسار این شمع

شب إسراء به خلوتگاه معبود       لسانُ الله على ، احمد ، اُذُن بود

كلام الله ناطق شد از آن شب      كه حق با لهجه او گفت مطلب

خدا را خلوت آن شب با نبى بود   و « ما اوحى إلى عبده » على بود

چه موزون تر بود زان قد و قامت    كه میزان است در روز قیامت

چه عمر این جهان آخر سر آید     على با كبریاى حق بیاید

بدست او كلید جنّت و نار  جدا سازد صف ابرار و فجّار

گشاید او درِ خلدِ برین را    نماید « اُزلفت للمتقین » را

فرود آیند چون بر حوض كوثر         « سقاهُم ربّهم » با دست حیدر

نگاهى گر كند آن ماه رخسار      به خورشید فلك مانَد ز رفتار

هلال ابرویش با یك اشارت          كند ردّ شمس هنگام عبادت

نهیبى گر زند آن شیر یزدان         ز قهر او بسوزد جان شیطان

كسى كه نزد آن أعلى علىّ است         همو بر ما سَوى یكسر ولىّ است

تویى صبح أزل بنما تنفّس  كه تا روشن شود آفاق و انفس

كه موسى آنچه را نادیده در طور   ببیند در تو اى نورٌ على نور

تویى در كنج عِزلت كَنز مخفى     بیا بیرون كه هستى تاجِ هستى

تو در شب شاهد غیب الغیوبى    تو اندر روز ستّارالعیوبى

تو نورالله انور در نمُودى      ضیاءالله اَزْهر در وجودى

تو ساقىّ زُلال لا یزالى     جهان فانى تو فیض بى زوالى

تو اوّل واردى در روز موعود  تو اوّل شاهدى در یوم مشهود

لواى حمد در دست تو باید علمدارى خدا را چون تو شاید

نه تنها پیش تو پشت فلك خم      كه آدم تا مسیحا زیر پرچم

اگر بى تو نبودى ناقص آیین         نبود « الیوم اكملت لكم دین »

تو چون هستى ولىّ عصمة الدین ندارد دین و آیین بى تو تضمین

به دوش مصطفى چون پا نهادى    قَدَم بر طاق « أو أدنى » نهادى

كه جز دست خدا را هست قدرت گذارد پاى بر مهر نبوت

نباشد جز تو ثانى مصطفى را       تویى در انّما ثالث خدا را

چو در روى تو نور خود خدا دید      تو را دید و براى خود پسندید

چو آن سیرت در این صورت قلم زد تبارك گفت بر خود كاین رقم زد

اگر بر مـا سوى شد مصطفى سَر بر آن سر مرتضى شد تاج و افسر

بود فیض مقدّس سایه تو   ز عقل و وهم برتر پایه تو

تو را چون قبله عالم خدا خواست به یُمْنِ مولد تو كعبه را ساخت

خدا را خانه زادى چون تو باید       كه لوث لات و عُزّى را زداید

شد از نام خدا ، نام تو مشتق      ز قید مـا سوى روح تو مطلق

كلید علم حق باشد زبانت لسانُ الله پنهان در دهانت

« سلونى » گو تو در جاى پیمبر   بكش روح القدس را زیر منبر

چو بگشایى لب معجز نما را        چو بنمایى كف مشكل گشا را

بَرد آن دم مسیحا را ز سر هوش   كند موسى ید بیضا فراموش

متاع جان چو آوردى به بازار         به « مَنْ یشرى » خدایت شد خریدار

به جاى مصطفى خفتى شب تار  كه از خواب تو عالم گشت بیدار

پرستیدى به اهلیّت خدا را سپر كردى  به جانت مصطفى را

سزایت غیر نفس مصطفى نیست جزاى تو به جز ذات خدا نیست

زدى بر فرق كفر و شرك ضربت    ز جنّ و انس بردى گوىِ سبقت

كجا عدل تو آید در عبارت   كه « ثانى اثنین » حقّى در شهادت

حدیث منزلت قدر تو باشد خدا را بندگى فخر تو باشد

تویى اسُّ الاساس عقل و ایمان    تویى سقف رفیع كاخ عرفان

تویى باب مدینه ى علم و حكمت   تویى عدل مجسّم ، عین عصمت

نشان غیبِ بى نام و نشانى        نگین خاتم پیغمبرانى

خدا را بود سرّى غیب و مكنون     كه كُفو او نبود آدم و من دون

نهفته تحفه در تفّاحه اى بود        به شوقش مصطفى بس راه پیمود

به سرّ مستسر واصل شد آنگاه   كه زد از خاك بر افلاك خرگاه

امین حق رسید آن دم به مخزن    برون شد گوهر عالم ز مكمن

گرفت از دست حق طوبى و كوثر  همایون دخترى زهراى اطهر

سپرد آنگه به تو سرّ خدا را          شدى محرم حریم كبریا را

ملائك مات و مبهوتند كاین كیست كه جز او كفو ناموس خدا نیست

چو باب الله را دست تو بگشود      بجز باب تو شد ابواب مسدود

به حكم محكم « من كنت مولاه » بود فرمان تو فرمان الله

تویى قهر خدا بر دشمنانش         تویى لطف خدا بر دوستانش

تو اقیانوس بى پایان علمى          تو دریاى محیط علم و حلمى

خجل از جود تو ابر بهاران   چو بگشایى دو دست فضل و احسان

امیر « لافتایى » در فتوت  سرشت فطرتت عدل و مروت

دو شبلت زینت عرش برینند        چراغ آسمانها و زمینند

به نسل تو به پا دین است و دنیا   طفیل هستیت اُولى و عقبى

تو صاحب رایتى در فتح خیبر        كه محبوب خدایى و پیمبر

چو شد فتح و ظفر هر جا به دستت        شدى دست خدا وین ناز شصتت

فلك یك دانه گوهر در صدف داشت          درّى اندر بیابان نجف داشت

شد آن درّ درة التّاج رسالت         مزیّن شد به آن عرش امامت

كمال الكُلّى و كُلّ الكمالى         ولى الله بى مثل و مثالى

ملائك در طواف عكس رویت         به هر جا ذكر خیر خلق و خویت

تو برتر از زمین و آسمانى  جهانِ جانى و جانِ جهانى

رسول حق چو همسنگ تو نادید   تو را با سوره توحید سنجید

چو در اخلاص دین گشتى تو یكتا  شدى با سوره اخلاص همتا

به این سوره چو شد تثلیث ، قرآن          سه قسمت شد به عرفان تو ایمان

گرفت از این كتاب آصف چو حرفى زمین را در نوردید او ، به طرفى

تو كه « من عنده علم الكتابى »   چو دریایى فلك همچون حبابى

غناى مطلق از فقر الى الله         گرفتى و شدى بر اولیا شاه

به تو تفسیر شد آیات توحید        مجسم در تو شد تسبیح و تحمید

گسستى چون علایق از خلایق    شدى ربطِ میان خلق و خالق

به مالك عهد تو میزان عدل است  سراسر نهج تو ، منهاج عقل است

كتاب تو « هدىً للمتقین » است  كه تالى تلو قرآن مبین است

تو هستى غایت القصواى خلقت   تو هستى عروة الوثقاى حكمت

تو فُرقانى میان حق و باطل         تو در هر عقده اى حلال مشكل

تو هستى أعظم اسماء حسنى   تو هستى أمثل امثال علیا

تو هستى رقّ منشور حقایق       تو هستى سرّ مستور رقایق

تویى روح و روان آدمیت     تویى نفس نفیس خاتمیت

شریك عقل كلى در ابوت   ردیف خلق اول در اخوت

لسان الصدق حق در آخرینى       دلیل ره براى اولینى

تویى واصل به « من دلَّ بذاته »    تویى عارف به اسرار « صفاته »

به سرّ «بل وجدتك» چون رسیدى ز كل ما سوى دل را بریدى

تو چون در اوج «ما ازددت یقینى»  به حقِّ حق امیرالمؤمنینى

نگنجد مدح تو در حد و در حصر     خدا مدّاح و مدحت سوره دهر

در اوصاف تو سیصد آیه نازل         تعالى الله از این بحر فضایل

بِنِه بر سر تو تاج لا فتى را به دوش افكن رِداى « هَلْ اتى » را

بیا با جلوه « طـه » و « یس »      نشین بر مسند ختم النبیّین

كه آدم تا به خاتم جمله یكسر      نمایان گردد از اندام حیدر

بیا و پرچم حق را برافراز    كه حقّ گردد به عدل تو سرافراز

گره بگشا دمى زان راز پنهان       به تورات و به انجیل و به قرآن

چو بگشایى لب از اسرار تنزیل     فرو ریزد به پایت بال جبریل

گهى بر دوش عقل كلّ سوارى     چو خورشیدى كه در نصف النهارى

گهى در چنگ دونانى گرفتار        به مانند قمر در عقرب تار

نواى حقّى اندر سوز و در ساز      یَداللّهى گهى بسته ، گهى باز

بر افلاك ار بتابى آفتابى    اگر بر خاك خوابى بوترابى

تعالى الله ازین أعجوبه دهر          خدا را مظهر اندر لطفُ در قهر

به شب از ناله اش گوش فلك كر  به روز از پنجه اش خَم ، پشت خیبر

بلرزاند ز هیبت مُلك امكان ولى خود لرزد از آه یتیمان

ز جذر و مدّ آن بحر فضایل  خرد سرگشته ، پا وامانده در گِل

چه گویم من ز اوصاف كمالش      كه وجه الله احسن شد جمالش

چو باشد حیرة الكُمّل صفاتش     خدا مى داند و اسرار ذاتش

به وصفش بس كه باشد ظل ممتد         ز دیهور و ز دیهار و ز سرمد

به محراب عبادت چون قدم زد       قدم در عرصه ملك قِدم زد

همه پیغمبران محو نیازش ز سوره ى انبیاء اندر نمازش

كه لرزد عرش و او با قلب آرام      شده در ذكر حقّ ، یكباره ادغام

همه سر گشته او از شوق دیدار  دل از كف داده و داده به دلدار

چو فرق شیر حق بشكافت شمشیر      قلم آن دم شكست و لوح و تقدیر

قمر منشقّ شد و بگرفت خورشید         پریشان عقل كل شد ، عرش لرزید

زمین و آسمان اندر تب و تاب       كه خون آلوده گشته ، روى مهتاب

سرى كه مخزن سرّ خدا بود        شكست و كنز مخفى گشت مشهود

قیامت قامتى بر خاك افتاد بزد جبریل در آفاق فریاد :

كه ثارالله ناگه بر زمین ریخت        فغان ، شیرازه توحید بگسیخت

مگر ویران شده اركان ایمان         مگر بشكسته سقف عرش رحمان

فلك،خون درغمش ازدیده مى سفت       على « فزتُ وربّ الكعبه » مى گفت


منبع: سایت آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی





دسته بندی : سرگرمی؛شعر , مذهبی؛شعر ,
 

سروده آیت الله وحید خراسانی در وصف قطب عالم امکان، حضرت صاحب العصر و الزمان صلوات الله علیه

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 06:44 ق.ظ - سه شنبه 27 تیر 1391

بسم الله الرحمن الرحیم

تویی پشت و پناه اهل عالم
تویی تاج سر اولاد آدم

تویی چشم و چراغ آفرینش
به تو خرم بهار دین و دانش

تو معصوم از هوی و از خطایی
امین الله در ارض و سمایی

تویی گنجینه اسرار توحید
تویی بالاتر از تعریف و تمجید

تو سرّ مستسرّ کبریایی
تو فیض مستمرّ بر من و مایی

منیر الحق مجلّی الظّلمتی تو
لسان الصّدق و علم و حکمتی تو

تو خیر من تقمّص و ارتدایی
ضیاء و نور أبصار الورایی

چو نور الله لا یطفی تو هستی
شدی خورشید عالمتاب هستی

تو که عالم به علم لا یبیدی
بحق حق که تو حق جدیدی

به این منصب خدایت کرد منصوب
شدی عدل مجسّم علم مصبوب

فروغ روی تو بدر التمام است
ظهور نور تو شمس الظّلام است

تو هستی سیف شاهر نور زاهر
شد علم و قدرت حق در تو ظاهر

تو هستی قائم آل محمد
قیامت رمز ظلّ الله ممتد

رخ او شمع جمع آل یس
تجلّی خدا در طور سینین

امید اوّلین و آخرین است
نوید انبیا و مرسلین است

بود ذکر تو در تورات و انجیل
مزامیر از ظهورت کرده تجلیل

در آیات کتاب الله منزّل
بیان مجملی از آن مفصّل

کند برپا قیامت را قیامش
خدا می داند و جاه و مقامش

تمام انبیا مشتاق رویش
جمیع اولیا در جستجویش

چو قلبش عرش ربّ العالمین است
در عالم امر او نقش آفرین است

رسول الله در شکل و شمائل
وجودش فضل کل، کلّ الفضائل

به او شد منتهی کلّ کمالات
مقامش جامع الشّمل مقامات

مدار دهر آن عالی جناب است
که امر و نهی او فصل الخطاب است

چو فوق عرش و کرسی مسند اوست
ید الله است و ملک اندر ید اوست

کند او متصل ارض و سما را
به حق واصل کند او اولیا را

کسی که باشد عند الله عابد
خدا را بر خلائق هست شاهد

بود اشراق نور الرّب ظهورش
زمین و آسمان روشن به نورش

خودش نور خدا در غیب مستور
ظهورش مظهر نورٌ علی نور

وجودش جود خالق بر خلائق
ضمیرش مخزن اسرار خالق

خلافت از خدا شایسته اوست
که در غیب و شهود، او آیت هوست

شد اسم و کنیه خاتم در او جمع
کمال عالم و آدم در او جمع

ضیاء الله مشرق طلعت اوست
کلام الله ناطق مدحت اوست

که او ماء معین علم و دین است
ظهورش مظهر دین مبین است

نصیبش شد مواریث رسالت
به او شد ختم آیات امامت

نشان ذات بی مثل و مثال است
جلالش آیتی از ذو الجلال است

جمالش مظهر اسماء حُسناست
کمالش مجمع امثال عُلیاست

مرکّب طینتش از علم و از عقل
سرشت او را خدا از صدق و از عدل

بود خیر الوری در خَلق و خویش
شود عرش خدا روشن ز رویش

شب معراج در دیدار خورشید
بسان کوکب درّی درخشید

چو قائم شد مقام آن سرافراز
در آن انوار شد آن نور ممتاز

سرور احمد آن محمود معبود
بود در رؤیت مهدی موعود

رخش شد دلربای قلب عالم
به او وابسته آدم تا به خاتم

چو در حال قیام است و قعود است
چو مشغول رکوع است و سجود است

سلام الله بر او در همه حال
ز حیرت منفعل شد عقل فعّال

چو دید آن انقطاع از ما سوا را
خودش را داده بگرفته خدا را

نزول روح بر او در شب قدر
ملک پابوس او تا مطلع الفجر

بود صاحب زمان و واحد دهر
کند امضای او انفاذ هر امر

ولی امر در تشریع و تکوین
مدار آفتاب و ماه و پروین

وجودش رابط ناسوت و لاهوت
خرد در قدرتش مات است و مبهوت

دهد روح الامین بر درگهش پاس
شرفیاب حضورش خضر و الیاس

ز مغرب آفتابی سر برآرد
که بر هفت آسمان نورش بتابد

به شوق دیدن آن مهر تابان
بیاید ز آسمان فرزند انسان

کند در بند مکر و کید شیطان
زمین گردد محیط امن و ایمان

ملائک بسته صف در خدمت او
خلائق سر به زیر از حشمت او

بود عیسی علمدار سپاهش
ز عقل و وهم برتر جایگاهش

زمین و آسمان در اختیارش
بود روح خدا در انتظارش

که پر سازد زمین از عدل و ایمان
بگیرد داد دین از کفر و طغیان

جدا شد چون سر سلطان عالم
پریشان شد نظام عرش اعظم

از آن رگها چو ثار الله جوشید
زمین و آسمان و عرش لرزید

چو دست انتقام او عیان شد
از آن طوفان جهانی در امان شد

وجودش لطف و جود و فضل و احسان
عصاری علم و حلم وعدل و ایمان

کسی که شد ولی ثار الله
بود سلطان خلق، الحکم لله

تمام فخر آدم علم اسماست
ولی او حامل علم مسمّی است

چو هست او نور هو در آیه نور
بود کنه وجودش سرّ مستور

چو ایمان به او ایمان به غیب است
نشان بی نشان بی شک و ریب است

تعالی الله از این شأن و از این جاه
که شد ربّانی آیات الله

ز حد بگذشته قدر شیعیانش
شدند اخوان خاتم پیروانش

خرد قاصر ز درک آن امام است
که  مأمومش چنین عالی مقام است

بود بر عالم و آدم مقدّم
امام حضرت عیسی بن مریم

چو موسی دید آن شأن و مقامات
گذشت از آن ید بیضاء و آیات

تمنّی کرد چون آن مرتبت را
جواب رد شنید این مسألت را

کاین خلعت فقط بر قامت اوست
غرض از خلق آدم دولت اوست

قیامش منتهی الآمال خاتم
مقامش غایة الغایات عالم

ظهورش ترجمان اِنّی اَعلم
وجودش راز و رمز اسم اعظم

به او بر پا زمین و آسمان است
جهان جسم است و او جان جهان است

چو نامش زینت عرش برین است
کجا در دسترس آن نازنین است

امین وحی ربّ العالمین است
امان آسمانها و زمین است

الهی کی شب هجران سر آید
امید عالم امکان بیاید

ببارد بر جهان باران رحمت
در آید آفتاب از ابر غیبت

ز هجر روی او جان بر لب آمد
سر آمد عمر و آن جانان نیامد

خداوندا به سالار شهیدان
به آه زینب و اشک یتیمان

تو بگشا آن ید مشکل گشایش
نمایان کن رخ ایزد نمایش

در آور از ابر آن بدر الدّجی را
عیان کن طلعت شمس الضّحی را

بر آور حاجت ختم النّبییّن
به پا کن دولت طه و یس

همه در انتظار روز موعود
که كی آید دلیل راه معبود

در آرد اهل عالم را ز حیرت
به یمن دولت قرآن و عترت

حکومت می کند با عدل مطلق
شود مصداق جاء الحق محقق

زمان می پرورد عقل مجرّد
به دست قدرت آن سرّ سرمد

کسی که شد ولی عصر والعصر
ظهورش می شود تفسیر والفجر

چو فجری که بود مصداق ساعت
همان ساعت که شد صبح قیامت

قیامت قامتی قائم به عدل است
که حق را مظهر اندر عدل و فضل است

به دست او لوای حمد و تهلیل
کلید قفل تنزیل است و تأویل

دلش مشکات نور حق تعالی است
وجودش بابُ وجه رب اعلی است

لسان الله باشد در بیانش
کلام الله جاری بر لسانش

به دست اوست رتق و فتق هر کار
فلک گردد به دور او چو پرگار

ملقّب شد به جحجاح مجاهد
محوّل شد به او رفع شدائد

نه جولانگاه حسنش در زمین است
که او طاووس فردوس برین است

ز قرب او بحق کس نیست آگاه
من الله است و بالله و الی الله

خرد عاجز ز حلّ این معماست
کسی که سرپرست دین و دنیاست

وجودش اسوۀ موسی و عیسی است
ولیکن اسوۀ آن اسوه، زهراست


منبع: سایت آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی





دسته بندی : سرگرمی؛شعر , مذهبی؛شعر ,
 

جمعه دیگر

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 10:57 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391


ای که دائم به جهان منتظر منتظری
گیری از مردم دانا ز ظهورش خبری

روز و شب ذکر زبان تو بود یا مهدی
در فراقش غم دل داری و اشک بصری

فرض کن، حضرت مهدی به تو ظاهر گردد
بر در خانه و یا بر سر کوی و گذری

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی
باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

دیده ای هست تو را قابل دیدار امام
می توانی تو به خورشید جمالش نگری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟
لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه دارائیت
داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

گر بپرسد ثمرت چیست تو از طول حیات
داری از بهر ارائه سند مختصری؟

ور بپرسد عملت چیست ز بگذشتن عمر
در عملکرد تو باشد عمل معتبری؟

برده ای نان و غذا بهر مساکین یک شب
یا تو داری ز یتیمان و فقیران خبری؟

در پی امر به معروف و نهی از منکر
بوده ای بهر محبان ولایت سپری؟

هیچ گه داشته ای بهر ظهور حضرت
ناله نیمه شب و ذکر دعای سحری؟

آن چنان هست که افسرده و غمگین نشوی
گر بگیرد " سِمت تو"  بدهد بر دگری؟

داری آمادگی آنکه اگر حضرت خواست
از سر مال جهان بهر خدا در گذری؟

واقفی از عمل خویش تو بیش از دگران
می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری ؟

گر از این جمله که گفتم همه را دارایی
خوش به حال تو که خود ساخته و منتظری

ور از این گفته تو را هست قصوری بیگی
توبه کن بلکه ز محبوب بیابی اثری


اللهم عجل لولیک الفرج

برای تعجیل فرجش صلوات

منبع: mohebanmolaali.blogfa.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:37 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ...

- چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد                        در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد              شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است           در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت              وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت            مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست    شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت                     دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت         تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند                   دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید                بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید                           حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را                          از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت                   بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت           "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"                         اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...     پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...           شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس              شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

:::: هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت ::::

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:36 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

مربع

 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

                                    (قبله مایل به تو)


(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : سرگرمی؛شعر , مذهبی؛شعر ,
 

کمی از بحر طویلی که کمی نیمائیست...

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:20 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.

***
چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

یا علی بن موسی الرضا ع...

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:18 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است

به من اجازه در اوج پر زدن داده است


در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست


که در پذیرش مهمان همیشه آماده است


در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد


بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است


همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است


شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است


سوال می کند از خود هنوز آهویی


که بین دام و نگاهت کدام صیاد است


دلم که دست خودم نیست این دل غمگین


همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است


بدون فن غزل بی کنایه می گویم


دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

این روزا خیلی دلم هوای مسجد سهله رو کرده...

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:18 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم


در انزوای خودم با تو عالمی دارم


به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم


کتاب حافظم از دست من کلافه شدست


چقدر آمدنت را چقدر فال زدم


غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست


همان شبی که برایش تورا مثال زدم


غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد


چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم


به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم


تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

تقدیم به بانوی شهر آینه ها حضرت معصومه س

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:17 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد


وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی


تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی


هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا


بی اختیار سمت حرم میکشد مرا


با شور شهر فاصله دارم کنار تو


احساس وصل میکند آدم کنار تو


حالی نگفتنی به دلم دست میدهد


در هر نماز مسجد اعظم کنار تو


با زمزم نگاه دمادم هزار شمع


روشن کننند هاجر و مریم کنار تو


تا آسمان خویش مرا با خودت ببر


از آفتاب رد شده شبنم کنار تو


در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست


خونین تر است ماه محرم کنار تو


مادر کنار صحن شما تربیت شدیم


داریم افتخار که همشهری ات شدیم


ما با تو در پناه تو آرام می شویم


وقتی که با ملائکه همگام می شویم


بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات


مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات


زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست


تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست


باران میان مرمر آیینه دیدنیست


این صحنه در برابر ایینه دیدنیست


مرغ خیال سمت حریمت پریده است


یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است


خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم


جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم


اعجاز این ضریح که همواره بی حد است


چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است


من روی حرف های خود اصرار میکنم


در مثنوی و در غزل اقرار میکنم


ما در کنار دختر موسی نشسته ایم


عمریست محو او به تماشا نشسته ایم


اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست


ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم


قم سالهاست با نفسش زنده مانده است


باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم


بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا


ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم


مربع


از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان


از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان


من هم دلیل حسرت افلاک می شوم


روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:16 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

شنیده می شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...

نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست

(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

به مناسبت ایام فاطمیه / راستی! فاطمیه نزدیک است...

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:14 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند...

سیب ها روی خاک غلطیدند

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکنم

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد


صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است -

---

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر»

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:13 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

 می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

عصر یک جمعهء دلگیر... / درددلی برای امام زمان عج

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:12 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...


(سید حمیدرضا برقعی)
منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر , دانلود؛صوت ,
 

برای حضرت زهرا (س):

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:11 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

«گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»

سعدی

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند
آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را
جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی
 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

به سید مرتضی آوینی

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:10 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

سلام  راوی مجنون، سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان، برای تو انگور
جهان دسیسه هارون و نقشه مامون

درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری، اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون

به سمت عشق پریدی خدانگهدارت
تو مرتضایی و دستان مرتضی یارت...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

یک غزل انتظار

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:09 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

این غزل سفرنامه ای است نذر چهار ده معصوم (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:08 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

...ابتدای سفرم شادی و غم توام شد
شادی و غم غزلی شد، غزلی مبهم شد

فاصله مشکل من بود، که در این جاده
چارده مرتبه این فاصله کم شد، کم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره رویایی
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:
به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد

آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم
کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

روی سجاده خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد به محمد که میسر هم شد

من مسلمان شده مذهب چشمی هستم
که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سالها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ابریشم شد

سالها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد

بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

یک بند از ترجیع بندی علوی

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:07 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

زخمی ام التیام می خوهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

از زبان حضرت زینب (س)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:06 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

دلی در خون نشسته دوست داری؟    بگو قلبی شکسته دوست داری؟
تورا ای عشق! بی سر دوست دارم     مرا با دست بسته دوست داری؟
 

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده                      سر پیراهن تو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید              که انگشتر به دستت تنگ بوده

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

غزلی نذر حضرت زهرا (س)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:04 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391



«دور حرم دویده ام صفا و مروه دیده ام

هیچ کجا برای من کرب وبلا نمی شود»

استاد سازگار

 همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر، به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری، فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد


و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم
به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

یا حسین ع

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:55 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم، ازاین طرف
با داغ کربلای شما  آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند

مربع

دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان

همراه خیمه های شما آتشم زدند


امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم

با شعر در رثای شما آتشم زدند...

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

تقدیم به حضرت فاطمه معصومه(س) / تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:53 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو... گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان بانو

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

تقدیم به جوانان حضرت زینب (س)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:39 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده­ اند
«آیینه ­ایی که آه نسازد مکدّرش»

واحیرتا! که این دو جوانان زینب­ اند
یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می­کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم­هاش
مشغول عطر و شانه­زدن دست دیگرش

چون تکیه­ گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده­است
از بس که رفته این­همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته ­بود دگر آب از سرش

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

به ساحت مقدس حضرت ابالفضل العباس

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:19 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

 روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

 روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com




دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

شعری است درباره‌ی حضرت زهرا سلام‌ الله علیها

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 07:13 ق.ظ - چهارشنبه 24 خرداد 1391

که شاعر در محضر رهبر معظم انقلاب خوانده است.

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که -

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده‌ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می‌داشت

چرا که روی زمین واژه‌ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه‌ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلاً آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه‌ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی‌ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم‌التکاثر بود

درون خانه‌ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی‌طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه‌ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به جان علی

از آسمان نگاهت ستاره می‌خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می‌خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت، نشسته بنویسم

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی‌قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه[س] در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی‌کرانه‌ی توست
"کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست"

(سید حمیدرضا برقعی)

منبع: nafis2036205.parsiblog.com



دسته بندی : مذهبی؛شعر , سرگرمی؛شعر ,
 

آخرین مطالب

» دانلود آهنگ "سلام عشق من،سلام دلخوشی"/امید معنوی/امام رضا (ع)/صوتی 3.8 مگابایت ( یکشنبه 24 مرداد 1395 )
» تخمین مسافت ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» تخمین مسافت طولی ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» سنگر شناسی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» جزوه رزم انفرادی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آموزش نصب و بوت دوگانه سیستم‌عامل اوبونتو در کنار اندروید ( چهارشنبه 30 دی 1394 )
» دانلود و آموزش برنامه Bluestacks ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» نصب سیستم عامل آندروید بر روی کامپیوتر ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» دستورات ترمینال لینوکس بصورت کامل ( شنبه 5 دی 1394 )
» مرجع دستورات ترمینال لینوکس ( شنبه 5 دی 1394 )
» برترین توزیع های لینوکس در کاربری های مختلف 2014 ( شنبه 5 دی 1394 )
» کدام توزیع لینوکس را نصب کنم؟ ( شنبه 5 دی 1394 )
» دانلود کتاب عصر ظهور ( جمعه 27 آذر 1394 )
» دیدگاه آیت الله وحید در باره ولایت فقیه ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» تصویر و وصیتنامه شهید علی ناظری ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» جوانان و محبت اهل بیت (ع) ( جمعه 20 آذر 1394 )
» شعارهای حسینی 2 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» شعارهای حسینی 1 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» آیا خدا وجود دارد؟ ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» دانستنی هایی از قران و نماز ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» انگشت نگاری در قرآن ( شنبه 12 مرداد 1392 )
» تعدادی از معجرات علمی قرآن کریم ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» 12 اشاره ی علمی قرآن ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» قرآن و عسل ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» ساختار موتور های پله ای چیست ؟ ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» سیم پیچ تسلا چیست؟ (Tesla Coil) ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» در سینه ات نهنگی می تپد! ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» شعر "کوچه" از "فریدون مشیری" ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» خرم خاتون و سلطان سلیمان عثمانی-جنگ عثمانی با صفویان ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
» سلطان صلاح الدین ایوبی ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]