تبلیغات
پایگاه علمی سینوس

اسلایدر


 
برای تعجیل در فرج امام عصر (عج) یک صلوات با "وعجّل فرجهم" از ته دل بفرست

امام مهدی و پیامبران

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 01:03 ق.ظ - شنبه 13 اسفند 1390

انبیا و اولیای الهی در طول حیات بشری برای هدایت انسانها آمدهاند و در این راه نیز سختیهای بیشماری را تحمل کردهاند. حضرت مهدی تنها بازمانده از انبیا و اولیا: است و هرآنچه آن بزرگواران از علم و قدرت و معجزه دارا بودهاند و هرآنچه در اختیار آنان بوده، همگی در حال حاضر در اختیار آن حضرت میباشد. تمام صفات انبیا و مکارم ائمه: در وجود امام مهدی جمع است و از آن حضرت بروز میکند. براین اساس، شباهتهایی بین آن حضرت و پیامبران و اولیای الهی وجود دارد که در کتابهای معتبر حدیث از آن یاد شده است.

شباهت به حضرت آدم

خداوند آدم را خلیفه خود درتمام زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت؛ حضرت مهدی را نیز وارث زمین خواهد ساخت و خلیفه خود در زمین خواهد نمود. آدم زمین را با عبادت خدا زنده کرد پس از آن که با کفر و طغیان جنیان مرده بود؛ حضرت مهدی نیز زمین را با دین خدا و عبادت و عدالت و برپایی حدود الهی زنده خواهد کرد، در حالی که با کفر و معصیت اهل زمین مرده است.

شباهت به هابیل و شیث

نزدیکترین و خویشاوندترین افراد یعنی قابیل، هابیل را کُشت؛ در مورد حضرت مهدی نیز عمویش جعفر کذاب که نزدیکترین افراد از نظر خویشاوندی به امام بود، قصد کشتن ایشان را نمود. حضرت شیث اجازه نیافت علم خویش را آشکار کند، زیرا میترسید همانند برادرش هابیل به قتل برسد؛ حضرت مهدی نیز تا روز معین که خداوند از آن آگاه است، اجازه ندارد علم خویش را آشکار سازد؛ چنان که در روایت آمده است: حضرت به هنگام ولادت عطسهای زد و فرمود: ستمگران پنداشتهاند حجت الهی باطل و نابود است، حال آنکه اگر در سخن گفتن به ما اجازه داده شود، شک از بین میرود.

شباهت به حضرت نوح

حضرت نوح شیخ الانبیا نام دارد که بنابر روایات دو هزار و پانصد سال عمر نمود؛ حضرت مهدی نیز شیخ الاوصی است و تا کنون در قید حیات میباشد. خداوند فرج نوح و اصحابش را آن قدر به تأخیر انداخت تا بیشتر معتقدان به حضرت از او برگشتند و آنان که ایمان حقیقی داشتند بر عقیده خود پابرجا ماندند؛ ظهور و خروج حضرت مهدی نیز به قدری به تأخیر میافتد که بیشتر معتقدان به حضرت بر میگردند تا آنان که عقیدهای راسخ و حقیقی دارند باقی بمانند. نداهای حضرت نوح به شرق و غرب عالم میرسید و این یکی از معجزات آن حضرت بود؛ حضرت مهدی نیز هنگام ظهور، میان رکن و مقام میایستد و فریادی بر میآورد و یارانش را فرا میخواند و ندایش به شرق و غرب عالم میرسد.

شباهت به حضرت ادریس

ادریس که جدّ پدر نوح است، به آسمان چهارم بالا رفت در حالی که زنده بود؛ حضرت مهدی نیز برای لحظاتی هنگام تولد به جایگاه والایی در آسمان برده شد. هنگامی که دشمنان میخواستند حضرت ادریس را بکشند، وی از قومش غایب شد و طول غیبتش به حدی بود که پیروانش در سختی و شدت و فشار قرار گرفتند؛ حضرت مهدی نیز هنگامی که دشمنان میخواستند او را به شهادت برسانند، غایب شد و در طول غیبتش که بسیار هم طولانی است، شیعیان و پیروانش به منتهای سختی و فشار و مشقّت میرسند.

شباهت به هود و صالح

خداوند کافران را به وسیله حضرت هود و باد عقیمی که بر آنها فرستاد، نابود کرد؛ در زمان ظهور حضرت مهدی نیز جمعی از کافران به وسیله حضرت و باد سیاهی که خواهد وزید نابود خواهند شد. حضرت صالح از قوم خود غایب شد و وقتی بازگشت، عدهی بسیاری آن حضرت را انکار کردند، حضرت مهدی را نیز انکار خواهند کرد، با آن که حضرت مهدی در سن پیری و پس از عمری طولانی ظهور میکند، اما به صورت جوانی کمتر از چهل سال دیده میشود و مردم نیز در آن زمان سه دسته خواهند بود: اهل یقین، اهل شک و انکار کنندگان. اهل انکار را دعوت میکند، او را انکار میکنند؛ پس آنها را میکشد. اهل یقین و شک هم از او علامتهایی میخواهند که ارایه میدهد و آنان با حضرت بیعت میکنند.

شباهت به ابراهیم

هنگامی که حضرت ابراهیم در آتش افکنده شد، جبرئیل برایش لباسی از بهشت آورد؛ حضرت مهدی هنگامی که قیام میکند، همین لباس را بر تن دارد.

شباهت به لوط و یعقوب

خداوند فرشتگان را برای یاری حضرت لوط فرستاد؛ برای یاری حضرت مهدی نیز فرشتگان فرود خواهند آمد. حضرت یعقوب در فراق حضرت یوسف به قدری گریست تا چشمانش از اندوه سفید شد و بینایی خود را از دست داد در حالی که حضرت خشم خود را فرو میخورد؛ حضرت مهدی نیز چنان که در زیارت ناحیه مقدسه میفرماید: در اندوه جدش امام حسین بسیار میگرید، در حالی که خشم خود را فرو میبرد تا زمانی که اجازه ظهور بیابد و انتقام آن حضرت را از قاتلانش بگیرد.

شباهت به یوسف

حضرت یوسف زیباترین فرد اهل زمان خود بود؛ حضرت مهدی نیز زیباترین اهل زمان خویش است. حضرت یوسف مدتی طولانی از خاندان خود غایب شد تا اینکه برادران آن حضرت به مصر رفتند و حضرت برادرانش را شناخت، اما آنها حضرت را نشناختند؛ حضرت مهدی نیز از مردمان غایب است، در میان ایشان راه میرود و آنها را میشناسد، اما آنها حضرت را نمیشناسند.

شباهت به خضر

خداوند عمر حضرت خضر را طولانی ساخته و حضرت هم اکنون نیز در قید حیات است؛ حضرت مهدی نیز عمرش طولانی بوده و هم اکنون در قید حیات میباشند. نام حضرت خضر بلی است و علت اینکه حضرت را خضر نامیدهاند، بدین سبب است که هرگاه بر چوب خشکی مینشست، سبز میشد و هرگاه نماز میگزارد، اطرافش سبز میشد؛ حضرت مهدی نیز به هر سرزمینی که پای بگذارد، سبز و پر گیاه میشود و آب از آن جا میجوشد.

شباهت به الیاس

همچنان که خداوند به دعای حضرت الیاس، حضرت یونس را ـ که کودک بود و چهارده روز از مرگش گذشته بود، ـ زنده کرد، به دعای حضرت مهدی نیز مردگان بسیاری را زنده میکند، از جمله: اصحاب کهف،25 نفر از قوم حضرت موسی که به حق قضاوت کردند، سلمان فارسی، مالک اشتر و ...

شباهت به ذوالقرنین و شعیب پیامبر

ذوالقرنین پیامبر نبود اما مردم را به سوی خدا دعوت کرد و به تقوا و خدا ترسی میخواند؛ حضرت مهدی نیز پیامبر نیست ولی مردمان را به سوی خدای تعالی و تقوا و پرهیزکاری دعوت میکند. شعیب قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد تا اینکه عمرش طولانی شد و سپس از نظرشان غایب شد و بعد به صورت جوانی به سوی آنها بازگشت؛ حضرت مهدی نیز با وجود عمر طولانی، به صورت جوانی ظاهر میشود که کمتر از چهل سال دارد.

شباهت به حضرت موسی

حضرت موسی دو غیبت داشت که یکی از دیگری طولانیتر بود: غیبت اول از مصر بود که سال طول کشید و غیبت دوم هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت و چهل روز به طول انجامید؛ حضرت مهدی نیز دو غیبت داشته است که یکی از دیگری طولانیتر است. خداوند متعال ظهور حضرت موسی را به تأخیر انداخت تا قومش را امتحان کند و کسانی که ایمان و یقین ثابت ندارند، از کسانی که خدای عزوجل را میپرستیدند جدا شوند؛ ظهور حضرت مهدی نیز به همین منظور به تأخیر افتاده است.

شباهت به حضرت حزقیل و حضرت داوود

خداوند برای حضرت حزقیل مردگانی را زنده کرد؛ برای حضرت مهدی نیز مردگانی از مؤمنان و منافقان و کافران را زنده خواهد کرد. حضرت داوود به الهام در میان مردم حکم میکرد؛ حضرت مهدی نیز به حکم داوود قضاوت خواهد کرد و نیازی به بیّنه و شاهد ندارد.

شباهت به حضرت سلیمان و دانیال

خداوند حضرت سلیمان را در حالی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود جانشین داوود و خلیفه روی زمین قرار داد؛ حضرت مهدی نیز در حالی که پنج ساله بود به امامت رسید. حضرت دانیال مدتی طولانی از قومش غایب بود، به طوری که گرفتاری پیروانش شدید گردید، حضرت مهدی نیز از نظرها غایب است و غیبت طولانی حضرت، گرفتاریها و سختیهای بیشماری را برای پیروان و شیعیان آن حضرت به وجود می آورد.

شباهت به حضرت ایّوب زکریّ و یحیی

حضرت ایوب هفت سال بر بلا و گرفتاری صبر کرد؛ حضرت مهدی از زمان وفات امام حسن عسگری تا کنون صبر نموده است و صبر خواهد کرد تا زمانی که به اذن خداوند ظهور نماید. فرشتگان حضرت زکری را ندا کردند، در حالی که آن حضرت به نماز ایستاده بود؛ فرشتگان در هر شب قدر حضرت مهدی را نیز ندا میکنند و جبرئیل هنگامی که با آن حضرت بیعت میکند میگوید: ای آقای من! سخنت پذیرفته و فرمانت جایز است. حضرت یحیی در شکم مادر سخن میگفت؛ حضرت مهدی نیز در شکم مادر سخن میگفت و سوره قدر را قرائت می کرد.

شباهت به حضرت عیسی

خداوند حکمت و ویژگیهای نبوت را در کودکی به حضرت عیسی عنایت کرد، حکمت و ویژگیهای امامت نیز در کودکی به حضرت مهدی داده شد. حضرت عیسی میفرمود: من به شما خبر میدهم آنچه میخورید و آنچه در خانههایتان ذخیره میکنید. حضرت مهدی نیز از تمام احوال و کارها آگاه است.

شباهت به پیامبر اعظم

در مورد شباهت حضرت مهدی به پیامبر گرامی اسلام و آخرین فرستاده خداوند، حضرت محمد روایات بسیاری وارد شده است. با توجه به اینکه حضرت مهدی از نوادگان پیامبر است، طبیعی است که شباهتهای بسیاری میان این دو وجود مقدس وجود داشته باشد. بعضی از این ویژگیها را بر میشماریم: از حیث اندام و گفتار، از حیث جهت اجرای برنامهای که در پیش میگیرد که همان برنامه رسول خد میباشد و بنیادهای پیشین را منهدم و ویران میسازد. و ... شاید بتوان گفت جامع سخن در این زمینه، همان حدیث رسول خد است که فرمود: مهدی از فرزندان من است. اسم او اسم من و کنیهاش کنیه من و از نظر خَلق و خُلق، شبیهترین مردم به من است.

 

منبع: www.hawzah.net




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛مهدویت , مذهبی؛پیامبران ,
 

پیامبران در نظر یهود

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 12:33 ق.ظ - چهارشنبه 26 بهمن 1390

پیامبران (كتاب مقدس ! ) دست كم از خدایان آن ندارند.
مثلاً بعضی از آنها :
1ـ با زنان نا محرم زنا می كنند ، چنانچه به حضرت داوود علیه السلام نسبت داده اند .(16)
2ـ با دختران خود زنا می كنند و به حضرت لوط علیه السلام نسبت می دهند .(17)
3ـ مردم را فریب می دهند وآنها را می كشند و زنهایشان را به همسری درمی آورند. این عمل را هم به حضرت داود علیه السلام نسبت می دهند .(18)
4ـ با خداوند كشتی می گیرند ، چنانچه به حضرت یعقوب علیه السلام چنین نسبت می دهند .(19)
5ـ كارهائی را كه خداوند نهی كرده انجام می دهند ، چنانچه به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت می دهند .(20)
6ـ قلبهایشان به جانب بت متمایل می شود ، چنانچه به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت می دهند.(21)
7ـ برای پرستش بتها, خانه می سازند و این مطلب را نیز به حضرت سلیمان علیه السلام نسبت داده اند.(22)
8ـ خداوند می خواهد آنها را بكشد ، چنانچه به حضرت موسی علیه السلام نسبت می دهند.(23)
9 ـ ستمكار هستند و به كشتار كودكان و افتادگان و گاوان و گوسفندان فرمان می دهند.(24)
10ـ با خداوند درشتی و خشونت می كنند ، چنانچه این موارد را هم به حضرت موسی علیه السلام نسبت دادند.(25)
11ـ سالهای متمادی بین مردم لخت و پا برهنه راه می روند ، چنانچه به پیروان پیامبر نسبت داده اند.(26)
12ـ به گردنهای خویش بند و یوغ می گذارند و این را هم به ارمیای پیامبر نسبت می دهند. (27)
13ـ خداوند فرمانشان می دهد تا نان آلوده به نجاسات انسانی بخورد .
14ـ خداوند به آنها دستور می دهد كه سر و صورت خود را بتراشند و این دو مورد را هم به حزقیال نسبت داده اند .(28)
15ـ خداوند امرشان می كند تا زن زنازاده را به همسری در آورند و گفته اند كه یوشع علیه السلام چنین كرده است .(29)
16ـ مردم را به پرستش بت ترغیب كرده و خود بت می سازند، و می گویند كه این عمل را هم هارون علیه السلام انجام داده است.(30)
17ـ از راه زنا متولد شده اند ، چنانچه به یفتاح پیامبر علیه السلام نسبت داده اند.(31)
18ـ شراب می نوشند و مستی می كنند و به حضرت نوح علیه السلام نسبت داده اند .(32)
19ـ دروغگو هستند ، چنانچه به پیامبر سالخورده حضرت نوح علیه السلام نسبت می دهند.(33)
20ـ و یكی از صفات حضرت یعقوب علیه السلام را گفته اند كه نبوت را به زور از خداوند گرفته است .(34)

منبع: www.yahood.net



دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران , مذهبی؛دشمن شناسی ,
 

سخنرانی استاد سهرابی پور - 25/12/1387 - شجره نامه پیامبر اسلام (ص)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 09:34 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

سخنان امشب را در دو بخش عرض خواهم کرد :
1- نگاه تاریخی خواهم داشت به پدران پیامبر و سخنم را با حدیثی از وجود مقدسش تمام خواهم کرد.
شجره نامه ای که برای پیامبر ذکر شده در تاریخ شجره نامه تمامی نیست. یعنی به حضرت آدم نمی رسد. و یک جایی بریده می شود . و این هم به دستور خود حضرت می باشد . نه اینکه برای ایشان یا ائمه معلوم نباشد ، خیر . معلوم بود . اما آن زمان از یکی از پدرانشان به بعد اختلافی میان قوم بوده و عده ای افراد دیگر را وارد شجره طیبه پیغمبر می کردند و دچار مشکل می شد و عوام نمی فهمیدند . لذا بی ادبی هایی به نسب شریفشان می شد به همین خاطر حضرت دستور دادند که هر کس می خواهد اسم پدران مرا ببرد یا در کتابی اسم پدران مرا بنویسد از جناب عدنان که یکی از پدران ایشان هست فرمود نباید بالاتر بروید .
به همین خاطر در کتابهای تاریخی ما هم وقتی اسم پدران پیغمبر را ردیف می کنند از وجود نازنین جناب عبدالله گرفته تا عبدالمطلب ، هاشم ، عبد مناف ، قصی ، ... تا می رسد به عدنان . اما علمای امامیه ، یعنی شیعه ها همه این اتفاق نظر را دارند که پدران پیغمبر از عبدالله تا حضرت آدم همه موحد بودند . یعنی همه خدا پرست بودند ، هیچ کدام مشرک نبودند این صلب ها که یکی پس از دیگری این نور نبوت را از آدم گرفتند و انتقال دادند به حضرت عبدالله . نور نبوت در بدن هیچ مشرکی قرار نگرفت . و این را با تکیه بر روایات یقین داریم . هر کدام از پدران پیغمبر هم انسانهای بزرگی بودند . صاحب کرامت بودند .
همه شان مقامات دنیایی و موقعیت اجتماعی داشتند . از جنبه معنوی هم هر کدام برای خود کسی بودند . جناب درنان که در شجره نامه های مکتوب از یک طرف اسم ایشان است در اخلاقش هست که بسیار دلیر و شجاع بوده ، خیلی زیبا بوده لذا همه حسادت می کردند به ایشان ،روزی عده ای حمله کردند که عدنان را بکشند 80 نفر سوار بر عدنان حمله می کنند و او یک تنه با همه در گیر می شود. از شدت در گیری اسب او به هلاکت می رسد (از بین می رود و تلف می شود ). خودش پناه به کوهی می برد تکیه بر کوه می زند تا امن باشد و بجنگد دستی از بالای کوه ظاهر می شود و او را به بالای قله می کشد. و نعره ای از کوه بلند می شود و 80 نفر هلاکت می شوند. عدنان بیش از 30 پشت با پیغمبر فاصله دارد. اما در آنجا هم معجزه پیغمبر را می بینیم که خدا با معجزه عدنان را حفظ می کند. نه عدنان بلکه پیغمبر ما را حفظ می کند. که این پدری که حامل نور نبوت است از بین نرود. یک چیز مشترکی در این خانواده (پدران پیغمبر)بود که همان چیز به آنها عزت می داد و آن این بود هر کدام از اینها وقتی ازدواج می کردند و بچه دار می شدند و خداوند چند پسر به آنها می داد. این نور نبوت در پیشانی آنها پیدا بود. هر کس آنها را می دید متوجه می شد که او یک چیزی هست و با بقیه آدم ها فرق دارد . یکی از بچه های پسرش که دنیا می آمد. نور منتقل می شد به پسر پسری که صبح به دنیا می آمد. نور نبوتی که تا شب گذشته در پیشانی پدر بود در او دیده می شد . از عدنان رسید به معد و همین طور تا آخر که همه در تاریخ نوشته شده و در همه آدم های بزرگی بودند . عدنان در زمانی که حمله کرد به مکه و مکه را تارومار کرد و همه را کشت . عدنان دست خانواده خود را گرفت و فرار کردند به سمت یمن . عدنان در آنجا از دنیا رفت . بعد از آرام شدن اوضاع مکه ، مردم چون ارادت زیادی به اینها داشتند به یمن رفتند که آنها را بر گردانند تا اینها در مکه باشند. دیدند که عدنان از دنیا رفت. از پسرانش جویا شدند. دیدند که نور نبوت در چهره معد است . او را به مکه آورند . نسل به نسل پدران پیغمبر همه بزرگ مکه بودند.
سیادت  و آقایی ویژه  ای در پدران پیغمبر دیده می شد تا برسیم به قصی ، (عبدالله ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصی) که می شود (پدرپنجم) جد چهارم پیغمبر مشخص امام قصی.
در زمان قصی می گویند که امور کعبه دستشان افتاد . (بعد از حضرت ابراهیم و در آن زمان حج انجام می  شد) کیفیت آن با کیفیت الان فرق می کرد . اما حج بوده و مردم هر سال برای زیارت خانه خدا می آمدند و مکه از آن زمان برو و بیایی داشته . الان دولت عربستان مسئولیت میزبانی از حجاج را دارد در آن زمان عده ای مسئول این افتخار (که چه کسی مسئولیت کعبه را بر عهده داشته باشند)بودند این مسئولیت در این خانواده بود اما در زمان قصی جد چهارم پیغمبر به طور ویژه ای این امور به دست آنها افتاد . خداوند چند پسر به قصی داد . از جمله عبد مناف ،عبد مناف نور نبوت را از پدرش به ارث گرفت. هر کس او را می دید متوجه می شد که عبد مناف با بقیه پسرها فرق دارد. 
عبد مناف که بچه دار شد خداوند دو پسر به او داد دو قلو ، این دو پسر از پیشانی به هم چسبیدند (در تاریخ ثبت شده) اسم یکی را عامر و اسم دیگری را عبدالشمس نهادندگفتند چه کار کنیم ؟ اطبا را جمع کردند . اطبا گفتند چیزی نیست . فقط سطحی به هم چسبیدند . می توان با شمشیر آنها را از هم جدا کرد ،نمی میرند ،طبیب را آوردند دو بچه را خواباندند و با شمشیر آنها را از هم جدا کردند . عامر و دیگری عبد الشمس ، خبر پیچید . عبد المناف که بزرگ مکه است . پسرهایش به هم چسبیدند . در آن زمان تفیه نادری است . و از آن عجیبتر اینکه با شمشیر آنها را از هم جدا کردند و بچه ها نمردند . خبر در منطقه پخش شد پیر مردی که جز عقلا بود وقتی خبر را به او دادند . حرف بزرگی در آن روز زد . گفت این دو بچه که تا به دنیا آمدند آنها را با شمشیر از هم جدا کردند تا آخر بچه هایشان نسل اندر نسل شمشیر بینشان حاکم است و این طور هم شد چون عبد الشمس پدر امیه است . بنی امیه که قاتل اهل بیت هستند .
و در زیارت عاشورا بنی امیه (بچه های امیه) را لعن می کنیم . امیه پسر همین عبد الشمس است که چسبیده بود به عامر که همان هاشم است . بنی هاشم-بنی امیه . از همان اول شمشیر بین آنها حاکم شد . شمشیر آنها را از هم جدا کرد . عبدالشمس پدر امیه و هاشم پدر هاشمیان و چه جوانی شد هاشم ! نور نبوت از عبد المناف به هاشم انتقال پیدا کرد . فوق العاده هاشم ، زیبا بود. و این نور به نوع دیگری در چهره هاشم دیده می شد و  می تابید . در تاریخ است که وقتی شب هاشم در کوچه های مکه راه می رفت کوچه را روشن می کرد . (ما می گوییم فلانی چقدر چهره نورانی دارد اگر برق ها را خاموش کنیم خود او زمین می خورد ) اما وقتی می گویند هاشم نورانی است واقعا نور میداد . ابی عبدالله همین طور بود . سیدالشهدا نور می داد . و شب وقتی در کوچه های مدینه راه می رفت آنقدر نور چهره اش زیاد بود که همه جا را روشن می کرد . هلال بن نافه گوید وقتی که رفتم آب ببرم برای حسین در گودی قتلگاه (بعد از آن همه جنگ و گرد و خاک ،آن همه خون ،آن همه خاک ) کشته ای خوشکلتر و نورانی تر از حسین ندیدم . (نور نه سفیدی پوست صورت )مقام به هاشم رسید سیادت به جناب هاشم رسید آقای مکه شد . هاشم بچه دار شد اما هرچه خدا به او پسرمی داد نور نبوت به هیچ کدام از پسرهایش انتقال پیدا نمیکرد . سن او بالاتر می رفت و هیچ کام از پسرهایش این نور را نمی گرفتند . (یکی از پسرهای جناب هاشم اسد می باشد که پدر فاطمه مادر امیر المومنین است -فاطمه بنت اسد- امیر المومنین از حیث پدر با پیغمبر یکی استتا عبد المطلب یکی است افتخار امیر المومنین این است که پیامبر فرمود من و علی یک نور واحد بودیم زمانی که خدا ما را آفرید آمدیم در صلب آدم خدا ما را قرار داد . از حضرت آدم یکی بعد از دیگری من و علی یکی بودیم از صلب پدرانمان پایین آمدیم و تا عبد المطلب من و علی یکی بودیم ،و آنجا دو نیمه شدیم . نیمی از این نور در صلب عبد الله قرار گرفت ،پیغمبر به دنیا آمد و نیمی دیگر در صلب ابوطالب قرار گرفت و امیر المومنین به دنیا آمد . علاوه بر حیث پدری از حیث مادری هم می بینیم که پیغمبر و امیر المومین یکی هستند . (مادرش فاطمه دختر اسد و اسد پسر هاشم ). یک شب هاشم با خدای خود خلوت کرد کنار کعبه گریه و تضرع می کند و می گوید خدایا چه کار می خواهی بکنی؟ در عالم رویا به او گفتند برو به مدینه دختر عمر بن زید ... را بگیر . اسم او سلماست  رفت و یک سفر تجاری می خواست به شام برود از مکه به مدینه رفت و با سلما ازدواج کرد و رفت شام . بعد از برگشت از سفر تجاری شام آمد مدینه که با سلما به مکه بیاید . پدر سلما برای ازدواج شرط گذاشته بود و شرط او این بود که هاشم اگر خدا به دخترم فرزندی داد فرزندش که خواست به دنیا آید باید او را مدینه بیاوری . هاشم قبول کرد و با سلما به مکه رفت. قرار شد فرزندشان به دنیا آید (عبدالمطلب). هاشم ،سلما را به مدینه منزل پدرش آورد . و پسرش به دنیا آمد و اسم او را عامر گذاشتند . (جناب عبد المطلب) هاشم دوباره به شام رفت و همان جا از دنیا رفت . عامر از همان اول در یتیمی بزرگ شد . هاشم که در شام از دنیا رفت برادر او مطلب بزرگ مکه شد . عامر هنوز کوچک است . نور نبوت به عامر رسید . بقیه پسرها نور نبوت را نگرفته بودند . عامر در مدینه است و بزرگ قوم مطلب شده است . چند سالی گذشت و عامر بزرگ شد . به نوجوانی که رسید و همه می دانستند که نور به او منتقل شده و او باید بیاید و جانشین هاشم شود . مطلب یک روز سوار بر شتر به مدینه رفت و نزد سلما رفت و گفت که سلما ، عامر بزرگ شده نور نبوت هم که در او است . او باید بزرگ مکه شود . بگذار که او را ببرم . سلما اجازه داد و عامر را که نوجوانی بود بر پشت خود سوار کرد و در بیابان بتاخت و به مکه رفت و هر دو خسته و مسیر هم آفتابی بود . عامر هم که نوجوان بود صورتش سوخت و گرد و خاک به سر و صورت و لباسش نشسته بود با همان وضع کمر عمویش را گرفت و وارد مکه شد مردم دیدند که مطلب وارد شهر شد عامر پشت او نشسته بود فکر کردند مطلب به مدینه رفته و یک عبد خریده و گفتند که این عبد مطلب است . مطلب عبد خریده است . اسمش عامر است اما از اینجا معروف شد به عبد مطلب . مطلب عموی اوست . عبد به عربی غلام است . مردم فکر کردند که مطلب غلام خریده . تا او بگوید که این فرزند هاشم ، برادرزاده من است و نور نبوت به او رسیده در کل مکه جا افتاد که مطلب رفته عبد خریده ، و شد عبدالمطلب . عبدالمطلب آقای قوم شد و بزرگی عجیبی داشت در مکه . اولین پسری که خدا به عبدالمطلب داد اسم او حارث بود خداوند به او در عالم خواب دستور داد ( چون وحی به او نمی رسید ، از نسل حضرت ابراهیم هستند از عالم بالا رها نشده بودند ) که چاه زمزم را حفر کن با حارث . شاید بگویید چاه زمزم در زمان ابراهیم حفر شد اینها چرا حفر کنند ؟ در یکی از زمانهای گذشته جنگی در مکه رخ داده بود . آنهایی که بزرگ مکه بودند قرار شد از مکه اخراج شوند بیرون بروند . خشم کردند و چاه را پر کردند . چند تا عتیقه و دو تا بز و بره آهوی طلایی را در چاه انداختند و چاه را یک شبه پر کردند و فرار کردند . و کسی دیگر دست به چاه نزد . عبدالمطلب با حارث مامور شد چاه را حفر کند . هیچ کس از قریش هم کمکش نکرد . چاه را کندند عتیقه ها که درآمدند قریش گفتند ما هم سهم داریم - ما هم در یک قبیله ایم . ما همه پسران ابراهیم هستیم . عبدالمطلب گفت خدا به من دستور داده و اینها برای من است - گفتند : نه . سرانجام تصمیم گرفتند که قرعه کشی کنند یک اسم به نام کعبه و یک اسم به نام عبدالمطلب و یک اسم به نام بقیه قریش . قرعه کشی کردند و طلاها به نام کعبه درآمد و طلاها را در کعبه گذاشتند . زره و شمشیرها به اسم عبدالمطلب درآمد و به قریش چیزی نرسید . آب راه افتاد ، چشمه جاری شد . گفتند عبدالمطلب ما هم پسران اسماعیل هستیم ما هم از این آب سهم داریم . از عتیقه و طلاهای چاه که چیزی به ما نرسید لااقل از آب سهمی به ما برسد . عبدالمطلب زیر بار نرفت و قبول نکرد . هر کاری کردند عبدالمطلب قبول نکرد . گفتند چه کنیم ؟ گفتند : زن کاهنه ای در شام هست که عموما مردم دعواهای خویش را پیش او می برند . بیایید نزد او برویم و ببینیم چه می گوید . هر چه او گفت . عبدالمطلب با عده ای از بچه های عبد مناف با طایفه ای از بقیه قریش هم راه افتادند تا به شام بروند که نزاعشان را حل کنند در راه آب خوردنی عبدالمطلب و بچه هایش تمام شد . بقیه قریش هم آب داشتند و به آنها نمی دادند . اینها گفتند چه کار کنیم ؟ می میریم . یک گفت : هر کسی برای خود قبری بکند تا اگر مردیم بدنمان روی زمین نماند و در قبر بخوابد و بمیرد . هر نفر یک قبر کندند و در آن خوابیدند . چند دقیقه ای شد . عبدالمطلب برخاست و گفت این چه کاری است اینجا خوابیده ایم تا بمیریم . جایز نیست بیایید برویم شاید به آب رسیدیم . سوار شترها شدند تا راه افتادند شتر عبدالمطلب تا حرکت کرد از زیر پایش آب جاری و چشمه ظاهر شد همه فریاد زدند . بقیه قریش هم که رفته بودند برگشتند دیدند معجزه است آب از زیر پای شتر عبدالمطلب بیرون آمده است . گفتند عبدالمطلب این کار خداست خدا با این کار ما را متوجه اشتباهمان کرد . چاه زمزم حق توست . خدا که از زیر پای شتر تو در این بیابان خشک چشمه ظاهر کرده حتما تو لایق تر از ما هستی . نمی خواهد به شام برویم . برگشتند مکه . حالا عبدالمطلب 10 پسر دارد . اولی حارث و آخری حمزه - گل سرسبد این 10 پسر عبدالله است . فوق العاده زیبا و نور نبوت هم به عبدالله انتقال پیدا کرد . عبدالمطلب گفت که حالا باید نظرم را ادا کنم . چه نظری ؟ گفت وقتی خدا به من دستور داد که چاه زمزم را حفر کنم نذر کردم که خدا 10 پسر به من بده و من با این 10 پسر که پشتم باشند ، عصای دستم باشند به امور مکه سروسامان دهم . حالا 10 پسر به من داده . نذرت چیست ؟ گفت نذرم این است که یکی از پسرها را به قید قرعه قربانی کنم در راه خدا . این موضوع مربوط به قبل از اسلام است . آداب خاصی عرب در آن زمان داشت . پسرها را جمع کرد . گفتند ما حاضریم . قرعه زدند به اسم عبدالله درآمد . عبدالمطلب دست عبدالله را گرفت که به طرف قربانگاه ببرد مردم با خبر شدند و گفتند نمی گذاریم عبدالله را ببری پسرهای دیگر هم گفتند عبدالله نه ، هر کدام از ما می خواهی قربانی کن اما عبدالله نباید قربانی شود . گفتند چه کنیم ؟ گفتند زن کاهنه را بیاوریم . زن کاهنه را آوردند . او گفت بین 10 شتر و عبدالله قرعه بزنید . به اسم شترها اگر درآمد شترها را به جای عبدالله بکشید خدا از شما راضی است . اگر نشد تعداد شترها را اضافه کنید . پذیرفتند . 10 شتر آوردند قرعه زدند به اسم عبدالله در آمد . 20 تا شتر آوردند به اسم عبدالله درآمد ، 30 تا ، 40 تا ، 80 تا ، 90 تا ، باز به اسم عبدالله درآمد . 100 شتر آوردند قرعه زدند به اسم 100 شتر درآمد . زن پرسید دیه یک مرد نزد شما چه قدر است . گفتند 10 شتر ، از 10 شتر ، 10 شتر به تعداد شترها اضافه شد تا اینکه به تعداد 100 شتر به اسم شترها درآمد مردم همه شادی کردند عبدالمطلب گفت قبول نیست . 9 بار قرعه زدیم به اسم عبدالله درآمد این دهمی به اسم شترها درآمد دوباره قرعه زدند باز به اسم 100 شتر درآمد باز عبدالمطلب گفت قبول نیست . دوباره قرعه زدند در رتبه سوم هم قرعه به نام 100 شتر درآمد . عبدالله دیگر قربانی نشد . و 100 شتر را قربانی کردند .
عبدالله طرفداران زیادی داشت . بزرگان و سلاطین و قبیله ها که عبدالله را می دیدند می دانستند که پدر پیغمبر است . علمای یهود و مسیحی هم با خبر بودند . زمانی که عبدالله با حضرت آمنه ( س ) ازدواج کرد مرحوم آقاشیخ عباس می نویسد 200 زن وقتی خبر ازدواج عبدالله به آنها رسید مردند ( زلیخا زمانی که خبر ازدواج یوسف را شنیده بود غش کرد ) از چنین پدرانی پیغمبر ما به دنیا آمد . اما یک حدیث از زبان مبارک پیامبر اکرم ( ص) ابوذر غفاری می گوید وارد مسجد شدم و دیدم کسی نیست پیغمبر و امیرالمومنین نشسته اند (چه خوب است که همه مثل ابوذر زیرک باشیم و دنبال مطلب برویم نه اینکه به زور مطلب را به ما بگویند ) فورا نزد پیغمبر نشست و عرض کرد یا رسول الله ، نصیحتی بکن ، تا کسی نیست چیزی به من بگو . چیزی پیغمبر به ابوذر گفت که متن آن دو ، سه صفحه از کتاب را می گیرد و تفسیر چندین کتاب برایش نوشتند یک جمله آن را می گویم ، فرمود یا اباذر ( خطاب به همه ) قدر پنج چیز را قبل از پنج چیز بدان . ( پنج چیز است که تا به خودت بیایی فورا این پنج چیز از دست می رود و پنج چیز دیگر جایش را می گیرد تا این طور نشده قدر این پنج چیز را بدان )
1- قدر جوانی را قبل از این که پیر شوی بدان . در جوانی می شود خود را به خدا نزدیک کرد . در جوانی می شود خوب و با حس و حال نماز خواند . در جوانی می توان یک هیاتی خوب شد . در جوانی می شود زودتر سحرها بیدار شد . در جوانی می شود خوب گریه کرد . در جوانی می شود رکوع و سجده خوب رفت . نمازهای خود را با تند خواندن خراب نکنید . پیر که بشوید مجبورید نشسته نماز بخوانید . خیلی بین نماز نشسته و ایستاده تفاوت است . زمانی که شخص در رکعت سوم و چهارم شک می کند حکم آن این است که بعد از نماز ، 1 رکعت نماز احتیاط ایستاده و 2 رکعت نشسته بخواند یعنی نماز ایستاده ارزشش دو برابر نماز نشسته است . اگر ایستاده می خواهی بخوانی یک رکعت کافی است . ولی نشسته باید دو رکعت بخوانی .
2- قدر سلامتی را قبل از این که مریض بشوی بدان .
فکر می کنید سلامتی را چه قدر می شود نگه داشت با چه قدرتی می توان سلامتی را نگه داشت . چه قدر از انسانها هستند که با یک حادثه کوجک سلامتی خود را از دست می دهند . وقتی انسان سالم نباشد کاری نمی تواند انجام دهد سلامتی نعمت بزرگی است .
3- قدر فراغت خود را بدان این اوقات نعمتی است که خدا داده .
4- وقتی که پول داری قدر آن را بدان چون زود از دستت می رود .
اگر مالی داری با خدا معامله کن برو در بازار خدایی و با خدا معامله کن .
5- مهم تر از همه قدر زنده بودنت را بدان چون خیلی راحت می میری . جوان ها فکر نکنید فقط پیرها می میرند .
این هم یک حدیث زیبا و سنگین از رسول اکرم ( ص ).
رفقا به دنبال محبت اهل بیت بدوید ما سرمایه دیگری نداریم تا می توانید قلبهای خود را از محبت پیغمبر و فرزندان پیغمبر لبریز کنید می گویند زلیخا می رود نزد حضرت یوسف . حدیثی از امام صادق ( ع ) است که زلیخا می رود نزد یوسف و ( زلیخا ) اول می گوید : خدا را شکر حمد و سپاس بر خدایی که پادشاهان را به واسط گناهانش عبد کرد و عبدها را به واسطه طاعتش به مکنت و ملکیت و سلطانی رساند . یوسف به زلیخا گفت چرا این کار را با من کردی ؟ گفت از بس که زیبایی ، از بس که جذابی . امام صادق می فرماید که حضرت یوسف به زلیخا می گوید اگر تو پیغمبر آخرالزمان را می دیدی چه کار می کردی ؟ من را دیدی این حالت به تو دست داد . پیغمبر آخرالزمان را که از من زیباتر و دلرباتر است می دیدی چه کار می کردی ؟ از من بهتر حرف می زند اخلاقش از من بهتر است . می گویند زلیخا مکثی می کند و آهی می کشد و می گوید راست می گویی یوسف . یوسف تعجب می کند و می گوید زلیخا تو که او را نمی شناسی . من پیغمبرم خبرش را به من دادند تو از کجا می دانی که راست گفتم . زلیخا گفت که تا تو اسمش را گفتی محبتش در دل من افتاد . تا اسم پیغمبر آخرالزمان را بردی عشقش در دل من افتاد و عاشقش شدم . وحی بر یوسف نازل شد و خدا به یوسف امر کرد : فرمود یوسف ، حرفی که زلیخا الان زد راست گفت واقعا تا اسم حبیب ما را بردی زلیخا عاشق پیغمبر آخرالزمان شد ما می خواهیم به او پاداش دهیم و پاداشش این است که دوباره زلیخا را جوان می کنیم و به تو دستور می دهیم که با زلیخا ازدواج کنی . خدایا قلبهای ما را از عشق پیغمبر و فرزندان او لبریز بگردان .هیأت محبین الرضا علیه السلام

منبع: www.mohebbinoreza.ir




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

شجره نامه پیامبر اعظم (ص)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 09:22 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

نسب پیامبر اعظم (ص):

اجداد بزرگوار پیامبر همه از آدم تا همه از صلبهای پاک بوده اند .نسب مبارک آ ن حضرت بطور متصل تا حضرت آدم چنین است:

محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن خزیمة بن مدر بن کة بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عد نان بن اد بن ادد بن یسع بن همیسع بن سلامان بن نبت حمل بن قیذار بن اسمائیل بن ابراهیم بن تاژخ بن ناخور بن سروغ بن هود بن ارفخشد بن متوشلخ بن سام بن نوح بن لمک بن ادریس بن مهلا ئیل بن زبارز بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم(ع).

منبع :گزارش لحظه به لحظه ولادت پیامبر

( محمد رضا انصاری)




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

طالوت و داود

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:47 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

پس از وفات موسى(ع) (یوشع بن نون» كه از نوادگان یوسف(ع) بود زمام امور بنى‏اسرائیل را به دست گرفت و بنى اسرائیل همراه او به سرزمینى كه در آن زمان بدان وعده داده شده بودند، یعنى فلسطین وارد شدند.

نخستین شهرى را كه آنان به اشغال خود درآوردند، شهر «اریحا» - بنا به گفته بعضى «اورشلیم» - بوده است و خداوند به آنها دستور داده بود آن‏گاه كه وارد شهر مى‏شوند با حالت خضوع و خشوع در برابر خداوند، از دروازه شهر وارد گردند و كلمه «حُطّه» را بر زبان آورند؛ یعنى پروردگارا، از گناهان ما بگذر. ولى آنان از دستور خدا سربرتافته و با حالتى ازكبر و نخوت وارد شهر گردیدند و به جاى این‏كه از خداى خویش طلب مغفرت و بخشش نمایند، چنان كه خدا آنها را بدان فرا خوانده بود، به فسق و فجور و تبهكارى پرداختند. خداوند از كردار آنان به خشم آمد و در برابر نافرمانى‏هاى آنان، عذاب خود را بر آنها فروفرستاد:

وَإِذ قُلْنا ادْخُلُوا هذِهِ القَرْیَةَ فَكُلُوا مِنْها حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطایاكُمْ وَسَنَزِیدُ المُحْسِنِین* فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِى قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلى الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا یَفْسُقُونَ؛(1)

و آن زمان كه گفتیم وارد این شهر (بیت‏المقدس) شوید و از نعمت‏هاى آن تناول كنید و از آن در، سجده كنان وارد گردید و بگویید خدایا، از گناه ما درگذر، تا این‏كه از خطاى شما بگذریم و بر ثواب نیكوكاران شما بیفزاییم. ستمكاران پس از آن، حكم خدا را تبدیل به غیر آنچه بدانان گفته شده بود، نمودند و ما به كیفر بدكارى، عذابى سخت از آسمان بر آنها وارد ساختیم.

یوشع در فلسطین به اداره امور بنى اسرائیل پرداخت و میان آنها حكمرانى كرد تا از دنیا رفت و پس از او حاكمانى روى كار آمدند و برهه‏اى از زمان، بى‏آن‏كه مردم از وجود پادشاه قدرتمند و صاحب شوكتى برخوردار باشند، میان آنان فرمانروایى كردند.

در آن زمان بنى‏اسرائیل در معرض حملات ملت‏هاى مجاور خود قرار داشتند و آداب ورسوم رایج بین آنان این بود كه هرگاه با دشمنان خود درگیر مى‏شدند، تابوت سلطنتى را پیشاپیش خود قرار داده و از آن كمك مى‏خواستند تا اراده و تصمیمشان تقویت گردد.

پس از آن، نبرد خونینى میان بنى اسرائیل با فلسطینى‏ها رخ داد و از آنجا كه خداوند در اثر گناهانِ قوم بنى اسرائیل بر آنان خشمگین بود، فلسطینى‏ها طعم تلخ شكست را به آنها چشاندند و زنان و فرزندان آنان را به اسارت گرفتند و آنها را از شهرشان بیرون براندند و تابوت سلطنتى را از آنان باز پس گرفتند و به خانه خداى خود (داجون) بردند.

بنى‏اسرائیل در دوران هیئت حاكمه، به بادیه‏نشینى پرداخته و داراى تعصب‏هاى قبیله‏اى بودند و این شیوه را تا سال 1040 ق.م ادامه دادند تا این‏كه میان آنان رهبرى پدیدار شد و آنها را متحد ساخت و زیر یك پرچم گرد آورد و بدین سان به عنوان نخستین پادشاه بنى‏اسرائیل زمام امور حكومت را به دست گرفت، وى در تاریخ یهود به نام «شائول» معروف بوده و قرآن او را «طالوت» نامیده است.

درخواست پادشاه

بنى اسرائیل پس از شكست و از دست دادن تابوت، به ذلّت و خوارى دچار گردیدند، بزرگان آنها نزد «سموئیل» كه مقام پیامبرى و قضاوت را عهده‏دار بود، رفته و از او خواستند كه برایشان پادشاهى برگزیند تا زیر پرچم او گرد آمده و با دشمنان خویش مبارزه كنند. سموئیل به حقیقت و ماهیّت قوم خود آشنا بود و از سرشت آنان آگاهى داشت و مى‏دانست كه آنان صحنه نبرد را ترك خواهند كرد، لذا از آنها پرسید: اگر جنگى براى شما رخ دهد، شاید به مبارزه برنخیزید؟ آنها زیر بار این سخن نرفتند و گفتند: چگونه براى باز پس گیرى حقوق خویش نجنگیم، حال آن‏كه دشمنانمان ما را از وطنمان بیرون رانده و میان ما وفرزندانمان جدایى افكنده‏اند! به هر حال، آنچه را سموئیل انتظار داشت به وقوع پیوست و آن‏گاه كه خداوند خواسته آنها را بر آورده ساخت و جنگى را برایشان به وجود آورد، جزگروهى اندك بقیه از حضور در جنگ و نبرد خوددارى كردند. خداى متعال فرمود:

أَلَمْ تَرَ إِلى‏ المَلَإِ مِنْ بَنِى إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِى سَبِیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَیْكُمُ القِتالُ أَلّا تُقاتِلُوا قالُوا وَما لَنا أَلّا نُقاتِلَ فِى سَبِیلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَأَبْنائِنا فَلَمّا كُتِبَ عَلَیْهِمُ القِتالُ تَوَلَّوْا إِلّا قَلِیلاً مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ؛(2)

آیا ندیدى كه آن گروه از بنى‏اسرائیل پس از موسى، از پیامبر خود درخواست كردند كه برایمان پادشاهى برانگیز تا به رهبرى او در راه خدا مبارزه كنیم، پیامبرشان گفت: آیا اگر كارزار و نبرد بر شما فرض و واجب شود، نافرمانى مى‏كنید؟ گفتند: چگونه ممكن است كه ما در راه خدا مبارزه نكنیم، در صورتى كه ما و فرزندانمان توسط دشمنان از شهر و دیارمان بیرون رانده شدیم. و آن‏گاه كه حكم جهاد بر آنها فرض و واجب گشت، جز اندكى از آنان بقیه از جنگ سرباز زدند و خداوند از كردار ستمكاران آگاه است.

پادشاهى طالوت

سموئیل به بنى اسرائیل اطلاع داد كه خداوند خواسته آنها را برآورده كرده و طالوت را كه از نوادگان بنیامین بود، به پادشاهى آنان برگزیده است، ولى مردم زبان به شكایت گشوده و نسبت به گزینش طالوت اعتراض كردند و گفتند: او از خانواده شرافتمندى نیست، آنها به‏گمانشان، خود را از او به پادشاهى سزاوارتر مى‏دانستند؛ زیرا پادشاهى بنى اسرائیل مى‏بایست در فرزندان یهودا و نبوت در فرزندان لاوى باشد، ولى طالوت از نواده‏هاى بنیامین و از طبقات معمولى مردم بود.

اعتراض دیگر آنان این بود كه طالوت فردى تهیدست بوده و از مال و ثروت بهره‏اى ندارد و مال و دارایى از نظر یهودیان از برجسته‏ترین شاخص‏ها و امتیازات بزرگ و شرافت به‏شمار مى‏آمد. سموئیل به اعتراض كنندگان پاسخ داد: خداوند طالوت را به عنوان پادشاه آنان برگزیده و او را به صفات و ویژگى‏هایى آراسته است كه شایستگى و لیاقت پادشاهى را دارد. به او علم و دانشِ سرشار عنایت كرده است كه مى‏تواند با شناخت مسائل سیاسى مربوط به آنان و با دانش و هوشمندى خود، امور زندگى آنها را اداره كند، چنان كه به وى نیروى جسمانى عطا كرده كه در جنگ‏ها و در برابر دشمنان توان پایدارى و استقامت داشته باشد. وانگهى خداوندى كه طالوت را برگزیده، به امور مربوط به بندگانش آشناتراست، او هرگونه كه بخواهد امور مربوط به جهان هستى را اداره مى‏كند و از روى حكمتى كه هیچ‏كس غیر او بدان واقف و آگاه نیست، به هر كس خواهد ملك و پادشاهى عنایت مى‏كند:

وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى‏ یَكُونُ لَهُ المُلْكُ عَلَیْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالمُلكِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ المالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى العِلْمِ وَالجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ؛(3)

و پیامبرشان بدانان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما برگزیده است. گفتند: او چگونه بر ما حاكمیت یابد، در صورتى كه ما به پادشاهى از او سزاوارتریم او از اموال فراوان نیز برخوردار نیست. رسول در پاسخ آنها گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و علم و دانش و قواى جسمانى او را فزونى بخشیده است. و خداوند ملك و پادشاهى را به هر كه خواهد مى‏بخشد و هم او توانگر و داناست.

علامت پادشاهى

قرآن كریم یادآور مى‏شود كه سموئیل پیامبر، به بنى اسرائیل خبر داد نشانه پادشاهى طالوت این است كه وى آنان را به پیروزى خواهد رساند و تابوتى كه علامت عزّت و مجد و شرف آنها و سبب آرامش دل‏هاى آنان بوده و آثارِ موسى و هارون و الواحى كه در آن وجود دارد و سفارشات الهى در آنها تدوین گشته است، بردوش فرشتگان بدانان باز خواهد گشت. خداى متعال فرمود:

وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْكِهِ أَنْ یَأْتِیَكُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَكِینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِیَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَآلُ هرُونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكَةُ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآیَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛(4)

و پیامبرشان بدانان گفت: نشانه و علامت پادشاهى او این است كه وى تابوت را كه در آن آرامشى از ناحیه پروردگارتان و الواح بازمانده خانواده موسى و هارون است و بر دوش فرشتگان حمل مى‏شود برایتان مى‏آورد. به راستى كه اگر ایمان داشته باشید، نشانه و حجّتى در این ماجرا برایتان موجود است.

آزمایش سپاهیان

طالوت، قوم خود را براى مبارزه در راه خدا فراخواند و آنان را براى نبرد با دشمنانى كه آنها را به ذلّت نشاندند، تشویق و ترغیب نمود. سپاهى انبوه زیر پرچم او گرد آمده و آنها را به جنگ با فلسطینیان كه رهبرى آنها را جالوت(5) عهده‏دار بود، گسیل داشت. جالوت به شجاعت و دلاورى معروف بود و خبر دلاورى‏ها و پیروزى‏هاى وى میان تمام ملت‏هاى مجاور انتشار یافته بود، به همین دلیل از او بیمناك بوده و از نبرد و درگیرى با وى خوددارى مى‏كردند.

طالوت سپاهیان خود را حركت داد و آنها را از شهر خودشان دور ساخت، تا به نزدیكى سپاه دشمن رسیدند، و خواست توان جنگى و رزمى آنها را بیازماید و از میزان صبر و تحمل و فرمانبردارى و اطاعت آنها آگاه گردد، لذا در لحظاتى كه به شدت خسته شده بودند و تشنگى بر آنان چیره گشته بود، بدانان گفت: شما به زودى از نهرى خواهید گذشت و خداوند به وسیله آن شما را در بوته امتحان و آزمایش قرار مى‏دهد تا آنان را كه اطاعت مى‏كنند از نافرمانان مشخص سازد. بنابراین، كسى كه از آن آب ننوشد و لذّت آن را نچشد، از پیروان من خواهد بود، ولى هر یك از شما مى‏تواند تنها یك مشت از آب برگیرد و تشنگى خود را به‏وسیله آن برطرف سازد و كسى كه بیش از دیگران بیاشامد، از پیروان من نیست. ولى آن‏گاه كه به رودخانه رسیدند، بیشتر آنها با فرمان طالوت مخالفت كرده و بدون توجه به نهى او، خود را از آن سیراب ساختند:

فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّى وَمَنْ لَمْ‏یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّى إِلّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلّا قَلِیلاً مِنْهُمْ؛(6)

و آن‏گاه كه طالوت لشكر كشید، گفت: به راستى كه خداوند شما را به نهر آبى مورد آزمایش قرار مى‏دهد، كسى كه از آن بیاشامد، از پیروان من نیست و كسى كه از آن ننوشد پیرو من است، مگر این‏كه كفى بیشتر نیاشامد، ولى همه لشكریان به جز افرادى اندك، از آن آب نوشیدند.

پیروزى طالوت

طالوت به همراه كسانى كه تشنگى و خستگى را تحمل كرده بودند از نهر گذشت، وى بعد از آن‏كه عده زیادى از همراهانش برگشتند، خود را در برابر انبوه دشمن اندك یافتند. دسته‏اى از آنان كه كثرت دشمن، آنها را بیمناك ساخته بود، گفتند: ما امروز توان برابرى با جالوت را نداریم، اما دسته‏اى كه ایمان آورده بودند از كثرت دشمن ترس به دلشان راه نیافته بود؛ زیرا آنها مطمئن بودند كه پس از مرگ به دیدار خداى خویش خواهند رفت، از این رو گفتند: بسیار اتفاق افتاده است كه گروهى اندك به اذن خدا برعده بسیارى چیره گشته‏اند، لذا ما در برابر دشمن پایدارى خواهیم كرد، خداوند صابران را حمایت كرده و پیروز مى‏گرداند. وآن‏گاه كه مؤمنان براى نبرد با جالوت و سپاهش حركت كردند، به پیشگاه خداوند به تضرع و زارى پرداختند كه دل‏هاى آنان را سرشار از صبر و شكیبایى گردانده و در میدان نبرد ثابت قدم نگاه‏دارد و بر دشمنانشان پیروز گرداند، خداوند دعاى آنان را مستجاب و آنها را پیروز ساخت و داود، جالوت را از پاى در آورد و خداى متعال پادشاهى بنى اسرائیل را به وى ارزانى داشت، و هرگونه دانش و حكمتى را كه خواست بدو آموخت و او بندگان شایسته‏اش را یارى مى‏فرماید، اگر خداوند براى محو و نابودى فساد و تباهى تبهكاران، مصلحان را بر آنها مسلط نمى‏گرداند و اگر برخى از انسان‏هاى شرور را بر برخى دیگر تسلط نمى‏بخشید، زمین آباد نمى‏گشت، بلكه فساد و تباهى آن را فرامى‏گرفت، ولى احسان و عنایت پروردگار پیوسته شامل حال همه مردم است:

فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنا الیَوْمَ بِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصّابِرِینَ * وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدامَنا وَانْصُرْنا عَلىَ القَوْمِ الكافِرِینَ * فَهَزَمُوهُمْ بِإِذنِ اللَّهِ وَقَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَآتاهُ اللَّهُ المُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلى‏ العالَمِینَ؛(7)

و آن زمان كه او به همراه گروندگانش از نهر گذشتند، لشكریانش بدو گفتند: ما امروز در برابر جالوت و سپاهش توان مقاومت نداریم، كسانى كه به لقاى رحمت الهى اعتقاد داشتند گفتند: چه بسا گروهى اندك به اذن خدا بر گروهى بسیار پیروز گردند و خداوند با صبر پیشگان است و آن‏گاه كه در برابر جالوت و سپاهش قرار گرفتند عرضه داشتند: پروردگارا، به ما صبر و شكیبایى عنایت فرما و گام‏هایمان را استوار دار و بر كافران پیروزمان گردان، و به اذن خدا آنهارا شكست دادند و داود، جالوت را از پاى درآورد و خداوند به او پادشاهى و حكمت و فرزانگى عطا كرد و آنچه را مى‏خواست بدو آموخت و اگر خداوند برخى از مردم را به وسیله بعضى دیگر فروننشاند، زمین به فساد و تباهى كشیده مى‏شود، ولى خداوند به جهانیان لطف و عنایت دارد.

كشته شدن جالوت (جلیات)

قرآن، نحوه كشته شدن جالوت را به دست داود تشریح نكرد، ولى تورات آن را تفصیل داده كه ما خلاصه‏اى از آن را مى‏آوریم:

فلسطینى‏ها براى نبرد با بنى‏اسرائیل سپاهیان خود را گردآوردند و شائول (طالوت) و نیروهاى بنى‏اسرائیل در برابر آنها قرار گرفتند. هر لشكر برفراز كوهى مستقر بود و میان دو سپاه دشتى هموار قرار داشت. چند روزى سپرى شد و هیچ یك از دو لشكر جرأت حمله به دیگرى را نداشت، در این هنگام مردى قوى هیكل و زشت چهره به نام جالوت (جلیات) غرق در اسلحه از اردوگاه فلسطینى‏ها خارج شد و نیزه‏اى بزرگ در دست داشت. جلیات پس از بیرون آمدن، وسط دشت قرار گرفت و بر سپاهیان بنى‏اسرائیل بانگ زد تا شخصى را براى مبارزه او برگزیده و به میدان بفرستند و گفت: اگر فرد مبارز شما بر ما غلبه یافت، ما همگى به بردگى او درخواهیم آمد و اگر من بر او فایق آمدم و او را كشتم، شما به بردگى ما درخواهید آمد.

شائول (طالوت) و سپاهش از شنیدن سخنان جلیات بیمناك گشتند و از برابرى با او خوددارى كردند و او تا چهل روز پیوسته صبح و شام آنها را به مبارزه مى‏طلبید، شائول (طالوت) وعده داده بود، هر كس جلیات را بكشد، به او مال فراوان بخشیده و دخترش را به ازدواج وى درخواهد آورد. مردى از بیت لحم به نام «یسىّ» كه داراى سه پسر بود و آنها براى مبارزه در كنار شائول، در سپاه وى حضور داشتند و چهارمین فرزندش را كه داود نام داشت، نزد برادران خود فرستاده بود تا حال آنها را جویا شود. داود ملاحظه كرد كه جلیات مبارز مى‏طلبد و مردم از بیم و ترس او از برابرى با وى خوددارى مى‏كنند و جلیات به آنها ناسزا گفته و آنان را مورد نكوهش و اهانت قرار مى‏دهد، لذا غیرت و مردانگى داود به حركت درآمده و از شائول خواست بدو اجازه دهد تا براى نبرد با جلیات به میدان رود. شائول از فرستادن او خوددارى كرد و او را از شجاعت و بى‏باكى جلیات برحذر داشت، ولى سرانجام به او اجازه نبرد داد وزرهى بر او پوشاند كه نمى‏توانست آن را حمل كند؛ زیرا او به پوشیدن چنین زرهى عادت نداشت. به همین دلیل آن را از تن خود بیرون آورد و عصاى خویش را به دست گرفت و تعداد پنج پاره سنگ صاف از بیابان برداشته و در خورجین خود نهاد و فلاخن خویش را در دست گرفت و با یكدیگر رو در رو شدند، پس از نبردى كه با جلیات انجام داد، او تلاش كرد با ضربه نیزه‏اى داود را از پا درآوَرَد، ولى داود با چالاكى به وسیله سنگى كه در فلاخن داشت، پیشانى وى را نشانه رفت و آن فرد ستمكار نقش بر زمین شد و داود چون صاعقه بر سینه او نشست و شمشیر از نیام كشید و سر از بدنش جدا ساخت. فلسطینى‏ها كه فرمانده خود را كشته دیدند، ترس و وحشت آنها را فرا گرفت و دچار تفرقه و پراكندگى شده و پا به فرار گذاشتند و شائول (طالوت) با سپاهش آنها را تعقیب كرده و تعداد زیادى از آنان را به قتل رساندند.

مرگ طالوت و پادشاهى داود

وقتى داود، جالوت را كشت، در دربار طالوت به مقام والایى رسید و بر جنگجویان بنى‏اسرائیل پیشى گرفت. امّا زمانى كه طالوت تصور كرد داود به منزله رقیبى خطرناك براى او درآمده، به ویژه از جنبه محبوبیّتى كه در بین تمام قوم بنى‏اسرائیل برخوردار است، آتش حسد در دلش شعله‏ور گردید و دیرى نپایید كه حسدش به كینه‏اى كشنده تبدیل شد و چندین بار سعى در ترور وى نمود، ولى توطئه‏هاى او نقش بر آب شد.

سپس در نبرد «جلبوع» كه اسرائیلى‏ها شكست خورده و فرار كردند و سه تن از فرزندان طالوت كشته شدند، تیراندازان فلسطینى طالوت را مورد هدف قرار داده و او را به شدت زخمى كردند، طالوت به كسى كه اسلحه وى را حمل مى‏كرد، دستور داد تا شمشیرش را از نیام كشیده و او را به وسیله آن از پاى درآورد، تا به دست دشمن كشته نشود كه او را مثله كنند، ولى آن شخص از این عمل خوددارى كرد، در این هنگام طالوت شمشیر خود را برگرفت و خود را به روى آن انداخت، و بدینسان كشته شد.

داود پس از این ماجرا رهسپار «حبرون» شهر الخلیل امروز گردید. مردان یهودا نزد داود آمده و او را پادشاه قرار دادند، ولى سایر قوم بنى اسرائیل به اطاعت «اشبوشت» پسر طالوت در آمدند، و نبردهایى میان طرفداران داود و «اشبوشت» به وجود آمد تا این‏كه پسر طالوت به قتل رسید و داود به عنوان پادشاهى كلیه أسباط بنى اسرائیل مطرح شد. زمانى كه داود به پادشاهى همه اسرائیلیان درآمد، سى‏ساله بود و مدت چهل سال حكومت كرد. داود در حبرون مدت هفت سال و نیم بر یهودا حكمفرمایى كرد و 33 سال در اورشلیم بر همه اسرائیلیان و یهودا پادشاهى نمود و آن‏گاه پسرش سلیمان را قبل از مرگ خود ولى‏عهد خویش قرار داد و زمانى كه سلیمان به فرمانروایى رسید، كار پدر را پى گرفت و به كشورگشایى ادامه داد و به شیوه‏اى نو كشور را نظم و ترتیب بخشید و معبد «مسجد الأقصى» را تكمیل ساخت، چه این‏كه خداوند بدو دانش و حكمت آموخته بود.


1- بقره (2) آیات 58 - 59.

2- بقره (2) آیه 246.

3- بقره (2) آیه 247.

4- بقره (2) آیه 248.

5- نام او در تورات <جلیات» آمده است.

6- بقره (2) آیه 249.

7- همان، آیات 249 - 251.

 

منبع : www.zohor-yar.blogfa.com




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

ماجرای هاروت و ماروت

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:25 ب.ظ - سه شنبه 25 بهمن 1390

درباره این دو فرشته که به سرزمین بابل آمدند، افسانه‌ها و اساطیر عجیبی به‌وسیله داستان پردازان ساخته شده و به این دو ملک بزرگ الهی بسته‌اند، تا آنجا که به آنها چهره خرافی داده‌اند، و حتی کار تحقیق و مطالعه پیرامون این حادثه تاریخی را بر دانشمندان مشکل ساخته‌اند. آنچه از میان همه اینها صحیحتر به نظر می‌رسد و با موازین عقلی و تاریخی و منابع حدیث سازگار است، چنین است:

در سرزمین بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسید و باعث ناراحتی و ایذاء مردم گردیده بود. خداوند دو فرشته را به صورت انسان مأمور ساخت که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند، تا بتوانند خود را از شر ساحران بر کنار دارند.

ولی این تعلیمات بالاخره قابل سوء استفاده بود، چرا که فرشتگان ناچار بودند برای ابطال سحر ساحران طرز آن را نیز تشریح کنند، تا مردم بتوانند از این راه به پیشگیری پردازند. این موضوع سبب شد که گروهی پس از آگاهی از طرز سحر، خود در ردیف ساحران قرار گرفتند و موجب مزاحمت‌هایی برای مردم شدند.

با اینکه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند که این یک نوع آزمایش الهی برای شما است و حتی گفتند: سوء استفاده از این تعلیمات یک نوع کفر است، اما آنها به کارهایی پرداختند که موجب ضرر و زیان مردم شد.

آنچه در بالا آوردیم چیزی است که از بسیاری از احادیث و منابع اسلامی استفاده می‌شود، و هماهنگی آن با عقل و منطق آشکار است؛ از جمله حدیثی که از عیون اخبار الرضا نقل شده، به روشنی این معنی را تأیید می‌کند.

اما متاسفانه بعضی از نویسندگان در این زمینه تحت تأثیر افسانه‌های مجعولی قرار گرفته‌اند، و داستانی را که در افواه بعضی از عوام مشهور است درباره این دو فرشته معصوم الهی ذکر کرده‌اند که: آنان دو فرشته بودند، خداوند آنها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند اگر آنها نیز جای انسان‌ها بودند از گناه مصون نمی‌ماندند، و خدا را معصیت می‌کردند، آنها هم پس از فرود آمدن به زمین مرتکب چندین گناه بزرگ شدند؛ و به دنبال آن افسانهای درباره ستاره زهره نیز ساختند. همه اینها بی اساس و جزء خرافات است، و قرآن از این امور پاک می‌باشد، و اگر تنها در متن آیه ۱۰۲ سوره بقره (در مورد هاروت و ماروت) بیاندیشیم خواهیم دید که بیان قرآن هیچ ارتباطی با این مسائل ندارد.

منبع: www.parsianforum.com




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت جرجیس (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:36 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

بعد از عیسی(ع) بود و از اهل فلسطین و مردی مؤمن و پارسا كه بازرگانی می كرد و هر چه سود می كرد به درویشان می داد و سرمایه ای نگاه نمی داشت .

در سرزمین موصل پادشاهی بود به نام ( اوداذیانه ) ، ظالم و بت پرست بود و بتی داشت به نام افلون و مردم آن دیار نیز همه بت پرست بودند و عده ای نیز به دین عیسی(ع) در آمده بودند و از اینكه نمی توانستند آشكارا دین خود را بیان كنند نگران بودند . تا اینكه جرجیس(ع) با چند بازرگان دیگر به موصل آمدند و در آن لحظه پادشاه آتشی بزرگ برافروخته بود و تهدید كرده بود كه هر كه بت افلون را سجده نكند او را در آن آتش بسوزاند و بر تختی نشست و مردم در برابر او می آمدند و بت را سجده می كردند و هر كه سجده نمی كرد به آتش می انداختند و می سوخت . و چون جرجیس(ع) به شهر وارد شد و آن منظره را دید و از اوضاع با خبر شد جرجیس(ع) گفت : من آن بت را سجده نمی كنم و راضی نیستم هیچ یك از یارانم آن بت را سجده كند و نزد شاه می روم . او را به خداوند یكتا دعوت می كنم بلكه دین خود را تغییر دهد و خداوند یكتا را ستایش كند .

و اگر مرا به خاطر گفته هایم بسوزاند راضیم به رضای خدا  .

جرجیس(ع) به نزد شاه رفت و گفت : این بت پرستیدن باطل است و كفر است ! و چرا مردم را به بت پرستیدن مجبور می كنی ؟  تو نیز خدای یكتا را پرستش كن و خلق خدا را در آتش نسوزان . و خداوند است كه تو را آفریده و روزی می دهد و به تو مملكت داده است . پس چرا خداوند را نمی پرستی و او را سجده نمی كنی ؟ چه می خواهی از این خلق ضعیف ؟! و تو از ایشان ضعیف تر ! چرا این بندگان خدا را گمراه می كنی و می گویی چیزی را پرستش كنند كه در آن نه نفع است و نه ضّرر ؛ نه می شنود و نه می بیند .

شاه گفت : از كجا آمده ای ؟ گفت : از شام .

شاه گفت : اینجا به چه كار آمده ای ؟ گفت : آمده ام تو را از این بت پرستی نهی كنم و باز دارم و به خدای یكتا دعوت كنم و از عاقبت كارهایت بترسانم .

شاه گفت : این بت را سجده كن و گر نه تو را در آتش می اندازم . جرجیس(ع) گفت : من آن كس را سجده كنم كه من و تو را و همة این مخلوقات را و زمین و هفت آسمان و همة ستارگان را آفریده است .

به دستو پادشاه چوبی در زمین فرو كرده و جرجیس(ع) را به آن محكم بستند و هر چه گوشت به بدن او بود با چنگال كندند و جرجیس نمرد و آه نگفت .

یك میخ آهنی آوردند و به سینة او كوبیدند و میخ به بدن او فرو رفت و او آه نگفت .

به جرجیس(ع) گفتند : آیا دردت نمی آید ؟!! گفت : خداوندی كه مرا به سوی شما فرستاده عذاب را از من گرفته است . پس او را به زمین میخ كردند و چهل مرد قوی یك سنگ عظیم را آوردند و به روی سینة او گذاشتند و شبی گذشت و به دستور خداوند فرشتگان سنگ را از سینة او برداشتند و میخ ها را از دست و پای او كشیدند و بدن او را همچون روز اوّل سالم كردند و او را از زندان بیرون آوردند . و چون صبح شد جرجیس(ع) نزد پادشاه آمد . پادشاه گفت : چه كسی تو را آزاد كرد ؟ و چه كسی تو را به قصر من راه داد ؟ جرجیس(ع) گفت : همان خدایی كه مرا به سوی شما فرستاد .

پادشاه با وزیران خود مشورت كرد كه این مرد جادوگر است . پس جادوگران را آوردند و قرار شد جادوگران جرجیس(ع) را به صورت سگی در آورند .

جادوگران محلولی ساخته و گفتند جرجیس(ع) از آن بخورد . جرجیس(ع) فكر كرد كه اگر از آن محلول نخورد آنها فكر می كنند كه او می ترسد پس محلول را گرفت و بسم الله گفت و آن را خورد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد پس بار دوّم و سوّم و چند بار دیگر به او از آن محلول خوراندند امّا گزندی به جرجیس(ع) نرسید . پس همة جادوگران گفتند : او از ما استادتر است .

 یكی از سرهنگان پادشاه گفت : اگر او جادوگر بود مرده را نمی توانست زنده كند .! پادشاه گفت : او چه كسی را زنده كرده است ؟ سرهنگ گفت : در محلة ما پیرزنی است كه گاوی داشت و به جز آن چیز دیگری نداشت و چون آن گاو مرد . آن پیرزن بسیار گریه می كرد و چون جرجیس(ع) از آن محل می گذشت و از اوضاع و احوال آن پیرزن خبر یافت به پیرزن گفت مرا نزد جسد آن گاو ببر و چون به آنجا رسید چیزی گفت و عصای خود را بر آن گاو زد و گاو زنده شد و 4000 نفر آن روز به خدای جرجیس(ع) ایمان آوردند .

پس چون پادشاه آن داستان را شنید آن چهار هزار نفر را شناسایی كرد و عده ای را كشت و عده ای را به زندان افكند و عده ای را از شهر بیرون كرد و رو به جرجیس(ع) كرد وگفت اگر خدای تو قادر است بگو تا دست مرا از سر این قوم بردارد و جرجیس(ع) میگفت : خدای من صبور است و چون بگیرد سخت بگیرد . این بندگان را كه تو می كشی امروز آنها را دشوار است ولی فردا كه روز قیامت است خواهند گفت : كه ای كاش ما را زودتر كشته بود . در این لحظه كه جرجیس(ع) سخن میگفت : پادشاه و وزیران او در حال خوردن نان بودند و به جرجیس(ع) گفتند : آیا خدای تو می تواند این تخت ها كه ما بر آن تكیه زده ایم را دوباره سبز كند و به صورت اوّل خود مانند درخت گرداند و هر درختی میوة خود را برویاند و ما از آن بخوریم . آن وقت است كه ما به خدای تو ایمان خواهیم آورد .

جرجیس(ع) دعا كرد و همةتخت ها سبز شدند و به درختی در آمدند و میوة خود را در آوردند و وزیران و پادشاه از آن میوه ها خوردند و گفتند این جادوست . پس یكی از وزیران گفت : او را به من بدهید تا چنان او را بكشم كه بدترین عذابها باشد . آنگاه به جلاد گفت و او را كشتند و به هفت تكّه در آوردند و هر تكّه را سوزاندند و به خاكستر در آوردند و به باد دادند . و چون شب شد خداوند او را زنده گردانید . و صبح روز بعد نزد پادشاه آمد و جلوی او ایستاد . پادشاه متحّیر مانده بود .

وزیر دیگر آمد و گفت نگران نباشید زیرا چارة كار را می دانم و قالب انسانی را ساخت و جرجیس(ع) را در آن قرار داد و قالب را در آتش گرفتند و آنقدر حرارت دادند كه بدن جرجیس(ع) آب شد و به بخار تبدیل شد و نیست شد . امّا به فرمان خدا آن قالب بر زمین خورد و چنان صدایی ایجاد كرد كه همة وزیران و پادشاه  بیهوش شدند . و به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و مقابل پادشاه ایستاد و پادشاه كه به هوش آمد و جرجیس(ع) را زنده دید گفت : من از دست این جرجیس عاجز شده ام .

 وزیر دیگر آمد و دستور داد جرجیس(ع) را بر زمین با میخهای آهنی به چهار میخ كشیدند و با شمشیرهای بسیار كه در گردونه ای بسته بودند آنقدر چرخاندند و بر بدن آن حضرت زدند كه اندامهای او پاره پاره شد و چهار شیر درنده كه چهار شبانه روز چیزی نخورده بودند را آوردند و تكه های گوشت آن حضرت را جلوی آنها انداختند امّا شیرهای گرسنه از آن گوشت نخوردند . و چون شب شد به فرمان خدا جرجیس(ع) دوباره زنده شد و صبح روز بعد جلوی تخت پادشاه ایستاده بود . پادشاه گفت : ای جرجیس ، من از كار تو عاجز شده ام اكنون بیا معامله ای انجام دهیم . تو این بت را سجده كن تا من خدای تو را پرستش كنم . جرجیس(ع) گفت : بت را سجده كردن روا نیست و هر كه بت را سجده كند كافر است .

پادشاه جرجیس(ع) را به خانة خود برد تا مردم فكر كنند كه جرجیس(ع) به فرمان پادشاه در آمد و بت را سجده خواهد كرد و همه جمع شدند كه سجدة جرجیس(ع) را نظاره كنند. پیرزنی كه كودكی زمین گیر در بغل داشت بر سر راه جرجیس(ع) آمد و گفت : ای پیامبر خدا فرزند مرا شفا بده . و جرجیس(ع) دعا كرد و كودك آن پیرزن شفا یافت و از آغوش مادر پائین آمد و شروع به دویدن كرد و جرجیس(ع) به طرف بت خانه حركت كرد و چون وارد بت خانه شد همة مردم به نظاره ایستادند . جرجیس(ع) با صدای بلند گفت : ای بتان سجده كنید آن خداوندی را كه آفریدگار همة عالم است و سجده كردن و پرستیدن او را سزاوار است . پس همة بتها به یكباره بر زمین افتادند .

همسر پادشاه به او گفت : آیا به او ایمان نمی آوری ؟ پادشاه گفت : آیا تو ایمان آورده ای ؟ زن گفت :‌ آری من به یك ساعت او را دیدم و خداوند مرا هدایت كرد و مسلمان شدم ولی تو چندین مورد از او دیدی و ایمان نیاوردی ؟ واقعاً كه سنگدلی !.

پادشاه دستور داد تا همسر خود را به چوبی بسته و گوشت بدن او را با چنگالهای آهنی می كندند .

خبر به گوش جرجیس(ع) رسید و او دعا كرد كه خداوندا من طاقت شكنجه را داشتم . ولی او زنی است و طاقت این شكنجه را ندارد و من از این پادشاه داذیانه ناامید شدم كه او ایمان نخواهد آورد پس تو او را هلاك كن و آن زن را فریادرس باش . و دعای جرجیس(ع) اجابت شد و آن شهر را كه نیمی مؤمن بودند و نیمی بت پرست به آتش كشیده شد و فقط بت پرستان را سوزاند و به مؤمنان زیانی نرسید .

كافران به خانة مؤمنان آمدند ولی آتش به خانة مؤمنان می آمد و فقط كافران را می سوزاند .

خبر به اطراف رسید و هر كه كافر بود می آمد و مؤمن می شد و پادشاه و قومش همه هلاك شدند و آن ولایت از كافران خالی و پاك شد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

عبدالله بن ثام

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:34 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

زرعه پادشاهی بود از یمن كه برخاست و به حجاز آمد و هر چه كلیسا بود ویران كرد و خلق را به دین جهود دعوت كرد ولی كسی دعوتش را اجابت نكرد . مردی را گرفت كه نامش عبدالله بن ثام بود و او را به دین جهود دعوت كرد ولی او نپذیرفت و با شمشیر بر سر او كوبید و او را كشت . تا در زمان عُمر كه محلی را حفر كردند و به جسدی بر خوردند كه تازه بود به امیرالمؤمنین(ع) نامه ای نوشتند كه مردی را در زمین یافتیم كه جسم او سالم است ولی خود او مرده و دست بر سر نهاده و چون دست او را از سرش بر میداریم خون بیرون می زند و بند نمی آید مگر اینكه دست او را دوباره بر سرش بگذاریم . ! با او چه باید كرد ؟

امیرالمؤمنین پاسخ دادند : این چنین مرد كه می گوئید عبدالله بن ثام است كه پادشاه یمن او را به دین جهود دعوت كرد و او نپذیرفت و با شمشیر بر سر او زدند . و او را  همانجا كه بود بگذارید . او را در همان گور گذاشتند و بر گورش منارة بلندی ساختند تا دیگر كسی گور او را نشكافد .

بت پرستی :

می گویند : چون قابیل ، هابیل را كشت ، آدم(ع) نیز قابیل را كشت . البته به فرمان خدا . فرزندان قابیل به آرزوی پدر ، صورتی بر سنگ كندند و آن را خدمت می كردند تا چنان شد كه آن را سجده كردند و بتان ساختند . بت پرستیدن در میان خلق بماند . از شومی خون ناحق .

آتش پرست :

چون نمرود ، ابراهیم(ع) را در آتش انداخت و آتش او را نسوزاند گروهی فكر كردند كه او آتش را تسبیح كرده و آتش او را نسوزاند . و آتش پرستیدند .

جهود :

خداوند عیسی(ع) را بر خلق فرستاد و بعضی ایمان آوردند و بعضی نیاوردند و چون عیسی(ع) به آسمان رفت . مردی به نام بولس نزد بنی اسرائیل آمد و گفت خود را از مسلمانان جدا كنید و خود را یهود نام گذارید تا شما از آنها جدا شوید و چنین شد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت عزیر (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:33 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

از پیامبر زادگان و از بزرگان بنی اسرائیل بود و به علم ظاهر واقف بود .

چون بنی اسرائیل خونها به ناحق ریختند و پیامبران خویش را به ناحق كشتند ، حق تعالی بخت النصر را به منصب رساند و او به بیت المقدس آمد و آنجا را ویران كرد و زن و فرزندانشان را به اسارت برد و عزیر(ع) نیز از جمله اسیران بود و چون خداوند به او علم و حكمت داده بود و به علم ظاهر آگاه بود بخت النصر او را گرامی داشت .

می گویند : همسر بخت النصر از قوم اسرائیل بود و به بخت النصر گفت : از تو درخواستی دارم و آن اینكه عزیر(ع) را به من ببخشی . و چون بخت النصر ، عزیر(ع) را به همسرش بخشید او عزیر(ع) را آزاد كرد و به خانة خود فرستاد .

روزی عزیر(ع) با خرش می رفت و به باغی رسید و خرش را در زیر سایة درختی بست و وارد باغ شد و مقداری انگور چید و نشست و به این فكر افتاد . خداوند وقتی خلق را بمیراند ، باز چگونه زنده می كند ؟ و در این لحظه خداوند جان او را گرفت و عزیر(ع) مرد و 100 سال دیگر باز زنده شد . می گویند : خداوند فرشتگان را فرستاد و دل و چشم او را زنده كردند تا ببیند كه خداوند مرده را چگونه زنده می كند پس اندامش به یكدیگر نزدیك شده و گوشت و پوست و رگ و پی و استخوان خود را می دید كه فراهم می آید پس فرشته از او پرسید : ای عزیر(ع) ، چه مدّت خوابیده بودی ؟ گفت : یك روز . فرشته گفت : نه ، 100 سال خفته بودی و حال به خر خود نگاه كن و چون نگاه كرد خر خود را مرده دید و استخوانهایش را پوسیده و خرد شده یافت . فرشته آواز داد : ای استخوانها به حال خود باز گردید و استخوانها از هر سو به یكدیگر پیوستند و گوشت آمد و آنرا پوشاند و مو آمد و آن را فرا گرفت و جان آمد و خر برخاست و روی به آسمان كرد و بانگ زد . و چون عزیر(ع) چنین دید حیرت كرد و سر به سجده گذاشت و گفت : بدانستم كه بر هر چیز قادر تویی ؛ از زنده كردن و میراندن . عزیر(ع) به خانه بازگشت و در زد . پسرش بیرون آمد ، پیر و سپید رو شده بود . عزیر(ع) گفت : سلام ای پسر ، پسر گفت : بر من افسوس می خوری كه من پیر و تو جوان ، این چگونه ممكن است ؟ و عزیر(ع) همه را بازگو كرد ، خلق جمع شدند و متحیر ماندند و عزیر(ع) داستان خود را برای آنان نیز تعریف كرد . جوانی برخاست و گفت : من نوشته ای را كه پدرم از سخنان عزیر(ع) نوشته بود در جایی پنهان كردم حال خواهم آورد تا او برای ما سخن بگوید و چون عزیر(ع) برای آنان صحبت كرد جوان سخنان عزیر(ع) را با نوشته های پدرش مقایسه كرد و نقصی در كلام عزیر(ع) نیافت . همگان گفتند : او بهترین خلق و پسر خداست . عزیراز این سخن ناراحت شد و دانست كه باید از نو راهنمایی خود را آغاز كند .

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

اصحاب كهف

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:32 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

پادشاهی در روم كه او را دقیانوس می گفتند دارای لشكر و غلامان بسیاری بود تا اینكه دقیانوس به دنبال 6 تن از غلامان و یا به روایتی سرداران خود شهر و خارج از شهر را به دنبال آنان گشت تا هر 6 نفر را به هلاكت برساند زیرا آنها در مقابل ظلم و ستم او نسبت به رعیت و اینكه او خود را خدا می دانست و دست به هر عمل ناشایست میزد سر نافرمانی گذاشته و سعی در كمك به خلق را داشتند و چون مورد شناسائی مأموران پادشاه قرار گرفته بودند از ترس جانشان از شهر به طور مخفیانه خارج شده و در راه به چوپانی برخورد كردند و چوپان آنان را گرامی داشت و آب و غذا داد و چون از حال آنان با خبر شد و آنان را مردانی با خدا یافت از آنان خواست تا به همراه ایشان باشد و جمع آنها به 7 رسید . چوپان سگی داشت و سگ به همراه آنان راهی شد و آنان از ترس اینكه صدای سگ باعث شود تا مخفی گاه آنان فاش شود او را دور كردند امّا سگ با وجود اینكه آنان او را با سنگ و چوب می زدند به دنبال آنان رفت و آنان به اجبار سگ را در میان خود پذیرفتند تا اینكه به غاری رسیدند و از خستگی راه در آن غار به استراحت ایستادند و اندكی بعد همه به خواب رفتند . روزهای بعد پادشاه و مأموران او ، آن غار را یافتند ولی نمی توانستند وارد غار شوند و نیرویی مانع از ورود آنان می شد . بنابراین درب غار را بسته و نام آنها و نام پدرشان را بر لوحی نوشته و بر سر درب غار نصب كردند.

می گویند : بعد از مدّت 300 تا 400 سال بعد ، یك روز صبح یكی از آنان از خواب برخواست و به قصد تهیة مقداری نان راهی شهر شد امّا با تعجب دید كه اوضاع و احوال مردم و ظاهر شهر تغییراتی كرده است .

تا اینكه به نانوایی مراجعه كرد و مقداری نان خرید و یك سكه از سكه های ضرب شدة زمان دقیانوس را به نانوا داد و نانوا به او گفت : یا مرا در گنجی كه یافته ای شریك كن و یا تو را به مأموران معرفی می كنم و چون آن مرد كهفی نتوانست نانوا را قانع كند كار به شكایت كشید و بعد از گفتگو های بسیار و تحقیق مطمئن شدند كه آن مرد یكی از همان مردانی است كه مورخین و پدران آنها داستان به غار رفتن ایشان را بازگو كرده بودند بنابراین پادشاه و دیگران همراه آن مرد كهفی به طرف غار حركت كردند و چون نزدیك غار رسیدند مرد كهفی گفت : بهتر است اول من نزد یارانم بروم و آنان را از جریان با خبر كنم و در غیر این صورت آنان با دیدن شما از ترس جانشان ، فرار خواهند كرد و شاه قبول كرد و مرد كهفی به نزد یاران بازگشت و آنچه را دیده و شنیده بود بازگو كرد و یاران او همگی دعا كردند كه بار خدایا ، خداوند ما تویی . ما را از مخلوقان و شّر ایشان نگاه دار كه ما به جز تو چیزی نخواهیم . و با دعای ایشان خداوند آنان را به حال اوّل باز گرداند . و چون پادشاه از دیر آمدن آنها به تنگ آمد با یاران وارد غار شدند و همه را مرده یافتند . و به فرمان پادشاه در آن محل مسجدی بنا كردند و مردم برای زیارت به آنجا میرفتند و دعایشان اجابت می شد و شفا می یافتند .

روایت است كه : قبل از زمان عیسی(ع) آنها به غار رفتند و بعد از زمان عیسی(ع) از غار بیرون آمده اند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت عیسی (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:29 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

در حدیثی آمده كه عیسی(ع) روز 25 ذیقعده به دنیا آمده است .

عیسی(ع) در سن 30 سالگی رسالت خود را آغاز كرد .

از امام محمّد باقر(ع) روایت شده كه : در سن 7 سالگی رسالت خود را آغاز كرد و از همان موقع دارای استعداد و نبوغ فوق العاده بود .

روزی مریم(ع) آن حضرت را به رنگرزی پارچه سپرد تا كار یاد بگیرد . رنگرز به عیسی(ع) گفت این ظرف جای رنگ قرمز و دیگری زرد و دیگری سیاه و . . .

عیسی(ع) همة لباسها را در یك ظرف ریخت و رنگرز بر سر او فریاد زد . عیسی(ع) فرمود : من همانطور كه میل توست این جامه ها را به رنگهای مختلف بیرون می آورم و هر كدام را به رنگ خود رنگ می كنم و در مقابل دیدگان متحیّر رنگرز چنان كرد . و می گویند آن رنگرز جزو حواریون عیسی(ع) در آمد .

 مریم(ع) ، عیسی(ع) را از ترس پادشاهی به نام هیرودس برداشت و به مصر رفت و 12 سال در آنجا بودند و در خانة دهقانی كه فقرا به آن خانه می رفتند رفت . روزی از خانة دهقان مالی به سرقت رفت و دهقان فقرا را متهم نساخت و مریم(ع) از این نگران بود كه دهقان او را مورد سوء ظن قرار داده باشد . و عیسی(ع) كه نگرانی مادرش را دید به او گفت : مال به سرقت رفته توسط آن شخص كور و آن شخص زمین گیر است و مرد كور آن مرد زمین گیر را بر دوش خود سوار كرده و آن مال را برداشته اند . جمعی به سراغ مرد كور آمده و گفتند : آن مرد زمین گیر را بر دوش خود سوار كن . كور گفت : نمی توانم . عیسی(ع) گفت : چگونه دیروز كه می خواستید فلان مال را بردارید توانستی او را بر دوش خود سوار كنی ؟ كور با شنیدن این سخن به كار خود اعتراف كرد و مال را برگرداند .

بعد از 12 سال كه در مصر توقف داشتند خبر مرگ پادشاه هیرودس به آنها رسید و آنها به سوی شام آمدند و در قریه ای به نام ( ناصره ) بودند تا عیسی(ع) 30 ساله شد و نبوت خود را اظهار كرد . به همین دلیل در آن قریه یا شهر ناصره پیروان عیسی(ع) را نصاری گفته اند .

معجزات عیسی (ع) :

1. اصل وجودش كه بدون پدر متولد شد   2. از همان ساعت تولد سخن گفت   3. بیان خبرهای غیبی و اخبار آینده  4. از گل پرنده می ساخت و در آن می دمید و به اذن خدا پرنده زنده میشد .  5. كور مادر زاد و بیمار برص دار را به اذن پروردگار شفا می داد و مردگان را بیرون می آورد و زنده می كرد .  6 . در پایان زندگیش با معجزه از دست دشمنان نجات یافت و به آسمان رفت .  7. راه رفتن بر آب  8. نزول مائده (غذای آسمانی)  از جمله معجزات آن حضرت بوده است .

در دوران عیسی(ع) علم طب بر مردم آن زمان روشن بود .

از امام رضا(ع) نقل شده كه : عیسی(ع) وقتی مبعوث شد مردم به طبیب احتیاج داشتند و عیسی(ع) معجزه ای آورد و سخنش ماورای اطبای آن زمان بود .

اصحاب عیسی(ع) از او خواستند تا مرده ای را برای آنها زنده كند . عیسی(ع) آنها را نزد قبر سام بن نوح ( پسرنوح(ع) ) آورد و گفت : ای سام ! به اذن خداوند برخیز ! در این وقت قبر شكافته شد و عیسی(ع) آن كلام را مجدداً تكرار كرد و سام حركتی كرد و چون بار سوّم عیسی(ع) آن جمله را تكرار كرد سام برخاست و از قبر بیرون آمد . عیسی(ع) به سام گفت : آیا دوست داری به دنیا باز گردی . سام گفت : نه ، یا روح الله . میخواهم برگردم زیرا هنوز سوزش و سختی مرگ در كام من است و تلخی آن تا به امروز بر طرف نشده است .

 روزی عیسی(ع) داستان نوح را برای یاران خود تعریف كرد و یاران گفتند : ای كاش كسی را به ما نشان می دادی كه خود شاهد آن ماجرا بوده و عیسی(ع) سام بن نوح را زنده كرد . سام كه زنده شد فریاد زد قیامت برپا شده ؟ عیسی(ع) گفت : نه ، من به اذن پروردگار تو را زنده كردم و یاران عیسی(ع) داستان نوح(ع) را از زبان او شنیده و سام دوباره به حال خود بازگشت .

از امام صادق پرسیده شد : آیا عیسی(ع) كسی را هم زنده كرد كه تا مدّت معینی در دنیا زندگی كند و همان لحظه باز نگردد ؟ و آن حضرت فرمود : آری . عیسی(ع) دوستی داشت كه او را همچون برادر می دانست و مدّتی از او بی خبر بود . روزی به در خانة آن مرد رفت و مادرش گفت : ای رسول خدا ، او مدّتی است كه از دنیا رفته . عیسی(ع) به آن زن گفت : آیا می خواهی او را زنده كنم . زن گفت : آری . پس هر دو بر سر قبر آن مرد آمده و عیسی(ع) بر سر قبر او دعا كرد و قبر شكافته شد و پسر آن زن بیرون آمد و همینكه چشم مادر و فرزند به یكدیگر افتاد گریستند . عیسی(ع) دلش به حال آن دو سوخت و به آن مرد گفت : آیا می خواهی با مادرت در دنیا زندگی كنی ؟ مرد گفت : آیا با روزی و خوراك و مدّت معینی یا بدون اینها ؟ عیسی(ع) با خوراك و روزی و مدّت معین ! بیست سال كه بتوانی ازدواج كنی و فرزند دار شوی . مرد گفت : به این ترتیب ، آری . و با دعای عیسی(ع) چنین شد .

داستان زنده كردن یحیی(ع) را نیز در داستان مذبور گفته شده است .

بنی اسرائیل به عیسی(ع) گفتند : عزیر(ع) را زنده كن و گر نه تو را می كشیم ! عیسی(ع) عزیر(ع) را زنده كرد . بنی اسرائیل به عزیر(ع) گفتند : چه گواهی می دهی ؟ عزیر گفت : گواهی میدهم كه عیسی(ع) بندة خدا و رسول اوست .

روایتی از امام صادق(ع)است كه : روزی عیسی(ع) در راهی می رفت و مرد كوتاه قدی از یارانش همراه او بود و بسیار مراقب احوال آن حضرت می بود . عیسی(ع) به دریا رسید و بسم الله گفت . روی آب به راه افتاد . مرد كوتاه قد كه عیسی(ع) را دید از روی یقین بسم الله گفت و به روی آب به راه افتاد و به عیسی(ع) رسید در این وقت خود بینی او را گرفت و پیش خود گفت : این عیسی(ع) روح الله است كه روی آب راه می رود و من نیز روی آب راه می روم پس چه برتری او بر من دارد ؟! و به محض اینكه این فكر را كرد پایش در آب فرو رفت و از عیسی(ع) كمك خواست و عیسی(ع) پیش رفت و دست او را گرفت و از زیر آب بیرون كشید و به او گفت : ای مرد ، چه اندیشیدی ؟ مرد فكر خود را بازگو كرد . عیسی(ع) گفت :  تو قدم به مرتبه ای گذاشتی كه خداوند تو را وارد نكرده بود . از این رو مورد خشم خدا قرار گرفتی و اكنون از آنچه پیش خود گفتی توبه كن . و قدم به آن مقامی كه خدا به او داده بود بازگشت . پس از خدا بترسید و به یكدیگر حسد نبرید .

نزول مائده :

از معجزات بزرگ حضرت عیسی(ع) است .

مائده چه بود ؟ نظرات متفاوت است . هفت ماهی و هفت نان یا گوشت و نان یا همه چیز به جز گوشت . ماهی كه طعم همه نوع خوراكی می داد یا ماهی پخته و سرخ شده یا میوة بهشتی .

حواریون گفتند : ای عیسی(ع) ، آیا پروردگار تو می تواند از آسمان برای ما مائده نازل كند  عیسی(ع) گفت : اگر واقعاً ایمان دارید از خدا بترسید . آنها گفتند : ما می خواهیم آن را بخوریم و اطمینان قلبی پیدا كنیم كه به ما راست گفته ای و گواه بر آن باشیم . آن حضرت گریست و به درگاه خداوند دعا كرد . خداوند فرمود : من آن مائده را نازل می كنم و بعد از آن هر كس از شما بدان كافر شد او را عذاب می كنم . به عذابی كه هیچ یك از جهانیان را به آن عذاب نكرده باشم و نكنم . پس سفره ای قرمز رنگ كه در میان دو قلعه ابر قرار داشت نازل گردید و هم چنان فرود آمد تا پیش روی آنها بر زمین گذارده شد . عیسی(ع) گریست و گفت : پروردگارا ، مرا از شاكران درگاه خود قرار ده  . و این مائده را رحمتی مقرر فرما و عقوبت قرارش مده . یهود نیز به آن نگاه می كردند و بوئی بهتر از آن به مشامشان نخورده بود .

می گویند : روز یكشنبه مائده نازل شد و از این رو نصاری آن روز را عید گرفتند . در این وقت عیسی(ع) برخاست و وضوء گرفت و نماز طولانی خواند و بعد سرپوش را از روی آن مائده برداشت و گفت :

«  بسم الله خیر الرازقین  »

و همه دیدند كه ماهی پخته و سرخ شده است بطوریكه روغن از آن می چكد و در بالای آن قدری نمك و نزدیك دمش مقداری سركه و در اطراف آن انواع سبزی به جز سیر چیده شده و پنج عدد نان كه روی یكی از آنها زیتون و دیگری عسل و سومی روغن و چهارمی پنیر و پنجمی گوشت پخته قرار داشت .

كسی گفت : یا روح الله این غذای بهشتی است یا غذای دنیا ؟ عیسی(ع) گفت : نه طعام دنیا و نه آخرت ، بلكه چیزی است كه خداوند به قدرت قاهرة خویش ساخته ، از آنچه در خواست كردید بخورید تا خدا بر شما بیفزاید .

حواریون گفتند : اول شما بخورید تا ما هم بخوریم .

عیسی(ع) گفت : كسی باید از آن بخورد كه در خواست كرده . حواریون ترسیدند و به آن دست نزدند و عیسی(ع) فقرا و بیماران و زمین گیران را دعوت كرد و گفت : از آن بخورید كه بر شما گوارا است و برای دیگران بلا . پس 1300 زن و مرد فقیر و بیمار و زمین گیر از آن خوردند و بهبود یافتند و هر فقیر كه از آن طعام خورد غنی گردید و حواریین كه از آن نخوردند پشیمان شدند .

مائده پس از آن نیز می آمد و هرگاه نازل می شد فقرا و كوچك و بزرگ اطراف آن ازدحام می كردند و عیسی(ع) نوبتی برای آنها مقرر كرد . مائده یك روز در میان هنگام ظهر نازل می شد و هنگام عصر به هوا می رفت تا اینكه به عیسی(ع) وحی شد مائده را مخصوص فقرا قرار بده . این دستور بر اغنیاء گران آمد و شّك كرده و دیگران را نیز به شّك و تردید انداختند . و از طرف خداوند وحی رسید كه من شرط كرده بودم كه بعد از نزول مائده ، هر كه آن را تكذیب كند عذاب دهم و 313 مرد از آنها به صورت خوك در آمدند و بعد از 3 روز هلاك شدند .

فرستادگان عیسی (ع) در انطاكیه :

از امام باقر(ع) روایت شده كه : خداوند دو نفر را به سوی انطاكیه مبعوث فرمود ( احتمالاً به نامهای صادق و صدوق ) و این دو وارد شهر شده و خود را فرستادگان عیسی(ع) معرفی كرده و شروع به تبلیغ و دعوت مردم آن سامان شدند ولی عاقبت آنها ، منجر به زندانی شدن آنها شد و خداوند به دنبال آنها نفر سوّمی را فرستاد ( احتمالاً به نام سلوم ) و او وارد شهر شد و خانة پادشاه را پرسید و به آنجا راهنمایی شد و گفت : من مردی هستم كه در بیابان مشغول به عبادت بودم و اكنون می خواهم خدای سلطان را پرستش كنم .

این سخن را به اطلاع شاه رساندند و او وارد شد . دو دوست دیگر او را در بت خانه حبس كرده بودند و سلوم هنگام ورود آنها را دید و گفت : هنگام روبرو شدن با من هرگز مرا ندیده و نمی شناسید . و نزد پادشاه رفت و پادشاه كه دید او خدای پادشاه را می پرستد . به او گفت : اكنون تو برادر من هستی و هر حاجتی داری بگو .

سلوم گفت : من حاجتی ندارم . ولی موقع ورود متوّجه آن دو نفر در بت خانه شدم و می خواهم سر گذشت آنها را بدانم . پادشاه برای سلوم تعریف كرد كه آنها از خدای یگانه می گفتند .

سلوم گفت : چه خوبست حرف آنها را بشنویم . بلكه بتوانیم آنها را به راه خود درآوریم . پادشاه به دنبال آن دو فرستاد . و چون به مجلس در آمدند سلوم از آن دو نفر پرسید : شما برای چه آمدید ؟ گفتند : آمده ایم تا مردم را به خدای یگانه ای كه آسمان و زمین را آفریده دعوت كنیم .

سلوم گفت : این خدای شما می تواند كور مادر زاد را شفا دهد و بینا كند . آنها گفتند : آری . سلوم از پادشاه خواست و كوری مادر زاد را آوردند . آن دو برخاسته و نماز خواندند و دعا كردند و آن كور بینا شد .

سلوم گفت : كور دیگری بیاورید و خود به دعا و سجده افتاد و آن كور نیز شفا یافت . سلوم گفت : دلیلی به دلیلی . پس كار دیگر انجام دهیم و زمین گیری را آوردند و آن دو به نماز و دعا بر خاسته و زمین گیر شفا یافت و سلوم گفت : زمین گیر دیگری بیاورید و خود به دعا و سجده افتاد و زمین گیر نیز شفا یافت .

سلوم گفت : شنیدم پادشاه تك پسری داشته كه از دنیا رفته و اگر خدای شما دو نفر بتواند او را زنده كند من به دین شما در می آیم و خدای شما را می پرستم . و آن دو دعا كرده و به نماز ایستادند و قدری طول كشید سپس گفتند : بر سر قبر پادشاه بروید كه اكنون زنده شده است .

عده ای رفتند و فرزند پادشاه را كه خاك از سر او می ریخت را آوردند و پادشاه خوشحال به طرف فرزند رفت و گفت : ای فرزند حال تو چگونه بود ؟ فرزند گفت : من مرده بودم و ناگاه در همین ساعت دو نفر را دیدم كه به نزد خدای به سجده افتادند و دعا كردند تا مرا زنده كند و خدا مرا زنده كرد . پادشاه گفت : اگر آن دو را ببینی می شناسی گفت : آری . و پادشاه عده ای را تك نفر به تك نفر از جلوی او گذراند و بعد یكی از آن دو نفر را عبور داد و فرزند فریاد زد : این یكی از آن دو نفر بود و سپس عده ای دیگر عبور كرده و نفر دوّم نیز عبور داده شد و فرزند فریاد زد : این هم نفر دوّم است .

سلوم در اینجا گفت : من به خدای شما ایمان آوردم . پادشاه نیز گفت : من هم به خدای شما ایمان آوردم و مردم نیز به خدای آن دو ایمان آوردند .

حواریین :

از لغت حور گرفته شده و به معنای سفیدی خالص می باشد و علت نام گذاری این بوده كه حواریین تمیز كننده لباسها بوده اند . زیرا شغلشان تمیز كردن لباسها بوده . . .

حواریین هر وقت گرسنه می شدند نزد عیسی(ع) می آمدند و عیسی(ع) از زمین و كوه و سنگ ، نان بیرون می آورد و به آنها می داد . روزی از عیسی(ع) پرسیدند : یا روح الله كیست كه از ما برتر باشد ؟ عیسی(ع) گفت : برتر از شما كسی است كه از دست رنج خود نان می خورد و از كسب خود روزی می گذراند .

حواریین كه این سخن را شنیدند دست به كار شستشوی لباسهای مردم زدند و از دستمزد آن روزی می خوردند . و یا اینكه حواری یاور می باشد و چون آنها دعوت عیسی(ع) را قبول كردند و یاری و نصرت او را عهده دار شدند به آنها حواریین گفتند . 

عدة حواریین را 12 نفر گفته اند و از همه داناتر( لوقا ) نام داشته و در انجیل از آنها به عنوان شاگردان عیسی(ع) یاد شده است .

از امام رضا(ع) : چون آنها لباسهای سفید می پوشیدند و خود نیز پاك بودند و دعوت به پاكی می كردند . آنها را حواریین گفته اند .

روزی عیسی(ع) به حواریین گفت : مرا با شما حاجتی است و می خواهم آن را بر آورید . گفتند : حاجتت بر آورده است . عیسی(ع) برخاست و پاهای آنها را شست . حواریین گفتند : این چه كاری بود . این عمل ما را سزاوارتر بود ای روح الله .

عیسی(ع) گفت : سزاوارترین مردم به خدمتگذاری مرد عالم و دانشمند است . من فروتنی و تواضع كردم تا شما نیز مانند من بعد از رفتنم در مردم فروتنی و تواضع پیشه كنید .

حكمت با تواضع و فروتنی میسر گردد نه با تكبر . چنانچه زراعت در زمین هموار میروید نه در كوه .

از امام صادق(ع) : حواریین به عیسی(ع) گفتند : سخت ترین همة چیزها ، چه چیز است ؟

فرمود : خشم خدا . پرسیدند : چگونه می توان از خشم خدا پرهیز كرد ؟ فرمود : خشم نكنید . پرسیدند : ابتدا و آغاز خشم از چیست ؟ فرمود : از تكبّر و سركشی و كوچك شمردن مردم .

از عیسی(ع) : وقتی دین شما سالم بود به دنیای از دست رفتة خود افسوس نخورید . همچون دنیا پرست كه وقتی دنیای او سالم است افسوس دین از دست رفته اش را نمی خورد .

حضرت عیسی(ع) فرمود : كسی كه دو بار متولّد نشده باشد هرگز به ملكوت آسمانها داخل نمی شود . یك تولّد از رحم مادر و یك تولّد از رحم طبیعت . پیامبر ما (ص) هم فرمود : قبل از اینكه با فرا رسیدن فوت اضطراراً به موت نائل شوید به اختیار خود تن به موت بدهید . ( هر دو سخن اشاره به یك حقیقت است . )

عیسی(ع) فرموده : موسی كلیم الله دستور داد سوگند دروغ به خدا نخورید و من می گویم و دستور می دهم به خداوند قسم نخورید . نه قسم دروغ و نه راست .

موسی(ع) دستور داد زنا نكنید . و من می گویم فكر زنا را هم نكنید . چه رسد عمل به آن زیرا همچون كسی است كه در عمارت زیبایی آتش روشن كند . اگر چه خانه نسوزد و رنگهای درب و دیوار نسوزد ولی دود آتش رنگها را تباه و تیره سازد .

عیسی(ع) فرمود : با كسی رفت و آمد و نشست و برخاست كنید كه شما را به یاد خداوند بیندازد و گفتار او ، به علم و دانش شما بیفزاید و عمل و رفتار او ، شما را به یاد آخرت راغب گرداند .

سرانجام كار حواریون :

بعد از عیسی(ع) هر یك شروع به دعوت مردم كردند و هر كدام به نوعی به شهادت رسیدند یكی را درون روغن داغ انداختند . دیگری را از بالای عمارتهای بلند بر زمین انداختند و همه را به شهادت رساندند به جز یك نفر كه به عیسی(ع) خیانت كرد .

پایان كار عیسی (ع) :

عیسی(ع) با پشت كار و دل گرمی عجیبی به كار تبلیغ دین خود اشتغال داشت و به هر شهر و ده و دهكده ای كه وارد می شد بیماران و زمین گیران و كوران را شفا می داد و معجزات نبّوت خود را به مردم می نمایاند و روز به روز پیروان آن حضرت زیاد می شد علی رغم اینكه مخالفتهای زیادی از طرف یهود به آن حضرت می شد . به این دلیل یهودیان تصمیم گرفتند آن حضرت را به قتل برسانند و برای اجرای آن امپراطور روم را با خود همراه ساختند و چنین وانمود كردند كه تبلیغات عیسی(ع) موجب زوال حكومت و فرو ریختن پایه های سلطنت او خواهد شد .

عیسی(ع) از تصمیم آنها آگاه شد و خود را پنهان كرد و بیشتر اوقات خود را در جاهای دور دست می گذرانید . امّا یهود در صدد دستگیری آن حضرت برآمده و برای معرفی و پیدا كردن او جایزه ها تعیین كرده و وعده ها دادند . در اینجا بود كه یهودای اسخر یوطی كه خود در زمرة حواریون آن حضرت بود دین خود را به دنیا فروخت و محل اختفاء آن حضرت را به مأموران دولت نشان داد ( احتمالاً با گرفتن مبلغ 30 درهم ) و مأموران برای دستگیری آن حضرت به آن محل آمدند و شخصی را كه بسیار شبیه به عیسی(ع) بود را دستگیر و به دار آویختند و هر چه آن مرد فریاد زد كه من عیسی(ع) نیستم كسی نپذیرفت .

می گویند : عیسی(ع) وقتی محل اختفاعش آشكار شد به آسمان رفت .

در سورة نساء آمده : اینان او را نكشتند و بر دار نزدند ولی بر آنها به اشتباه گذشت و خداوند او را به سوی خود برد و خدا نیرومند و فرزانه است .

( معلوم نیست كه چه كسی با عیسی(ع) اشتباه شد ) یا یهودای اسخر یوطی كه آن حضرت را لو داد یا آن مأموری كه اوّل وارد شد و یا یكی از حواریون كه به درخواست عیسی(ع) ، و داوطلب شدن خود او برای شهادت ، كه خداوند او را شبیه به عیسی(ع) گردانید .

خداوند كتابی به نام انجیل به عیسی(ع)داد و 10 جا نام آن را ذكر كرده و بعد از عیسی(ع) حواریون شروع به تألیف انجیل كرده و اختلافات زیادی در میان آنها دیده می شود و در حال حاضر انجیل اصلی در دست نمی باشد .

از شیعه و سنی روایتهایی شده كه : حضرت عیسی(ع) در آخر الزمان به زمین فرود می آید و در پشت سر حضرت مهدی(عج) نماز می گذارد و پیروان آن حضرت به دین اسلام در می آیند و اسلام بر همة ادیان پیروز می شود .

در قرن چهارم میلادی تعداد 160 عدد كتاب مختلف تدوین و تنظیم شده بود و بعد از آنكه كنستانتین اوّل امپراطور روم پیرو آئین مسیح گردید . انجمنی تشكیل داد و از میان 160 انجیل آنچه با سیاست و اهداف خود موافق تشخیص دادند را پذیرفتند و مابقی را مردود شناخته و آنچه را معتبر دانستند 4 انجیل ، به نام انجیل متی و انجیل مرقس و انجیل لوقا و انجیل یوحنا بوده است . و 4 رساله از پولس به آنها اضافه كرده ( ضمیمه كرده ) و همه را به نام عهد جدید نامگذاری كرده و انتشار دادند .

 انجیل برنابا جزء انجیلهای مردود شده به حساب می آمد خود یكی از حواریون بزرگ مسیح به شمار می آمد و زحمات زیادی برای پیشبرد دین مسیح كشید به همین جهت رسولان او را به نام برنابا ملقب كردند . ( به معنای پسر وعظ ) و در كتب مسیحیان هر كجا نامی از او یاد می شود به عظمت و بزرگی است . و دلیل مردود شناختن آن این بود كه موضوعات بسیاری در انجیل برنابا وجود داشته كه به صلاح مقام پاپ و كلیسا نبوده ، زیرا خرافاتی را كه آنها در میان مردم رواج داده بودند مردود كرده بود . در انجیل برنابا بهشت فروشی و خریدن گناهان و غفران را كه آنها رواج داده بودند و منبع سرشار درآمد برای آنها بود منكر شده بود .

طبق آیة سورة اعراف : نام پیامبر اسلام(ص) در انجیل نوشته شده است .

طبق سورة صف : حضرت عیسی(ع) در آن كتاب ، مسیحیان را به آمدن آن پیغمبر بعد از خودش بشارت داده است .

انجیل برنابا قرنها ناپدید بود و كسی جرأت نشر آن را نداشت . در قرن 16 میلادی اُسقفی به نام فرامرینو یك نسخه از آن را به زبان ایتالیایی در كتابخانة پاپ اسكوتس پنجم به دست آورد و مخفیانه مطالعه كرد و در پرتو آن به اسلام هدایت یافت .

در اوائل قرن 18 یك مسیحی یك نسخة اسپانیایی از این انجیل را به دست آورد و توسط دكتر منكهوس به زبان انگلیسی ترجمه كرد و در سال 1908 دكتر خلیل سعادت آن را به زبان عربی و بعدها علامة معظم ، آقای حیدر قلی خان سردار كابلی آن را به فارسی ترجمه كرد و در كرمانشاه به چاپ رسید و بعدها به قلم فاضل ارجمند آقای مرتضی فهیم كرمانی منتشر شد .

 اندرزها و مواعظ حضرت عیسی (ع) :

از امام صادق(ع) : روزی عیسی(ع) با 3 تن از اصحاب خود بیرون رفته و در راه 3 عدد خشت طّلا دیدند . عیسی(ع) فرمود : اینها كشندة مردم است و به راه خود ادامه دادند . در راه یكی از آنها گفت : مرا حاجتی است و از عیسی(ع) خداحافظی كرد و بازگشت . دوّمی و سوّمی نیز چنین كردند و هر سه به محل خشت طّلا آمدند و مقداری نشستند دو نفر به نفر سوّم گفتند : برو و برای ما غذا تهیه كن و او رفت و مقداری زهر خرید و روی غذا ریخت و دو نفر دیگر باهم قرار گذاشتند تا وقتی نفر سوم بازگشت او را هلاك كنند و چنین كردند و خود نیز چون غذا را خوردند در همانجا مردند و در این وقت عیسی(ع) بازگشت و آنها را در كنار خشتهای طلا مرده یافت . و به اذن خدا آنها را زنده كرد و به آنها گفت : مگر من به شما نگفتم اینها كشندة مردم است !

عیسی(ع) فرموده : حكمت را به نادان میاموزید كه به او ستم كرده اید و از اهلش دریغ ندارید كه به او نیز ستم كرده اید .

آنچه را دوست نداری برای دیگر مپسند .

اگر كسی به گونة راستت سیلی نواخت گونة چپت را هم بده تا بنوازد .

من بیماری را مداوا كردم ؛ كور را بینا ساختم ؛ زمین گیر را شفا دادم ؛ مرده را زنده كردم امّا نتوانستم شخص احمق را اصلاح و معالجه كنم . شخص احمق شخص خود پسند و خود رأی است . آنكه هر چه فضیلت و برتری است برای خود می خواهد و بر خود می بیند ، نه برای دیگران و همه جا حق را به خود می دهد ، نه به دیگران . این است احمقی كه بهبودی و مداوایش مقدور نیست .

به آن حضرت عرض شد : چه كسی تو را ادب آموخت ؟ فرمود : زشتی نادان را مشاهده كردم و از آن دوری گزیدم .

به آن حضرت وحی شد : ای عیسی ، برای مردم در صبر و بردباری همچون زمین زیر پای آنان باش ، و در سخاوت همچون آب روان و در مهر ورزی و رحمت ، همچون خورشید و ماه باش كه بر نیكوكار و بدكار تابش كند .

از عیسی(ع) : از آن حضرت عرض شد و فرمود : كیست كه بر موج دریا خانه ای بنا كند ؟

این دنیای شما اینگونه است ، پس آن را قرارگاه مگیرید .

دینار و پول = بیماری                      درد = دین                   عالم و دانشمند = طبیب دین  

كسی كه اندوهش بسیار است بدنش بیمار است و كسی كه بد خواست خود را معذب ساخته و كسی كه سخنش بسیار باشد لغزش و غلطش بسیار است و كسی كه دروغ بسیار گوید بهاء و زیبائیش برود و كسی كه با مردم درافتد و با آنها نزاع كند مروتش برود .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت مریم (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:28 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

عمران(ع) پدر مریم(ع) از فرزندان سلیمان(ع) و از بزرگان و رؤسای بنی اسرائیل بود . همسر عمران ( حنه ) نام داشت و سالها در آرزوی فرزند به سر می برد . تا اینكه روزی در زیر درختی نشسته بود و پرنده ای را مشاهده كرد كه با منقار خود به جوجه اش غذا می دهد این منظره حنه را به یاد فرزند انداخت و با حسرت و اندوه به درگاه خدای متعال دعا كرد كه خداوند این آرزویش را برآورد و فرزندی به او عنایت كند و به دنبال آن دعا نذر كرد اگر صاحب فرزندی شد او را به خدمتكاری بیت المقدس واگذارد و به معبد بسپارد .

خداوند دعای او را مستجاب كرد و به شوهرش عمران(ع) وحی كرد : ( می گویند عمران(ع) نیز یكی از پیامبران بوده كه به سوی قوم خویش مبعوث شد ) ما به تو فرزندی میمون و مبارك خواهیم داد كه بیماران مبتلای به مرض خوره و پیسی را شفا بخشد و مردگان را به اذن خدا زنده كند و او را پیامبری برای بنی اسرائیل قرار خواهیم داد .

پیش از آنكه فرزند عمران(ع) متولد شود عمران(ع) فوت كرد و روزگار شادی حنه را به اندوه مبدل كرد .

دوران حمل به پایان رسید و كودك به دنیا آمد و اندوه دیگری برای حنه بود زیرا طبق نذری كه كرده بود می باید كودك را كه دختری بود به معبد بسپارد پس نامی شایسته برای او انتخاب كرد و او را ( مریم ) نامید كه معنی آن زن عبادتكار و خدمتكار معبد است مریم(ع) به معبد سپرده شد و دست تقدیر او را به زكریا(ع) سپردند و تحت حمایت و حفظ و حراست و تربیت زكریا(ع) قرار گرفت و قدم به سن بلوغ گذارد و گاه گاهی برای رفع نیازمندیهای زنانگی به خانة زكریا(ع) نزد خاله اش می رفت كه همسر زكریا(ع) بود .

روزی در خانة زكریا(ع) برای شستشوی بدن و غسل ، پرده ای زده بود و در پشت پرده رفته بود كه ناگهان جوان بسیار زیبا و دل فریبی را دید كه به طرف او می آید  ( این جوان زیبا فرشتة بزرگ الهی ، جبرئیل امین بود كه به صورت بشری پیش مریم(ع) آمده بود تا روح عیسی(ع) را در وی بدمد ) مریم(ع) كه تا آن روز در كمال عفت و پاكی زندگی كرده بود . شب و روز خود را به عبادت گذرانیده بود بدون آنكه بداند آن جوان زیبا كیست و بدون آنكه نام و خصوصیات او را پرسش كند به خدا پناه برد و از آن جوان خواست تا بودن درنگ دور شود .

در سورة مریم آمده : در این وقت ما روح خود را به سوی او فرستادیم و او به صورت انسانی با خلقت تمام بر او نمودار شد ، مریم(ع) گفت : از تو به خدای رحمان پناه می برم اگر پرهیزگار هستی . و جوان گفت : من فرستادة پروردگار توأم . آمده ام تا پسری پاكیزه به تو عطا كنم  . . .

مریم(ع) گفت : چگونه ممكن است مرا پسری باشد با اینكه بشری به من دست نزده و زناكار نبوده ام ؟ جبرئیل قدرت پروردگار را به یاد او آورد و گفت : پروردگار تو گفته كه این كار بر من آسان است و ما می خواهیم تا او را از جانب خویش نشانه و رحمتی قرار دهیم و كاری گذشته بود .

مریم(ع) فهمید كه مشیت الهی كار خود را كرده و مولود پاكیزه و بزرگواری بدون وجود پدر از مریم(ع) پدید می آید تا آیتی از جانب خدا باشد .

 پس آثار حمل در شكم مریم(ع) پدید آمد و بعد از مدّتی موقع وضع حمل فرا رسید و مریم(ع) خود را به محل دوری در كنار نخله ای رسانید .

می گویند : جبرئیل آستین مریم(ع) را گرفت و در آن دمید و از همان ساعت آثار حمل در شكم مریم(ع) ظاهر شد . و روایتی از امام موسی بن جعفر(ع) است كه جبرئیل از بهشت خرما آورد و به مریم(ع) داد و مریم(ع) هفت دانه از آن خرما را خورد و همان سبب حمل او شد .

از امام صادق(ع) روایت شده : حضرت عیسی(ع) 6 ماهه بوده است و هیچ مولودی جز عیسی(ع) و حسین بن علی(ع) 6 ماهه به دنیا نیامدند و اگر هم فرزند دیگری 6 ماهه به دنیا آمد به دنیا نماند . 

مشهور است كه عیسی(ع) در نزدیك شهر بیت الحم نزدیك بیت المقدس به دنیا آمد و هم اكنون بنای عظیم و زیبایی به این نام در آن شهر برپا است .

مریم(ع) كه دید با نداشتن شوهر باردار شده از ترس آنكه مورد تهمت قرار گیرد . خارج از شهر و به دور از چشم دیگران به سر می برد و هنگام وضع حمل از روی ناچاری خود را به تنة درخت خرما رسانید و در آن محل نوزاد متوّلد شد .

خداوند فرموده : مریم(ع) در آن حال ، از شدت ناراحتی گفت : ای كاش نبودم ، ای كاش پیش از این مرده بودم و چیز حقیری بودم كه فراموشم كرده بودند . و این جملة مریم(ع) به خاطر نگرانی از تهمت و زخم زبان مردم بود . در این وقت ندای حق به گوش او رسید كه : غم مخور كه پروردگارت برای تو در زیر پایت نهر آبی قرار داد و تنة نخل خرما را تكان بده یا به جانب خود بكش تا خرمای تازه برای تو بریزد و بخور و بنوش و امیدوار باش و اگر از آدمیان كسی را دیدی بگو من برای خدا روزه ای نذر كرده ام و امروز با هیچ بشری سخن نمی گویم .

عده ای می گویند : این سخن را عیسی(ع) از دهانش خارج ساخت و با كوبیده شدن پای عیسی(ع) بر زمین آن نهر ایجاد شد .

مریم(ع) كودك را برداشت و به نزد قوم خود رفت و همانطور كه پیش بینی می كرد مورد تهمت و زخم زبان قرار گرفت . مریم(ع) به هیچ سؤالی پاسخ نداد و به كودك اشاره كرد و همه ناگاه دیدند كه كودك به سخن آمده و گفت : « من بندة خدایم كه مرا كتاب داده و پیغمبر قرار داده و هر جا كه باشم با بركتم كرده و به نماز و زكات ، تا وقتی كه زنده باشم سفارشم كرده است و نسبت به مادرم مریم(ع) نیكوكارم كرده و گردنكش و نا فرمانم نكرده است و سلام خدا بر من است بر روزی كه توّلد یافته ام و روزی كه بمیرم و روزی كه زنده برانگیخته شوم .»




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت یحیی (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:23 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

یحیی(ع) در سن 3 سالگی به دریافت منصب نبوت نائل شد .

هم سالان یحیی(ع) به او گفتند : بیا تا به بازی برویم ! یحیی(ع) گفت : ما برای بازی آفریده نشدیم بلكه برای كوشش و جدّیت در كار بزرگی آفریده شده ایم .

از امام باقر(ع) : هرگاه یحیی(ع) می گفت : یارب ، خداوند پاسخ می داد . لبیك یا یحیی .

از رسول خدا(ص) : یحیی(ع) هیچگاه در عمر خود گناهی نكرد .

از امام هشتم (ع) : وحشتناكترین هنگام برای خلق 3 جاست :

1 .    روزی كه از شكم مادر زائیده می شود و به این دنیا قدم می گذارد .

۲.     روزی كه می میرد و سرای آخرت و اهل آن را دیدار می كند .

۳.     روزی كه برانگیخته می شود و با اوضاع و احوال آن جهان روبرو می شود .

و خداوند آسایش خاطر یحیی(ع) را در آن 3 جا تضمین كرده است . چنانچه عیسی بن مریم(ع) را نیز از این 3 روز آسوده خاطر كرده است .

از امام صادق(ع) : مردی نزد عیسی(ع) آمد و گفت : من زنا كرده ام مرا تطهیر كن . عیسی(ع) دستور داد مردم را خبر كنند آن وقت آن مرد را در گودال قرار داد تا بر او سنگ بزنند . آن مرد فریاد زد : كسی كه مانند من از خدای تعالی به گردن او معصیتی است نباید به من سنگ بزند .

همة مردم رفتند بجز عیسی و یحیی(ع) آن وقت یحیی(ع) جلو رفت و گفت : ای مرد گناهكار مرا موعظه كن . آن مرد گفت : هیچگاه میان نفس خود و خواسته اش را آزاد مگذار و دل را به خواهش و خواسته اش نرسان كه هلاك می شوی .

یحیی(ع) گفت : جمله ای دیگر هم بگو . آن مرد گفت : هیچگاه خطاكار را به خطایش سرزنش نكن .

یحیی(ع) گفت : باز هم بگو . گفت : هیچگاه خشم نكن . یحیی(ع) گفت : مرا كافیست .

عبادت یحیی (ع) :

جامه اش از لیف و خوراكش برگ درختان و علفهای صحرا و نان جو بود و هیچگاه درهم و دیناری نداشت و نیز خانه و مسكنی هم نداشت و هر كجا می رفت همانجا سرای او بود .

پیوسته می گریست و خنده نمی كرد .

از امام صادق(ع) : یحیی(ع) آنقدر می گریست كه گوشت گونه اش آب شد و پدرش زكریا(ع) گفت : من از خداوند خواستم ، تا تو را به من بخشید تا دیده ام به وجود تو روشن گردد . 

یحیی(ع) گفت : پدر جان بر روی دوزخهایی كه خداوند دارد پرتگاههایی است كه جز آن مردمانی كه از خشم خداوند بسیار گریه می كنند كس دیگری از آنها نمی گذرد و من ترس آن دارم كه از آنجا نگذرم و در این حال زكریا(ع) آنقدر ملتهب شد و گریست كه از حال رفت .

صحبت یحیی (ع) با شیطان :

از امام رضا(ع) : شیطان بیشتر از پیامبران دیگر با یحیی(ع) صحبت كرد و بیشتر با او انس داشت . روزی یحیی(ع) به او گفت : حاجتی از تو دارم ! شیطان گفت : قدر و مقام تو نزد من به قدری است كه هر چه بگویی انجام می دهم .

یحیی(ع) گفت : می خواهم دامها و وسایلی را كه فرزندان آدم را با آنها گمراه و شكار می كنی به من نشان دهی . شیطان پذیرفت و روزی دیگر با شكل مخصوص و ابزار و آلات بسیار و رنگهای فراوان و گوناگون نزد یحیی(ع) آمد و همه را به یحیی(ع) توضیح داد .

یحیی(ع) گفت : آیا هیچ وقت بر من غالب گشته ای ؟ شیطان گفت : نه ، ولی در تو خصلتی است كه من از آن خوشم می آید .

یحیی(ع) گفت : آن چیست ؟ گفت : هنگامی كه افطار می كنی سیر غذا می خوری و همان سیری مانع از قسمتی از نمازها و شب زنده داری تو می شود و این مرا خوشحال می سازد

یحیی(ع) گفت : از این ساعت با خدا عهد می كنم كه دیگر غذای سیر نخورم . شیطان گفت : من نیز عهد می كنم از این پس مسلمانی را نصیحت نكنم و رفت و دیگر به نزد یحیی(ع) نیامد .

شهادت یحیی (ع) :

می گویند پادشاه آن زمان مردی شهوتران بوده كه از زنی خوشش آمد و آن زن حاجتی از او خواست . اینكه یحیی(ع) را به قتل برساند و آن پادشاه سر از بدن یحیی(ع) جدا كرد.  

از امام صادق(ع) : قاتل یحیی(ع) فرزند زنا بود . چنانچه قاتل علی(ع) و قاتل حسین(ع) نیز زنا زاده بودند .

در حدیثی آمده كه : آسمان در قتل دو نفر گریست . یكی یحیی(ع) پسر زكریا(ع) و دیگری ابا عبدالله الحسین(ع) .

در روایتی آمده كه یك قطره خون آن پیامبر معصوم روی زمین ریخت و این قطره خون به جوشش در آمد و بالا آمد . مردم روی آن خاك ریختند امّا خون همچنان بالا می آمد تا آنكه آن قرن تمام شد و پادشاهی به آنها حمله كرد و بیش از هفتاد هزار نفر از آنها را به قتل رسانید تا اینكه آن خون از جوشش باز ایستاد .

از امام صادق(ع) : عیسی(ع) بر سر قبر یحیی(ع) آمد و از خداوند در خواست كرد تا یحیی(ع) را زنده كند . خداوند دعایش را اجابت كرد و یحیی(ع) سر از قبر درآورد و به عیسی(ع) گفت : چه حاجتی داری ؟ عیسی(ع) گفت : می خواهم همانند گذشته كه در دنیا بودی مونس من باشی !

یحیی(ع) گفت : ای عیسی ، هنوز سختی و تلخی مرگ در كام من است و حال تو می خواهی دوباره مرا به دنیا باز گردانی و تلخی مرگ را در كامم تازه كنی ؟! این را گفت و دوباره در میان قبر خود بازگشت .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت زكریا (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:22 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

زكریا(ع) یكی از پیغمبران بنی اسرائیل و از فرزندان هارون بود . نام پدرش برخیا و نام همسرش ایشاع گفته اند .

ایشاع خالة حضرت مریم ( مادر حضرت عیسی(ع) ) بود . و برخی هم ایشاع را خواهر مریم(ع) گفته اند ولی قول اول مشهورتر است .

چون مریم(ع) به دنیا آمد روی نذری كه پدرش عمران كرده بود او را به خدمتكاری كلیسا درآورد پس مریم(ع) را به مسجد الاقصی آورد و كفالت او را به رؤسای كلیسا واگذار كرد .

عده ای می گویند : پدرش قبل از تولد مریم(ع) فوت كرده بود و مادرش حنه او را در پارچه ای پیچید و به نزد أحبار برای كفالت آورد أحبار برای سرپرستی مریم(ع) به نزاع در آمدند . در این میان زكریا(ع) گفت : من به كفالت او سزاوارترم زیرا خاله اش همسر من است امّا أحبار قبول نكرده و قرعه كشیدند و بین 19 نفر أحبار و زكریا(ع) كه 20 نفر می شدند قرعه به نام زكریا در آمد و مریم(ع) را به او سپردند .

مریم(ع) به خانة زكریا آورده شد و دوران شیرخوارگی را تحت پرستاری خاله اش ایشاع پشت سر گذاشته شد و چون به رشد كمال رسید زكریا(ع) غرفه ای برای عبادت او در مسجد ساخت و دری برای آن قرار داد و كسی جز زكریا(ع) پیش مریم(ع) نمی رفت و آب و غذای او را خودش به نزد او می برد .

هرگاه زكریا(ع) به نزد مریم(ع) می رفت میوه های تازه نزد او می دید . در تابستان میوه های زمستانی و در زمستان میوه های تابستانی ، و وقتی از مریم(ع) می پرسید : چه كسی برای تو میوه آورده . می گفت : از جانب خداوند است كه خداوند هر كه را خواهد بی حساب روزی دهد .

همسر زكریا(ع) فرزنددار نمی شد و با شنیدن حرف مریم(ع) كه خداوند هركه را خواهد بی حساب روزی دهد روی به خدا كرده و از خداوند در خواست فرزندی پاك و شایسته نمود . طولی نكشید كه فرشتگان مژدة ولادت یحیی(ع) را از همسرش ایشاع به او دادند .

زكریا(ع) بسیار خوشحال شد و گفته اند در آن وقت زكریا(ع) 120 سال و همسرش 98 سال داشته و زمان بین بشارت خداوند به تولد یحیی(ع) تا روز تولد او 5 سال طول كشید

زكریا(ع) بیشتر اوقات خود را به عبادت و موعظه و اندرز بندگان خدا می گذرانید تا اینكه پادشاه ظالم آن زمان پسرش یحیی(ع) را به قتل رسانید . و زكریا(ع) از شهر خارج شد و در یكی از باغهای اطراف شهر بیت المقدس پنهان شد .

عده ای می گویند : یهودیان آن بزرگوار را متهم به زنای با مریم(ع) كردند . چون شخص دیگری جز او با مریم(ع) رفت و آمد نداشت و مریم(ع) بدون داشتن شوهر حامله شده بود  و یهود آن نسبت را به زكریا(ع) داده و شیطان نیز بر آن دامن زده تا اینكه زكریا(ع) به ناچار از شهر خارج شد و به یكی از باغهای خارج از شهر رفت و یهودیان به تعقیب آن حضرت آمده و درختی را كه زكریا(ع) در آن پنهان شده بود ( در آن شكاف درخت ) درخت را به دو نیم كردند و زكریا(ع) را به شهادت رسانیدند . و خداوند برای انتقام ، خبیث ترین مردم را بر سر آنها مسلط كرد .

جنازة زكریا(ع) نیز در بیت المقدس دفن شده است .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت سلیمان (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:19 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

عموماً می گویند : هنگامی كه داوود(ع) ،  سلیمان(ع) را به جانشینی خود منصوب كرد 13 سال داشت و در حدیثی از امام موسی بن جعفر(ع) نیز روایت شده كه : چون داوود(ع) سلیمان را وصی خود معرفی كرد علما و بزرگان بنی اسرائیل به مخالفت برخاسته و گفتند میخواهد جوان نورسی را بر ما خلیفه كند . با اینكه میان ما بزرگتر از او وجود دارد .

می گویند سبب اینكه داوود(ع) ، سلیمان(ع) را به جانشینی خود منصوب كرد آن قضاوتی بود كه سلیمان(ع) در همان سن كودكی دربارة صاحب زمین و گوسفندان كرد و خدای تعالی در سورة انبیاء بدان اشاره كرده است .

دو نفر نزد داوود(ع) آمده و یكی از آنها گفت : من زمین زراعتی داشته ام كه آن را كشت كرده بودم و چون سبز شد گوسفندان این مرد شبانه آمده و زراعت مرا خورده اند . داوود(ع) برای قضاوت در آن ماجرا سلیمان(ع) را طلبید و با او گفتگویی كرده و قضاوت را به او سپرد تا لیاقت و شایستگی او را برای جانشینی و خلافت خود به بنی اسرائیل گوش زد كند  . سلیمان(ع) حكم كرد گوسفندان را به صاحب زمین و زمین را به صاحب گوسفندان بدهد تا صاحب زمین از شیر و پشم گوسفندان استفاده كند و صاحب گوسفندان به كشت و زراعت زمین همت گمارد تا سال بعد .

داوود(ع) از سلیمان(ع) پرسید : چرا خود گوسفندان را به صاحب زمین ندادی ؟ سلیمان(ع) گفت : زیرا گوسفنذان ریشة زراعت و درختان را نخورده بودند و سال دیگر زراعت به حال اولیه باز می گردد … به دنبال این حكم ، وحی الهی نیز به داوود(ع) نازل گردید كه حكم همان است كه سلیمان(ع) كرده …

سلیمان(ع) دارای برادران دیگری نیز بود كه از طرف مادری از آنها جدا بودند و چون عمرشان بیشتر از سلیمان بود خود را به جانشینی پدر و پادشاهی سزاوارتر می دانستند .

امّا داوود(ع) به فرمان خداوند سلیمان(ع) را به جانشینی خود منصوب كرد و یكی از برادران سلیمان به نام ( آبشالوم ) برآشفت و به پدر پرخاش كرده و كار به جنگ كشید و عده ای را جمع كرده و به جنگ پدرش داوود(ع) رفت . داوود(ع) به شرق اردن گریخت و آبشالوم برای مدّتی بر تخت سلطنت داوود(ع) تكیه زد تا اینكه داوود(ع) لشگری به سركردگی شخصی به نام ( یوآب ) به جنگ آبشالوم فرستاد و آبشالوم در آن جنگ كشته شد و داوود(ع) به مقر سلطنت بازگشت .

بعد از وفات داوود(ع) برادر دیگر سلیمان به نام ( أدوینا ) آغاز مخالفت كرده و هواداران آبشالوم را با خود برداشت و به جنگ سلیمان(ع) آمد و بعد از جنگی كه شد أدوینا نیز كشته شد و پایه های سلطنت سلیمان(ع) در میان بنی اسرائیل مستقر گردید .

نعمتهایی كه خداوند به سلیمان(ع) داد عبارت بودند از :

نبوت ، سلطنت ، علم منطق الطیر ، علم قضاوت ، حكمت ، فرزانگی ، تسخیر باد و جنیان و دیوان و شیاطین و . . .

سلیمان(ع) با نعمتهایی كه خداوند به او عطا فرمود توانست بناهای عظیم و مرتفع و شگفت انگیزی را مانند بیت المقدس و ( هیكل ) معروف به ( تدمر ) و سایر آثاری كه نمونه هایی از آن در فلسطین موجود است را بسازد .كه برای ساختمانهای مزبور و بالا بردن آن سنگهای عریض و طویل از نیروی غیر مرئی استفاده شده است .

بنای بیت المقدس :

خدای عزّ و جل طاعون را بر بنی اسرائیل مسلَّط كرد و جمع بسیاری در یك روز هلاك شدند ، داوود(ع) به آنها دستور داد كه غسل كنند و با زن و بچه های خود به صحرا بروند و به درگاه خدا تضرع و زاری كنند بلكه خداوند آنان را مورد رحمت و لطف خویش قرار دهد . مردم از شهر خارج شده و در محلی جمع شدند كه بعداً آن محل بنای مسجد شد و خود داوود(ع) نیز بالای صخره ای رفت و به سنگی كه اكنون نیز هست به سجده افتاد و بنی اسرائیل نیز با او به سجده رفتند . هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه خداوند طاعون را از میان آنها برداشت . بعد از سه روز داوود(ع) بنی اسرائیل را جمع كرده و گفت : به شكرانة این نعمت بیائید و در آن منطقه كه دعایتان به اجابت رسید مسجدی بنا كنید . و داوود(ع) از كسانی بود كه سنگ به دوش خود حمل می كرد و بزرگان بنی اسرائیل نیز همچون داوود(ع) كمك كردند تا بنای مسجد بالا رود و در آن زمان داوود(ع) 127 سال سن داشت و چون به سن 140 رسید وفات یافت و سلیمان(ع) كه جانشین او شد كار ساختمان را به اتمام رسانید . كه البته می گویند سلیمان(ع) جنیان و شیاطین را جمع كرد و شیاطین را برای تهیة سنگهای مرمر و بلور به حفر معادن وادار كرد و با استفاده از جنیان و شیاطین به استخراج طّلا و جواهرات دست زد و همه را برای بنای بیت المقدس استفاده كرد و از قعر دریاها مروارید حمل كرد و سقف و دیوارهای آن را با انواع جواهرات

مزیّن ساخت و كف آن را با لوحه هائی از فیروزه فرش كرد و در روی زمین جائی درخشنده تر و زیباتر از آنجا نبود و در شب چون ماه درخشان می درخشید .

تا اینكه ( بخت النصر ) به جنگ بنی اسرائیل آمد و شهر را ویران كرد و سپس دستور خرابی مسجد را داد و هر چه طّلا و جواهرات در مسجد بود همه را به پایتخت كشور خود در سرزمین عراق حمل كرد .

شهر بیت المقدس با اینكه شهری تجاری یا زراعتی نبوده در طول تاریخ مورد حمله و قتل و غارت بسیاری قرار گرفت و چندین بار آنجا را سوزاندند و مردم آن را قتل عام كردند و چندین بار این شهر مقدس میان یهودی و نصاری و مسلمین دست به دست شده و هنوز بر سر حاكمیت آن نزاع و جنگ بر قرار است .

جنایاتی نیز در جنگهای صلیبی به دست كشیشان مسیحی و طرفداران صلیب در این شهر اتفاق افتاده و كشتارهایی كه آنان از مردم بیگناه و زنان و مردان و كودكان مسلمان كردند در تاریخ كم نظیر است .

هنگامی كه ( مسیحیان صلیبی ) بیت المقدس را گرفتند حالت هولناكی بر سر مردم مسلمان شهر ایجاد كردند . بعد از شكنجه های بسیار سر از تن آنها جدا كردند و شكم هایشان را پاره می كردند و عده ای را در آتش می سوزاندند و عده ای خود را به ناچار از دیوار به پائین پرت می كردند و در كوچه و میدانهای شهر به جز سر و دست و پای بریدة مسلمانان چیزی دیده نمی شد . و راه عبور تنها از روی كشته های ایشان بود و لشكر مسیحیان صلیبی از بخار خون مسلمانان به زحمت افتاده بودند . و تمام ساكنین بیت المقدس اعم از مسلمان و یهودی و مسیحی را نابود كردند و در مدّت هشت روز زنان و مردان و كودكان و پیران را رحم نكرده و همه را از دم شمشیر گذراندند . و برای اینكه از خستگی این قتل عام بیرون آیند شروع به مستی و عربده كشی كردند . به گونه ای كه مسیحیان جنایات صلیبیان را نادیده گرفته و عمل بعد از جنایات آنها را به حیوانی تشبیه كردند كه در كثافات و نجسات خود می غلطیدند .

در سال 1189 قبل از میلاد به دست بنی اسرائیل انسان و حیوان را به قتل رسانیده و شهر را به كلی سوزاندند . در سال 713 قبل از میلاد آشوریان و سخاریب و در سال 597 قبل از میلاد حملة نخست بخت النصر و در سال 586  قبل از میلاد حملة دوّم بخت النصر كه شهر و مسجد را سوزاند و اموال را غارت كرد و شهر را به صورت بیابانی در آورد و در سال 168 قبل از میلاد انتیوخس جانشین اسكندر و در سال 65  قبل از میلاد پوپمی سردار رومی و در سال 26 تا 36 بعد از میلاد پیلاطس حاكم رومی و در سال 79 میلادی تیطس كه عده ای را طعمة درندگان كرد و در سال 135 میلادی آدریانوس و در سال 614 میلادی حملة لشكر ایران به تحریك یهود انجام شد و كنیسة قیامت و كنیسه های دیگر را سوزاندند و 90 هزار مسیحی را طعمة شمشیر ساختند .

بناهای دیگر سلیمان (ع) :

بناهای دیگر سلیمان(ع) ، معابد ،  حوضهای سنگی ، دیگهای بزرگ ، بیت الرب ، بیت الملك ، دیوار اورشلیم ، حاصور مجد و چارز ، بیت حورون سفلی ، بعله ، تدمر و بسیاری دیگر .

دیگها و حوضهای سنگی برای خوراك و آب دادن لشكریان بود كه بر سر هر دیگ هزار مرد جمع می شدند و از آن غذا می خوردند .

سربازخانه های بزرگ و از جمله قصر سلطنتی و تخت پادشاهی سلیمان(ع) كه با چوبهای زركوب و سنگهای گران ساخته شده بود و به جواهر و تمثالهای فلزی درختان و جانوران آراسته شده بود . و تختی بسیار زیبا و با شكوه كه از چوبهای گرانبها كه به طّلا و عاج و جواهر آراسته شده بود و دو طرف آن تخت ، مجسمة دو شیر و بر بالایش دو كركس به گونه ای كه وقتی سلیمان(ع) میخواست بر تخت بنشیند دو شیر دستها را می گشودند تا قدم بر آن نهد و چون می نشست كركسان بر عرصة تخت بال و پر می گشودند.

بساط سلیمان (ع) و تسخیر باد :

نقل شده كه : بساط مزبور از چوب بوده و چندین كیلومتر طول و عرض آن بوده و چند هزار كرسی در آن قرار داشته كه رؤسای لشكر و بزرگان مملكت در آن جلوس می كردند و سلیمان(ع) و لشكریان روی آن قرار می گرفتند و به فرمان سلیمان(ع) باد آن را به حركت در می آورد .

قرآن می گوید : و باد سركش را برای سلیمان(ع) رام كردیم كه هر كجا قصد داشت به فرمان وی به نرمی می رفت .

سلیمان (ع) و مور :

سلیمان(ع) و سپاه او از راهی می گذشتند و چون به محل مورچگان رسیدند ، مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به خانه های خود بروید كه سلیمان(ع) و سپاهش در حال عبور ، شما را لگدكوب نكنند و باد صدای مورچه را به گوش سلیمان(ع) رساند و سلیمان(ع) از سخن مورچه بخندید و گفت : الهی مرا توفیق بده تا این نعمتی كه من دادی شكر كنم .

سلیمان(ع) از حركت باز ایستاد و مورچه را نزد خود خواند و گفت : چرا چنین گفتی و از سپاه من چه بیدادی دیده ای ؟

مورچه گفت : ای سلیمان ، بر من خشم نگیر كه اگر تو پادشاهی ، من نیز پادشاهم . و خداوند مرا در هفت طبقة زمین مملكت داده است و در هر طبقه ای 40 هزار سرهنگ دارم كه به فرمان منند و زیر نظر هر سرهنگی 40 هزار هزار مورچه است و اگر خداوند فرمان دهد كه دشمن را هلاك كنید . هلاك كنیم  هر قدر هم كه قوی باشد .

سلیمان(ع) گفت : چرا گفتی كه بگریزید ؟ گفت : زیرا این زمین طلا دارد و آدمی حریص است . ترسیدم كه به طلا كندن آمده و آنها از سپاه تو رنج می كشند .

سلیمان(ع) گفت : پس تو چرا نگریختی ؟ گفت : چون من بزرگ آنها هستم و شفقت ایجاب می كند به وقت بلا پیش روی آنها ، و سپر آنها باشم .

سلیمان(ع) گفت : این علم تو از كجاست ؟ مورچه گفت : پنداری كه همة علمهای جهان را تو می دانی ، خداوند همة علمها را به یك نفر نمی دهد .

مورچه گفت : می خواهی مسئله هایی از تو بپرسم ؟ سلیمان(ع) گفت : بپرس .

مورچه گفت : از خداوند چه خواستی ؟ گفت:  مملكتی كه دیگر كسی مثل آن را نداشته باشد .

مورچه گفت : از این سخن بوی حسد می آید و پیامبران را روا نباشد ،اگر كسی دیگر چنین پادشاهی باشد چه می شود . سلیمان(ع) از این سخن خوشش نیامد . مورچه گفت : سخن حق تلخ است .

مورچه گفت : دیگر چه می خواستی ؟ سلیمان(ع) گفت : خداوند مرا خاتمی داده كه تمامی مملكت دنیا زیر آن خاتم من است .

مورچه گفت : معنی آن را می دانی ؟ گفت : نه . مورچه گفت : خداوند بر تو نمایان كرده كه زیر كبودی آسمان از شرق تا غرب هر چه ترا داده ام از مملكت و نعمت ، مقدار آن به سنگی است . كه از سنگهای بهشت است تا خلق عالم بدانند كه دنیا را همه نعمت و قیمت و مقدار نیست و تو به این مملكت ننازی كه مملكت بهشت است و قیمت ندارد .

 مورچه گفت : دیگر چه خواستی ؟ گفت : باد را كه به فرمان من است .

مورچه گفت : آیا معنی آن را می دانی ؟ گفت : نه . مورچه گفت : بر تو نمایان كرده كه همة دنیا را به تو داده ام و چون مرگ آید به دست تو باد است و بس . سلیمان(ع) گریست و گفت : چنین است كه گفتی .

مورچه گفت : دیگر چه خواستی ؟ گفت : دیو ها را كه به فرمان من هستند . مورچه گفت خوب چیزی خواستی و اگر صبر می كردی . فرشتگان را به فرمان تو می كرد چنانچه به آخر پیامبران ، آن پیامبر عربی بیاید و از این چیزها نخواهد و خداوند فرشتگان را به فرمان او كند .

سلیمان(ع) گفت : از او چه می دانی ؟ مورچه گفت : نامش محّمد(ص) است و بهترین پیامبر خدا ، و اُمتش بهترین اُمت خدا است .

سلیمان(ع) گفت : این همه را از كجا می دانی ؟ مورچه گفت : علم خداوندی است .

سلیمان(ع) گفت : دیگر چه می دانی ؟ مورچه گفت : نام تو سلیمان است . به این معنی كه دل به دنیا مبند كه تو را بازگشتی است .

سلیمان(ع) گفت : مرا پندی  بده ؟ گفت : خداوند به هركه بر دیگران برتری داده ، باید شفقت داشته باشد . ای سلیمان ، هر شب از خلق خدا خبر داری ؟گفت : نه . مورچه گفت:  هر روز در میان قوم خود همی گردم تا كسی را رنج یا محنتی و یا شكستگی اگر هست او را دریابم و كمك كنم تا به جای خود باز گردد و هر شب نگاه كنم و نخوابم و پاس دهم . و اگر خداوند آسمان را به من عرضه كند ، نخواهم .!

سلیمان(ع) گفت : چرا ؟ گفت : زیرا در زمین مرا مورچه خوانند . خواستم كه مورچه ای كوچك و ضعیف خوانند .!

سلیمان(ع) از وی پند گرفت و دانست كه حق را خلق و عالم بسیار است و چون خواست بازگردد مورچه گفت : درست نیست برگردی و من تو را میهمان نكرده باشم .

سلیمان(ع) گفت : مرا چه میهمان كنی ؟ گفت : هر چه خداوند به من داده و رفت و یك پای ملخ آورد و جلوی سلیمان(ع) نهاد .

سلیمان(ع) بخندید و گفت : من و سپاهم را به این میهمان می كنی و آیا این ما را بس است . مورچه گفت : به اندكی آن نگاه نكن به بركت حق نگاه كن و خداوند به آن بركت داده و سلیمان(ع) و سپاهش از آن ران ملخ می بریدند و می خوردند تا همه سیر شدند و هیچ كم نشد . سلیمان(ع) این را بدید و سجده كرد و دانست كه وی بندة ضعیف و بیچاره است . و چون بازگشت به محراب رفت و چهل روز بیرون نیامد .

سلیمان (ع) و بلقیس

سلیمان(ع) بعد از آنكه بیت المقدس را ساخت و بنای آن اتمام یافت عازم حج شد و با گروهی به مكه آمد و خانة كعبه را زیارت كرد و با پرده ای قیمتی از پارچه های قباطی مصر آن را پوشاند و بعد از مدّتی توقف در مكّه قصد حركت كرد . در راه نیازمند آب شدند و سلیمان(ع) هدهد را خواست تا آنها را به طرف آب هدایت كند و چون او را ندید گفت : اگر برای غیبت خود دلیل موجهی نیاورد او را به سختی تنبیه خواهم كرد . مدّتی بعد هدهد آمد و گفت : برای تو خبری از بساء آورده ام كه تو از آن بی خبری . در آن سرزمین زنی را دیدم كه بر مردم آن سرزمین فرمانروایی می كند و تخت بزرگی دارد و آفتاب را به جای خداوند می پرستند .

سلیمان(ع) نامه ای نوشت و به هدهد داد و فرمود : این نامه را ببر و نزد ایشان بیفكن . آنگاه از آنها دور شو و در گوشه ای گوش فرا دار و ببین چه می گویند .

هدهد چنین كرد و دید كه ملكه سباء نامه را خواند و با بزرگان مملكت خود به صحبت نشست در آن نامه نوشته شده بود :

                                             بسم الله الرحمن الرحیم

                                         برمن برتری مجوئید و مطیعانه پیش من آئید .

آنها كه به نیروی خود مغرور بودند گفتند : ما از هر نظر آمادة جنگ هستیم . بلقیس فكر كرد و گفت : هر جنگی باعث از بین رفتن عزیزانی می شود پس هدیه ای می فرستیم تا ببینیم فرستادگان ما چه جواب می آورند .

هدهد خبر را سریعتر از فرستادگان بلقیس به سلیمان(ع) رساند .

فرستادگان وارد بیت المقدس شدند و از مشاهدة آن همه زیبائی و شكوه و جلال و حشمت خیره و بهت زده گردیدند و با دیدة حقارت به خود و هدایایی را كه آورده بودند نگریسته و شرمنده شدند . به هر ترتیب هدایا را تقدیم كردند .

سلیمان(ع) هدایا را نپذیرفت و گفت : به مردم سباء بگوئید من لشكری به جنگ آنها خواهم فرستاد كه تاب مقاومت در برابر آنها را نداشته باشند و اگر سر به فرمان ننهند از آن سرزمین به خواری و ذلّت بیرونشان خواهم كرد .

فرستادگان بازگشته و آنچه دیده و شنیده بودند بازگو كردند . بلقیس فهمید تاب مقاومت و نبرد با سلیمان(ع) را ندارد تصمیم گرفت خود به بیت المقدس برود و حركت كرد .

جبرئیل ماجرا را به اطّلاع سلیمان(ع) رسانید . سلیمان(ع) برای اینكه معجزه ای به عنوان اثبات نبّوت خویش به او نشان دهد رو به یارانش كرد و گفت : كدامیك از شما می توانید پیش از ورود  بلقیس و همراهانش تخت او را نزد من حاضر سازد ؟

دیوی نیرومند از جنیان گفت : من می توانم قبل از ورود آنها تخت را نزد تو بیاورم در آن میان آصف بن برخیا كه قسمتی از اسم اعظم را می دانست گفت : من در یك چشم به هم زدن آن تخت را حاضر می كنم و به دستور سلیمان(ع) چنین كرد . به دستور سلیمان(ع) قصری از آبگینة سفید برای پذیرایی بلقیس ساختند و تخت را در آن جای دادند . و هنگام ورود بلقیس وقتی چشمش به تخت خود افتاد سخت حیرت زده شد و به نبّوت سلیمان(ع) پی برد . وقتی بلقیس وارد قصر آبگینه شد پنداشت كه آب است و ساقها را برهنه كرد تا از آن بگذرد . سلیمان(ع) گفت : این قصری صاف است كه از شیشه ساخته شده است . بلقیس كه آن اوضاع را دید گفت : پروردگارا ، من به خویشتن ستم كردم كه سالها در كفر به سر بردم و اكنون به سلیمان(ع) اسلام آورده و مطیع پروردگار جهانیانم .

عده ای می گویند : سلیمان(ع) با بلقیس ازدواج كرد و او را به سوی قومش فرستاد و بعضی از پادشاهان حبشه خود را از نسل سلیمان(ع) و بلقیس می دانند و برخی می گویند  او را به ازدواج پادشاهی به نام تبع درآورد .

سلیمان پیغمبر(ع) ، دارای حشمت و سلطنت و مال و منال بسیاری بود . روزی حضرت سلیمان(ع) از خداوند اجازه خواست تا به شكرانة حشمت و سلطنتی كه خداوند به او بخشیده است مهمانیی برگزار كند و به همة مخلوقات سوری بدهد . خداوند اجازه فرمود و سلیمان(ع) هم سفرة عظیمی تدارك دید و از همة مخلوقات دعوت كرد تا یك وعده غذا مهمان او باشند . روز مهمانی ، یك ساعت به وقت پذیرایی مانده ، ماهی بزرگی كه نامش هلوع بود سر از زیر آب بیرون آورد و به سلیمان(ع) عرض كرد كه گویا امروز ناهار میهمان شما هستیم . سلیمان(ع) گفت : آری . هلوع گفت : پس قسمت غذای مرا بدهید چون وقت غذا خوردنم فرا رسیده است . سلیمان(ع) از او خواست كه صبر كند تا همة میهمانان بیایند و با هم غذا بخورند امّا هلوع نپذیرفت و لذا سلیمان(ع) قبول كرد كه او سهم خودش را زودتر بخورد . هلوع دهانش را باز كرد و در یك نفس همة آنچه در سفره بود بالا كشید و به سلیمان(ع) گفت : كه من با این غذا سیر نشدم . آنچه خوردم نیم قورت بود در حالیكه من باید سه قورت غذا بخورم تا سیر شوم ، لذا دو قورت و نیم باقی مانده است . حضرت سلیمان(ع) با دیدن این صحنه به سجده افتاد و به عجز خویش در پیشگاه الهی اقرار كرد و از خدا خواست كه آبروی او را حفظ كند و برای سیر شدن مهمانهایش كه در راه بودند رزق بفرستد . آن گاه حضرت سلیمان(ع) از هلوع پرسید كه : خداوند چطور هر روز تو را سیر می كند . هلوع عرض كرد برگ سبزی برای من می فرستد كه با خوردن آن سیر می شوم . حضرت سلیمان(ع) با همة حشمت و سلطنتی كه داشت و مال و منال بسیاری كه در اختیارش بود ، خود در كمال زهد و بی اعتنائی به دنیا زندگی می كرد و خوراكش نان جوی سبوس دار بوده . چون تاریكی شب او را فرا می گرفت تا صبح گریان به عبادت حق می ایستاد و خوراكش از زنبیل بافی اداره میشد كه به دست خود می بافت و سلطنت عظیم را در خواست كرد كه پادشاهان كفر را مقهور خویش سازد .

حضرت سلیمان(ع) روزی گیاهی را دید كه سبز شده از وی نامش را پرسید و او گفت :  نام من خرنوب است . سلیمان(ع) فهمید كه به زودی مرگش فرا خواهد رسید از این رو به خدا عرض كرد : پروردگارا ، مرگ مرا از جنیان پنهان بدار تا انسیان بدانند كه جنیان عالم به غیب نیستند و از بنای ساختمان او یك سال مانده بود و به خاندان خود نیز سپرد كه جنیان را از مرگ من آگاه نكنید تا بنای ساختمان را به اتمام برسانند سپس وارد محراب عبادت شد و تكیه بر عصای خود ایستاد و از دنیا رفت و یك سال همچنان بر سر پا بود و بنای مزبور به پایان رسید ، آنگاه خدای متعال موریانه را مأمور كرد تا عصای را خورد و سلیمان(ع) بر زمین افتاد و جنیان از مرگ آن حضرت مطلع شدند .

روایتی است كه خداوند سلیمان(ع) را از مرگش مطلع كرده و او غسل كرده و كفن پوشیده بود .

از امام صادق(ع) روایت شده است كه : در این مدت كه سلیمان(ع) به محراب بود آصف بن برخیا كارهای سلیمان(ع) را اداره می كرد تا موریانه عصا را خورد .

مدّت عمر سلیمان(ع) را 55 سال گفته اند همچون پدرش داوود(ع) كه 52 سال گفته شده و قبر سلیمان(ع) نزد قبر پدرش داوود(ع) در بیت المقدس می باشد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت داوود (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:16 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

در داستان طالوت دیدیم كه چگونه داوود(ع) موجب شكست جالوت شد و این جریان سبب شد كه نام داوود(ع) بر سر زبانها بیفتد و تدریجاً عظمت و شوكتی پیدا كرده و بنی اسرائیل ، وی را به سلطنت و فرمانروایی خود انتخاب كردند و خدای تعالی نیز او را به نبّوت خویش برگزید .

خداوند نعمتهای دیگری نیز به داوود(ع) داد و در سورة انبیاء فرموده :

و كوهها و پرندگان را رام و مسخر داوود (ع) كردیم كه به وی تسبیح می گفتند و ساختن زره را برای شما ، به او یاد دادیم تا شما را از كارگر شدن سلاحها جلوگیری و محافظت كند .

در تفسیر این آیه می گویند :

كوهها و پرندگان به فرمان او و همراه او بودند ، هنگام تسبیح او ، آنها نیز تسبیح می كردند و هر كجا می خواست می توانست چاه حفر كند و یا چشمه احداث كند و یا معدن استخراج نماید .

 دربارة صنعت زره بافی او ، مطابق روایت ، خداوند آهن را در دست او نرم كرده بود و بی آنكه احتیاج به كوره و آتش داشته باشد و چون قطعة آهن را در دست می گرفت همچون خمیر نرم می شد و آن حضرت آنرا به صورت مفتولهایی باریك در آورده و زره می بافت .

(می گویند : اولین كسی كه زره بافت و آنرا در جنگها مورد استفاده قرار داد . داوود (ع) بود.)

روایت است كه : روزی داوود(ع) برای سركشی مأمورین و عمال خود رفته بود كه جبرئیل به صورت انسانی بر سر راه او قرار گرفت .

داوود(ع) پرسید : ای مرد ، سیره و روش داوود در میان مردم چگونه است ؟

آن مرد كه جبرئیل بود گفت : سیرة خوبی است اگر یك چیز در او نبود !

داوود(ع) پرسید : آن چیز كدام است ؟

جبرئیل گفت : آنكه وی از بیت المال مصرف می كند .

داوود(ع) از او تشكر كرده و سوگند یاد كرد كه از آن پس از بیت المال مصرف نكند .

( خداوند كه صدق گفتار او را دید آهن را برای او نرم كرد تا به وسیلة آن زره ببافد و نان بخورد . )

امام صادق(ع) می فرماید : آن حضرت 360 زره به دست خود بافت و 360 هزار فروخت و به این ترتیب از بیت المال بی نیاز گردید .

نعمت دیگری كه خداوند به آن حضرت عنایت كرد :

حكمت فرزانگی و سخن نافذ بود كه به گفتة بسیاری از مفسرین منظور ، علم قضاوت و داوری میان مردم بود .

از جمله نعمتهای دیگری كه خداوند به داوود(ع) عنایت كرده بود :

صوت روح افزا و گیرائی بود كه به او موهبت كرد و هرگاه لب به خواندن و ستایش خداوند می گشود حیوانات وحشی بیابان در اطراف وی اجتماع می شدند .

نعمت دیگری كه به او عنایت شد :

نیروی فوق العاده از نظر جسم و علم عبادت بود . و پایه های فرمانروائی او را خداوند محكم گردانید و از خلیج عقبه تا رود فرات را تحت فرمانروایی و اطاعت خویش در آورد و شهرهای فلسطین را بعد از جنگهای بسیار گرفت و دمشق و شهرهای ساحلی فرات را فتح كرد و بطوركلی از خلیج عقبه تا مرزهای كشور ایران را تحت حكومت خود قرار داد.

و علم منطق الطیر را به او عنایت فرمود كه سخن پرندگان را می فهمید و لحن خوش و صدایی گیرا به او عنایت فرمود .

 عنایت دیگر اینكه خداوند به داوود(ع) فرزندی همچون سلیمان(ع) عنایت فرمود كه وارث علم و حكمت و سلطنت او گردید و یكی از انبیاء بزرگ الهی شد .

روایت شده كه خداوند به حضرت داوود(ع) وحی نمود كه فلان خانم را برای همسری تو برگزیده ام . حضرت داوود(ع) به سراغ آن خانم رفت و قضیه را مطرح كرد ولی خانم گفت: من چندان عبادت و اعمال صالحی ندارم كه لیاقت همسری شما را داشته باشم ، خانم دیگری همنام من در همین محلّه زندگی می كند كه خیلی اهل عبادت است ، قاعدتاً اشتباه شده و آن خانم منظور خداوند بوده است . حضرت داوود(ع) كه به هدایت الهی مطمئن بود ، از او پرسید : وقتی فقیر می شوید چه می كنید . آن خانم گفت : چون من نمی دانم فقر برای من بهتر است یا ثروت ، لذا كاری نمی كنم و به آنچه خدا پیش آورده تن می دهم . حضرت پرسید : وقتی بیمار می شوید چه می كنید . آن خانم گفت : چون نمی دانم مرض برای من بهتر است یا صحّت ، لذا كاری نمی كنم و به همان كه خداوند پیش آورده تمكین می كنم . حضرت چند فقره از این سؤالات را مطرح كرد و آن خانم هم همین گونه پاسخ داد . بعد حضرت داوود(ع) گفت : با این معرفت و روح تسلیم و رضا كه در شما می بینم مطمئناً اشتباهی رخ نداده است و خود شما برای همسری من انتخاب شده اید . 

حضرت داوود(ع) كوشش و جدیت فراوانی در عبادت حق تعالی داشت و بسیار گریست .

در حدیثی از امام صادق(ع) روایت شده كه : روزة داوود(ع) چنان بود كه تا پایان عمر یك روز ، روزه بود و یك روز افطار می كرد .

داستان قضاوت داوود (ع) و توبة آن حضرت :

این داستان در سورة ص آمده و در داستان زیر همراه با تفسیر است . دو نفر از طریق غیر عادی یعنی از دیوار محراب ( خانة ) داوود(ع) بالا آمده و نزد او رفتند . داوود(ع)  ناگهان آنها را بالای سر خود دید و ترسید و آنها را به چشم دشمن پنداشت . آن دو نفرحضرت را دلداری داده و گفتند : ما به منظور داوری به نزد تو آمده ایم و سپس موضوع شكایت خود را مطرح می كنند كه ما دو نفر برادریم و این برادر من 99 میش دارد و من 1 میش و برادر من مرا متقاعد كرده كه یك میش را با او شریك شوم . و او مرا فریب می دهد داوود(ع) كه از رفتار آنها متحّیر شده بود عجولانه جواب داد حقا كه با اضافه كردن میش تو به میش های خودش در حق تو ستم كرده و عمل نا شایسته انجام داده و بعد از رفتن آن دو نفر داوود(ع) به خود آمد كه این احتمالات و رفتار او با ایشان در شأن نبوت نیست و روح و دل او را آلوده ساخته و امتحان و آزمایش برای او بوده از این رو اقدام به استغفار و آمرزش خواهی كرد و به درگاه الهی توبه كرد . 

روایتی می گوید كه : آن دو نفر فرشتگانی بوده اند كه به صورت انسان و به آن صورت وارد خانة داوود(ع) شدند تا او را مورد آزمایش الهی قرار دهند .

روایتی می گوید : آن دو دشمن داوود(ع) بوده و به قصد كشتن داوود(ع) آمده بودند و همینكه وارد منزل داوود(ع) شدند دیدند عده ای نزد داوود(ع) نشسته و به گفتگو مشغولند و داوود(ع) كه به قصد آنها آگاه بود چیزی نگفت و آن دو خود را نباخته و موضوع حل مشكل را طرح كردند و داوود(ع) برای انتقام آن صحبت را كرد و آن گونه كه گفته شد پاسخ آنها را داد ولی بعداً از رفتار خود و عمل انجام نشده از طرف آنها پشیمان شد و توبه كرد و این جریان را آزمایشی از برای خود دانست .

از امام باقر(ع) روایت شده كه :

 روزی علی(ع) به مسجد وارد شد و جوانی را گریان دید و كسانی اطراف او بودند و او را دلداری می دادند .

علی(ع) از آن جوان علت گریه اش را پرسید .

آن جوان گفت : قاضی حكمی درباره ام كرده كه مرا به گریه وادار كرده است . پدرم با این چند تن به سفر رفتند و چون باز گشتند پدرم با آنها نبود از آنها پرسیدم پدرم چه شد ؟ گفتند مرده است ! پرسیدم : اموال او چه شد ؟ گفتند : مالی نداشت ! من آنها را به نزد قاضی بردم و قاضی آنها را قسم داد و آنها همان گونه قسم خوردند . در صورتیكه می دانم وقتی پدرم به مسافرت می رفت مال بسیار داشت .

علی(ع) دستور داد جوان و آن چند تن را نزد قاضی بردند .

علی(ع) به قاضی گفت : چگونه میان اینان قضاوت كردی ؟

قاضی گفت : آن جوان شاهدی بر مدّعای خود ندارد و آنها نیز قسم یاد كردند كه پدر او مرده و مالی نداشت .

علی(ع) گفت : آیا این گونه قضاوت می كنی ؟

قاضی گفت : پس حكم دربارة اینان چگونه است .

علی(ع) گفت : امروز حكمی دربارة اینان خواهم كرد كه كسی قبل از من به جز داوود پیامبر(ع) چنین داوری نكرده باشد . آنگاه سران سپاه را حاضر كرد و هر یك را موكل یكی از آن چند تن كرده و با لحن تهدید آمیزی فرمود : شما چه خیال می كنید . آیا فكر می كنید من نمی دانم با پدر این جوان چه كرده اید ؟ مرا جاهل فرض كرده اید .

 سپس دستور داد آنها را از یكدیگر جدا كنند و سر و صورتشان را بپوشانند و هر كدام را پای یكی از ستونهای مسجد نگاه دارند . آنگاه كاتب مخصوص خود را فرا خواند و خود در جایگاه قضاوت نشست و مردم نیز اطراف علی(ع) اجتماع كرده و حضرت به آنها فرمود:  هرگاه من تكبیر گفتم شما نیز تكبیر بگوئید آن هم با صدای بلند ، و دستور داد یكی از آن چند تن را آورده و همانطور كه صورتش بسته بود مقابل علی(ع) قرار گرفت و به كاتب گفت : هر چه می گوید بنویس .

  علی(ع) فرمود : چه روزی از منزل خارج شدید ؟ در فلان روز .

در چه ماهی ؟ در فلان ماه .

هنگامی كه مرگ پدر این جوان در رسید به كجا رسیده بودید ؟ به فلان جا .

در كدام منزل از دنیا رفت ؟ در فلان منزل .

بیماریش و علت مرگ چه بود ؟ فلان بیماری .

بیماریش چند روز طول كشید ؟  چه كسی از او پرستاری می كرد ؟  در چه روزی مرد ؟ چه كسی او را غسل داد ؟  در كجا غسلش داد ؟  چه كسی او را دفن كرد ؟  با چه كفنش كردید ؟  چه كسی بر او نماز خواند ؟  چه وقت از روز در قبر رفت ؟

و چون همة این سؤالات به اتمام رسید حضرت تكبیر گفت و مردم نیز با آن حضرت تكبیر گفتند . صدای تكبیر مردم كه به گوش چند تن دیگر رسید هراسان شده و فكر كردند كه دوستشان ماجرا را برای امیر تعریف كرده است .

به دستور امیر آن مرد را به زندان بردند و نفر بعدی را آوردند . سر و صورتش را باز كردند و نزد امیر نشست . امیر به او گفت : تو خیال كردی من نمی دانم شما چه كرده اید ؟

آن مرد گفت : ای امیر ، من به تنهایی نتوانستم جلوی آنها را بگیرم و خوش نداشتم آنها پدر او را به قتل برسانند و اینگونه به قتل پدر آن جوان پی برد و همه را به زندان انداخت و اموال آن مرد و دیة قتل او را از آنان گرفت و به آن جوان داد .

قاضی گفت : ای امیرالمؤمنان ، قضاوت داوود(ع) چگونه بود ؟

فرمود : روزی داوود(ع) به جمعی از كودكان برخورد كه مشغول بازی بودند و یكی را به نام مات الدین ( یعنی دین و آئین مُرد ) صدا می زدند داوود(ع) آن كودك را پیش خواند و پرسید : نامت چیست ؟ گفت : مات الدین . پرسید : چه كسی تو را به این نام نامیده ؟ گفت : مادرم .

داوود(ع) نزد مادرش رفت و گفت : چه كسی نام این كودك را مات الدین گذارده ؟ مادرش گفت : پدر او . پرسید : چرا و به چه مناسبت ؟ گفت : پدرش با جمعی به سفر رفت و آن وقت من این كودك را حامله بودم بعد از مدتی همسفران شوهرم بازگشتند . ولی شوهرم همراه آنها نیامده بود و احضار داشتند كه او از دنیا رفته و مالی نداشته . از آنها پرسیدم آیا وصیّتی نداشت . گفتند : چرا گفت كه به همسرم بگوئید فرزندم كه به دنیا آمد نامش را چه دختر بود چه پسر مات الدین بگذارد و من به این وصیّت عمل كردم .

داوود(ع) گفت : آیا همسفران شوهرت را می شناسی و آیا زنده هستند ؟ زن گفت : آری و همه هستند . گفت : مرا نزد آنها ببر .

و اینگونه كه دیدی از آنها اقرار گرفت و معلوم شد كه آنها پدر آن كودك را كشته و اموالش را غارت كرده بودند . و به آن زن فرمود : كه حال نام پسرت را عاش الدین ( یعنی دین زنده شد ) بگذار .

از امام باقر(ع) روایت شده كه :

روزی داوود(ع) نشسته بود و جوانی ژولیده با ظاهری فقیرانه نزد آن حضرت آمد . آن جوان قبلاً بسیار نزد آن حضرت می آمد ولی این بار با ظاهری ژولیده وارد شد و به دنبال او ملك الموت وارد شد و نگاه تندی به آن جوان كرده و به او خیره شد .

داوود(ع) پرسید : به این جوان خیره شده ای ؟

ملك الموت پاسخ داد : مأمورم هفت روز دیگر جان این جوان را در همین مكان بگیرم . داوود(ع) كه دلش به حال آن جوان سوخته بود گفت : ای جوان ، زن گرفته ای ؟! جوان گفت : نه ، هنوز ازدواج نكرده ام .

داوود(ع) گفت : نزد فلان شخص برو ( كه یكی از بزرگان بنی اسرائیل بود ) و به او بگو داوود(ع) دستور داده كه دخترت را به تو بدهد و همین امشب نزد آن دختر می روی و مخارج ازدواج تو نیز هر چه می شود بردار و همچنان نزد همسرت باش تا هفت روز دیگر و بعد از هفت روز همین جا نزد من بیا .!

جوان به دستور داوود(ع) عمل كرد و بعد از هفت روز بازگشت .

داوود(ع) پرسید : وضع تو در این چند روز چگونه بود ؟ جوان گفت : هیچگاه در خوشی و نعمتی مانند این چند روز نبوده ام !

داوود(ع) فرمود : اكنون بنشین . و هر دو چشم به راه ملك الموت شدند ، طبق وعده ای كه داده بود . امّا مدّتی گذشت و از ملك الموت خبری نشد . داوود(ع) رو به جوان كرد و گفت : به خانه ات باز گرد و روز هشتم دوباره به نزد من بیا .

جوان رفت و روز هشتم باز گشت ولی باز هم از ملك الموت خبری نشد و همچنین روزهای بعد . تا اینكه ملك الموت به نزد داوود(ع) آمد . داوود(ع) گفت : پس چرا طبق وعده ات بعد از هفت روز نیامدی . ملك الموت فرمود : چون تو بر این جوان رحم كردی خداوند نیز او را مورد مهر خویش قرار داد و 30 سال بر عمرش افزود .

از امام صادق(ع) روایت شده كه :

داوود(ع) از خانه بیرون رفت و مشغول دعا و مناجات بود و همچنان به راه خود ادامه می داد و كوه و سنگ و پرنده و درنده با او هم صدا شدند تا به كوهی رسید كه در آن كوه پیامبری بود به نام حزقیل(ع) و او همین كه صدای مناجات كوهها و سنگها را شنید فهمید كه داوود(ع) به آنجا نزدیك شده و به او وحی شد داوود(ع) را نزد خود آورد .

داوود(ع) گفت : آیا تا كنون قصد به گناه كرده ای ؟ حزقیل(ع) فرمود : نه .

داوود(ع) گفت : آیا تا كنون از این عبادتی كه برای خدا می كنی حالت عجب و خود پسندی تو را گرفته است ؟ حزقیل(ع) گفت : نه .

داوود(ع) گفت : آیا تا كنون متمایل به دنیا شده ای كه بخواهی از شهوات و لذات دنیا بهره ای برگیری ؟ حزقیل(ع) گفت : گاهی به دلم خطور می كند .

داوود(ع) گفت : در این موقع چه می كنی ؟ گفت : به داخل این غار می شوم و به آنچه در آن است می نگرم و پند می گیرم . 

داوود(ع) برخاست و به درون غار رفت و در آنجا تختی از آهن دید كه روی آن جمجمه ای پوسیده و استخوانهائی قرار داشت . لوحی از آهن دید كه در آن نوشته بود من اِروی شلم هستم كه 1000 سال سلطنت كردم و هزار شهر ساختم و از هزار دختر بِكارت گرفتم و سرانجام من این است كه خاك بسترم شده و سنگ بالشم و مار و مورها همسایه ام تا هر كه مرا می بیند به دنیا مغرور نگردد .

از امام صادق(ع) نقل شده كه : 

داوود(ع) به درگاه خدا عرض كرد . پروردگارا ، همنشین مرا در بهشت به من معرفی كن . خداوند وحی كرد : متی پدر یونس (ع) . داوود(ع) اجازه خواست تا با او دیدار كند و خداوند به او اجازه داد . داوود(ع) همراه فرزندش سلیمان(ع) به جایگاه متی آمد و خانة او را كه خانه ای حصیری بود پیدا كرده و سراغش را گرفت و به آنها گفتند : كه متی به بازار رفته و آنها به بازار آمدند و بازاریان به داوود(ع) گفتند : او را در میان خاركنان باید بیابی و چون به نزد خاركنان آمدند آنها گفتند : ما نیز در انتظار او هستیم .  

داوود و سلیمان(ع) در انتظار او ماندند و ناگاه از دور آمدن او را دیدند كه پشته ای از هیزم بر سر دارد . مردم به او كمك كرده و پشتة هیزم او را بر زمین گذاشته و او نیز حمد خدای را به جا آورد و گفت : كیست كه پاكی را به پاكی خریداری كند ؟ كسی قیمتی گذاشت و خواست هیزم متی را خریداری كند و كسی دیگر قیمتی بالاتر گذاشت و خریداری نمود .

داوود و سلیمان(ع) جلو رفته و بعد از سلام همراه متی و به درخواست او به خانة متی رفته و در بین راه متی مقداری گندم خرید و به خانه آورد و آن را آرد كرد و در ظرفی كه از تنة خرما ساخته شده بود آن را خمیر كرد و آتش روشن كرده و خمیر را درون ظرفی نهاد و روی آتش گذاشت و به نزد سلیمان آمده و به گفتگو مشغول شدند . آنگاه متی برخاست و خمیر پخته اش را برداشت و در همان ظرف چوبی كه از تنة خرما بود گذاشت و وسط آن نان را باز كرد و مقداری نمك داخل آن ریخت و همراه با ظرف آبی بر سر سفره آورد و مشغول خوردن شدند متی هر لقمه ای كه برمی داشت و به دهان نزدیك میكرد بسم الله می گفت و چون آن را فرو می برد الحمدالله می گفت و آب را نیز چنین كرد و گفت : پروردگارا ، كیست كه او را همانند من نعمت داده باشی و چون من مورد عنایت و رحمت خود قرارش داده باشی ؟ به من سلامتی دادی و نیرویی دادی تا به سراغ خار بیابان كه هیچ رنجی برای رویش آن نكشیده ام بروم و با جمع آوری آنها كسی را به سراغم فرستادی تا آنها را از من خریداری كند تا با پول او گندمی خریداری كنم كه برای رویشش زحمتی نكشیده ام . و آتش برپا كردی تا نان بپزم و به من اشتها دادی تا آن را بخورم و نیرو بگیرم تا اطاعت تو را انجام دهم . و حمد و سپاس خاص توست . و اینها را گفت و گریست .

داوود(ع) كه آن منظره را دید رو به سلیمان(ع) كرد و گفت : ای فرزند ، برخیز كه من هرگز بنده ای سپاسگزارتر برای خدا از این مرد ندیده ام .!

داوود(ع) 100 سال تمام عمر كرد كه 40 سال آن دوران سلطنت او بود و سلیمان(ع) به جانشینی او نشست و وصیّت خود را به او نمود و از دنیا رفت و بنی اسرائیل جنازة آن حضرت را در بیت المقدس در قریة داوود(ع) به خاك سپردند .

عده ای می گویند : بنای بیت المقدس توسط داوود(ع) انجام شده و عده ای می گویند : به دست سلیمان(ع) اتمام یافت .

خداوند در آیة 105 از سورة انبیاء فرموده : ما به داوود(ع) زبور را دادیم . ( زبور نام كتاب داوود(ع) است كه زبوری كه اكنون در دست است مشتمل بر 150 مزمور است . )

از امام صادق(ع) نقل شده كه :

خداوند به داوود(ع) وحی كرد كه : گاهی بنده ای از بندگان من عمل خیری نزد من می آورد كه به همان عمل خیر بهشت خود را بر وی مباح می كنم .

داوود(ع) گفت : پروردگارا ، آن عمل خیر چیست ؟

فرمود : در دل بندة مؤمن من خوشی و سروری وارد كند اگر چه با دادن یك دانة خرما .

داوود(ع) عرض كرد : برای كسی كه تو را بشناسد شایسته و سزاوار است كه امیدش را از تو قطع نكند .

از امام باقر(ع) نقل شده كه :

 داوود(ع) به فرزندش سلیمان(ع) گفت : از خندة بسیار بپرهیز زیرا خندة بسیار بندة خدا را در روز قیامت حقیر و پست می سازد . و اگر ارزش سخن گفتن نقره باشد ارزش سكوت طّلاست .

از رسول خدا(ص) :

خداوند به داوود(ع) وحی كرد كه : به راستی كه بندة من كار خیر و حسنه ای در روز قیامت پیش من بیاورد من به خاطر آن عمل او را به بهشت حكومت دهم .

داوود(ع) عرض كرد : پروردگارا ، چگونه عمل خیری ؟

فرمود : بندة مؤمنی كه حاجت برادر مسلمانش را اجابت كند و كوشش در اجابت آن نماید . چه برآورده شود و چه نشود .

خداوند وحی كرد  : ای داوود ، در زمان فراخی و خوشی  مرا یاد كن تا من هم در وقت سختی و گرفتاری دعایت را مستجاب كنم .

امام صادق(ع) فرمود :

به داوود(ع) وحی شد كه : همانطور كه نزدیكترین مردم به خدا فروتنان هستند ، دورترین مردم از خدا نیز متكبران می باشند .

از داوود(ع) نقل شده كه : شخص عاقل و خردمند لازم است از چهار زمان غافل نشود .

1.     ساعتی كه در آن با پروردگار خود مناجات كند .

2.     ساعتی كه در آن به حساب خود برسد .

3.     ساعتی كه به نزد برادران خود برود .

4.     ساعتی كه نفس خود را برای لذّتهای مشروع و پسندیده آزاد بگذارد . زیرا این ساعت

كمك به ساعتهای دیگر است .

از كلماتی كه خداوند به داوود(ع) وحی نمود : ای داوود ، من پنج چیز را در پنج چیز نهادم و مردم آن را در پنج چیز دیگر می طلبند و نمی یابند .

1.      علم را در گرسنگی و كوشش نهادم و مردم آن را در سیری و راحتی می طلبند و نمی یابند .

2.      عزّت را در اطاعت و فرمانبرداری خود نهادم و مردم آن را در خدمت سلاطین می یابند و به آن نمی رسند .

3.      ثروت را در قناعت نهادم و مردم در كثرت و زیادی مال می جویند و نمی یابند .

4.      رضایت و خشنودی  خود را در خشم با نفس نهادم و مردم آن را در رضایت نفس می جویند و نمی یابند .

5.      راحتی را در بهشت نهاده ام و مردم در دنیا می جویند و نمی یابند .

در زبور داوود(ع) آمده كه :

ای فرزند آدم ، از من در خواست چیزی میكنی و من از روی علمی كه دربارة نفع و سود تو دارم آن را از تو باز می دارم و به خاطر مصلحت تو ، حاجتت را روا نمی كنم و تو اصرار می كنی تا من آن را به تو می دهم و تو در راه معصّیت و نا فرمانی من از آن كمك می گیری .

در حدیث قدسی آمده است كه :

ای داوود ! من چیزی را اراده می كنم و تو هم چیزی را قصد میكنی و واقع نخواهد شد مگر آنچه كه من اراده كرده ام . پس اگر به آنچه من اراده كرده ام تسلیم شوی و تن بدهی ، هر آنچه را اراده كنی به تو می دهم و اگر به آنچه من اراده كرده ام تسلیم نشوی ، تو را در راه آنچه اراده كرده ای به تعب و سختی می افكنم و سپس واقع نخواهد شد مگر آنچه من اراده كرده ام .

امام صادق(ع) فرمود :

خداوند به داوود(ع) وحی كرد كه : گناهكاران را مژده بده و صدیقان را بترسان . گناهكاران را به توبه مژده بده كه من می پذیرم و از گناه می گذرم و صدیقان را بیم بده كه در عملهای خود دچار عجب و خود بینی نشوند .

چون اَجل داوود(ع) فرا رسید خداوند ملك الموت را به صورت آدمی فرستاد و او به خانة داوود(ع) آمد و داوود(ع) خانه نبود و همسر داوود(ع) تا او را دید گفت : تو كیستی ؟ ملك الموت گفت : مردی هستم كه با تو گفتگو دارم . زن گفت : من با مرد نامحرم سخن نمی گویم . در این هنگام داوود(ع) آمد و ملك الموت به زیر تخت رفت و همسر داوود(ع) ماجرا را تعریف كرد و داوود(ع) به زیر تخت نگاه كرد و ملك الموت را شناخت و در این هنگام جان داوود(ع) را گرفت  .

 می گویند : كركسان از تركستان مشك آوردند و نثار كردند بر خلق و بر كفن او ، و از آن وقت از گور او تا به حال بوی مشك می آید .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت ذوالكفل (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:13 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

این نام در دو سوره از قرآن ذكر شده ( سوره انبیاء آیة 85 و سورة ص آیة 48 ) .

دربارة ذوالكفل(ع) اختلاف نظر بسیار است .

می گویند او پیامبر نبوده بلكه مرد صالحی بوده است و از طرف یكی از پیامبران متكفل شد روزها را روزه بدارد و شبها را به بیداری و شب زنده داری بگذراند و خشم نكند و به حق عمل نماید .

 و چون به وعدة خود عمل كرد خداوند نامش را در قرآن كریم در ردیف پیغمبران ذكر فرموده است .

 برخی می گویند : او یكی از پیامبران بوده كه چون ثواب اعمال او دو چندان بود به این جهت  ذوالكفل نامیده شد .

 برخی می گویند : او الیسع(ع) بوده ، غیر از آن الیسع كه در قرآن نام او ذكر شده .

 برخی می گو یند : او الیاس پیغمبر(ع) بوده است .

 برخی می گویند : او یوشع(ع) بوده است .

 برخی می گویند : زكریای پیغمبر(ع) بوده است .

 برخی می گویند : حزقیل(ع) بوده است و . . . .

 از رسول اكرم(ص) روایت شده كه : چون عمر الیسع(ع) كه پیغمبری از پیغمبران بود به پایان رسید در صدد بر آمد كسی را به جانشینی خود منصوب

 دارد از این رو مردم را جمع كرد و گفت : هر یك از شما كه تعهد كند 3 كار را انجام دهد من او را به جانشینی خود برمی گزینم .

1. روزها را روزه بدارد. 

2. شبها را بیدار باشد.

3. خشم نكند.

جوانی كه به نظر ضعیف می آمد برخاست و گفت : من این تعهد را می پذیرم . الیسع(ع) آن جوان را بازگرداند و روزی دیگر گفته هایش را تكرار كرد .

 و همان جوان این تعهد را پذیرفت و الیسع(ع) او را به جانشینی خود منصوب كرد تا اینكه از دنیا رفت و خداوند آن جوان را به نبّوت منصوب فرمود .

شیطان كه از ماجرا مطلع شد درصدد بر آمد تا ذوالكفل(ع) را خشمگین كند و او را برخلاف تعهدی كه داده بود وادار كند . و یكی از پیروانش كه ( ابیض ) نام داشت مأمور این كار شد .

 ذوالكفل(ع) شبها نمی خوابید و شب زنده داری میكرد و در روز مقداری می خوابید . ابیض صبر كرد تا ذوالكفل(ع) به خواب رفت و آمد و فریاد زد :

 به من ستم شده و مظلوم هستم و تو باید حق مرا بگیری .

ذوالكفل(ع) گفت : برو و او را نزد من بیاور . ابیض گفت : من از اینجا نمی روم . ذوالكفل(ع) انگشتر خود را در آورد و به آن شخص داد و گفت : این را بگیر و نزد شخصی كه شكایت داری برو و او را با خود نزد من بیاور .

ابیض انگشتر را گرفت و رفت و فردای همان وقت آمد و فریاد زد : من مظلوم هستم و آن شخص به انگشتر تو توجهی نكرد و به همراه من نیامد .

دربان ذوالكفل(ع) گفت : بگذار بخوابد كه او نه دیروز خوابیده و نه دیشب .

ابیض گفت : هرگز نمی گذارم بخوابد ، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد .

دربان وارد خانه شد و جریان را به ذوالكفل(ع) گفت .

ذوالكفل(ع) نامه ای برای او نوشت و مهر كرد و به او داد . و ابیض رفت و چون روز سوم شد همان وقت آمد و ذوالكفل(ع)  تازه به خواب رفته بود .

 ابیض فریاد زد كه شخص ظالم توجهی نكرده و همچنان فریاد میزد .

ذوالكفل(ع) از بستر برخواست و همراه ابیض برای دادخواهی به راه افتاد .

گرمای آن روز به حدی بود كه گوشت ، در برابر آفتاب پخته می شد . در بین راه ابیض كه دید نتوانسته ذوالكفل(ع) را به خشم آورد پا به فرار گذاشت.

خداوند نام او را در قرآن كریم ذكر كرده و داستان او را به پیغمبرش یاد آوری می كند . تا در برابر آزار مردم صبر كند چنانچه پیمبران بر بلا صبر كردند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت حزقیل (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:11 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

حزقیل(ع) به نبوت بنی اسرائیل مبعوث شد و حزقیل(ع) را ( ابن العجوز ) نیز میگفتند . مادرش پیرزنی عقیم بود و فرزند دار نمی شد تا بالاخره در

 سن پیری از خداوند فرزندی درخواست كرد و خداوند حزقیل را به او داد .

در تفسیر آیه 243 سورة بقره آمده است :

آیا نشنیدی داستان آن مردمی را كه از بیم مرگ از دیار خود بیرون شدند و هزاران نفر بودند كه خدا به ایشان گفت : بمیرید ، آنگاه زنده شان كرد .

 براستی كه خدا نسبت به مردم كریم است ولی بیشتر مردم نمی دانند .

گفته اند آیة فوق مربوط به قوم حزقیل(ع) است و اشاره به آنها دارد .

روایت شده كه داستان آنها بدین گونه بوده :

مردم یكی از شهرهای شام بودند و عددشان 70 هزار نفر بود كه در فصول مختلف هر فصلی طاعون به سراغشان می آمد و به محض آنكه احساس می

 كردند طاعون آمده است توانگران كه نیرویی داشتند از شهر خارج می شدند و فقرا به خاطر ناتوانی و فقری كه داشتند در شهر می ماندند و به همین

 جهت بیشتر همانهایی كه می ماندند می مردند . و آنها كه خارج می شدند كمتر مبتلا به مرگ می شدند .

تا اینكه تصمیم گرفتند این بار كه طاعون آمد همگی به یكباره از شهر خارج شوند و این كار را عملی كردند و از ترس مرگ و طاعون فرار كردند و

 مدتی در شهرهای دیگر گردش نمودند تا به شهر ویرانی رسیدند كه طاعون مردم آن شهر را نابود و هلاك كرده بود و آنها در همان شهر سكونت

 كرده و بار خود را بر زمین گذاشتند و ساكن شدند در این لحظه دستور مرگ آنها از جانب خداوند صادر شد و همگی یكجا مردند و بدنهایشان پوسید

 و استخوانهایشان آشكار گردید .

رهگذرانی كه از آنجا عبور می كردند كم كم استخوانهای آنها را در جائی جمع كردند و حزقیل(ع) از آنها گذشت و چون نگاهش به استخوانها افتاد گریست و به درگاه خداوند عرض كرد :

اگر اراده فرمایی هم اكنون اینها را زنده میكنی ، چنانچه آنها را میراندی تا شهرهایت را آباد كنند و از بندگانت فرزند بیاورند و با بندگان دیگرت مشغول پرستش تو شوند .

خداوند به او وحی كرد : آیا دوست داری كه آنها زنده شوند ؟

حزقیل(ع) گفت : آری ، و خداوند كلماتی را به حزقیل(ع) آموزش داد تا آنها را بخواند . امام صادق(ع) فرمودند : آن كلمات اسم اعظم بود . و چون

 حزقیل آن كلمات را خواند ، مشاهده كرد كه استخوانها به یكدیگر متصل شده و همگی زنده شدند و به تسبیح و تكبیر و تهلیل خداوند مشغول

 گردیدند .

حزقیل(ع) كه آن منظره را دید گفت : گواهی می دهم كه خدا بر هر چیز تواناست .

امام صادق(ع) فرمودند : آیة مزبور دربارة آنها نازل گردید .

امام رضا(ع) به رؤسای مذاهب در مجلس مأمون فرمود : حزقیل  پیغمبر(ع) نیز همان كاری را كرد كه عیسی بن مریم(ع) كرد . زیرا 35 هزار مرد را

 بعد از آنكه 60 سال از مرگشان گذشته بود زنده كرد .

روایت است كه :

قوم مزبور بعد از آنكه زنده شدند سالها زندگی كردند و بعد از آن به مرگ طبیعی از دنیا رفتند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت الیاس (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:10 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

الیاس(ع) یكی از رسولان و یكی از اجداد پیامبر خاتم(ص) است پدرش (مضر ) و مادرش ( خزیمه ) و او را « ام حكیمه » می گفتند . و همسرش ( فرعه ) و دختری به نام ( خزیمه بنت الیاس ) از او متوّلد گردید .

قوم او مردمی بت پرست بودند و بت اصلی آنها را ( بعلش ) می خواندند و الیاس(ع) از طرف خداوند برای هدایت آن قوم برگزیده شد و الیاس(ع) بلا فاصله دعوت خود را شروع كرد .

سالها گذشت وكسی ایمان نیاورد و خداوند به دعای الیاس(ع) عذاب بر آن قوم فرستاد و باران نبارید و زمین چیزی به عمل نیاورد و عدهّ ای از قحطی مردند تا اینكه به الیاس(ع) و خدای او ایمان آوردند و از آن عذاب نجات یافتند .

در پاره ای از روایات آمده كه : الیاس(ع) همچون خضر پیغمبر(ع) از آب حیات نوشیده و همیشه زنده است و او موكل بر دریاهاست چنانچه خضر(ع) موكل بر خشكی است و یا بلعكس .

به روایتی : خضر(ع) و الیاس(ع) هر دو به این مأموریت فوق فرستاده شدند .

از رسول الله(ص) روایت شده كه :

خضر(ع) و الیاس(ع) هر ساله در موسم حج یكدیگر را دیدار می كنند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت طالوت (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:09 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

بعد از موسی(ع) قوم بنی اسرائیل مرتكب معاصی شدند و دین خدا را تغییر دادند و ازامر پروردگار سرپیچی كردند .

در میان آنها پیامبری بود به نام ( أرمیا ) و آنها را امر و نهی میكرد ولی آن قوم به او نیز توّجه نمی كردند . پس خداوند جالوت را بر آنها مسلَّط كرد و فرمانروای آن قوم شد وچون از قبطیان بود قوم بنی اسرائیل را اذیّت و آزار فراوان می كرد . مردان را می كشت و زنان را به بردگی می برد و آنها را از شهرشان بیرون می كرد و اموال آنها را می گرفت .

پس بنی اسرائیل بیچاره شدند و نزد پیامبرشان آمده و خواستند تا او از خداوند بخواهد تا امیری بر آنها بفرستد .

با اصرار بنی اسرائیل ، پیامبر به آنها خبر داد از طرف خداوند طالوت(ع) به آن مقام ظهور می كند و علامت آن پیدایش تابوت است .

« منظور از تابوت همان جعبه ای است كه در كودكی موسی(ع) را در آن نهادند و به رود نیل انداختند و بعد از موسی(ع) فرشتگان آن تابوت را حمل می نمودند .

بعد از موسی(ع) آن تابوت و آنچه مربوط به موسی(ع) بود در آن قرار داشت و به وصی موسی(ع) ، یوشع(ع) سپرده شد و تا زمانی كه بنی اسرائیل برای آن احترام قائل بودند و از آن تبرك می گرفتند در میان آنها بود . امّا وقتی احترام آن از میان رفت و كودكان در كوچه با آن بازی می كردند خداوند تابوت را از میان آنها برد .»

از امام موسی كاظم(ع) پرسیدند : تابوت به چه اندازه بود ؟ فرمودند : 1 متر در 5/1 متر . پرسیدند : چه در آن بود ؟ فرمودند : عصای موسی(ع) و سكینه ! گفته شد سكینه چیست؟ فرمودند : روح الله بود كه سخن می گفت !

از امیرالمؤمنین روایت شده : سكینه ، بادی از بهشت بود كه از برای او صورتی مانند صورت انسان بوده است .

بنی اسرائیل گفتند : اگر طالوت(ع) تابوت را بیاورد و ظاهر سازد ما به سلطنت او حرفی نداریم .

پس طالوت(ع) ، تابوت را بر بنی اسرائیل ظاهر ساخت در حالیكه ملائكه آن را حمل می كردند پس بنی اسرائیل بر او تسلیم شدند و طالوت(ع) به امر خداوند آمادة جنگ با جالوتِ ستمكار شد . و مأمور به اطراف فرستاد تا مردم را برای جنگ با جالوت جمع كند . و از جمله كسان كه به اطاعت پیوست پدر حضرت داوود و پسرانش بودند به غیر از حضرت داوود(ع) .

خداوند به طالوت(ع) وحی كرد كه : ای طالوت ، جالوت تو را به قتل می رساند مگر آنكه لباس جنگ موسی (ع) را به تن كسی كنی كه به تن او اندازه باشدو او كسی است از فرزندزادگان یعقوب (ع) كه داوود بن الیثی نام دارد .

طالوت(ع) لباس جنگ موسی(ع) را به تن یكایك پسران الیثی كرد و به هیچیك اندازه نبود از الیثی پرسید : آیا فرزند دیگری هم داری ؟ او گفت : آری ، داوود(ع) كه از همه كوچكتر است و او را به شبانی گوسفندان گذاشته ام . طالوت(ع) مأمورانی را برای آوردن او فرستاد .

داوود(ع) آمد و او مردی قوی هیكل و شجاع بود و چون زرة موسی(ع) را به تن كرد درست به اندازة او بود .

طالوت(ع) لشكر را بسیج كرد و حركت داد و چون به نهری بر سر راه خود رسیدند طالوت(ع) ( یا پیامبر زمان آنها ) فرمود : هر كه از آب این نهر بیاشامد از حزب خدا نیست

و هر كه  نیاشامد از حزب خداست .

شاید هم وحی به پیامبر رسیده و او به امیر كه طالوت(ع) بوده گفته و او نیز به لشكر گفته بنابراین هر دو این سخن را گفته اند .

چون به نهر رسیدند به جز عدّه ای اندك همه از آن آب خوردند .

می گویند : عدّه ای كه از آن آب خورده بودند 60 هزار نفر بودند و عدّه ای كه آب را نخورده بودند 13 هزار تن بودند .

روایت است : وقتی طالوت(ع) مقابل جالوت قرار گرفت كسانی كه از آب نهر خورده بودند گفتند : ما طاقت مقابله با جالوت را نداریم و عدّه ای كه از آن آب نخورده بودند گفتند : خداوندا ، به ما صبر و شكیبایی مرحمت فرما و قدمهای ما را ثابت بدار و ما را نصرت بده و بر كافران غالب گردان .

داوود(ع) مقابل جالوت قرار گرفت در حالیكه جالوت به روی فیلی سوار بود و تاج بر سر داشت و در پیشانی او یاقوتی بود كه می درخشید و لشكر او ، در كنارش صف كشیده بودند .

روایت است : وقتی فرستادة طالوت(ع) به داوود(ع) رسید و او را نزد طالوت(ع) دعوت كرد در راه داوود(ع) به سه سنگ برخورد كه به او ندا رسید كه آن سه سنگ را بردار كه در جنگ به كار تو خواهد آمد .

داوود(ع) كه در مقابل جالوت قرار گرفته بود یكی از آن سنگها را به طرف میمنة لشكر جالوت انداخت و آنها منهدم شدند .

 سنگ دوّم را به طرف میسرة لشكر انداخت و آنها نیز منهدم شدند .

 سنگ سوم را به طرف جالوت پرتاب كرد و آن سنگ به یاقوت روی پیشانی جالوت خورده و یاقوت به پیشانی جالوت فرو رفت و او را از بالای فیل سرنگون كرد و مرد .

و طالوت(ع) ، داوود(ع) را به جانشینی خود برگزید و چون مرگش فرا رسید به امر خداوند تمام مواریث و علوم خود را به الیاس(ع) و داوود(ع) سپرد و از دنیا رحلت كرد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت یونس (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:07 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

نقل است از حضرت باقر(ع) كه حضرت علی(ع) نوشت و فرمود كه : رسول خدا(ص) فرمود : حدیث كرد مرا جبرئیل كه یونس(ع) را خداوند برگزید به سوی قوم نینوا در حالی كه 30 ساله بود .

كم صبر و كم مدارا و نسبت به قومش عاجز - كه مدّت 33 سال در میان قومش ماند و آنها را دعوت به سوی خدا كرد و مردم قومش پیروی نكردند به جز 2 نفر .

یونس(ع) كه دید قومش دعوت او را اجابت نمی كنند از روی بی صبری به خدا شكایت كرد كه بعد از 33 تلاش و دعوت ، آنها نمی پذیرند و مرا تهدید می كنند . بر آنها عذاب بفرست كه قومی هستند كه ایمان نمی آورند .

خداوند به او وحی كرد : ای یونس ، در میان این قوم جاهل ، دیوانگان و اطفال و پیران فرسوده و زنان ضعیفه و مستضعفین فرومایه اند و من پروردگار حكیم و عادل هستم كه رحمتم بر غضبم سبقت و پیشی گرفته .

ای یونس ، اینان بندگان منند و تو را فرستادم تا نگهبان ایشان باشی و برای آنها همچون طبیبی كه علاج دردها را بداند و به مداوا بپردازد باشی ولی تو با مدارا ،  دلهای آنها را بدست نیاورده و به سیاست رسولان رفتار ننموده ای و اكنون از سوء نظرت و كم صبریت از من برای آنها عذاب می طلبی.  بندة من نوح (ع) از تو صبورتر بود و بر قومش از تو نیكوتر و عذر خواهیش نزد ما بیشتر بود وقتی برای قومش عذاب خواست از او خشمگین شدم و چون مرا خواند دعایش را بر آوردم .

یونس(ع) عرض كرد : خداوندا ، غضب من هم بر این قوم برای تو می باشد از آن جهت كه معصیت می كنند و به عزّتت سوگند كه من هرگز نسبت به چنین مردمی رأفت نشان نمی دهم پس عذابت را براین مردم فرو فرست كه هرگز ایمان نمی آورند .

خداوند فرمود : ای یونس ، اینان خلق من هستند و سرزمینها را آباد می كنند و بندگان من از آنها متولد می شوند و من دوست دارم تو آنها را تحمل كنی و در كار خود سعی و كوشش بیشتری نمایی . من پروردگار حكیم هستم و آنچه نسبت به این قوم می دانم بر تو پوشیده است و علم تو نسبت به این قوم ظاهری است و باطنی ندارد .  ما دعای تو را اجابت نمودیم و عذاب  بر آنان نازل خواهد شد و بدان این اتفاق بهره ای بر تو نداشته و به شأن و مقام تو افزوده نمی شود . عذاب در روز چهارشنبه ، نیمة شوال بعد از طلوع آفتاب بر آنها نازل خواهد شد پس برو و آنان را خبردار كن .

یونس(ع) از این خبر شاد شد و قوم خود را از عذاب و وقت عذاب با خبركرد و قوم او را تكذیب كردند . و چون وقت عذاب شد و آثار آن پدیدار شد مردم وحشت زده از كار خود پشیمان شدند و از شهر بیرون رفته و شروع به گریه و شیون كرده و توبه نمودند .

عذاب برایشان به صورت آتش بود كه به روایتی تا شانه هایشان برایشان نزدیك شده بود.

و چون آفتاب به وسط آسمان رسید غضب خداوندی آرامش گرفت و به سبب توبة ایشان بلا از آنها دور شد .

قوم یونس(ع) كه دیدند عذاب از آنها دور شد خوشحال شده و به شهر بازگشتند و از خداوند بازگشت یونس(ع) را طلبیدند .

یونس(ع) كه به هنگام عذاب از آن محل دور شده بود و فقط صدای همهمة قوم خود را می شنید وقتی دید كه دیگر صدایی به گوش نمی رسد . یقین یافت كه عذاب تمام شده و به سوی شهر حركت كرد وقتی نزدیكتر شد دید كه هیزم كن ها به صحرا آمده اند و با تعجب به شهر نزدیك شد و همه را سالم دید و پنداشت وعدة او دروغ در آمد .

به عزّت پروردگار قسم یاد كرد كه بعد از این حادثه قدم به میان قوم نگذارد و از ترس اینكه مبادا كسی او را ببیند و او را كذاب بخواند درحالیكه غضبناك بود به طرف دریای ایله گریخت و این عمل او بدون اذن خداوند بود و چون به دریای ایله رسید یك كشتی پر از جمعّیت را دید كه در شُرف حركت است و به درخواست یونس(ع) او را نیز سوار كردند و حركت نمودند . وقتی كشتی به وسط دریا رسید به فرمان خدا ماهی عظیمی سر راه كشتی آمد . یونس(ع) كه ماهی را دید ترسید و به عقب كشتی رفت و ماهی نیز به عقب كشتی رفت و دهان باز كرد و هر كجا كشتی فرمان می گرفت ماهی نیز به دنبال آنها بود .

سرنشینان كشتی كه آن حالت را دیدند گفتند : گناهكاری بین ماست كه باید او را به دریا بیندازیم و به ناچار قرعه كشیدند و قرعه به نام یونس(ع) افتاد و او را به دریا انداختند و ماهی او را به سرعت فرو برد .

و به روایتی 3 یا 7 روز در درون شكم ماهی بود .

یونس(ع) در شكم ماهی مشغول به تسبیح و استغفار شد . و خداوند به ماهی فرمان داد تا یونس(ع) را عزیز بدار و در معدة خود هضم نكن تا اینكه خدا فرمان داد تا یونس(ع) را در ساحل دریا افكند و ماهی چونین كرد . یونس(ع) چون از شكم ماهی بیرون آمد بسیار ضعیف و ناتوان بود و مدتی در آن محل ماند و به فرمان خداوند درختی از كدو در آن محل رویانده شد كه هم برای یونس(ع) سایه بان گشت و هم یونس(ع) از آن تغذیه میكرد تا اینكه نیروی خود را باز یافت و به امر خداوند به سوی قوم خود بازگشت و مردم قوم به او ایمان آورده و پرهیزگاری را شیوة خود قرار دادند .

برای رفع گرفتاریها سفارش شده ذكر حضرت یونس(ع) را زیاد بخوانید :

لا اله الاّ انت ُسبحانك اِنی كُنت مِنَ الظّالمین

نیست معبودی جز تو ، منزهی تو ، همانا من بودم از ستمكاران .

 




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت یوشع بن نون (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 03:06 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

شاگرد موسی(ع) بود كه بعد از او وصی و از طرف خداوند به نبّوت رسید و بنی اسرائیل را جمع نمود و بیت المقدس و جمیع مدائن شام را فتح نمود تا به ( بلقا ) رسیدند .

در آنجا فرمانروایی به نام ( بالق ) با یوشع(ع) به جنگ پرداخت و مدتی این جنگ ادامه داشت و در هر جنگ فقط از افراد یوشع(ع) كشته می شدند و از افراد بالق كسی كشته نمی شد یوشع(ع) علت را جویا شد و فهمید در این شهر كاهنه ای است كه می گویند منجمه هم هست آن زن برهنه روبروی آفتاب می نشیند و حسابی را انجام می دهد و هر كس به او مراجعه میكرد می فهمید كه زنده خواهد ماند یا نه ، و كسانی كه اجلشان رسیده بود در جنگ شركت نمی كردند .

یوشع(ع) از خدا خواست تا مدتی خورشید را پنهان كند تا حساب از دست آن زن كاهنه خارج شود و چنین شد و زن كاهنه به بالق گفت : بهتر است فعلاً با یوشع(ع) مدارا كنی و در اطاعت او باشی زیرا به علت نبود خورشید ، كاری از من بر نمی آید ولی بالق گفت : هرگز با یوشع(ع) كنار نخواهم آمد و در جنگی با یوشع(ع) شكست سختی خورد و بالق تقاضای صلح نمود و یوشع(ع) نپذیرفت و گفت : در یك صورت با تو صلح می كنم و آن اینكه آن زن كاهنه را به من تحویل دهی و بالق از روی ناچاری كاهنه را تحویل داد .

كاهنه به یوشع(ع) ایمان آورد و یوشع(ع) او را آزاد كرد . 

بلعم و عاقبت او :

یوشع(ع) با بنی اسرائیل روی به شهر دیگری نهادند تا آنجا را هم فتح نمایند امیر و صاحب آن شهر چون از قصد یوشع(ع) با خبر شد فرستاد تا ( بلعم ) را بیاورند زیرا او اسم اعظم را می دانست و دعای او مستجاب می شد . امیر از بلعم خواست تا با اسم اعظم ، خدا را بخواند و در حق یوشع(ع) و بنی اسرائیل نفرین كند تا به مردم آن شهر دست نیابند . از قضا بلعم فریب امیر را خورد و در مقام مقابله با یوشع(ع) بر آمد و بدبخت شد و اسم اعظم را فراموش كرد و بی دین از دنیا رفت و خداوند در آیة قرآن او را مثَل به سگ زده است .

امام باقر(ع) می گوید : ببینید كسیكه اسم اعظم را می دانست و علم بسیار داشت و مستجابُ دعا بود در اثر فریب شیطان و پیروی نفس كارش به كجا كشید پس باید همیشه انسان مراقب احوال خود باشد و از خداوند «  عاقبت به خیری طلبد »

صفورا :

دختر شعیب پیامبر(ع) زوجة حضرت موسی(ع) است .

بعد از وفات موسی(ع) برعلیه یوشع(ع) شورش كرد و در روز جنگ بر زرافه سوار بود كه بر پشت او زین بسته بود .

صفورا و طرفدارانش در جنگ شكست خوردند و صفورا دستگیر شد و خواستند او را به قتل برسانند امّا یوشع(ع) گفت : موسی(ع) مرا از این زن خبر داد و امر كرد كه چون بر او غلبه یافتم با او خوش رفتاری كنم . و دستور داد تا زنهایی كه پوششی بر صورت داشته و لباس مردان را به تن داشتند . صفورا را با احترام به وطنش برسانند و چون صفورا به وطن رسید ، زن و مرد اسرائیلی را جمع كرد و گفت : یوشع(ع) مرا اسیر كرد و با نامحرمان روانة صحرا كرد . در این لحظه زنهای همراه صفورا نقاب از چهره برداشتند و همه دیدند كه آنها زن بودند نه مرد . و از یوشع(ع) خلاف مروت ندیدند .

یوشع(ع) نیز به امر خدا فرزندش( فنحاس )را وصی خود قرار داد و او نیز فرزندش( بشیر)

را وصی خود قرار داد و او نیز فرزندش (جبرئیل ) و او نیز فرزندش ( اَبلث ) و او نیز فرزندش ( احمر ) و بعد از او فرزندش ( محتان بن احمر ) و بعد فرزندش ( عوق ) و او موظف شد تا اسم اعظم و جمیع مواریث را به ( طالوت(ع) ) بسپارد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت شعیب (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 02:39 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

قوم شعیب(ع) ( مدین ) نام داشت در نزدیكی شهرشان بیشه ای بود ، كه از درختان آن استفاده می كردند .

می گویند : شعیب(ع) دو بار مبعوث شد . یكبار برای شهر( مدین) و بار دیگر برای شهر(ایكه) و یا هر دو ، یك شهر بوده و یا بعد از آن شهر به شهر دیگر رفت .

به هر حال اهالی شهر مزبور شعیب(ع) را تكذیب كردند و با او بیگانه بودند .

شعیب(ع) آنها را از كم فروشی نهی میكرد و به پیمانة كامل امر میكرد و وزن كردن با ترازو را توصیه میكرد .

آنها به راهزنی و لخت كردن مردم محكوم بودند و به كسانی كه به شعیب(ع) ایمان می آوردند را سخت گرفته و آزار می دادند و شعیب(ع) و پیروانش را تهدید میكردند و به دنبال همین تكبر و سركشی و غرور ، سرانجام زلزله ایشان را گرفت و در خانه هایشان  بی جان شدند .

عدّه ای می گویند كه : شعیب(ع) نا بینا بوده و عده ای دیگر این مطلب را رد كرده و می گویند پیامبران خدا از این گونه بیماریها مبرا بوده اند .

حدیثی از رسول خدا(ص) است كه می فرمایند : شعیب(ع) از عشق به خدا آنچنان می گریست كه نا بینا شد و خداوند بینایی را به او بازگرداند و او دوباره آنقدر گریست تا دفعة

چهارم كه خداوند می خواست بینائی او را بازگرداند به او وحی كرد كه :

آیا برای همیشه می خواهی این چنین گریه كنی ؟ اگر گریة تو به خاطر ترس از آتش است من تو را از آتش دوزخ پناه می دهم و اگر به خاطر اشتیاق به بهشت است من آنرا برتو مباح ساختم ؟

شعیب(ع) در جواب گفت : ای معبود ، و ای آقای من ، تو خود می دانی كه من نه به خاطر ترس از دوزخ است كه می گریم و نه برای اشتیاق به بهشت تو می گریم ، بلكه دلبند محّبت و عشق تو گشته ام و نمی توانم خودداری كنم .

 خداوند به او وحی كرد :

حال كه چنین است من كلیم خود موسی بن عمران را به خدمتكاری تو می گمارم .

می گویند : اهل مدین به زلزله عذاب شدند و اهل ایكه به « یوم الظله » یعنی ابری آتشین كه آنچنان حرارتی ایجاد كرد كه همه را سوزاند و هلاك كرد ، به حدی كه آبها نیز داغ شده و گرمای سختی ایجاد شد . شعیب(ع) با ایمان آورندگان به مكّه آمد و همان جا ماندند . عمر شعیب(ع) را 240 سال گفته اند .

در سرزمین ( حضرموت ) قبری است كه مردم آنجا می گویند مربوط به شعیب(ع) است .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت ایوب (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 02:33 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

نام حضرت ایوب(ع) به عنوان یكی از پیمبران نمونة الهی در شكیبایی و استقامت و شكر گزاری در چهار سوره از سورهای قرآن كریم ذكر شده است

ایوب(ع) پیامبری بود كه خداوند به او اموال زیاد و فرزندان برومندی عنایت كرد .

امام صادق(ع) در حدیثی می فرماید :

وقتی در روز قیامت زن زیبایی را كه مبتلا به گناه شده برای حساب می آورند ، و آن زن در پیشگاه پروردگار متعال عرضه می دارد :

پروردگارا ، تو مرا زیبا آفریدی و بدین جهت من مبتلا به گناه شدم ! در اینوقت مریم(ع) را می آورند و به او می گویند . آیا تو زیباتر بودی یا او ؟

ما او را زیبا آفریدیم و او با این زیبایی فوق العاده مبتلا به گناه نشد .

مرد زیبایی را كه در اثر زیبائی به گناه دچار شده را می آورند و او هم همان عذر را می آورد و برای قطع عذر او یوسف(ع) را می آورند و می گویند ، آیا تو زیباتر بودی یا او ؟

شخص گرفتاری را كه دراثر مبتلا شدن به بلاهای گوناگون به لغزش دچار شده را می آورند او نیز عذر لغزش خود را بلا ها و گرفتاریها و سخت شدن روزگار را بهانه قرار میدهد و می گوید تو مرا مجبور كردی در اینوقت « ایوب (ع) » را می آورند . و به او می گویند بلا و گرفتاری تو سخت تر بود یا او ؟

ایوب(ع) مردی از روم بود و نسب او :

ایوب بن اموص بن رازخ بن روم بن عیص بن اسحاق بن ابراهیم(ع) است و مادرش دختر لوط(ع) است .

ایوب(ع) به قدری دارائی داشت كه كسی از شتر و گاو و اسب و گوسفند و الاغ و سایر اموال به اندازة او نبود .

تنها 500 جفت گاو نر داشت كه زمینهای زراعتی او را شخم می زدند و برای هر جفت گاو یك بندة زر خرید داشت و هر یك از بندگان مزبور دارای زن و فرزند و اموالی بودند .  

بعضی رقم شترهای باركش آن حضرت را 3000 و گله های گوسفندی كه داشت را 7000 رأس نوشته اند .

در روایتی از دست دادن تمام نعمتهای ایوب(ع) را ، كنار گذاشتن امر به معروف و نهی از منكر گفته اند .

برخی می گویند : چون خشكسالی شد فرمانروای مصر به ایوب(ع) پیغام داد كه به مصر بیا و پیش ما باش ، و ایوب(ع) با تمام اموال به آنجا رفت و پیامبر آن زمان به نام « شیعا » نزد  فرعون رفت و او را به دین خدا دعوت كرد و در آن جلسه ایوب(ع) هم حضور داشت و در تمام مدّت حرفی نزد . و چون هر دو از نزد فرعون بیرون آمدند خداوند به ایوب وحی كرد كه چون به مصر رفتی و در برابر فرمانروای مصر سكوت كردی مهیای بلا باش .

و عدّه ای می گویند : خداوند نعمت فراوان به ایوب(ع) داد و آن حضرت پیوسته شكر و سپاسِ خدا را انجام می داد و همین سبب شد كه فرشتگان آسمان نام ایوب(ع) را برده و یاد او كنند .

شیطان كه گفتگوی فرشتگان را می شنید به او حسد برد ، و به خدا گفت : این شكرانه و سپاسگزاری ایوب(ع) به خاطر نعمتهای فراوان است و اگر این نعمتها را از او بگیری هرگز شكرانة تو را به جای نخواهد آورد . اكنون مرا به اموال او مسلَّط گردان تا بدانی اگر نعمتی نداشته باشد سپاسگزاری تو را نخواهد كرد .

خداوند شیطان را بر اموال او مسلَّط گردانید .

شیطان به زمین آمد و اموال و فرزندان او را نابود كرد اما شُكر و حمد ایوب (ع) افزون تر شد . شیطان از خداوند خواست بر زراعت او مسلَّط شود و با اهریمنان دیگر كه در اختیار داشت تمام زراعت ایوب(ع) را سوزاند اما شكرانه و حمد ایوب (ع) افزون تر شد .

شیطان از خدا خواست تا بر بدن او مسلَّط شود و خداوند او را به جز زبان و عقل و دیدگان مسلَّط كرد و شیطان با نفسی زهرآگین كه بر پیكر ایوب(ع) دمید ، همة بدن او را سر تا پا زخم كرد .

زمان درازی به این منوال گذشت و او به حمد و سپاس خداوند مشغول بود . تا اینكه كرم در بدنش پدیدار گشت و متعفن گردید و مردم او را از شهر بیرون كردند و به جز همسر ایوب(ع) كس دیگری نزد او رفت و آمد نمیكرد و همسرش برای تهیه آب و غذا با تكّدی برای او و خود آب و غذا تهیه میكرد .

شیطان كه از صبر ایوب(ع) به تنگ آمده بود به سراغ چند تن از اصحاب و پیروان او رفت تا همراه آنها نزد ایوب(ع) رفته و احوال او را بپرسند . همینكه به نزدیكی ایوب(ع) رسیدند اسبها از بوی تعفن بدن ایوب(ع) گریخته و پیشتر نرفتند و با زحمت نزد ایوب(ع) رسیده و به او گفتند : ای ایوب ، خوبست گناه خود را كه سبب این بلای بی سابقه شده است را به ما بگویی ؟ كه اگر ما انجام دهیم خداوند ما را هلاك گرداند .

ایوب(ع) گفت : به عزت پروردگارم سوگند من هرگز غذایی نخوردم ، جز آنكه یتیم و ناتوانی با من بود كه از آن غذا می خورد . هرگاه كه دو كار با هم پیش می آمد كه هر دو اطاعت پروردگارم بود من سخت ترین آن را انتخاب میكردم .

جوانی كه همراه آنان بود گفت : چه زشت است كه نزد پیامبر خدا آمده و او را سرزنش می كنید كه ناچار شد آنچه از عبادت پروردگار خود پنهان می داشت آشكار سازد .

همسر ایوب(ع) نیز برای تهیة خوراكی آن حضرت به نزد جماعتی رفت ولی آنها دریغ كردند تا اینكه كسانی گیسوان او را دیده و گفتند : در ازای گیسوان او ، به او خوراكی دهند و همسر ایوب(ع) به خاطر ایوب(ع) به ناچار قبول كرد .

می گویند : چون شیطان در كار ایوب(ع) نا كار مانده بود و درمانده ، فریادی كشید كه همة لشكریان و یاران او دور او جمع شده ، و به او گفتند : فكر و حیلة تو چه شد ؟ و آن علم و تدبیری كه گذشتگان را به وسیلة آن نابود كردی كجا رفت ؟

شیطان گفت : عاجز مانده ام ، شما بگوئید چه كنم ؟

یارانش گفتند : همانگونه كه آدم را از بهشت بیرون كردی « توسط همسرش » . شیطان این گفته را پسندید و بزغاله ای را نزد همسرش آورد و به او گفت : اگر ایوب(ع) این بزغاله را به دست خود ذبح كند از تمام بیماریها و رنجها بهبود خواهد یافت .

و چون همسر ایوب(ع) نزد او بازگشت ایوب(ع) از كردة او بسیار ناراحت شد و گفت : اگر خدا شفایم داد 100 تازیانه به تو خواهم زد و از این پس دیگر خوراك و آشامیدنی تو بر من حرام است و دور شو تا تو را نبینم .

و چون آن زن از نزد ایوب(ع) رفت ، ایوب(ع) خود را تنها و بی مونس و پرستار دید سر بر خاك نهاد و در حال سجده به خدا عرض كرد :        

      رب انی مّسنی الضّر .. .

برخی می گویند : وقتی ، این جمله را گفت كه دید كرمها می خواهند به دل و زبانش صدمه بزنند و ایوب(ع) ترسید كه از ذكر و فكر محروم شود .

برخی می گویند : ایوب(ع) كرمی را دید كه از رانش بر زمین افتاد و ایوب(ع) آن كرم را برداشت و به جای خود نهاد و به او گفت : خداوند مرا خوراك تو قرار داده و آن كرم به سختی ایوب(ع) را گزید .

برخی می گویند : دو برادر ایوب(ع) كه برای دیدن او آمده بودند و از دور تماشا میكردند یكی از آن دو به دیگری گفت : اگر خدا ایوب(ع) را دوست می داشت او را به این بلا گرفتار نمیكرد . و ایوب(ع) از این سخن بسیار ناراحت شد و از همة بلاها براو دشوارتر بود و در این وقت آن جمله را گفت .

و این دعا بود كه سبب رفع بلاهای ایوب(ع) گردید و به او وحی شد ، سر بردار كه دعایت مستجاب شد و اكنون پای خود را بر زمین بزن  ….   

و ایوب(ع) شفا یافت و نعمتهای الهی به او بازگشت و آن ویرانه تبدیل به محوطه ای سرسبز و آباد شد .

دوران بلا و آزمایش ایوب (ع) هفت سال و چند ماه بود .

از آن طرف همسر ایوب(ع) پیش خود فكر كرد كه ، حال كه ایوب(ع) او را از خود طرد كرده دیگر كسی نیست كه برای او آب و غذا ببرد و از گرسنگی تلف می شود و درندگان صحرا بدنش را می خورند به دنبال این فكر برگشت ولی اثری از ویرانه ندید و به جای آن باغ سرسبزی دید كه جوانی خوش سیما و خوش لباس در آنجاست .

زن شروع به گریه كرد ، جوان پیش آمد و از حال آن زن و سبب گریة او را پرسید ؟

زن گفت : ویرانه ای در اینجا بود كه مرد بیماری در آن میزیست اكنون نمی دانم به سر آن مرد چه آمده است ؟

جوان پرسید : آن مرد چه نسبتی با تو داشت ؟

 زن گفت : شوهرم بود . آیا تو او را ندیدی؟

جوان گفت : اگر او را ببینی می شناسی ؟

 زن گفت : آری ، و چون خوب در سیمای آن جوان نگریست گفت : در حال جوانی و تندرستی از هر كس به تو شبیه تر بود .

ایوب(ع) گفت : من همان ایوب هستم كه تو به من دستور دادی آن بزغاله را برای شیطان ذبح كنم ولی من فرمانبرداری پروردگارم را كرده و اطاعت شیطان را نكردم و به درگاه خدا دعا كرده و خدا نیز نعمتهای ما را باز گرداند چنانچه اكنون مشاهده می كنی .

چون ایوب(ع) شفا یافت خواست به سوگند خود عمل كند .

خداوند در سورة « ص » بیان فرمود : دسته ای از چوبهای نازك به تعداد 100 عدد برگیرد و با ملایمت یكدفعه بر بدن او بزند . و به این ترتیب به سوگند خود عمل كرد .

از رسول خدا(ص) روایت شده :

از رسول خدا(ص) پرسیدند ، كدامیك از دسته های مردم  به بلا و گرفتاری و مصیبتهای سخت دچار می شوند ؟

رسول خدا(ص) فرمود : پیغمبران و بعد از آنها مردم صالح و همچنین هر چه شبیه تر به پیغمبران و صالحان باشند به بلا و سختی نزدیكترند .

ایوب(ع) در برابر آن بلاهای سخت چنان صبركرد كه تا كنون ضرب المثل گردیده است .

صبر و شكیبایی ایوب(ع) و سپاسگزاری او ، و خارج نشدن كلمه ای از دهان ایوب(ع) به گله و شكایت ، باعث خوشنودی خداوند شد . و در قرآن فرموده :

گذشته از نعمتهای بزرگ و جاویدان آخرت ، در دنیا نیز اموال و خاندان او را بازگردانید و آنها را چند برابر كرد و بیماریهای او را شفا داده و از بلاها نجاتش داد .

مدّت عمر آن حضرت را بین 93 تا 200 سال گفته اند .

ایوب(ع) در زمان یعقوب(ع) می زیسته و دختر یعقوب(ع) كه نامش « الیا » بوده است را به همسری ایوب(ع) در آمد و مادر ایوب(ع) دختر لوط(ع) بوده و پدرش به ابراهیم(ع) ایمان آورد .

او در سرزمین ( عوض ) می زیسته در قلة كوه جحاف در یمن و در حدود ( عدن ) دفن شده است .

مسجد آن حضرت و چشمه ای كه از آن غسل كرد در سرزمین ( نوا ) و ( جولان ) بین دمشق و طبریه از بلاد اُردن و سنگی كه هنگام بلا به آن تكیه می داد و همسرش در كنار آن می نشست در همان مسجد است .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت یعقوب و حضرت یوسف (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 02:29 ب.ظ - دوشنبه 5 مرداد 1388

یعقوب(ع) پسر اسحاق(ع) بود و مادرش دختر لوط(ع) بود كه او را به روایتهای مختلف اسرائیل می خواندند .

یعقوب(ع) با دختر دائی خود كه نامش « لیا » بود ازدواج كرد و بعد از او با دختر كوچكتر دائیش كه نام « راحیل » داشت ازدواج كرد و نام دائی یعقوب(ع) « لابان »  بود .

یعقوب(ع) در فدان نزد دائی خود سالها زندگی كرد و به كار گوسفند داری روزگار می گذراند  تا اینكه دارای گوسفندان و دارائی زیادی شد و خواست به شام و فلسطین باز گردد .

یعقوب(ع) دارای 12 فرزند بود .

1. روبیل یا روبین 

2. شمعون 

3.لاوی 

4. یهودا 

5.یشجر یا یشاكر 

6. ریالون یا یازبولون مادر این 6 تن « لیا » بود .

7. یوسف

8. بنیامین  مادر این دو « راحیل » بود .   

9. دان 

10. نفتالی  مادر این دو « بلها » كنیز راحیل بود .

11. جاد 

12. اشیر  مادر این دو « زلفا » كنیز لیا بود .

در این میان یعقوب(ع) ، یوسف(ع) را بیشتر از همه دوست می داشت و بیشتر مورد توجّه او بود . علّت توجّه یعقوب(ع) به یوسف(ع) یكی این بود كه در همان دوران كودكی ، یوسف(ع) و برادرش مادرشان را از دست دادند .

دلیل دیگر تقوا و كمالی بود كه در آن دو مشاهده میكرد و می دانست كه مقام نبّوت و عصمت بعد از او به یوسف(ع) منتقل می شود . و دیگرخوابی كه یوسف(ع) دید و آنرا برای پدر تعریف كرد این مطلب را برای او به یقین تبدیل كرد .

امّا برادران یوسف(ع) كه در جستجوی علت اصلی این امتیاز نبودند علّت این كار پدر را حمل بر اشتباه و گمراهی او كرده و او را به بی عدالتی متهّم ساخته و سعی كردند یوسف(ع) را از پدر دور سازند زیرا : از دل برود هر آنكه از دیده برفت .

خواب یوسف(ع) نیز از این قرار بود كه وقتی برای یعقوب(ع) تعریف كرد فهمید كه خداوند او را به عظمت می رساند و به یوسف(ع) گفت : تا خواب خود را برای دیگران تعریف نكند زیرا برادران او نیز از خوابی كه او دیده پی به امتیاز او خواهند برد و بیشتر به او حسادت خواهند كرد و ممكن است او را از بین ببرند . ولی برخلاف گفتة پدر یوسف(ع) آن راز را افشا كرد زیرا در آن وقت 7 سال بیشتر نداشت .

 

 

خواب یوسف (ع)  

یوسف(ع) به پدر گفت : من 11 ستاره را دیدم همراه با خورشید و ماه كه بر من سجده می كردند .

و روایت است در شب جمعه ای كه مصادف با شب قدر بود این خواب را دید و 11 ستاره را به برادرانش و ماه و خورشید را به پدر و مادرش تعبیركرده اند .

برادران یوسف(ع) تصمیم به قتل او گرفتند امّا بنابر تصمیم یكی از برادران قرار بر این شد تا او را در چاهی خارج از شهر بیندازند تا رهگذران او را بیابند و با خود ببرند و به این صورت آنها نیز موجب قتل برادركوچكترخود نشوند . و چون یعقوب(ع) بسیار مراقب یوسف(ع) بود به او اطمینان داده و به او دروغ گفتند تا یوسف(ع) را به آنها بسپارد تا به صحرا بیاید و تفریح كند یعقوب(ع) كه به آنها اطمینان نداشت و نمی خواست این مطلب را بروز دهد گفت : دوری یوسف(ع) مرا غمگین میكند و می ترسم شما غفلّت كنید و گرگ او را بدرد .

برادران یوسف(ع) گفتند : اگر با وجود برادرانی مانند ما كه گروهی متحد و نیرومند هستیم و  باز هم گرگ او را بخورد ، در چنین صورتی ما افرادی زیانكار خواهیم بود .

یعقوب(ع) نگران بود و خواب دیده بود كه گرگها به یوسف(ع) حمله كرده و می خواهند او را بكشند و درآن میان گرگی به حمایت از یوسف(ع) برآمده و مانع قتل او شد و دید كه زمین شكافته شد و یوسف را در خود فرو برد .

به هر حال نتوانست مانع رفتن یوسف(ع) شود و بر خلاف میل خود یوسف(ع) را با برادرانش راهی كرد.

در حدیثی آمده كه یعقوب(ع) ، یوسف(ع) را در آغوش كشیده و گریست و او را به برادرانش سپرد . و آنها براه افتادند همینكه از دیدة پدر دور شدند عقده های درون خود را خالی كرده و در صدد كتك و آزار او برآمدند . او را بر زمین انداخته و كتك می زدند و یوسف(ع) به برادر دیگرش پناهنده می شد و می دید كه او هم او را كتك می زند و به هر كه پناه می برد او را از خود می راندند ، و پیش آمدند تا او را بكشند امّا برادری كه نام او را یهودا گفته اند مانع شد . پس او را به چاهی در صحرا انداختند كه ازآنجا كاروانی عبور نمیكرد  پیراهنش را در آورده و با ریسمانی او را به درون چاه انداختند و هرچه یوسف(ع) فریاد كرد و دست به چاه گرفت باز با خشونت ، او را به درون چاه انداختند و تا شب صبر كردند و پیراهن یوسف(ع) را به خون آغشته كرده و گریان نزد یعقوب(ع) رفته و گفتند : برای مسابقه رفتیم و یوسف(ع) نزد اثاثیة ما بود وقتی برگشتیم دیدیم كه گرگ او را خورده و پیراهن یوسف(ع) را كه به خون بزغاله یا آهو آغشته بودند به یعقوب(ع) نشان دادند و گفتند : هر چند تو تعریف ما را قبول نمی كنی .

یعقوب(ع) گفت : آن چه گرگی بوده كه پیراهن را سالم گذاشته است . و برادران گفتند : شاید هم دزدان بوده اند .

بهر حال یعقوب(ع) متوجه دروغ آنها شد و از خدا مدد خواست گفته  شده  كه آب چاه بسیار بود و جبرئیل به فرمان خدا سنگی شد زیر پای یوسف (ع) و خداوند بر او وحی كرد كه نگران نباش و در آینده  برادرانت را به بدی كاری كه كرده اند متوجه خواهی كرد .

طبق روایت 3 تا 7 روز یوسف(ع) در آن چاه بود و بعد از آن كاروانیان آمدند و او را از چاه بیرون آوردند و روایت است آن چاه بر سر راه كاروانیان نبوده و آن كاروان براثر گم شدن بر سر آن چاه آمده بودند .

یوسف را به چند درهم ناچیز فروختند و او دست به دست شد تا در مصر به عزیز مصر فروخته شد و می گویند نخست وزیر پادشاه مصر بوده است و او را به خانه آورد و چون آثار نجابت و بزرگ زادگی را در چهره اش مشاهده كرد او را به همسر و بانوی خانه اش سپرد و گفت : با او مهربان باش شاید برای ما سودمند باشد و او را به فرزندی خود برگیریم .

هر روز كه می گذشت یوسف(ع) بیشتر مورد توجه قرار می گرفت ظاهراً 2 یا3 سال از توقف یوسف(ع) نگذشته بود كه همة اهل خانه مجذوب اخلاق و رفتار او شدند . و از همه بیشتر همسر عزیز مصركه نامش « زلیخا » بود به یوسف(ع) علاقه مند شده بود و این علاقه به عشقی آتشین تبدیل شد . و علت این عشق سوزان كه به صورت دلباختگی و علاقة جنسی در آمد و به سماجت درخواست كامجویی یوسف(ع) را كرد این بود كه :

1.     زلیخا فرزند نداشت و از لذّت آن محروم بود .

2. زلیخا از رفاه سرشار بود وكاری جز نگاه به زیبایی این و آن و لذّت بیشتر به چیز دیگری نمی اندیشید .     

3. می گویند عزیز مصر كه شوهر زلیخا بود عنین بوده و از انجام عمل جنسی با همسر خود محروم بوده است . 

 هر چه بود این عوامل دست به دست هم داده و دام تازه ای سر راه یوسف(ع) پاكدامن و معصوم گسترانیده شد .

عشق زلیخا كار را به جایی كشانید كه به تكاپو افتاد تا هر طور شده از یوسف(ع) كامجویی كند . زلیخا ملاحظه را دیگركنار گذاشت در اینكه همسر او شخصیت دوّم مصر است و اینكه اگر یوسف(ع) امتناء كرد چه خواهد شد .

به هر حال یك روز یوسف(ع) متوجه شد وضع خانه و رفتار زلیخا تغییر كرده زلیخا را دید كه بهترین لباسها را پوشیده و بهترین آرایشها را كرده و طرز رفتار او با یوسف(ع) بطور كلی تغییر كرده و اطوار و حركاتی كه قبلاً  نظیرش را  ندیده بود . كم كم رفتار زلیخا وضع زننده و تندتری به خود گرفت درب های تو در توی كاخ به روی وی بسته شد و او به سوی اطاق خواب زلیخا هدایت شد و چون به آنجا در آمد زلیخا را دید كه یكسره از خود بی خود شده و با بی صبری مصمّم به كامجویی از یوسف(ع) است زلیخا درب اطاق را بست و با لحنی آمرانه و آمیخته با تضرع بدون پروا به یوسف(ع) گفت : هر چه زودتر پیش من آی و مرا كامروا ساز ….

یوسف(ع) بدون تأمل گفت : پناه بر خدا كه او پروردگار من است و او جایگاه و منزلت مرا نیكو كرده و براستی كه مردمان ستمكار ، رستگار نمی شوند .

زلیخا قصد یوسف(ع) كرد و سپس هر دو به طرف درب دویدند و آن زن پیراهن یوسف(ع) را از پشت بدرید و چون هردو به پشت درب رسیدند عزیز مصر را پشت درب یافتند . و زلیخا پیش دستی كرد و گفت : سزای كسی كه به خانواده و ناموس تو خیانت داشته به جز زندان و یا عذابی دردناك چه خواهد بود ؟

یوسف(ع) كه اوضاع را چنین دید گفت : مطلب این گونه نیست و ماجرا را تعریف كرد . عزیز مصر كه با شنیدن حرف دو طرف و دیدن اوضاع زلیخا به حقیقت پی برده بود  متحّیرماند كه چه كند و طرف چه كسی را بگیرد . در این وقت مرد حكیم و فرزانه ای كه از نزدیكان زلیخا بود وارد شد و چون عزیز مصر را متحّیر دید گفت : بسیار واضح است اگر لباس یوسف(ع) از جلو پاره می شد سخن زلیخا صحیح بود ولی چون از پشت لباس یوسف(ع) پاره شده یعنی زلیخا قصد كامجویی داشته و یوسف(ع) در حال فرار بوده است .

عزیز مصر نگاهی به لباس یوسف(ع) انداخته و در فكر بود كه اگر همسر خود را رسوا كند باعث رسوائی خود نزد همگان خواهد شد و بر سر زبانها خواهد افتاد . لذا یك جمله به یوسف(ع) گفت و یك جمله به زلیخا .

به یوسف(ع) گفت : ای یوسف ، از این ماجرا در گذر و آن را نادیده بگیر و دیگر جایی از این داستان سخن نیاور .

به زلیخا گفت : از گناه خود استغفار كن و توبه نما كه خطا كار تو هستی .

امّا از آنجا كه در هر كجا دوست و دشمن وجود دارد ماجرا فاش شد و زنان اشراف دیگر شروع به سخن چینی و ملامت زلیخا كردند و چون قبلاً هم وصف زیبایی یوسف(ع) شنیده بودند درصدد برآمدند تا او را از نزدیك ببینند و از او كامجویی كنند . و چون زلیخا از آن قضایا با خبر شد آنها را دعوت كرد و آنها را جمع كرد و در دست هر یك چاقویی داد و یوسف(ع) را به آن مكان آورد و چون او را دیدند دستهای خود را بریدند و گفتند : حاشا منّزه است خدا كه این بشر نیست ، او جز فرشته ای بزرگوار نیست .

و به این صورت زلیخا به زنان اشرافی كه او را سرزنش میكردند فهماند كه كامجویی او بی علّت نبوده و آنها با دیدن یك لحظة او از خود بیخود شده و دستان خود را بریدند و آنها به زلیخا گفتند كه فكر میكردند این غلام كنعانی از آدمیان است و نمی دانستند از فرشتگان است . 

               گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی                 روا  بود كه ملامت كنی زلیخا را 

و زلیخا آشكار ساخت كه آری ، من دلباختة او شدم و از او كام خواستم و او دست رد به سینة من زد و كارم به اینجا كشید و اگر در خواستم را نپذیزد و گوش به فرمانم ندهد او را به زندان می افكنم و به زاری و ذلّت دچارش خواهم كرد .

این تهدید كار را بر یوسف(ع) سخت كرد و دیگر زنان كه برای دیدار او آمده بودند او را تشویق به درخواست زلیخا كردند و او را از عاقبت كار ترساندند و هركدام زلیخای دیگری شده و در فكر نقشه ای برای نزدیك شدن به یوسف(ع) بودند و به زلیخا گفتند : تا در خلوت با این جوان صحبت كنند شاید بتوانند او را به درخواست زلیخا راضی كنند و زلیخای ساده دل  قبول كرد و زنان به تنهایی و به نوبت با یوسف(ع) ملاقات كرده و از او كامجویی می خواستند و اصلاً حرفی از عشق زلیخا به میان نمی آوردند .

یوسف(ع) به خدا پناه برد و از او كمك خواست .

زنان مصری هرچه كردند نتوانستند یوسف(ع) را به طرف خود بكشانند و شكست پشت شكست نصیب ایشان شد و كم كم دست از یوسف(ع) برداشتند .

زلیخا نیز تهدید خود را به مورد اجرا گذاشته و به عزیز مصر گفت تا او را به زندان بیندازد عزیز مصر با وجود اینكه بی گناهی یوسف(ع) را می دانست به خاطر آبروی خود و اینكه مردم آوازة زیبایی او را شنیده و می خواستند او را دیدار كنند و دردسرهایی برای عزیز مصر به وجود آمده بود و ترس از رسوائی دیگر از زلیخا ، تصمیم گرفت این غائله را تمام كند و صلاح دیده شد تا یوسف(ع) مدتّی به زندان برود و زلیخا امیدوار بود با رفتن یوسف(ع) به زندان حاضر شود تا به درخواست او تن در دهد .

یوسف(ع) به محض وارد شدن به زندان شروع به تبلیغ دین مقدّس اسلام كرد و به پرستاری از بیماران و دلجویی از گرفتاران مشغول شد . رفتار او باعث شد به زودی زندانیان به او ایمان آوردند و با او مشورت میكردند .

دو زندانی خوابی دیدند و نزد یوسف(ع) آمده تا تعبیر آن را بدانند .

اوّلی گفت : خواب دیدم كه دارم انگور برای شراب می فشارم .

دومّی گفت : خواب دیدم  بالای سرم نانی می برم كه پرندگان از آن می خورند .      

یوسف(ع) در تعبیر خواب آنها گفت : آنكه انگور را برای شراب می فشارد تعبیرش آنست كه آزاد خواهد شد و دیگری كه نان بر سرش دارد و پرندگان از آن می خورند تعبیرش آنست كه به دار آویخته خواهد شد .

نفر دوّم ناراحت شد و گفت : من دروغ گفتم اصلاً خواب ندیدم .

یوسف(ع) گفت : ولی آنچه گفتم اتفّاق خواهد افتاد . و بعد از چندی به پروندة آن دو رسیدگی شد و آنچه یوسف(ع) گفته بود به انجام رسید .

و آن اوّلی كه آزاد شد و برای خداحافظی نزد یوسف(ع) آمد . یوسف(ع) به او گفت : مرا نزد سرپرست خود یاد كن و احوال مرا به او گزارش بده تا بی گناهی مرا بداند تا وسیلة خلاصی مرا فراهم سازد . ولی آن جوان آزاد شده فراموش كرد تا پیغام یوسف(ع) را برساند .

می گویند : یوسف(ع) 7 سال به آن حال بود تا اینكه شاه خواب بدی دید و به فكر تعبیر آن افتاد و آن جوان آزاد شده به یاد یوسف(ع) افتاد و به شاه گفت : دانشمندی در زندان به سر می برد كه می تواند خوابهای مهّم را تعبیر كند و از آینده خبر دهد .

شاه خواب هفت گاو چاق را دیده بود كه هفت گاو لاغر آنها را می خورند و نیز هفت خوشة سبز و هفت خوشة خشك دید .

تمام كاهنان و معبران از تعبیر این خواب عاجز ماندند و به خاطر آبرویشان گفتند : این خوابهای پریشان و آشفته است و تعبیر ندارد .

 به درخواست آن غلام آزاد شده ، یوسف(ع) از زندان آزاد شده و نزد شاه آورده شد و یا  «آن غلام نزد یوسف(ع) آمده و خواب شاه را تعریف كرد و یوسف(ع) كه او را شناخت بدون آنكه حرفی از بی وفایی او بزند فرمود : هفت سال فراخی و پر آبی در پیش دارید كه باید كوشش كنید و هر چه می توانید زراعت كنید و به دنبال آن هفت سال قحطی در پیش است كه از ذخیرة هفت سال اوّل استفاده كنید . »

شاه با شنیدن این تعبیر مشتاق شد این شخصیت را دیدار كند و او را از نزدیك ببیند و دستور داد تا یوسف(ع) را نزد او بیاورند .

امّا یوسف(ع) به فرستادة شاه گفت : به نزد او برو و بگو آیا داستان آن زنان كه به دیدن من دستانشان را بریدند را می دانی ؟

 علت این سخن او این بود كه بی گناهی خود را ثابت كند تا در خارج از زندان به او به نگاه یك گناهكار نگاه نكنند و با این حال از زلیخا نامی به میان نیاورد .

فرستاده به نزد شاه رفت و سؤال یوسف(ع) را به او بازگو كرد و شاه كه تازه از وجود یك چنین دانشمندی مطّلع شده بود در صدد برآمد علّت محبوس شدن یوسف(ع) را آگاه شود و به همین منظور زنان مزبور را خواست و جریان را از آنان پرسید .

پادشاه بعد از تحقیق و با حضور زلیخا و اعتراف به پاكدامنی یوسف(ع) داستان محبوس شدن یوسف(ع) برملا شد و معلوم شد كه یوسف(ع) در تمام این مدّت بدون خطا و با پاكدامنی به حبس افتاده .

پادشاه مصر بیشتر مشتاق دیدار یوسف(ع) شد و تصمیم گرفت تا او را به سمت مشاور مخصوص خود و محرم اسرار خود انتخاب كند و در كارهای مملكتی از عقل و دِرایت او استفاده كند .

فرستادة شاه نزد یوسف(ع) آمده و او را از جریان مطلع كرد و یوسف(ع) از زندان خارج شد و وارد قصر شد همه چشم به راه بودند تا یوسف(ع) را كه آن همه از جمالش شنیده بودند را ببینند و در آن وقت یوسف(ع) 30 سال داشت .

شاه یوسف(ع) را دركنار خود نشاند و با او به بحث و گفتگو پرداخت و با هر كلمه ای كه رد و بدل می شد شاه بیشتر به یوسف(ع) علاقه مند می شد و به او گفت : تو امروز در پیشگاه ما دارای منزلت و مقام و امین هستی  و هر چه بخواهی می توانی انجام دهی و هر منصبی را بپذیری به تو واگذار میكنم .

یوسف(ع) در میان منصبهای مهّم و بالا خزینه داری را انتخاب كرد تا ازاین طریق از حیف و میلهائی كه انجام می شود جلوگیری كرده و مردم بی سر پناه مصر را سرپرستی كند .   

در روایت آمده كه در زمان قحطی یوسف(ع) هرگز شكم خود را سیر نكرده و در هفت سال فراوانی یوسف(ع) انبارها را پر از آذوقه كرد و در هفت سال دوّم كه خشكسالی آمد . سال اوّل : مردم هر چه درهم و دینار و وجه و نقد داشتند از یوسف(ع) آذوقه خریدند تا جایی كه دیگر دیناری نماند .

و در سال دوّم : جواهرات و زیور آلات خود را به نزد یوسف(ع) آورده و قَله و آذوقه گرفتند.

و در سال سوّم : هرچه حیوان و چهار پا داشتند به یوسف(ع) دادند و آذوقه گرفتند .

و در سال چهارم : هر چه غلام و كنیز و برده بود به یوسف(ع) دادند و آذوقه گرفتند.

و در سال پنجم : خانه و املاك خود را به یوسف(ع) داده و آذوقه گرفتند تا جایی كه دیگر زمینی برای كسی نماند .

و در سال ششم : مزارع و باغات و آبها را به یوسف(ع) داده و آذوقه گرفتند .

و در سال هفتم : خودشان را به یوسف(ع) فروخته و آذوقه گرفتند تا اینكه اوضاع خشكسالی به حال طبیعی باز گشت .

یوسف(ع) به پادشاه گفت : حال چه میكنی ؟ رأی من به خیر است .

شاه گفت : هر چه خود می دانی انجام بده .

یوسف(ع) همه را آزاد كرد و هر چه كنیز و غلام و زمین و حیوان بود به آنها باز گردانده وگفت : این لطف خدا بود كه آنها را به وسیلة من نجات داد و پادشاهی تو را هم به خودت واگذار میكنم مشروط بر اینكه هر چه بگویم انجام دهی .

پادشاه گفت : هر چه تو بگویی ، و این برای من یك افتخار است كه به روش تو درآیم و از خداوند یكتا پیروی كنم و تو نیز هنوز در نزد ما امین هستی .

برادران یوسف (ع)

در سالهای قحطی ، خشكسالی به اطراف مصر نیز سرایت كرد و حدود سرزمین فلسطین هم دچار قحطی شد از جمله مردم كنعان و خاندان یعقوب(ع) نیز در آن قریه دچار كمبود آذوقه شدند .

یعقوب(ع) فرزندان خود را جمع كرد و به آنها گفت : شنیده ام در مصر آذوقه برای خریداری هست و فروشندة آن مرد صالحی است شما به نزد او بروید كه انشاءَ الله به شما احسان خواهد كرد .                                                                  

 فرزندان یعقوب(ع) بضاعت مختصری برای خریداری غلّه تهیه كرده و به طرف مصر به راه افتادند و برادر مادری یوسف(ع) بنیامین نزد یعقوب(ع) ماند تا دركارها به یعقوب پیر(ع) كمك كند .

10 پسر دیگر یعقوب(ع) وارد مصر شده و جهت خرید آذوقه به یكی از انبارها مراجعه كردند . در آن وقت یوسف(ع) به دلیل اینكه عده ای سود جو نتوانند آذوقه ها را احتكار كنند و یا به شهر های اطراف برای فروش با قیمت های كلان ببرند دستور داده بود تا اسامی آنها را یادداشت و از آنها بازپرسی شود به اطلاع یوسف(ع) برسانند .

روزی مأموران یوسف(ع) نام 10 برادر را كه از كنعان آمده بودند ثبت كرده و به اطلاع یوسف(ع) رساندند و یوسف(ع) ناگهان تكان خورد و دقّت بیشتری كرد و دستور داد آنان را به نزد او ببرند .

قرآن كریم می گوید : یوسف(ع) آنها را شناخت ( شاید برای اینكه قبلاً اسامی آنها را دیده بود و برایش غیره منتظره نبود ) امّا برادران یوسف(ع) او را نشناختند زیرا حدود 30 سال از آن دوره می گذشت .

یوسف(ع) به طوری كه او را نشناسند از آنها سؤالاتی كرد و از حال پدر و خاندان و برادرش بنیامین كه همراه آنها نبود با خبر شد . و نیز از آنان از برادر دیگرشان كه در كودكی به چاه انداختند سؤالاتی كرد و دستور داد تا از آنها پذیرایی كنند و آذوقة آنها را تمام و كمال داد و آنها را راهی شهر و دیار خود كرد ، و به آنها گفت : بار دیگر كه به مصر خواهید آمد پدر و آن برادر دیگر خود به همراه بیاورید و برای اینكه آنها مطلب را جدی بگیرند به آنها گفت : آیا نمی بینید كه من پیمانه را تمام میدهم و بهتر از هر كس پذیرایی میكنم و اگر این بار او را همراه نیاورید پیمانه و آذوقه ای ندارید و نزدیك من نیایید .

آنها گفتند : سعی می كنیم تا رضایت او را جلب كنیم و حتماً اینكار را خواهیم كرد و بعد به راه افتادند .

می گویند : یوسف(ع) بهای كالاهای آنان را پنهانی در كیسة آنها گذاشت تا آنها برای بار دوّم ترغیب شده و حتماً سفر دیگری به مصر بیایند .

دلایلی را كه برای اینكار یوسف (ع) نقل شده  :

1.     تشویق برادران تا برای بار دوّم بازگردند .

2.      نخواست تا از برادران خود بهایی دریافت كند .

3.    با علم به اینكه از امانت و دیانت آنها خبر داشت بها را در كیسة آنها گذاشت تا آنها مجبور شوند برای بازگرداندن بهای آذوقه برای بار دوّم به مصر باز گردند .

4.     ترسید مبادا ، یعقوب(ع) و فرزندان او دیگر پولی برای خرید آذوقه نداشته باشند .

فرزندان یعقوب(ع) به كنعان بازگشتند و در راه از كَرم های عزیز مصر ( یوسف(ع) ) سخنها گفتند و نزد پدر از پذیرایی و نیكیهای وی برای او داستانها گفتند و به او گفتند : از نظر علم و حكمت و خشوع و متانت و وقار مانند او یافت نمی شود و اگر شبیهی برای تو در میان مردم باشد همانا او خواهد بود . و گفتة یوسف(ع) را برای یعقوب(ع) بازگو كردند .

خشكسالی ادامه داشت و خاندان یعقوب(ع) بار دیگراحتیاج به آذوقه پیدا كردند و فرزندان گفته یوسف(ع) را مبنی بر منع آنها بدون پدر و برادرشان به مصر را برای پدر یادآور شدند. می گویند : مدّت سفر اوّل تا سفر دوّم 6 ماه بود .

یعقوب(ع) بعد از كلی بحثها و گفتگوها و مخالفتها ناگزیر موافقت كرد كه برادر مادری یوسف(ع) با آنها به مصر برود و از فرزندان خود كه دیگر به آنها اعتماد نداشت تعهد خدایی گرفت تا بنیامین را سالم به او بازگردانند بعد از آماده شدن فرزندان یعقوب(ع) ، یعقوب(ع) به آنها فرمود و سفارش كرد تا از یك دروازه وارد شهر نشوند و به خداوند توّكل كنند . زیرا می ترسید مصریان با دیدن آن تعداد مرد جوان و قوّی هیكل به شّك افتاده و چشم زخمی به آنها برسانند ، به هر صورت وارد شهر مصر شدند .

مأموران بدون اینكه اطلاعی از اوضاع آن 11 مرد قوّی و زیبا داشته باشند حضور آنها را به اطلاع عزیز مصر (یوسف(ع) ) رساندند و او اجازة ورود آنها را صادر كرد و به خدمتكاران دستور داد تا از آنها به گرمی پذیرایی كنند . 

و یوسف(ع) در جایگاه مخصوص نشسته و پسران یعقوب(ع) وارد شده و احترامات لازمه را به جا آوردند و بعد از تشكّر از الطاف عزیز مصر برادر كوچك خود بنیامین را معرفی كردند .

یوسف(ع) از بنیامین سراغ پدرش را گرفت و بنیامین داستان پیری زودرس و سفیدی چشم پدر را كه در اثر دوری و فراق یوسف(ع) عارض شده بود شرح داد . در این وقت به یكباره گریه گلوی یوسف(ع) را گرفت و نتوانست خودداری كند از این رو بلند شد و بیرون رفت و ساعتی گریه كرد و بازگشت و دستور غذا داد ، سینی های غذا را كه آوردند گفت : هر یك از شما با برادر مادری خود برسر یك سینی طعام بنشیند . همة برادران یوسف(ع) به ترتیب برادر مادری خود بر سر یك سینی نشسته و بنیامین تنها ماند .

یوسف(ع) پرسید : تو چرا نمی نشینی ؟ بنیامین گفت : من برادر مادری ندارم . یوسف(ع) گفت : مگر تو برادر مادری نداشتی ؟ گفت : چرا . یوسف(ع) گفت : پس چه شد ؟ او گفت : اینان می گویند كه گرگ او را دریده . یوسف(ع) گفت : تو در فراق او چقدر اندوهناك هستی ؟ او گفت : به آن مقدار كه خداوند به من 11 پسر داد و من نام هر یك از آنها را از نام او گرفته و نام نهادم .

یوسف(ع) گفت : با این وصف اساساً تو چگونه نزد زنان رفتی و لذّت فرزند بردی ؟

بنیامین گفت : من پدر صالحی دارم كه به من گفت : ازدواج كن شاید خداوند به تو فرزندی دهد و زمین به تسبیح او سنگین گردد .

یوسف(ع) گفت : اكنون بیا و در كنار من بر سر خوان غذا بنشین .

برادران گفتند : براستی كه خداوند یوسف(ع) و برادرش را بر ما برتری داده تا جائی كه فرمانروای مصر او را بر سر سینی خود می نشاند . در اینجا یوسف(ع) خود را به بنیامین معرفی كرد و گفت : از آنچه اینان میكردند غمگین مباش .

و یوسف(ع) سرگذشت خود را برای بنیامین تعریف كرد و در فكر بود بدون آنكه برادران دیگر بفهمند او كیست . برادر خود را نزد خود نگهدارد به گونه ای كه برادران دیگر نتوانند مخالفت كنند .

وقتی بارشان را بست جامی در میان بار برادرش گذارد ، جارچی جار زد كه ای كاروانیان شما دزد هستید . كاروانیان گفتند : چه چیز گم كرده اید ؟ گفتند : جام شاه را و هر كس بیابد یك شتر جایزة اوست و دزد را به عنوان یك برده نزد خود نگاه می داریم .

بارها را گشتند و جام در میان بار بنیامین پیدا شد و او را به عنوان برده نگاه داشتند . برادران دیگر برای اینكه از شرمندگی رها شوند گفتند : از او بعید نیست ، زیرا برادرش یوسف(ع) نیز در كودكی دزدی كرده بود و این حرف برمی گشت به مادر یوسف(ع) ، یعنی مادر او دزد بوده كه فرزندانش دزد شده اند و آنها حسابشان سوا می باشد .

یوسف(ع) این حرف را در دل خود پنهان كرد و به ایشان اظهار نكرد . برادران یوسف(ع) كه به پدرشان تعهد داده بودند بنیامین را سالم بازگردانند به التماس یوسف(ع) درآمدند و هر چه كردند موفّق به آزادسازی بنیامین نشدند . پس به كنعان بازگشتند و بنیامین را جا گذاشتند . ( می گویند بنیامین از نقشة یوسف(ع) با خبر بوده )

پسران یعقوب(ع) هر چه كردند نتوانستند پدر را قانع كنند كه بنیامین دزدی كرده و به جرم دزدی به بردگی گرفته شد .

مصیبتهای پی درپی و غم و اندوه گم شدن یوسف(ع) و حال بنیامین حال و اوضاع یعقوب(ع) را در هم كوبید و روز به روز بینایی او از میان رفت و كم كم از خاندان خود دوری می جست تا اینكه آذوقه آنها رو به اتمام می رفت و پسران یعقوب خود را برای سفر سوّم به مصر آماده میكردند .

لحظة حركت به سر آمد و آنها با اندكی كالا برای خرید آذوقه به راه افتادند و اینبار ، هم كالای كمتری داشتند و هم از برادرشان بنیامین بی خبر بودند و معلوم نبود اینبار عزیز مصر با آنها چه رفتاری خواهد داشت و دیگر اینكه با كالای كمی كه داشتند آذوقة كمی می توانستند خریداری كنند و در فكر بودند الباقی روزگار را چگونه سر كنند .

به هرحال آنها وارد مصر شدند و به حضور یوسف(ع) رسیدند .

یوسف صدیق بیش از این نتوانست خواری برادران را ببیند و سختی و ذلّت آنان را تحّمل كند ، پس گفت : هیچ می دانید شما با یوسف و برادرش چه كردید ؟ در وقتی كه نادان بودید ! « از اینرو جملة دوّم یعنی نادان بودید را گفت تا از روی بزرگواری راه فراری برای آنها بگذارد . »

می گویند : به این دلیل یوسف(ع) خود را به برادرانش معرفی كرد كه :

یعقوب(ع) نامه ای به یوسف(ع) نوشت كه : این نامه ایست به عزیز مصر ، كسی كه پیمانه را كامل دهد و در معامله دادگستر است .

از طرف یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الرحمان ، همان ابراهیمی كه نمرود آتشی فراهم كرد تا او را بسوزاند و خداوند آن آتش را بر وی سرد و سلامت كرد و از آن نجاتش داد و….

ای عزیز مصر بدانكه ما خاندانی هستیم كه پیوسته بلا و آزمایش از جانب خداوند به سوی ما شتابان بوده تا ما را در وسعت و سختی بیازماید .

پسری داشتم كه نامش را یوسف گذارده بودم و او نور دیده و میوة دلم بود و روزی برای بازی با برادرانش به صحرا رفت كه به گفتة برادرانش گرگ او را درید و از اندوه و فقدان او گریه ها كردم تا جائی كه چشمانم سفید شد او برادری داشت كه من به وی دل خوش بودم و همدمم بود و هرگاه به یاد یوسف(ع) می افتادم او را به سینه می فشردم ، تا اینكه تو از برادرانش خواستی او را همراه خود به مصر بیاورند و من با تمام مخالفتهایم مجبور به فرستادن او شدم تا بتوانیم آذوقه به دست بیاوریم ولی هنگام بازگشت او همراه برادرانش نبود زیرا اظهار شده كه او دزد پیمانة مخصوص شاه بوده ، با اینكه ما خاندانی هستیم كه دزدی نمی كنیم و حال مرا به فراقش مبتلا كردی و اندوهم را در دوریش سخت كردی . و پشتم از این مصیبت خم شده . اكنون بر ما منت نهاده و او را آزاد كن و در آزادی و فرستادن خاندان ابراهیم(ع) شتاب كن .

فرزندان یعقوب(ع) نامه را از پدر گرفته و به دست عزیز مصر كه یوسف(ع) بود رساندند و به دنبال آن خود عاجزانه درخواست آزادی بنیامین را كردند ، یوسف(ع) نامة پدر را بوسید و بر دیده نهاد و چون از مضمون آن نامه آگاه شد گریست به حدّی كه پیراهنی كه به تن داشت از اشك چشمش تَر شد و به آنها گفت : آیا هیچ می دانید با یوسف و برادرش چه كردید ؟ این سخن فرزندان یعقوب(ع) را به حال بهت و حیرت دیگری دچار كرد . !

برادران یوسف(ع) با فشار زیادی كه بر افكارشان وارد شده بود با ناباوری و تعجّب گفتند : آیا تو همان یوسفی ؟!؟

یوسف(ع) گفت : آری من یوسفم .

پسران یعقوب(ع) كه بسیار شرمناك و متأسف بودند وخجالت زده گفتند : به خدا سوگندكه خدا تو را بر ما برتری داده و ما خطاكار و گنهكاریم و اكنون امید عفو و بخشش از تو داریم .

یوسف(ع) گفت : امروز بر شما ملامتی نیست و از جانب من آسوده خاطر باشید كه شما را عفو كرده و گذشته ها را نادیده می گیرم و حال این پیراهن مرا ببرید و روی صورت پدرم بیندازید كه بینا می شود و آنگاه شما با خاندانتان همگی پیش من آئید . فقط پیراهن مرا آنكس كه دفعة اوّل برای او برد باید برای پدرم ببرد و او برادر بزرگتر یهودا بود .

قرآن كریم می گوید : چون كاروان از مصر بیرون آمد پدرشان یعقوب(ع) گفت : من بوی یوسف(ع) را میابم اگر مرا سبك عقل نخوانید . بعد از چند روز كاروان از راه رسید یهودا در ناباوری پیراهن یوسف(ع) را بر صورت پدر انداخت و دید كه پدرش بینا شد و سپس مژدة زنده بودن یوسف(ع) و مقام و عظمتی كه اكنون در مصر دارد را به اطلاع پدر رسانیدند . 

یعقوب(ع) رو به درگاه خدا كرده و ستایشها كرد .

فرزندان یعقوب(ع) با شرمندگی از او طلب بخشش كردند و یعقوب(ع) كه دید آنها واقعاً پشیمان شده اند آنها را بخشید و این نوید را داد كه : در آیندة نزدیك برایشان از پروردگار خود آمرزش خواهد خواست و محققاً او آمرزنده و مهربان است .

روایت است یعقوب(ع) این دعا را در زمانی كه دعا در آن ساعت مستجاب میگردد كه احتمالاً به وقت سحرگاه شب جمعه است كرد .

و روایت است كه جبرئیل این دعا را به یعقوب آموخت كه : ای امید مؤمنان امیدم را به نومیدی مبدل مكن ، و ای فریاد رس مؤمنان به فریادم برس ، و ای كمك مؤمنان كمكم ده، و ای دوست دار توبه كنندگان توبه ام را بپذیر و دعای اینان را مستجاب فرما .

وخدای تعالی طبق روایتی به او وحی فرمود : كه من آنها را آمرزیدم .

یعقوب(ع) با اشتیاق فراوان با پسران و خاندان خود عازم سفر شد و وارد مصر شد و چون یوسف(ع) در مصر دارای محبوبیت فراوانی بود مردم زیادی به استقبال آنها آمده بودند .

و چون همگان بر یوسف(ع) وارد شدند ، یوسف(ع) آنها را در كنار گرفت و گفت : به خواست خداوند با امن و امان وارد مصر شوید و همین جا بمانید . و آنها در پیشگاه او به سجده در افتادند ، و گفت : پدر جان این تعبیر خواب پیشین من است كه پروردگارم آن را راست و درست گرداند ، و با بیرون در آوردن من از زندان در حّق من نیكی كرد و شما را پس از آنكه شیطان میانة من و برادرانم را بر هم زد ، از بیابان كنعان به اینجا آورد ، به راستی كه پروردگار من نسبت به هر چه بخواهد ، لطف دارد و حقا كه او دانا و فرزانه است .

آن دقایق روح بخش هم گذشت و شور و هیجانی كه در آن ساعت به پدر و خاندان یوسف(ع) دست داد قابل توصیف و قلم فرسائی نیست و ناگفته پیداست كه چه هلهله ها

و شادیها و چه اشكهای شوقی كه با مشاهدة آن منظره بر گونه ها غلطید .

یعقوب(ع) چون از دنیا رفت یوسف(ع) طبق وصیّت پدر ، جنازة او را به فلسطین برد و در كنار قبر ابراهیم(ع) و اسحاق(ع) دفن كرد و به مصر بازگشت . می گویند 17 سال مدّت توقف یعقوب(ع) در مصر بوده است .

می گویند مدّت عمر یوسف(ع) نیز با اختلافاتی 110 تا 120 سال بوده است .

و چون یوسف(ع) فوت كرد او را در تابوتی از سنگ مرمر نهاده و در میان رود نیل دفن كردند زیرا بعد از فوت او مردم مصر به نزاع برخاسته و هر دسته ای می خواستند تا جنازه آن حضرت در محلة آنها دفن شده تا از بركت وجود او و جسد مطهر بهرمند گردند .

می گویند : زمان حضرت موسی(ع) او آمد و جنازة یوسف(ع) را از مصر حمل كرد زیرا باران بر بنی اسرائیل نیامد و خدا به موسی گفت : جنازة یوسف(ع) را بیرون آورد ولی كسی از جای دفن او خبر نداشت تا اینكه پیرزنی گفت : من از جای او خبر دارم ولی سه حاجت دارم و این مطلب را پیرزن نابینا به موسی گفت و خدا بر او وحی كرد كه سخنانش را بپذیر و پیرزن محل دفن یوسف(ع) را به موسی نشان داد و جسد یوسف(ع) را بیرون آورد و به فلسطین منتقل كرد .

و 3 حاجت پیرزن آن بود كه :

اوّل آنكه از بیماری نجات یابد و بتواند راه برود .

دوّم آنكه بینائیش را بدست آورد و جوان شود .

سوّم آنكه خداوند جای مرا در بهشت در كنار تو قرار دهد .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت لوط (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 10:01 ق.ظ - یکشنبه 4 مرداد 1388

گفته اند : لوط(ع) پسر عم ابراهیم(ع) بوده و ضمن مهاجرت ابراهیم(ع) به سرزمین أوركلده لوط(ع) از جمله كسانی بوده كه به ابراهیم(ع) ایمان آورده است و به همراه او به فلسطین مهاجرت كرده است . لوط(ع) در شهر سدوم بود و می گویند قوم لوط بین 3 تا 5 شهر بوده و اعمال و كارهای بد آنها بسیار بود .

از جمله ( لواط ) كه شیطان به آنها آموخت ( راهزنی ) و عمل زشت دیگر آنها ( لواط كردن در میان دیگران ) و با حضور آنها و بدون شرم و حیا و ( مردمی خسیس و بخیل ) بودند .

نقل شده كه : روزی ساره همسر ابراهیم(ع) یكی از بهترین غلامان ابراهیم(ع) را كه لعاذر نام داشت به شهر سدوم فرستاد تا از لوط(ع) خبر بیاورد لعاذر كه وارد شهر سدوم شد مردی با سنگ سراو را شكست و به او گفت : حالا باید به من 4 درهم بدهی بخاطر پاداش اینكه باعث شدم آن خونهای زائد در بدن تو كه به تو زیان می رساند بیرون بریزد .

بین لعاذر و مرد بحث در گرفت و پیش قاضی رفتند و قاضی طبق معمول و رسوم آن شهر حق را به آن مرد داد و لعاذر كه عصبانی شده بود با سنگی سر قاضی را شكست و گفت : حالا آن پاداشی كه تو باید به من بدهی به آن مرد بده .

یا اگر كسی مثلاً  به قاضی شهر سدوم شكایت می كرد كه فلان كس گوش خر مرا كنده قاضی حكم می داد كه : خرت را به او بسپار تا آنقدر نگاه دارد كه گو شش بروید.

و اگر كسی شكایت می كرد كه فلانی زن مرا آنقدر كتك زده كه بچه انداخته قاضی می گفت : زنت را به او بده تا نزد خود نگاه دارد و خرجش را بدهد تا بچة دیگری از آن بیاورد و آن بچه را بجای بچة خودت نزد تو آورد .

و به این صورت بود كه لوط(ع) به میان آنها آمده و از طرف خداوند به ارشاد آنان همّت گماشت .

در مورد لواط نیز چند داستان وجود دارد كه معتبرترین آنها اینكه امام محمّد باقر(ع) فرمود : قوم لوط اهل قریه ای بودند و سر راه كاروانهایی كه به شام و مصر سفر میكردند  قرار داشتند و آنها از كاروانها پذیرایی می كردند  و به خاطر بخلی كه داشتند ناراحت شدند و شیطان اول به صورت پیرمردی بین آنها آمده و گفت : اگر می خواهید دیگر كسی به شهر شما نیاید هر كه را كه وارد شهر شما می شود مورد لواط قرار دهید و آنوقت خود را همچون پسری زیبا در آورد و به میان آنها رفت و مردم با او لواط كردند و لباسهایش را در آوردند و این بود كه آنها خوششان آمد و مردها با مردها لواط می كردند و آنگاه شیطان به میان زنها رفت و به آنها گفت : حالا كه مردها به شما اهمیّت نمی دهند شما نیز با هم جنس خود بپردازید و به این ترتیب لوط(ع) دعوت خود را شروع كرد . 

امّا قوم لوط دعوت او را نپذیرفتند و تهدید كردند كه تو را از شهر و دیار خود بیرون میكنیم . خداوند چند بار میخواست آن قوم را عذاب دهد امّا به خاطرابراهیم(ع) و لوط(ع) گذشت میكرد تا اینكه عذاب بر آنها حتمی شد و خداوند فرشتگانی را كه مأمور عذاب قوم لوط شدند را فرمان داد تا اول به نزد ابراهیم(ع) بروند و بشارت به دنیا آمدن یعقوب را بدهند . فرشتگان از نزد ابراهیم(ع) خارج شده به نزد لوط(ع) كه خارج از شهر به زراعت مشغول بود رفته و به او سلام كردند .

لوط(ع) با دیدن 4 مرد زیبا روی ترسید كه با وارد شدن آنها به شهر مورد تهاجم و لواط مردم شهرقرارخواهند گرفت پس آنها را به خانة خود دعوت كرد و آنها پذیرفتند .

در روایتی دیگرآنها خود از لوط (ع) خواستند كه از آنها در خانة خود پذیرایی كند .

لوط(ع) در بین راه سخت پشیمان شد كه این چه كاری بود كه من كردم و آنها را به نزد مردمی می برم كه آنها را آزار می دهند از این رو برگشت و به میهمان خود گفت : این را بدانید كه شما به نزد مردمی می آئید كه پست و شرورند .

جبرئیل گفت : این یكی !

علت اینكه جبرئیل گفت : این یكی ! آن بود كه خداوند به او دستور داده بود در عذاب قوم لوط عجله نكنید تا وقتی كه خود لوط(ع) 3 بار به بدی آن مردم گواهی دهد .

بعد از اینكه مسافتی دیگر رفتند لوط(ع) رو به آنها كرده وگفت : به راستی كه شما نزد بد مردمی می روید .

جبرئیل گفت : این دو بار !

وقتی به دروازة شهر رسیدند لوط(ع) به آنها گفت : به راستی به نزد بد مردمی آمدید .

جبرئیل گفت : این سه بار !

سپس وارد شهر شده و به خانة لوط(ع) وارد شدند . زن لوط(ع) كه هماهنگ و هم عقیده با قوم لوط بود با دیدن آن قیافه های زیبا و لباسهای فاخر مردم را خبركرد . با روشن كردن آتش و به راه انداختن دود كه قراری بود بین او و مردم  ، مردم كه فهمیدند برای لوط(ع) میهمان آمده به خانة او آمدند . لوط(ع) كه چنان دید سخت نگران شد و به آنها گفت : از خدا بترسید و در مورد میهمانان من مرا رسوا نكنید و موجب ننگ و رسوائی من نشوید . مردم گفتند : ای لوط(ع) تو هم به كار ما دست زده ای .

لوط(ع) كه آنها مست شهوت حیوانی دید آنها را به كامجویی از زنانشان دعوت كرد كه این برای آنها پاك تر است .

مردم به حرفهای لوط(ع) گوش نداده و به خانة لوط(ع) حمله ور شدند لوط(ع) مانع آنها شد ولی  آنها درب خانة لوط(ع) را شكستند و وارد خانه شدند .

لوط(ع) كه در كمال اندوه فرو رفته بود و فشار روحی سختی او را آزار می داد . آه سردی كشید و گفت : ای كاش نیرویی می داشتم و یا فامیلی كه به وسیلة آنها می توانستم جلوی این قوم را بگیرم . و به این ترتیب نالة غربت و بی كسی لوط(ع) بلند شد .

امام صادق(ع) می فرماید وقتی كه لوط(ع) این سخن را بر زبان آورد . جبرئیل گفت : ای كاش می دانست اكنون چه نیرویی در خانه دارد .

فرشتگان كه افسردگی و حال پریشان آن بزرگوار را دیدند كه چگونه برای دفاع از میهمانان خود چه ناگواریهائی را متحّمل می شود و رنج می برد ، برای دلداری او خود را معرفی كرده و به او گفتند : كه نگران مباش و ترسی در دل خود راه نده كه ما فرشتگان و فرستادگان پروردگارت می باشیم و برای نابودی این مردم آمده ایم و تو و خاندانت را نجات خواهیم داد ، بجز زنت كه از ماندگان است . و حال راه را باز بگذار تا آنها وارد شوند و این سخنان به یكباره خیال لوط(ع) را راحت و آسوده كرد و به یكسو رفت .

مردم به داخل خانة لوط(ع) هجوم آوردند و با یك اشارة جبرئیل مردم به عقب رانده شدند و بینایی خود را از دست دادند .

قوم لوط كه وحشت كرده بودند تهدید كردند كه صبح به سراغ او آمده و او و خاندانش را از میان خواهند برد و خیال كرده بودند كه لوط(ع) برای آنها مردمی ساحر و جادوگر آورده تا آنها را جادو كند .

جبرئیل به لوط(ع) گفت : موقع عذاب و نابودی آنها نیز صبح است و به لوط(ع) گفت : او وخاندانش شبانه از شهر خارج شوند و به پشت سرخود نگاه نكنند صبح كه شد قوم در زیر بارانی از سنگ ریزه نابود شدند و زن لوط(ع) كه در میان راه به پشت سرخود نگاه كرد سنگ ریزه بر سرش فرود آمد و هلاك شد و لوط(ع) هفت سال دیگر در شام زندگی كرد و در ماه ربیع الاول روز چهارشنبه از دنیا برفت .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت اسحاق (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:29 ق.ظ - یکشنبه 4 مرداد 1388

فرزند دیگر ابراهیم(ع) اسحاق نام داشت طبق روایات 5 سال از اسماعیل(ع) كوچكتر بوده و ولادتش در شام اتفّاق افتاده و مادرش ساره كه همسر رسمی ابراهیم(ع) بوده است .

بشارت ولادت اسحاق(ع) را فرشتگان الهی به ساره و ابراهیم(ع) داده و در سه جای قرآن ذكر شده . سوره هود ، سوره حجر ، سوره ذاریات و عنكبوت .

روایت است كه شبی سه میهمان به خانه ابراهیم(ع) آمده و ابراهیم(ع) كه مردی میهمان دوست بود گوساله ای را برشته كرده و سر سفره گذاشت ولی متوجه شد آنها به غذا دست نمی زنند ابراهیم(ع) ترسید و ترس خود را بروز داد .

ترس او یا به خاطر این بوده كه 3 جوان نیرومند را در خانة خود دیده و ترسید كه آنها قصد اذیت و آزار خواهند داشت و یا متوجه شد كه آنها فرشته هستند و برای عذاب قوم او آمده اند .

بهر حال فرشتگان كه اضطراب ابراهیم(ع) را دیدند به او گفتند : نترس كه ما فرستادگان خداوند هستیم و نام ما جبرئیل و میكائیل و اسرافیل است و مأمور نابودی قوم لوط هستیم و بشارتی برای تو داریم اول بدنیا آمدن اسحاق(ع) و به دنبال آن یعقوب(ع) .

ساره با شنیدن این مطلب خندید كه خود پیرزنی و ابراهیم(ع) پیرمردی فرتوده ای میگویند درآن وقت ساره 90 یا 98 سال و ابراهیم (ع) 100 تا 120 سال داشته است .

فرشتگان گفتند : از كار خدا تعجب می كنی كه براستی رحمت خدا و بركتهای او بر شما شامل بوده و او ستوده و بزرگوار است .

به هر حال اسحاق(ع) به دنیا آمد و بزرگ شد و با زنی به نام ( رفقه ) كه فامیل و عشیره خود او بود ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام ( عیص و یعقوب ) به دنیا آمدند و هر دو در یك زمان و در یك شكم .

اسحاق(ع) ، عیص را بیش از یعقوب دوست می داشت و رفقه یعقوب را .

عیص بزرگ شد و دختر عمویش ( دختر حضرت اسماعیل(ع) ) را به همسری گرفت كه نامش ( بسمه ) بود .

و یعقوب(ع) دختر دائیش كه نامش ( لیا ) بود را به همسری گرفت و از او هفت فرزند پیدا كرد و سپس لیا از دنیا رفت و یعقوب خواهر او را به همسری گرفت و یوسف بنیامین را نیز

به دنیا آورد و نام همسر دوم یعقوب(ع) كه مادر یوسف(ع) بوده ( راحیل ) نام داشت .

مدت عمر و مدفن اسحاق (ع) و مادرش ساره

عمر اسحاق(ع) را 160 تا 180 سال گفته اند و مدفن آن حضرت در حبرون همان شهر ابراهیم خلیل(ع) می باشد و ساره نیز با 127 سال زندگی در همان شهر دفن شده .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:25 ق.ظ - یکشنبه 4 مرداد 1388

ابراهیم(ع) از پیامبران بزرگواری است كه خداوند بیش از سایر انبیاء خود ، او را به عظمت یاد كرده و اوصاف حمیده و خصال پسندیدة او را در قرآن ذكر كرده و قسمت زیادی از الطاف و عنایات بی حّد خود را دربارة او تذكر داده است .

خداوند ابراهیم(ع) را با القابی چون حنیف ، مسلم ، حلیم ، اوّاه ، منیب ، صدیق یاد كرده است .

حنیف = ثابت در دین مستقیم و جویای دین حق و پایدار در دین .

اوّاه  = پر دعا ، مهربان نسبت به بندگان خدا ، مؤمن ، بسیارتسبیح گویندة خدا .

منیب  = رجوع كردن به درگاه خدا با اخلاص در عمل و توكل به خدا .

صدیق =كسی كه بسیار راستگو و درستكار باشد .

و با اوصافی چون شاكر ، سپاسگذار نعمتهای خدا ، قانع و مطیع خالق توانا ، دارای قلب سلیم ، عامل و فرمانبردار كامل دستورات آفریدگار حكیم ، بندة مؤمن ونیكوكار ، شایسته و صالح درگاه پروردگار . . . و امثال اینها وی را ستوده است .

و به منصبهائی چون امامت ، پیشوائی مردم ، برگزیدگی و شایستگی هر دو جهان ، مقام خلّت و دوستی خود  مفتخر داشته است .

1. نبوت را در ذریه او و نسل او گذارده . 

2. علم وحكمت و كتاب و شریعت به او داده .

3. ملك و هدایت خود را به او عنایت فرموده .

4 . درود و سلام مخصوص خود را بر او فرستاده . 

5. خود و خاندانش را مشمول رحمت و بركات خویش ساخت . 

6. او را به تنهایی امّت واحد خوانده است .  7.خانة كعبه را به دست توانای او بنا كرده و قبلة مردمان جهان قرار داده و رنجهایی را كه برای اعلاء كلمة توحید در آن سرزمین داغ و سوزان كشیده بصورت خاطراتی فراموش نشدنی در آورد و با تشریع مناسك حّج آن خاطرات غم انگیز را برای همیشه زنده و جاوید نگاه داشت .

چرا ابراهیم (ع) خلیل خدا شد ؟

خلیل به معنای دوستی است كه خللی در محبت و دوستی او نباشد .

از امام صادق(ع) : او احدی را از درب خانه اش باز نگرداند و از احدی جز خدای عز وجل سؤال نكرد .

او میهمان دوست بود و وقتی میهمان نداشت به دنبال میهمان بیرون می رفت .

روزی ابراهیم(ع) از خانه بیرون رفته بود و درب را قفل كرده بود و وقتی بازگشت بنده ای را در خانه دید از او پرسید شما با اجازه چه كسی وارد منزل من شدید و او در پاسخ گفت: با اجازة پروردگارم – و این جمله را سه مرتبه تكرار كرد .

ابراهیم(ع) دانست كه او جبرئیل است و خدا را سپاس گفت .

بعد به ابراهیم(ع) گفت : پروردگار تو مرا به نزد بنده ای از بندگانش كه او را خلیل خود خوانده فرستاده است .

ابراهیم(ع) گفت : به من بگو آن بنده كیست كه تا هنگامی كه زنده هستم خدمتش را انجام دهم و خدمتكار او گردم .

جبرئیل گفت : تو همان خلیل خدا هستی .

پرسید : به چه علت ؟

گفت : به آن جهت كه تا كنون از احدی چیزی نخواسته ای به جز پروردگارت . و تا كنون چیزی از تو در خواست نشده است كه در جواب آن ، نه گفته باشی .

در حدیثی از امام صادق(ع) : او سجده بسیار می كرد .

و در حدیثی از رسول اكرم(ص) : بینوایان و مردم دیگر را خوراك می داد و وقتی همه در خواب بودند او نماز می گذارد .

حدیثی از امام صادق(ع) : روزی فرشتگان به خانه ابراهیم(ع) آمدند و ابراهیم(ع) گوسالة بریانی برای آنها آورد .

فرشتگان گفتند : ما نمی خوریم تا به ما بگویی بهای آن چیست ؟

ابراهیم(ع) گفت : بسم الله بگوئید و چون از خوردن فراغت یافتید الحمد الله بگوئید .

در این وقت جبرئیل رو به همراهان خود كرده و گفت :

 خدا حق دارد كه چنین شخصی را خلیل خود گرداند .

حدیثی ازامام باقر(ع) : روزی ابراهیم(ع) برای قرض كردن خوراكی بسوی دوستی كه در مصر داشت حركت كرد ولی او در منزل نبود . ابراهیم(ع) نمی خواست با خورجین خالی به منزل باز گردد از این رو وقتی برگشت آنرا پر از ریگ كرده به خانه آمد و چون از ساره خجالت می كشید كه بگوید دوستم خانه نبود و خورجین پر از ریگ است الاغش را پیش ساره رها كرد و خود داخل اطاق شد و خوابید .

ساره آمد و بهترین آردها را در آن دید بلا فاصله مقداری را خمیر كرده نانی پخت و نزد ابراهیم(ع) آورد . ابراهیم(ع) گفت : این نان را از كجا تهیه كرده ای ؟ ساره گفت : از آن آردی كه از نزد دوست مصری خود آوردی ! ابراهیم(ع) گفت : آری او خلیل (دوست) من است امّا مصری نیست . و از همین جا مقام ( خلت ) بوی داده شد و خدا را شكر كرده و به خوردن مشغول شد.

و در حدیثی از امام صادق(ع) : خداوند ابراهیم(ع) را بندة خود قرار داد قبل از اینكه به نبّوت انتخابش كند و به پیغمبری انتخابش فرمود قبل از اینكه رسول قرارش دهد و او را رسول ساخت قبل از آنكه خلیل خود سازد و وی را خلیل خود گرفت قبل از آنكه امامش گرداند و چون همة این منصبها را برایش فراهم كرد آنگاه بدو فرمود : من تو را امام مردم ساختم و به خاطر عظمتی كه این منصب در نظرابراهیم(ع) داشت گفت: و از فرزندان من ؟  خداوند فرمود : عهد من به ستمكاران نمیرسد .

ابراهیم به تنهایی یك امت بود

از افتخاراتی كه خدا به ابراهیم(ع) داد ، گفته اند كه : امّت به معنای معّلم و مقتدا است و برای اینكه در زمان ابراهیم(ع) جز او خدا پرست دیگری نبود از این رو خدا او را یك امّت خواند .

ابراهیم(ع) در عبادت خدا به تنهایی قائم مقام جماعت و گروهی بود . مثل اینكه بگویند : فلانی به تنهایی یك عشیره و قبیله است .

پدر ابراهیم(ع) تارُخ  نام داشت و احتمالاً لقب او آزر بوده و آزر مردی بت پرست بود .

روایت است كه : نمرود در خواب دید ستاره ای طلوع كرد كه نور ماه و خورشید را از بین برد و تحت والشعاع خویش قرار داد . و چون تعبیر آنرا از معبران پرسید به او گفتند : مولودی به دنیا می آید كه زوال ملك تو بدست اوست .

نمرود دستور داد كه هر پسری كه در آن سال به دنیا آمده بود همه را به قتل برسانند و مردان از زنان كناره گیری كنند و زنان را بررسی كنند و چون زائید ببینند اگر مولودش پسر بود او را به قتل رسانند .

چون مادر ابراهیم(ع) حامله شد نمرود زنهای قابله را فرستاد و آنها مأمور شدند تا بررسی كنند آیا اثر حملی در او مشاهده می شود یا نه .

زنان قابله با كمال مهارتی كه داشتند نتوانستند اثر حمل را در شكم آن زن بفهمند و خداوند مانع از دید آنها شد .

زنان قابله به نزد نمرود رفته و گفتند : ما آثاری از حاملگی در او ندیدیم .

ابراهیم(ع) در شكم مادر ، بزرگ شد و زمان حمل نزدیك شد .

مادر ابراهیم(ع) به شوهرش گفت : من بیمارم و می خواهم به كناری بروم و رسم آن زمان اینگونه بود كه زنی كه بیمار بود به غاری میرفت و از شوهر كناره می گرفت و به این ترتیب مادر ابراهیم(ع) به غاری رفت و ابراهیم(ع) در غار بدنیا آمد .  

و چون ابراهیم(ع) به دنیا آمد مادرش درب غار را با سنگ پوشانید و خود به شهر بازگشت و این بچه به طور غیر طبیعی بزرگ شد و طبق روایات در هر روز به مقدار یك هفته بچه های دیگر بزرگ می شد و خداوند روزی او را در انگشت او قرار داد و با مكیدن انگشت روزی می خورد .

مادرش گاهی اوقات مخفیانه به غار می آمد و با تعجب از سرحالی و زنده بودن فرزند خود به او شیر می داد و باز می گشت .

تا اینكه روزی كه مادرش بعد از دیدار فرزند خود خواست برگردد و بچه دامن مادر را گرفت و گفت : مرا هم به شهر ببر .

مادر گفت : باشد من از پدرت اجازه بگیرم آنوقت تو را پیش او می برم و چنین كرد .

پدر گفت : او را بر سر راه برادرانش بگذار تا با آنها وارد خانه شود و معلوم نشود . بعد از دیدار آزر ( پدر ابراهیم(ع) ) خداوند محبتی در دل او انداخت و پدر از ابراهیم(ع) بسیار خشنود بود و به او فنون كار آموخت .

روزی ابراهیم(ع) چوبی برداشت و بتی ساخت كه تا آن زمان نظیرش ساخته نشده بود . آزر از كار ابراهیم(ع) بسیار خوشش آمد و به مادر ابراهیم(ع) گفت : امید است كه از این پسر بركت زیادی به ما برسد .

امّا ناگهان ابراهیم(ع) آن بت را با تبر شكست .

آزر عصبانی شد و به ابراهیم(ع) پرخاش كرد . ابراهیم(ع) گفت : مگر شما با آن چه می خواستید انجام دهید ؟

آزر گفت : آن را پرستش كنیم . ابراهیم(ع) گفت : آیا شما چیزی را كه بدست خود شما ساخته می شود پرستش می كنید ؟

بعد از اینكه ابراهیم(ع) به حّد رشد خود رسید به میان مردم آمد و دید كه مردم از جمله پدرش به پرستش بتها مشغولند . وی اول از راه استدلال و منطق و بیانی مؤدبانه خواست تا مردم را به اشتباه كار خود واقف سازد .

پدر ابراهیم(ع) به او گفت : اگر دست از حرفهایت برنداری تو را سنگسار خواهیم كرد و تو را دشنام و ناسزا خواهیم داد .

ابراهیم(ع) گفت : به خدا سوگند بعد از آنكه به سخنان من گوش فرا ندهید یا وقتی كه در شهر نباشید در كار بتهایتان تدبیری كنم .

و این فرصت وقتی پیش آمد كه مردم برای برگذاری جشن و عید مخصوص از شهر بیرون رفته بودند . ابراهیم(ع) نزد خدایانشان آمد و گفت : چرا چیزی نمی خورید ؟ شما را چه شده كه سخنی نمی گوئید ؟

آنگاه پیش آمد و ضربتی سخت بر آنها نواخت و همه بتها ، بجز بت بزرگ را شكست و در هم كوبید و تبر را به گردن بت بزرگ انداخت و رفت .

مردم مراسم عید را انجام داده و دسته دسته به شهر باز گشتند و جهت تجدید عهد با بتها به سوی بت خانه آمدند و همینكه وارد بت خانه شدند همگان مدتی بهت زده و خیره بهم نگاه می كردند . و چون كسی بجز ابراهیم(ع) از بتها به بدی یاد نمیكرد و قسم او را شنیده بودند فریاد زدند كار ابراهیم(ع) است و دیگركسی جرأت این كار را نداشته است .

ابراهیم(ع) را آوردند و میان مردم محاكمه كردند و پرسیدند : آیا تو با خدایان ما چنین كردی ؟ پاسخ داد : چرا از من می پرسید از بت بزرگ بپرسید كه تبری به دست دارد.

آنها جواب دادند تو خود می دانی كه بت های ما حرف نمی زنند .

ابراهیم(ع) گفت : پس چرا غیر از خداوند یكتا را می پرستید كه نه سود و نه زیانی برای شما دارد . امّا آنها به حرفهای ابراهیم(ع) گوش فرا نداده و گفتند : او را بسوزانید و خدایان خود را یاری كنید .

نمرود دستور سوزاندن ابراهیم(ع) را صادر كرد و گفت : باشد تا عبرتی برای دیگران شود.

مردمان شادی كنان مشغول جمع آوری هیزم شدند به گونه ای كه كسی كه در حال مرگ بود وصیّت میكرد فلان مقدار از دارایی مرا هیزم بخرید برای سوزاندن ابراهیم(ع) . پیرزنی كه از پنبه نخ می ریسید تا خرجی خود را درآورد پول آنروزهای خود را بابت هیزم خرج میكرد تا برای سوزاندن ابراهیم(ع) صرف شود و این كار جنبة یك كار مذهبی داشت و با جان و دل هیزم تهّیه میكردند . بزودی كوهی عظیم از هیزم بر پا شد و دور آن را دیواری كشیدند تا آن آتش مهیب را مهار كنند و حرارت آن اطراف را تخریب نكند و باعث صدمه به شهر نشود و منجنیقی درست كردند تا ابراهیم(ع) را به وسیلة آن در آتش بیندازند . ابراهیم(ع) را دست بسته آوردند و با منجنیق به درون آتش انداختند . مردمی كه از دور و نزدیك آمده بودند هلهله كنان شادی می كردند و صدای آنها فضا را پر كرده بود .

مطابق با روایت در آسمان نیز غلغله ای بر پا شد و فرشتگان به درگاه خدای بی نیاز آمده و گفتند : پروردگارا ، خلیل تو ابراهیم(ع) به دست آتش سپرده می شود و می سوزد ؟

جبرئیل گفت : پروردگارا ، جز ابراهیم(ع) خلیل تو ، كس دیگری نیست كه تو را در زمین عبادت كند او را هم به دست دشمن می سپاری تا بسوزانندش ؟

روایت است : وقتی ابراهیم(ع) در منجنیق گذاشته شد و به طرف آتش پرتاب شد در میان زمین و هوا جبرئیل بر ابراهیم(ع) نازل شد و گفت : آیا حاجت داری ؟

ابراهیم(ع) گفت : از تو حاجتی ندارم !!

به این ترتیب كمال توكل و تسلیم و رضای خویش را در پیشگاه خلیل خود به ظهور رسانید و بزرگترین  فرشتگان الهی را حیران رفتار خویش گردانید .

آری ، ابراهیم(ع) با دلی سرشار از ایمان به حق و روحی آرام و مطمئن و چهره ای خندان و متبسم بدون هیچگونه بیم و هراسی خود را تسلیم آتش ، و در حقیقت رضای پروردگار كرد و بسوی جبرئیل امین ، بزرگترین فرشتة مقرب درگاه حق نیز دست حاجت دراز نكرد. و بدینوسیله بزرگترین درس توكل را به تمام فرزندان آدم آموخت و عجیب تر آنست كه طبق روایت : ابراهیم(ع) در آن وقت كه در منجیق گذاشته شد فقط 16 سال داشته  و یك جوان نو رس بوده . در تاریخ آمده كه :

نمرود دستور داده بود درآن نزدیكی بنای مرتفعی برای او بنا كنند تا از آنجا كیفیت سوختن ابراهیم(ع) را تما شا كند آزر نیز به همراه نمرود بر بالای آن بنا رفت .

بر خلاف آنچه همه می پنداشتند ابراهیم(ع) صحیح و سالم در میان آتش نشست و آن محوطه به صورت باغ سرسبز و خرّمی درآمد و ابراهیم(ع) را دیدند كه  با مردی كه در كنار اوست مشغول گفتگوست .

نمرود رو به آزر كرد و گفت : ای آزر بنگر كه این پسر تو تا چه حّد پیش پروردگارش گرامی است و فریاد زد : هر كس معبود و خدائی برای خود انتخاب میكند باید معبودی همچون خدای ابراهیم(ع) برای خود انتخاب نماید . و سخن حق بی اختیار بر زبانش جاری شد .

و بعد نمرود با ابراهیم(ع) بحث كردند ، ابراهیم(ع) گفت : خدای من می میراند و زنده میكند .

نمرود گفت : من نیز چنین میكنم بعد دو برده را آورد یكی را كشت و دیگری را آزاد كرد. ابراهیم(ع) گفت : تو اگر می توانی خورشید را از مغرب طلوع بده و در مشرق غروب . و  نمرود خوب می دانست كه این كار امكان ندارد .

نمرود با هازر (پدر لوط كه در آن زمان 14 سال داشت ) مشورت كرد كه چگونه از دست ابراهیم(ع) راحت شود ، هازر گفت : من كاراو را بسازم .

نمرود گفت : هر چه لازم است پول بگیر و آنچه می خواهی انجام بده .

هازر دستور داد تا چاهی عظیم كندند و در آنجا آتش افروختند و آن چاه را پر از كاه كردند و ابراهیم(ع) را با دست بسته در آن افكندند .

خداوند بادی فرستاد و آتشی از آن آتش را بر ریش هازر افكند و ریش او سوخت و آن باد خاكستر آن آتش را  بر چشم كسانیكه آن آتش را بر پا كرده بودند زد و همه كور شدند و ابراهیم(ع) از آن آتش و دود كاه نجات یافت .

آنگاه دختر وزیر نمرود كه ساره نام داشت نزد ابراهیم(ع) آمد و گفت : ای ابراهیم(ع) تو چه خدای نیكویی داری ، او قادر و تواناست و من میخواهم او را پرستش كنم آیا او مرا می پذیرد ؟ ابراهیم(ع) گفت : آری می پذیرد .

ساره گفت : به یك شرط خدای تو را می پذیرم و آنكه مرا به همسری خود بگیری . (در آن وقت پدر ساره مرده بود )

در روایتهای دیگر ساره را دختر خالة ابراهیم (ع) گفته اند . و اولین كسی كه به ابراهیم(ع) ایمان آورد ساره بود .

در بحث نمرود و ابراهیم(ع) نمرود گفت : حال كه من نتوانستم تو را به قتل برسانم زیرا كه هر بار خدای تو مانع شد و از پس خدای تو بر نیامدم . خدای تو خدای آسمانهاست و من خدای زمین . و به جنگ خدای تو می روم .

ابراهیم(ع) برخاست و بیرون رفت و گفت : بس نادان یافتم تو را .    

 آنگاه نمرود دستور داد تابوتی از طّلا و مروارید ساختند و آنگاه گفت : 4 كركس قوی بیاورند و هفت شبانه روز آنها را گرسنه نگاه دارند آنگاه 4 نیزه آوردند و بر سر آنها گوشت زده و4 كركس گرسنه را با طناب به تابوت بستند و نمرود با وزیر خود با تیر و كمان در تابوت نشستند و كركسان به خاطر گوشت به هوا بلند شدند و تابوت را نیز با خود بالا بردند و از آن بالا نمرود با وزیر خود به آسمان تیر انداختند و یك تیر آنها به تابوت برگشت و سر آن خونی بود . نمرود بازگشت و گفت : من خدای آسمان را كُشتم  و چون تیر او خونی بود همه باور كردند و كافر شدند .

ابراهیم(ع) نزد نمرود رفت و گفت : به خدای یكتا ایمان آور و خود می دانی كه حرف تو بی اساس است .

نمرود گفت : اگر خدای آسمان كشته نشده پس چرا سپاهی نفرستاد تا انتقام تیر اندازی مرا بگیرد .

جبرئیل آمد وگفت : ای ابراهیم(ع) به نمرود بگو سپاهت را آماده كن كه خداوند من سپاهی می فرستد . ابراهیم(ع) به نمرود گفت . و نمرود گفت : كه هر چه می خواهد بفرستد كه من آماده ام .

جبرئیل آمد و به ابراهیم(ع) گفت : به او بگو ضعیف ترین سپاه را می فرستد و آن پشه است .

نمرود گفت : پشه ! پشه سپاه اوست ؟ ابراهیم(ع) گفت : آری .

نمرود گفت : باشه ، در دم دستور دهم هر چه پشه است بكشند .

پس در هر روز لشكر و مردمان روزی سه هزار پشه می كشتند و هر چه می كشتند بیشتر می شدند  تا چنان كه هیچ نتوانستند بخورند و بیاشامند و بر هر یك نفر هزاران پشه جمع شده بود . همه متحیر و درمانده بودند و همه هلاك شدند و نمرود نیز دستور داد تا اطاقی ساختند از مس و هیچ شكافی نداشت مگر مقدار كوچكی كه نفس رفت وآمد داشته باشد .

خداوند به پشه گفت : تا از آن شكاف وارد شود و یك بال پشه از تنگی سوراخ شكست و وارد شد و بر روی بینی نمرود نشست نمرود خواست او را بزند ولی پشه وارد بینی او شد و مغز نمرود را می خورد تا 13 شبانه روز نمرود بی طاقت شد و دستور داد تا بوقهایی ساختند و با آن بوقها پشه می ایستاد و تا ساعتی نمرود آرام می شد . پس اولین كسی كه بوق را ساخت نمرود بود .

بعد از 40 روز پشه بزرگتر شده بود . نمرود دستور داد تا ابزاری بر سرش بزنند تا كمی آرام شود تا 10 روز دیگر كه اثر نداشت و دستور داد تا غلامان او را تازیانه بزنند تا آرام شود امّا چند روز بعد حال او بدتر می شد و دستور داد تا خدمه بر او سیلی بزنند و خدمه می گریستند و به او سیلی می زدند تا آرام شود .

این حكمت بر آن بود تا خلقی كه مخلوق را می پرستند بفهمند كه چقدر خار است .

و 40 روز دیگر گذشت و پشه بزرگترمی شد . آنوقت كلاهی بر سرش گذاشت و به فرماندهان گفت : تا با چوبی بر سرش بزنند آنقدر كه همه درماندند آنوقت به سالاری از سران نمرود كه مرد قویی بود گفتند : و او آمد و ضربه ای به سر نمرود زد كه سر نمرود به دو نیم شد و آن پشه همچون كبوتری پرید و نمرود در دَم مرد . 

می گویند : ابراهیم(ع) و قومش به نواحی رفتند كه آنجا پشه كم شده بود .

و ابراهیم به دیاری دیگر رفت ، به شهری از نواحی پارس . و فرمانروای آنجا به زنان توجه داشت و هر كجا می شنید كه زنی زیبا دیده شده او را نزد خود می آورد .

روایت است كه : خداوند زیبایی را به هزار قسمت آفرید و 999 قسمت آن را به حّوا داد و یك قسمت آن را به هزار قسمت و 999 قسمت را به ساره و یك قسمت را به هزار قسمت و 999 قسمت را به یوسف و یك قسمت را به خلق داد .

ابراهیم(ع) دعا كرد كه خداوند او را یاری كند تا آن پادشاه ساره را نبیند و خداوند به او گفت : اگر می ترسی هجرت كن .

ابراهیم(ع) صندوقی ساخت و ساره را در آن قرار داد و از آن شهر بیرون رفت در راه سربازان پادشاه راه بر او بستند و گفتند : در آن صندوق چیست ؟ به اصرار درب صندوق را باز كردند و ساره را دیدند و نزد پادشاه بردند . و چون پادشاه او را دید تعجب كرد و گفت : هرگز در جهان چنین صورتی نبوده همان لحظه قصد كرد كه به ساره دست بزند. ساره گفت : از من دور باش كه نمی توانی به من دست بزنی .

در دم دست پادشاه خشك شد و ترسید و عذرخواست و خواهش و تمنا كرد و ساره دعا كرد و دست او دوباره به حالت اول برگشت ولی ابلیس او را دوباره وسوسه كرد و خواست  به ساره دست بزند ولی دست او دوباره خشك شد تا سه بار ، و در آخر توبه براستی كرد و ساره را آزاد كرد و كنیزی به او داد و گفت : هرگاه به آن كنیز با جمال ، قصد كردم چنین شدم فكر میكنم از نسل شما باشد و اكنون او را به تو می بخشم . 

 وقتی ساره نزد ابراهیم(ع) آمد خواست ماجرا را تعریف كند ولی ابراهیم(ع) گفت : آنچه تو می خواهی بگویی من عینه دیدم و سخن شما را شنیدم .

خداوند سه روز راه و همه كوهها و بیابانها و درختان ودیوارها و آنچه بود از جلوی چشم ابراهیم (ع) برداشت و ابراهیم (ع) بدون هیچ مانعی رفت و آمد ساره را می دید و سخن گفتن او را می شنید .

 ساره وقتی نزد ابراهیم(ع) آمد آن كنیز را كه هاجر نام داشت به ابراهیم(ع) بخشید و گفت: از بهر من غم و رنج بسیار دیدی شاید از او فرزندی برای تو باشد . آنگاه ابراهیم(ع)

با هاجر ازدواج كرد و او نیز نیكو روی بود و هاجر باردار شد .

ابراهیم (ع) قبل از اینكه به شهر پارس وارد شود ، وارد شهر دیگری شد كه ستاره پرست بودند .

در آغاز بدون آنكه علناً عقاید باطل آنها را به رُخ شان بكشد و فكر غلط آنها را تخطئه كند خود را به ظاهر با آنها هم آهنگ نشان داد و عقیدة باطنی خویش را پنهان كرد تا بهتر عواطف آنها را نسبت به خود جلب كند . وقتی شب شد و ستارگان در آسمان نمایان شدند ابراهیم(ع) فریاد زد و در میان مردم با دست ستاره ای را كه میگویند زهره بوده نشان داد و گفت : این پروردگار من است . وقتی ستاره غروب كرد به این طرف و آن طرف آسمان نگاه كرد و به جستجو پرداخت و وقتی متوجه شد غروب كرده با صدای بلند گفت:  « من خدایانی را كه غروب كنند دوست ندارم » .

و به دنبال آن ماه بیرون آمد و چون دید ماه طلوع كرد دوباره با صدای بلند گفت : این پروردگار من است و چون ماه نیز غروب كرد گفت : « براستی اگر پروردگارم ، مرا هدایت نكند مسلماً از گمراهان خواهم بود » .

با سپری شدن شب تدریجاً هوا روشن گردید و دشت و صحرا را روشن كرد . ابراهیم(ع) خورشید را دید و گفت : این پروردگار من است و این بزرگتراست و چون خورشید غروب كرد گفت : ای مردم ، من از آنچه شما شریك خدا میدانید بیزارم من روی دل   – و پرستش خود را – به كسی متوجه میدارم كه آسمانها و زمین را آفریده و از مشركان نیستم .

در اینجا عده ای از مردم با او بحث كرده و به او ایمان آوردند .

روزی ابراهیم (ع) از خداوند در خواست كرد كیفیت زنده كردن مردگان را به او نشان دهد  خداوند به او وحی كرد 4 پرنده را بگیر و آنها را بكش و بدنهایشان را درهم بكوب و به یكدیگر در آمیز و هر قسمت را در كوهی بگذار و آنها را بخوان و نگاه كن كه چگونه زنده شده و هر جزئی به بدن اصلی باز می گردد و زنده می شود و ابراهیم (ع) به عینه جریان زنده شدن مردگان را از نزدیك دید .

 

تولد حضرت اسماعیل (ع)

خداوند پسری از هاجر به ابراهیم(ع) عنایت كرد كه او را اسماعیل نام گذارد .

روایت است از امام صادق(ع) كه : این جریان در شام اتفاق افتاده است .

به دنیا آمدن اسماعیل(ع) باعث غمگین شدن ساره شد و سبب ناراحتی و آزار ابراهیم(ع) شد . ابراهیم(ع) چارة كار طلب كرد و خداوند به او وحی كرد كه حكایت زن ، حكایت استخوان دندة كج است كه اگر آنرا به حال خود واگذاری از آن بهرمند خواهی شد و اگر آن را راست كنی شكسته خواهد شد . و به دنبال این وحی او را مأمور كرد تا هاجر و اسماعیل را از نزد ساره به جائی دیگر ببرد .

ابراهیم(ع) گفت : پروردگارا ، آنها را كجا ببرم ؟

و جبرئیل مأمور راهنمایی آنها شد .

ابراهیم(ع) هاجر و اسماعیل را برداشت و به راه افتاد و به هر سرزمینی كه خوش منظره و سرسبز و دارای آب و سبزه و درخت بود میرسید ، به جبرئیل می گفت : ای جبرئیل ، در اینجا آنها را فرود آورم ؟ جبرئیل می گفت : نه ، پیش برو .

تا اینكه به مكّه و محلی كه خانة كعبه قرار دارد رسیدند و به استراحت نشستند . و چون ابراهیم(ع) قصد بازگشت كرد ، هاجر به ابراهیم(ع) گفت : ما را در این جایگاهی كه هیچ همدم و انیسی نداریم و آب و علف هم نیست میگذاری و میروی ؟

ابراهیم(ع) گفت : آن كس كه مرا مأمور كرده تا شما را به این جایگاه بگذارم ، شما را سرپرستی كفایت می كند . و آنگاه به راه افتاد و چون به كوه كدی رسید ، برگشت و نگاهی به آنها كرد و به درگاه الهی عرض كرد .

پروردگارا ، من فرزند خود را در بیابان غیر قابل كشت و زرع سكونت دادم تا نماز بپا دارند پس دلهای مردم را چنان كن كه متوجه آنها شوند و از میوه ها روزیشان كن شاید سپاس گذارند .

این را گفت و دور شد .

همینكه روز بالا آمد اسماعیل(ع) تشنه شد و آب خواست ، هاجر برخواست و به دنبال آب گشت و صدا برآورد و كمك خواست ، كه آیا در این بیابان همدمی نیست ؟

و همچنان به دنبال آب می گشت و اسماعیل(ع) از دیده اش پنهان شد ، هاجر بالای بلندی صفا رفت و در آنجا سرابی دید و خیال كرد آب است و از دره پائین آمد و به دنبال سراب رفت و آب نیافت چون به پشت نگاه كرد سرابی در طرف صفا نظرش را جلب كرد و به تعقیب آب به سوی صفا برگشت ولی آب نیافت . 

تا هفت بار این كار را تكرار كرد وچون بار هفتم شد و وقتی كه بالای مروه بود نگاهی به اسماعیل(ع) كرد و دید آب از زیر پایش ظاهر شده و چشمه ای پدیدار گشته است .

روایت است كه : چون هاجر هفت بار فاصله میان صفا و مروه را طی كرد و در هر بار فریاد می زد . آیا در این وادی كسی هست ؟ در این وقت جبرئیل به نزد وی آمد و گفت : تو كیستی ؟ هاجر گفت : كنیز ابراهیم(ع) خلیلم كه خدا از وی فرزندی به من داده است. جبرئیل پرسید : ابراهیم(ع) شما را به چه كسی سپرده ؟ هاجر گفت : ابراهیم(ع) گفته به خدای عّز وجل . جبرئیل گفت : شما را به سرپرستی كافی سپرده ……

و در این هنگام اسماعیل(ع) همچنان كه پای خود را به زمین می سائید چشمه زمزم از زیر پایش پدیدار گشت و هاجر از مروه به نزد فرزند آمد و مشاهده كرد كه آب از زیر پایش جوشیده است .

پرندگان كه چنان دیدند در اطراف آن آب حلقه زدند و در این وقت كاروانی از مردم یمن از آنجا عبور می كرد و چون حلقة پرندگان را دیدند با هم گفتند : حتماً در اینجا آبی ظاهر گشته و نزدیك شدند و از آنها آب گرفته و به جای آن خوراكی و طعام به آنها دادند و همچنین سایر كاروانها به آنجا آمده و از آنها آب گرفته و به جای آن خوراكی به آنها می دادند .

درآن نزدیكی قبیله ای بنام جرهم بود و چشمه زمزم باعث رفت وآمد پرندگان در آن منطقه شده بود و باعث جلب توجّه مردم جرهم شد و به محل تجمع پرندگان آمده و متوجه حضور هاجر و اسماعیل(ع) شدند و از شرح حال آنها با خبر شده و خواستند تا آنها نیز در نزدیكی چشمه خانه بسازند هاجر گفت : باید از ابراهیم(ع) بپرسم و وقتی ابراهیم(ع) برای دیدار آنها آمد هاجر ماجرا را برای ابراهیم(ع) گفت و ابراهیم(ع) اجازة اقامت آنها را داد و وقتی برای بار سوم برای دیدار هاجرآمد از جمعّیت بسیاری كه در اطراف هاجر و اسماعیل(ع) دید خوشحال شد .

ابراهیم(ع) هر مدت یكبار برای دیدار با هاجر و اسماعیل(ع) می آمد . تا اینكه در یكی از سفرها مأمور شد اسماعیل(ع) را به نزد قربانگاه ببرد و او را بدست خویش سر ببرد .

به راستی امتحان عجیب و آزمایشی بس دشوار و مشگل بود .

بعد سالها تنهایی و بی فرزندی اكنون كه خدا فرزندی به او داده و با گذشتن چند سال بتدریج بصورت فرزندی برومند در آمده و چشم و چراغ زندگی ابراهیم (ع) گردیده در چنین وقتی مأمور می شود او را به دست خود ذبح كند و پیش روی خود در خاك و خونش ببیند .

ابراهیم(ع) به پسر خود اسماعیل(ع) گفت : من در خواب دیده ام كه تو را ذبح می كنم بنگر تا رأی تو در این باره چیست ؟

به گفته بسیاری از مورخان اسماعیل(ع) در آنوقت 13 سال داشت .

اسماعیل(ع) با كمال ادب گفت : « پدر جان به هر چه مأموری عمل كن كه انشاءَ الله مرا از صابران خواهی یافت » .

و اضافه كرد كه : اكنون كه تصمیم به كشتن من داری دست و پایم را محكم ببند كه در وقت سربریدنم آن موقع كه كارد بر گلویم میرسد دست و پا نزنم و از اَجرم كاسته نشود زیرا مرگ سخت است و ترس آنرا دارم كه هنگام احساس آن مضطرب گردم .

و دیگر آنكه كاردت را تیز كن و بسرعت برگلویم بكش تا زودتر آسوده شوم و هنگامی كه مرا بر زمین خوابانیدی صورتم را رو به زمین نگاهدار ، و به یك طرف به روی زمین مخوابان زیرا می ترسم چون نگاهت بصورت من بیفتد حال رقّت به تو دست دهد و مانع از انجام فرمان الهی گردد . و جامه ات را هنگام كار بیرون آر كه از خون من چیزی بر آن نریزد و مادرم آنرا نبیند . و اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برای مادرم ببر شاید برای تسلیت خاطرش در مرگ من وسیلة مؤثری باشد و بدینوسیله بهتر دلداری شود و آلام درونش تخفیف یابد ابراهیم(ع) ، اسماعیل(ع) را به منی آورد و كارد را تیز كرده و دست و پای او را بست و به خاك نهاد و سر خود را به سوی آسمان كرد تا روی او را نبیند و آنگاه كارد را بر گلوی اسماعیل(ع) گذاشته و به حركت در آورد ، امّا مشاهده كرد كه لبة كارد برگشته .

از اهل بیت نقل شده كه : جبرئیل به فرمان خدا لبة كارد را برگردانده و پشت كارد را قرار داده بود.

ابراهیم(ع) لبه كارد را صاف كرد و مشاهده كرد كه لبة كارد دوباره بر می گردد . ابراهیم(ع) چند بار این عمل را تكرار كرد تا اینكه وحی آمد .

ای ابراهیم(ع) حقا كه رؤیای خویش راست كردی و مأموریت را به خوبی انجام دادی و به دنبال آن ، جبرئیل گوسفندی به عنوان فدای اسماعیل(ع) بیاورد و ابراهیم(ع) آن گوسفند را قربانی كرد .

وقتی ابراهیم(ع) فرزند خود را به سوی منی می برد پیری بر سر راه او قرار گرفت و گفت :

ای پیر بزرگ ، ابراهیم(ع) در اینجا چه می خواهی ؟

ابراهیم(ع) :  در این دره كاری دارم كه آمده ام به انجام برسانم .

شیطان :  به خدا چنین می بینم كه شیطان به خواب تو آمده و به تو دستور داده تا این فرزندت را ذبح كنی ، و تو می خواهی او را بكشی . !

ابراهیم (ع) كه شیطان را شناخت او را از خود دور كرده و گفت : ای دشمن خدا ،‌ از من دور شو كه بخدا سوگند به دنبال انجام مأموریت پروردگارم خواهم رفت و آنرا انجام خواهم داد .

و این گفتگو میان ابراهیم (ع) و شیطان ادامه داشت و روایت است كه تا هفت مرتبه ابراهیم (ع) شیطان را با سنگ از خود دور می كرد . شیطان كه از ابراهیم (ع) مأ یوس شد نزد اسماعیل (ع) رفت كه پشت سر ابراهیم (ع) راه می رفت و گفت : ای پسر، هیچ می دانی پدرت تو را به كجا می برد ؟

اسماعیل(ع) :  آری به درة منی می برد .

شیطان :  به خدا می خواهد تو را بكشد .

اسماعیل(ع) :  چرا ؟

شیطان :  پنداشته كه پروردگارش او را به این كار دستور داده .

اسماعیل(ع) :  هر چه پروردگارش به او دستور داده باید انجام دهد و من هم به جان و دل مطیع او هستم .

شیطان كه از او نیز مأیوس شد به نزد هاجر رفت كه در خانة خود در شهر مكّه بود و به او گفت : هیچ می دانی ابراهیم(ع) فرزندت را به دره منی می برد تا او را ذبح كند .

هاجر :  هرگز او این كار را نخواهد كرد ، زیرا علاقه و محبّتی كه ابراهیم(ع) به او دارد مانع این كار خواهد شد .

شیطان :  آخر ابراهیم(ع) خیال كرده خدا او را به این كار دستور داده .

هاجر :  اگر پروردگار او را به این كار مأمور كرده باشد ما همگی تسلیم امر او هستیم .

شیطان با خشم و ناراحتی از آنجا دور شد و نتوانست از خاندان ابراهیم(ع) نصیبی برگیرد.

اسماعیل(ع) بزرگ شد و زنی از قبیله جرهم كه در مكّه سكونت پیدا كرده بود گرفت و زندگی خوش و خرّمی داشت تا اینكه مادرش هاجر فوت كرد و اسماعیل مادرش را با غم و اندوه فراوان در خانه كعبه در جائی كه اكنون به حجر اسماعیل معروف است به خاك سپرد .

ابراهیم(ع) به قصد دیدار هاجر و اسماعیل(ع) راهی سفر شد و ساره به او گفت : كه از شتر پیاده نشود و برگردد ، ابراهیم(ع) وقتی وارد مكّه شد به خانه اسماعیل(ع) رفت . همسر اسماعیل(ع) حضرت ابراهیم(ع) را نشناخت و اسماعیل(ع) نیز در خانه نبود و به صحرا رفته بود .

ابراهیم(ع) به همسر اسماعیل(ع) گفت : شوهرت كجاست ؟ گفت : برای شكار به صحرا رفته است . ابراهیم(ع) گفت : حالتان چگونه است ؟ زن گفت : زندگی بسیار سخت و مشكل است و شكوه و شكایت بسیار از زندگی كرد . و هیچگونه پذیرائی نیز از آن بزرگوار نكرد.

ابراهیم(ع) گفت : شوهرت آمد بگو پیرمردی آمد و پیغام داد كه آستانة در خانه ات را عوض كن . این را گفت و طبق قولی كه به ساره داده بود از شتر پائین نیامد و بازگشت .

 وقتی اسماعیل(ع) به خانه آمد و  از ماجرا خبردار شد به همسرش گفت : آن شخص پدرم بوده و گفته تو را طلاق دهم و از تو جدا شوم برخیز و نزد خاندان خود برو .

و به این ترتیب او را طلاق داده و همسری دیگر اختیار كرد .

ابراهیم(ع) سالی دیگر به نزد اسماعیل(ع) آمد و اینبار نیز اسماعیل(ع) در خانه نبود و همسر او هم ابراهیم(ع) را نشناخت .

ابراهیم(ع)كه به ساره قول داده بود تا از شتر پیاده نشود و سریع بعد از دیدار برگردد به همسر اسماعیل(ع) گفت : شوهرت كجاست ؟ زن گفت : خدایت سلامتی دهد او به صحرا رفته و انشاءَ الله به زودی باز می گردد ، اكنون پیاده شو و فرود آی .

ابراهیم(ع) گفت : حالتان چطور است ؟ زن گفت : در خیر و خوبی و خوشی می گذرد اكنون پیاده شو تا او از صحرا باز گردد .

ولی ابراهیم(ع) پیاده نشد و آن زن همچنان اصرار میكرد تا میهمان را فرود آورد و ابراهیم(ع) نپذیرفت ، زن كه چنان دید گفت : سرت را پیش بیار تا شستشو دهم زیرا گرد آلود است . و به دنبال این سخن سنگی آورد تا ابراهیم(ع) پایش را بر آن نهد و چون ابراهیم (ع) قدم روی آن سنگ گذاشت اثر پای او روی آن سنگ بماند .

و زن سر ابراهیم(ع) را شستشو داد .

ابراهیم(ع) از آن زن خداحافظی كرد و برای اسماعیل(ع) پیغام گذاشت كه به او بگو پیرمردی برای دیدار تو آمد و گفت : آستانه درب خانه ات را محفوظ بدار و از آن نگهداری كن و بعد باز گشت .

اسماعیل(ع) كه از صحرا آمد و از ماجرا با خبر شد به همسر خود گفت : آن پیرمرد پدرم بود و سفارش كرده كه از همسرم نگهداری كنم ، و به دنبال آن جای پای پدر را كه بر روی سنگ مانده بود بوسید .

مدتی گذشت و ابراهیم(ع) مأمور شد تا با كمك اسماعیل(ع) خانة كعبه را بنا كند .

طبق روایت : اولین بار خانه كعبه را حضرت آدم(ع) بنا كرد و حج بجا آورد و در جریان طوفان نوح(ع) خداوند اساس و پایه های آن را به آسمان بالا برد و دوباره به زمین باز گرداند و جبرئیل خطی كشید و آن را به ابراهیم(ع) نشان داد .

ابراهیم(ع) نزد اسماعیل(ع) آمد و با كمك او و راهنمایی جبرئیل خانه كعبه را بنا كردند و سنگ حجر الاسود را كه سنگی سفید بود از كوه ابوقبیس آوردند و در جای خود نصب كردند . بعد از اتمام خانة كعبه خداوند مناسك حج را به آنها آموخت و به ابراهیم(ع) دستور داد تا مردم را دعوت كند .

روایت است از امام صادق(ع) كه : خانة كعبه دارای دو درب بود دربی برای ورود و دربی برای خروج .

در روایات دیگر : اسماعیل(ع) چهار زن دیگر اختیار كرد و 12 فرزند آورد یكی از همسران او پرده ای بر سر درب منزل خود زد و به اسماعیل(ع) پیشنهاد كرد كه دیوارهای كعبه را نیز با پرده بپوشانند تا سنگها پیدا نباشد و بیشتر جلوه كند و اسماعیل(ع) چنین كرد و با كمك زنهای قبیله از پشم گوسفندان پرده ای برای كعبه درست كردند و چون كعبه سقف نداشت اسماعیل(ع) با چوبهایی كه جمع آوری كرده بود سقفی بر كعبه زد و با گل روی آن را پوشاند .  

وفات حضرت ابراهیم (ع)

در روایات شیعه هنگامی كه خداوند اراده فرمود تا ابراهیم(ع) را قبض روح كند ملك الموت را به نزد او فرستاد و به ابراهیم(ع) سلام فرستاد و جواب ابراهیم(ع) را شنید و ابراهیم(ع) گفت : برای دعوتم آمده ای یا مصیبت ؟ گفت : برای دعوت آمده ام ، دعوت حق را اجابت كن و لبیك بگو .

ابراهیم(ع) گفت : هیچ دیده ای كه خلیلی ، خلیل خود را قبض روح كند و بمیراند ؟

ملك الموت این سخن را شنید و برای كسب تكلیف نزد خدای بازگشت و برگشت وگفت:

خداوند تعالی فرموده : هیچ دیده ای دوستی دیدار دوستش را خوش نداشته باشد . 

در روایت های مختلف حضرت ابراهیم(ع) در هنگام فوت 120 یا 175 یا 200 سال بوده .

مدفن آن بزرگوار بر طبق روایت : در فلسطین در حبرون جائی كه اكنون به شهر ابراهیم(ع) معروف است و زمینی كه قبلاً خودش آنجا را خریداری كرده بود .

همسر و دیگر زنان ابراهیم (ع)

می گویند : همسر دیگری به نام قطورا یا  قطوره كه بعد از مرگ ساره با او ازدواج كرده بود و 6 فرزند از او به جا مانده به نامهای :

1.     زمران  2. یقسان  3. مدیان  4. مدان  5. یسبق  6. سرح

و از زن دیگری به نام حجور كه 5 فرزند نیز او به دنیا آورد به نامهای :

1. كیسان  2. شورخ  3. أمیم  4. لوطان  5. نافس

هدایت قوم اسماعیل (ع) 

اسماعیل(ع) نیز به فرمان خدا برای هدایت قوم خویش به نبوت مبعوث شد و قوم وی در صدد آزارش برآمده و پوست صورت و سرش را كندند ، خداوند نیز فرشته ای را به كمك او فرستاد و آن فرشته به نزد اسماعیل(ع) آمد و گفت :

خداوند مرا به یاری تو فرستاده ، اكنون بگو با این مردم چه كنم ؟

اسماعیل(ع) گفت : مرا كمك تو نیازی نیست و من در این مصیبت به سایر پیغمبران الهی تأسی كرده و صبر می كنم .

وفات اسماعیل (ع) و مدفن آن حضرت

عمر آن حضرت با اختلافی كه دیده می شود 137 سال گفته شده و مدفن او را در مكّه در حجر اسماعیل و یا فلسطین ذكر شده . عموماً مدفن او را در حجر اسماعیل كنار مادرش ذكر كرده اند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت صالح (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:23 ق.ظ - یکشنبه 4 مرداد 1388

صالح پیامبر(ع) در میان قوم ثمود زندگی می كرد و از آنها بود .

قوم ثمود در سرزمین حجر كه میان حجاز و شام قرار داشت زندگی میكردند و هنوز آثاری از خانه های آنها در آن سرزمین موجود است.

می گویند : آنها باقی ماندة قوم عاد بودند و سرزمینشان از مستعمرات قوم عاد بوده ، زیرا از قول حضرت صالح(ع) حكایت می شود كه نعمتهای خدا را بر قوم ثمود شماره می كرد و می فرمود : به یاد آورید كه خداوند شما را بعد از قوم عاد جانشین آنها كرد و در این سرزمین جایگیرتان نمود .

قوم ثمود مردمی متمدن بودند و برای خود قصرها می ساختند و از كوهها با مهارت خاصی خانه می تراشیدند و دل كوهها را می شكافتند .

شغل آنها زراعت و احداث قنوات و غرس نخلها بوده و زندگی آسوده و خوشی داشتند. برای تابستان خانه هائی در زمینهای مسطح می ساختند و برای زمستانها دل كوه را می تراشیدند تا محكم و گرم باشد.

عمر آنها بین 300 تا 1000 سال گفته می شود .

آنها از باغهای سرسبز و چشمه های فراوان و زمینهای حاصلخیز و حیواناتشان بهره می برند تا اینكه به تدریج بت پرستی و فساد در آنها شیوع پیدا كرد و خداوند صالح (ع) را كه به عقل و علم در میانشان ممتاز بود و صاحب نام ، فرستاد . و چون صالح(ع) شروع به دعوت مردم به خدا پرستی كرد . مردم گفتند : ای صالح تا به حال ما به عقل وعلم تو ایمان داشتیم ولی اكنون حرفهایی می زنی كه  باعث تعجب ما می شود و به عقل تو شّك می كنیم و ما در مورد گذشته تو اشتباه كردیم .

عیاشی در تفسیر از امام باقر(ع) آورده كه :

صالح(ع) در سن 16 سالگی به سوی قوم ثمود فرستاده شد و تا سن 120 سالگی در میان آنها بود ولی دعوتش را قبول نكردند . آنها 70 بت داشتند .

صالح(ع) در 120 سالگی به قوم خود گفت :

پیشنهاد می كنم شما از من چیزی بخواهید تا من از خدای خود بخواهم تا آنچه شما خواسته بودید به شما بدهد . و من نیز از شما چیزی می خواهم تا از خدایان خود برای من بیاورید . زیرا هم من شما را خسته كرده ام و هم شما مرا خسته كرده اید .

مردم گفتند : ای صالح براستی سخن از روی انصاف گفتی و برای این كار روزی را وعده گذاشتند . و چون روز موعود فرا رسید قوم ثمود بتهای خود را به دوش گرفته و آوردند و سپس نوشیدنی و خوراكی آورده و وقتی از خوردن و نوشیدن فارغ شدند به صالح(ع) گفتند : ای صالح در خواست كن .

صالح(ع) بت بزرگ آنها را خواند ولی پاسخی نشنید . صالح(ع) گفت: چراپاسخ نمی دهی ؟

به او گفتند : دیگری را بخوان . صالح یكایك را خواند ولی هیچكدام جوابش را ندادند.

صالح(ع) گفت : دیدید من بتهای شما را خواندم ولی هیچكدام جوابم را ندادند اكنون از من بخواهید تا خدای خود را بخوانم و جواب شما را بدهد .

قوم ثمود رو به بتهای خویش كردند و گفتند : چرا جواب صالح(ع) را نمی دهید ؟ ولی باز هم جوابی نشنیدند . به صالح(ع)گفتند : كناری برو و ما را با بتهایمان تنها بگذار . آنوقت فرشها و خوراكیهایی را كه آورده بودند جمع كردند و كناری زدند و در مقابل بتها به خاك افتادند وگفتند : اگر امروز جواب صالح(ع) را ندهید ما رسوا می شویم .

بعد به صالح(ع) گفتند : حالا بیا و هر چه از بتهای ما می خواهی در خواست كن . صالح(ع) آمد و دوباره آنها را خواند ولی جوابی نشنید .

بالاخره بزرگان قوم ثمود پیش آمدند و گفتند : ای صالح ، ما از خدای تو درخواست می كنیم .

صالح(ع)گفت : آیا درخواست شما را همة قوم قبول دارند و درخواست شما را می پذیرند ؟

همة قوم فریاد زدند آری ، ای صالح ما در خواست آنها را قبول داریم .

بزرگان گفتند : اگر خدای تو در خواست ما را اجابت كرد ما همگی دعوت تو را قبول میكنیم .

صالح(ع) هر چه می خواهید بگوئید .

آنگاه به درخواست آنها با هم به كنار كوهی كه نزدیكشان بود رفتند و گفتند : ای صالح ، از پروردگار خود بخواه كه اكنون برای ما از این كوه ماده شتری قرمز رنگ ، كه پر كُرك باشد و 10 ماه از عمرش گذشته باشد بیرون آورد .

صالح(ع) دست به دعا برداشت و از خدا در خواست كرد .

ناگهان كوه صدای مهیبی كرد و حركتی در آن پیدا شد و ماده شتری با همان اوصاف كه می خواستند از كوه خارج شد .

مردم آنرا دیدند و گفتند : ای صالح ، براستی كه چه زود پروردگارت دعایت را اجابت كرد.

اكنون از وی بخواه كه بچة این شتر را هم بیرون بیاورد . صالح(ع) از خدا خواست و بچه شتری نیز از آن كوه بیرون آمد و اطراف ماده شتر چرخیدن گرفت .

صالح(ع) گفت : آیا چیز دیگری هم هست كه بخواهید ؟ گفتند : نه .

در حال برگشت گفتند : اینكه ما دیدیم سحر و جادو بود . امّا شش نفراز آنها ایمان آورده گفتند : نه ، حقیقت بود و ایمان می آوریم .

و چون نزد مردم رسیدند حرفها گفتند و بالاخره مردم ایمان نیاوردند و از آن شش نفر یك نفر دیگر از حرف خود برگشت .

روایت شده كه : این قوم سنگی داشتند كه آن را احترام می گذاشتند و سالی یك روز دور آن جمع می شدند و برایش قربانی می كردند و مردم از صالح(ع) خواستند تا از خدایش بخواهد تا از آن سنگ سخت ماده شتری بیرون بیاورد . و بعد از بیرون آمدن ماده شتر ، خداوند به صالح(ع) وحی كرد كه به آنها بگو خداوند مقرر فرموده كه آب این قریه یكروز از آن شتر و یكروز از شما و به جای یكروز آبی كه شتر می خورد به جای آن همة مردم را شیر بدهد به اندازه ای كه بخواهند .

می گویند : در روزی كه شتر آب می خورد سرش را تا شب از آب بیرون نمی آورد و روز بعد به هر اندازه كه مردم می خواستند شیر از شتر می دو شیدند بحدی كه دیگر ظرف خالی پیدا نمی شد .

براستی كه معجزة عجیبی بود و حیوانی شگفت انگیز .

صالح(ع) به مردم گوشزد كرد كه : ای مردم این شتر خداست كه شما را در آن نشانه ومعجزه ای است و خداوند آنرا برای شما معجزه ای قرار داده ، او را به حال خود واگذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبی بدو نرسانید كه عذاب زودرس شما را فرا خواهد گرفت .

امّا هشدار صالح(ع) اثر نداشت و شتر را به دلایل مختلف مانند : حسد و یا اینكه چرا شتر یك روز آب را بر آنها می بندد و یا طنازی زنان با مردان و كامروا نساختن آنها دلایل كشتن شتر بود .

آنها در راه شتر كمین كرده و همینكه شتر برای خوردن آب آمد به او حمله كرده و هر كدام ضربه ای به او زدند و نیزه ای به گلویش زدند و گوشتش را بین همة مردم تقسیم كردند و در روایتی است كه : بچه شتر بعد از كشته شدن مادرش به كوه فرار كرد و در آن بالا  ناله ای كرد كه دل همه را به لرزه انداخت .

وقتی صالح(ع) آمد هر كس دیگری را مقصر جلوه داد و صالح(ع) آنها را از عذاب الهی بیم داد .

عده ای كه میگویند 9 نفر بودند شبانه تصمیم می گیرند تا صالح(ع) را به قتل برسانند امّا سنگی به روی آنها افتاده و هر 9 نفر را می كشد .

صالح(ع) از جانب خداوند به مردم گفت : تا سه روز دیگر عذاب الهی بر شما خواهد آمد اگر در این سه روز توبه كردید و ایمان آوردید نجات خواهید یافت و گر نه همه به عذاب الهی دچار خواهید شد .

امّا آنها همچنان بت پرستیدند و حرفهای صالح(ع) را جدی نگرفتند بجز عده ای كه می گویند 200 نفر بودند و به صالح(ع) ایمان آورده بودند .

روایت است كه : صالح(ع) به آنها گفته بود كه روز اول چهره های شما زرد خواهد شد و روز دوم قرمز و روز سوم سیاه خواهد شد .

و چنین شد و آنها در هر روز به حرف صالح(ع) می رسیدند امّا به واسطة غرور و خیره سری به صالح(ع) ایمان نیاورده و در شب سوم به روایتی : جبرئیل آمد و چون نیمه شب شد فریادی بر سرشان زد كه گوشهایشان پاره شد و دلها را درید و جگرها را شكافت و در

یك چشم بهم زدن همه نابود شدند و در اثر آتشی كه بعد از آن از آسمان آمد همگی را سوزاند و خاكستر كرد . و فقط یاران صالح(ع) زنده ماندند .

به روایتی : آنها 4000 نفر بودند و یا 120 نفر و یا به (رمله) فلسطین رفتند و یا به (مكّه) یا در همان دیار خود ماندند .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

حضرت هود (ع)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 08:21 ق.ظ - یکشنبه 4 مرداد 1388

مردم قوم عاد مردمانی بودند بلند قامت و قوی هیكل بطوریكه قطعه های بزرگ سنگ را از كوه می كندند و به صورت ستون و پایه در زمین كار گذارده و روی آن ساختمان می ساختند .

بلندی قامت آنها در روایات به نخلهای خرما تشبیه شده و عمرهای معمولی آنها بین 400 تا 500 سال نوشته اند . و نیروی آنها تا آنجا بود كه به نقل قرآن نیرومندتر از خود نمی شناختند.

 فاصلة طبقاتی بین آنها فراوان دیده می شد و آنكس كه قوی تر بود بیشتر به دیگران كه ضعیف تر بودند ظلم می كرد .

كم كم  بت پرستی را شروع كردند و بتهای از سنگ ساختند .

آنگاه خداوند هود(ع) را كه از شهر و دیار خود آنها بود برای هدایت آنان فرستاد و رسالت خود را به ایشان ابلاغ كرد . امّا آنها گوش به پندهای هود(ع) نمی دادند و به بت پرستی خود ادامه دادند .

و اولین بار كه قوم عاد را به خدا پرستی دعوت كرد و از پرستش بتها منع كرد آنها بر سر هود(ع) ریختند و آنقدر او را كتك زدند كه بیهوش شد و یك شبانه روز بیهوش بود . 

در تاریخ می نویسند : قوم عاد در اثر تكذیب حضرت هود(ع) اول دچار خشكسالی شد و به قولی 3 سال تا 7 سال در آن شهر خشكسالی و قحطی وجود داشت وچشمه ها خشك شد و باران از آسمان نبارید و قوم عاد به سختی افتادند .

هود(ع) از این فرصت استفاده كرد و گفت : اگر به خدای یكتا ایمان آورید برای شما باران می فرستد .

امّا قوم عاد زیر بار نرفت و پرستش خدای یكتا را قبول نكردند و لب به اهانت هود(ع) گشودند .

هود(ع) دعوت خود را بیشتركرد و آنها از هود(ع) خواستند كه تو كه می گویی خدای تو ما را عذاب خواهد كرد و از عذاب خدایت می ترسانی بگو زودتر آن عذاب بر ما وارد شود.

هود(ع) گفت : با من مجادله می كنید پس منتظر عذاب الهی باشید كه من نیز منتظر آن عذاب بر شما هستم . شما با روی گرداندن از خداوند فقط بر خود ضّرر می زنید و از كاروان سعادت بازمانده و بدبخت خواهید شد .

می گویند : هود(ع) مدت 760 سال به دعوت خود ادامه می داد و جز افراد اندكی به او ایمان نیاوردند .

قوم عاد كم كم دچار عذاب الهی شدند و خداوند باد را مأمور نابودی آنها كرد .

روزی قوم عاد مشاهده كرد كه از گوشة افق ابر سیاهی پدیدار گشت و به سوی آنها پیش می آید آنها به گمان اینكه ابری است كه باران به دنبال دارد گفتند : این ابری است كه بر ما ببارد .

هود(ع) گفت : نه این همان عذابی است كه به آمدنش شتاب داشتید .

با نزدیك شدن آن ابر قوم عاد وحشت زده شدند و پنداشتند كه همان عذاب خدای هود(ع) می باشد ولی باز از بت پرستی دست برنداشته و از شهر بیرون رفتند و وارد دشت شدند امّا باد بر آنها غلبه كرد .

آنها پاهای خود را در زمین فرو كردند و به زمین چسبیدند و گفتند : حال باد با ما چه خواهد كرد . آیا از پس ما بر خواهد آمد .

امّا باد بی وقفه وزیدن داشت و تا هشت روز و هفت شب می وزید و باد سرد بر آنها وزش داشت و فقط عدة اندكی كه با هود(ع) مانده بودند زنده ماندند و نزدیكی شهری بنام   (تریم) سكونت كردند .

هود(ع) در سن 807 سالگی از دنیا رفت و در (حضرموت) دفن شد .

حدیثی ازحضرت علی(ع) است كه : قبر حضرت هود(ع) در حضرموت بر روی تلی از ریگهای قرمز قرار دارد و در حدیثی دیگر: در آنجا غاری است و جسد آن حضرت در آن غار میان سنگی است .

و دویست سال بعد خداوند صالح(ع) را به قوم ثمود فرستاد .

طبرسی در كتاب احتجاج  نقل كرده كه :

منصور دوانیقی دستور داد در جائی به نام قصر العبادی چاهی حفر كنند و شخصی بنام یقطین به آنجا رفت و مدتها درحال حفرچاه بود ولی آبی خارج نمی شد تا اینكه منصور از دنیا رفت و عباسی روی كار آمد .

یقطین جریان را برای عباسی گفت : (مهدی عباسی ) دستور داد چاه را همچنان بكنند تا به آب برسند . یقطین برادرش ابوموسی را به آنجا فرستاد تا حفر چاه را تمام كند . آنقدر پائین رفتند كه سوراخی پدیدار شد و از آن بادی وزیدن گرفت جریان را به ابوموسی گفتند و او خود به درون چاه رفت و با دیدن آن منظره كه از سوراخ درون چاه باد می وزد

و صدای باد می آید وی دستور داد تا آن سوراخ را گشادتر كردند به اندازه ای كه یك انسان به درون آن برود .

دو نفر مأمور شدند تا با طناب به درون سوراخ بروند و وقتی آن دو نفر را با طناب بالا كشیدند و از آنها پرسیدند كه شما چه دیدید ؟

گفتند : چیز عجیبی مشاهده كردیم . مردان و زنان و خانه ها و ظروف و اثاثیه هائی را دیدیم كه همگی بصورت مجسمه قرار گرفته بودند و آن مردان و زنان ، جمعی نشسته و جمعی خوابیده بودند و بر تنشان لباس پوشیده بود و چون به آنها دست زدیم جامه ها بصورت خاك می شد و می ریخت .

ابوموسی جریان را به مهدی عباسی نوشت و او نیز نامه ای به مدینه فرستاد و از (امام موسی بن جعفر(ع)) خواست به بغداد برود .

و چون آن حضرت به بغداد رفت و ازجریان مطلع شد.

امام موسی بن جعفر(ع) گریست و فرمود :

« اینان باقیمانده قوم عاد هستند كه خدا بر آنها خشم كرد و خانه هایشان بر سرشان فرو ریخت . »       

آنها اصحاب احقاف هستند .

مهدی عباسی پرسید : احقاف چیست ؟ فرمود : ریگها .




دسته بندی : علوم انسانی؛تاریخی , مذهبی؛پیامبران ,
 

آخرین مطالب

» دانلود آهنگ "سلام عشق من،سلام دلخوشی"/امید معنوی/امام رضا (ع)/صوتی 3.8 مگابایت ( یکشنبه 24 مرداد 1395 )
» تخمین مسافت ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» تخمین مسافت طولی ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» سنگر شناسی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» جزوه رزم انفرادی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آموزش نصب و بوت دوگانه سیستم‌عامل اوبونتو در کنار اندروید ( چهارشنبه 30 دی 1394 )
» دانلود و آموزش برنامه Bluestacks ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» نصب سیستم عامل آندروید بر روی کامپیوتر ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» دستورات ترمینال لینوکس بصورت کامل ( شنبه 5 دی 1394 )
» مرجع دستورات ترمینال لینوکس ( شنبه 5 دی 1394 )
» برترین توزیع های لینوکس در کاربری های مختلف 2014 ( شنبه 5 دی 1394 )
» کدام توزیع لینوکس را نصب کنم؟ ( شنبه 5 دی 1394 )
» دانلود کتاب عصر ظهور ( جمعه 27 آذر 1394 )
» دیدگاه آیت الله وحید در باره ولایت فقیه ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» تصویر و وصیتنامه شهید علی ناظری ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» جوانان و محبت اهل بیت (ع) ( جمعه 20 آذر 1394 )
» شعارهای حسینی 2 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» شعارهای حسینی 1 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» آیا خدا وجود دارد؟ ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» دانستنی هایی از قران و نماز ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» انگشت نگاری در قرآن ( شنبه 12 مرداد 1392 )
» تعدادی از معجرات علمی قرآن کریم ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» 12 اشاره ی علمی قرآن ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» قرآن و عسل ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» ساختار موتور های پله ای چیست ؟ ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» سیم پیچ تسلا چیست؟ (Tesla Coil) ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» در سینه ات نهنگی می تپد! ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» شعر "کوچه" از "فریدون مشیری" ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» خرم خاتون و سلطان سلیمان عثمانی-جنگ عثمانی با صفویان ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
» سلطان صلاح الدین ایوبی ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]