تبلیغات
پایگاه علمی سینوس

اسلایدر


 
برای تعجیل در فرج امام عصر (عج) یک صلوات با "وعجّل فرجهم" از ته دل بفرست

حکایت سرزمین من (2)

نویسنده : سرباز گمنام | تاریخ : 10:23 ب.ظ - پنجشنبه 4 آبان 1391

سه شنبۀ پس از سخنرانیم در تورنتو، سحر زرهی، که بایدش نسل دومی خواند، در مقاله ای که در شهروند انگلیسی چاپ شد مطالبی آورد که بسیارم انگیخت. شب از نیمه گذشته بود که به زحمت خودم را از بستر کندم، تا بار امانت را بر زمین بگذارم. آنچه نوشته ام نمی دانم هذیان است یا نامه. خودم نامه به سحرش می نامم. هرچه است، شاید اندکی هم از زهر انتقادهایی که طول سفرنامه داشم بکاهد. مگر از قدیم نگفته ایم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد و با عیبش گفتی، هنرش را نیز بگو:

 

سحر عزیز، امروز اتفاقا وقت سحر بود که از غصه نجاتم دادی و در ظلمت غربت هم آب حیات و هم صبر وثباتم بخشیدی! اما از تو چه پنهان که به ناگهان این احساس در من جوشید، نکند که هر یک از فرزندان دور از وطنم، از ایران کشوری دیگر برای خود تراشیده اند، با کلی نشانی و چشم انداز ناتنی. پس در همین وقت سحر، با اینکه هوا تاریک است، چشم هایم را امانتت می دهیم و سپس می نشانمت بر قله دماوند رعنا . . .

از فراز این این جایگاه رفیع، می توانی چراغ های دریایی بیشماری از چشم اندازهای جادویی وطن، این پاره تن را بازیابی:

از قله دماوند هر هفت اقلیم ایران و یا اگر حال و هوایی عارفانه داشته باشی، هر هفت شهر عشق ایران پیداست: در روی تخته سنگی که نشسته ای، کافی است که نگاه کنی به طرف جنوب.

 در افقی دور، پشت کویر، پشت جندق، پشت اصفهان، پشت سرو ابرقو، پشت دشت مرغاب، و پشت شیراز، و کوه های جنوبش، خلیج فارس، در حالی که مستوره ای از آسمانِ به رنگ آبیِ جادوییِ ایران را در آغوش دارد، به زیبایی سفید رود می درخشد. و سفید رود را می بینی که اول به رنگ بال قمری های لحظه های منزوی و بعد مانند تاری از ابریشم گیلان، سر لغزانش را، در پناه بازوی غربی البرز، بر لب خوش زمزمۀ دریای مازنداران دارد.

کمی آن طرف تر از سفید رود، البرز در گردنۀ حیران، از پله های خود ساخته بالا می رود تا خودش را به آراراتِ در غربت برساند و در حالی که جانمایه اش را همراه ارس به دریایِ وطن می فرستد، دیگر بازوی خود را از راه مازندران و سرزمینِ پیرِ خورشید، با پیچ و تابی در بدرانلو، با بارِ هزار خاطرۀ ما بر دوش، راهی هندوکش است، تا برسد به هیمالیا و برای صعود.

البرز با تحمل شش شکاف عمیق در دل و درون خود، باشش دالانِ هزار خم و هزار چم، پستوهای مازندران وگیلان را به خاک پهناور ایران می پیوندد:

یکی آن دالانی که از کنارِ کوه افسانه ای ابر می گذرد و شاهرود را، پس از نوازش بسطام بایزید، به گوشۀ شمال شرقی شهر مازندران پر اسطوره می پیوندد و دالان هایی که فیروزه کوه را از درۀ دیوان و گّدوک همزاد کندوان، به ساری، تهران را از مسیر آب علی و لاله زارِ پلور به آمل، تهران را از راه کرج و بام کندوان جادویی، همزاد گدوک و مرزن آباد سحر انگیز به چالوس و قزوین را، پس از بلندی های باد خیز منجیل، دوش به دوش سفید رودِ سبز پوش، به رشت و سرانجام آذربایجانِ آتش بازان را از طریق بستان آباد و سراب و اردبیل، که در آن آرامگاه شیخ صفی مانند گلدانی روی ایوان کنار دریای مازندران قرار گرفته است، در آستانه ی پلکان حیران به آستارای مهجور می رساند.

 

تهران از فراز دماوند رعنا باغ فردوس است و چنارستان بزرگ ایران با کوچه های آلبالو و شاه توت و خاطره ها و خرمالو.

و سنگلجِ برومند است و بازار حاجب الدولۀ هزار دالان و سبزه میدان هزارایوان. و لاله زار که یک سر در چهار راه رسولی زاهدان دارد ویک سر در قوچان که ستاره باران است و ویترین لاله زار.

از اشتران کوه، کندوی عسل ایران هر چه بگویی کم گفته ای!

بعد نصفِ  جهان، نقشِ جهان است و هزار باغستان، که از هر سوی که بیایی و سوادش را بیابی دیر آمده ای و از هر گوشه که ترکش کنی قلبت می ترکد و بی درنگ می خواهی ک باز بین دیدار آشنا را.

شوق دیدار حافظیه سکۀ مسجدِ کبود تبزیزت را از رونق می اندازد، و عشقِ دیدارِ مسجدِ کبود همسایۀ ارگِ علیشاه، مسجدِ  گلرنگِ  بی گل دستۀ  شیخ لطف الله را کمرنگ می کند.

اینجا چهار راه هنر عشق است و همیشه بازارِ  کلافِ تاریخ هزار نخ.

اینجا هفت شهر عشق است و شهر مثنوی هزار من و هفتاد و دو ملت. 

و سرای ملتی است که از عمق تاریخ می آید و خود تاریخِ اعماق است.

عمق در اینجا به عمقِ لعابِ کاشی های پیرامون نقش جهان است و کاشی های همچون پرنیانِ امامزاده محروق نیشابوریان جاده ی ابریشم.

در اینجاست که اگر گمنام باشی، واهمه ای از گم شدنت نیست و هیچ توفانی توان خاموش کردن فانوست را ندارد.

د راینجا است که هر شهر و دیاری فانوسِ دریاییِ خودش را دارد و هر لحظه که اراده کنی می توانی دل به دریا بزنی و توفان را مقهور امواج خاطره هایت کنی.

تو از بوستان های تفتۀ زعفران بیرجند و قاین می آیی که هریک تافته ای جدابافته است.

و از گلستان های قمصر و کاشان هزار کاکل.

و از شالیزارهای گیلان، با طبق طبق سبزه و نشاط.

و از تاکستان های یاقوت و لعل و زبرجد قزوین و خراسان.

و از نخلستان های جیرفت و بم آکنده از قندیل شهد.

و از باغستان های حب نبات و زردآلوی آذربایجان.

و از بستان های گرگاب و ورامین.

و از نارنجستان های شمال.

و از دارستان های کرانه های سفیدرود و باغ زیتون.

و ازتوتستان های توس.

و از نیزارهای شیرین خوزستان.

و انارستان های ساوه و عقدا.

از کرانه های کارون می آیی که بارها مسیر این سو آن سو شدن ورق های تاریخت بوده است و تفالۀ هر ردِ پای بیگانه را به دریا افکنده است.

 

زمزمۀ  آبشارهای دلاور شوشتر را هرگز هوای خاموشی نیست، مگر قیامت قیامت کند و فلک را به بازی بگیرد و طرحی دگر اندازد.

نغمۀ شوشتر همان نغمه ای است که می توانی سوگند یاد کنی که به خدا داریوش هم آن را شنیده است و زمزمۀ مهیبی است که گوش ترا به گوش نیاکانت پیوند می زند. غرش از درون برخاسته ای است که به نرمی زمزمۀ لالایی مادر است.

تو از باغ عسلی می آیی که یک سرش در بروجرد و اشتران کوه است و سر دیگرش در قافلان کوه، یک سرش در دالانپِرِ ارومیه و آن سر دوشاخش در سهند و سبلان.

 

تو از کوره راه زمستانی زرتشت می آیی و از راه ابریشم.

راه پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک.

همراه سیمرغ.

از کنگاور و توس. با دین هزاران بوس.

«از لبی چون گل، گل آهن».

از نزد آرش.

از سمنگان.

بی رخش و با رخش.

از ابرکوهِ ابرقو.

از سوگ کشتار مزدکیان.

از پای زنجیر عدل انوشیروان.

از پای آن چنار.

از دشت مرغاب.

از سایه ی آن سرو صبور.

از دزفول و از پاوه.

از چاله هرز تاریخ.

از نزد کاوه.

تو از بیستون می آیی.

با صدای تیشۀ هزاران فرهاد.

تو از اسبریس های ترکمن صحرا می آیی.

و از سرزمین تک درختان بیشمار.

 

پندِ دندانه های سنگی تخت جمشید، همیشه نو خواهند ماند و صدای تیشۀ فرهادان همیشه و همواره د ر بیستون و هزاران معبر الله اکبر طنین خواهند داشت.

بانگ جرس های ما هرگز آرام نخواهند گرفت در پای گدسته های تخت جمشید، که ستون هایِ رعنایِ آسمان جادویی ایران اند، که مبادا فرو ریزند.

در تخت جمشید همه چیز از سنگ است، الا  قلبِ جادوییِ تو!

زیر خیمۀ سنگی خیام که بنشینی گرمای خون رگ های پیکرهای سنگی تخت جمشید را حس خواهی کرد و دل آزاده از نیش خنجر بابای همدانی به طهارتش در خواهی آمد و به نیایش خواهی ایستاد:

کز دست و زبان که برآید که از عهدۀ شکرش به درآید. 

چشم آفریده شده است برای دیدن، نخست باید که با تاریکی خو بگیرد!

 

ما جادویی بزرگ شده ایم و به جادوگری شهرۀ آفاقیم  و اگرهم هنوز د رخمِ هزار چمِ یک کوچه ایم، هفت شهر عشق را جسته ایم و هفت خوانِ سهمگین را پشت سرنهاده ایم و در هر خوان سر اژدهایِ چهل دست و پایی را بر سنگ کوفته ایم.

دل مباز!

اینجا دیگر دیر است که کسی را توان زدودن خاطره های ما باشد.

تهمورث دیوبند در فیروزکوه بیداراست هنوز.

و رخش نامیرای ما آمادۀ  مهیای بیدار کردن رستم ما!

تو جادو را در این خانه طلسم کرده ای و خود شهرۀ  آفاقی به جادوگری.

جادویِ پشت کندوانِ بلند بالا، باصدای زنگولۀ بز و بوی دوغ و دود.

جادوی دماوند و هزار مسجد وبینالود، و سهند وسبلان و آن یکی تفتان و هریرود.

امان! نگو از زاینده رود!

جادوی هامون و سیستان و دریاچه بختگان و پریان.

جادوی دشت ارژن و دشت کویر و صحرا ی لوت و زاینده رود.

و جادوی حیرت انگیز گردنۀ حیران، که اللهّ اکبر.

ماسوله کم نیست در این سرزمین، با لانه هایِ مرغانِ عاشقِ دریایی در کمر کوه ها و آن سوتر از ماسوله ها کم نیست مظهر قنات و لانه ی کفترهای چاهی. در دشت های منزوی.

جای جای این سرزمین رونق خود را دارد و جادوی خود را. حتی وقتی در دل زمستان، واحه های کویر به کشتی های یخشکنی می مانند که به برف نشسته اند، دودکش معصوم اجاق ها، چراغ دریایی های پریان صحرایی این سرزمین جادواند.

از مادرت بپرس!

 

سینه ات اگر همیشه ابریست، رنگین کمانی دارد به رنگ سبزو سفید و قرمز.

ترا ازتوفان چه باک با این رنگین کمان،

که توفان هر چه سهمگین تر، بانگ بیرقت کوبنده تر!

دلت به بزرگی ایران است و فراخ.

این پرچم، هم بر فراز طاق بستان و بیستون می لرزد و می لرزاند، هم بربام بلند گلدسته ها.

وهم در کوچه ها.

هم در سرخس و هم در قصر شیرین و در دست های رستم های فرخزاد.

هم در چهار راه بهار و هم در ماکو، که غنچۀ تنگ دهان ایران است.

دیدن انقراض ابروانت محال است، با این همه پشتیبان.

دل بد مدار!

اینجا شعشعۀ همیشه جاودان مهر است و مهر بانی.

هرگز نپندار و نپذیر جز از این!

اینجا سرزمین شیهۀ اسب است و کاروان ها.

بی گمان در هیچ کجای جهان،  به اندازۀ  اینجا طنین شیهۀ اسب وبانگ جرس برنخواسته است. با بستن محمل ها.

در اینجا آرامِ جانانِ بیشماری دل ستانده اند و رخت بر بسته اند و با گام های سنگین اشتران دور شده اند و یاد سنگین خود را بر جای گذاشته اند و کاروان های بیشماری حتی اگر آهسته رانده اند، بالاخره رفته اند و چشمان یار، یار را با خود برده اند.

عادتی است غریب ما را به این هنجار.

از این است که ما عاشق کاروان مانده ایم!

و از این است که برای عشق از نخست آسان افتاده است مشکل ها.

از این است که ما به جاده که می افتیم، بی اختیار، اختیاراز دست می دهیم و به یاد اندوه های شیرینمان می افتیم.

از ایراست که راه های این سرزمین رادست کم نباید گرفت!

قهوه خانه ها ما را به سفر خاطره ها می برند.

در سرزمین ما این لفظ خاطره خیلی بارز است.

شاید در هیچ کجای دینا کسی به اندازۀ ما دلبستۀ  خاطره نباشد.

از این است این همه دلبستگی ما به عکس و عکس راه ها. راه های نخستین ما را اسبان تنیده اند با سم خود.

و چراغ های دریایی بیشمار ما را در کنار اسبریس ها پی افکنده اند پدران ما.

چراغ دریایی مسجد امیر چخماق در یزد.

و چراغان نجیب و خوش سوی ماهان.

چراغ دریایی گلدسته های امام رضا.

و چراغ دریایی کبوترخانه ها ی اصفهان.

چراغ دریایی دروازه قران.

و آن یکی چراغ تنهای میلِ ساوه و صدها چراغ دیگر تا پاوه.

کجا جهان سراغ دارد این همه چراغ دریایی را در کویر؟

اینجا سرزمین چراغان است.

این جا چراغ دریایی بزرگ جهان است و شاهِ چراغ .

باد شرطه را پایانی نیست، برای دیدار آشنا.

 

هر ورق شهر ما، ایرانشهر، کهنه دفتری است رنگ باخته، اما پر از معرفت روزگار.

در جای جای ایرانشهر هنوز می توانی صدای یک حرف و دو حرف بر زبان نهادن نیاکانت را بشنوی و نطق بازکنی و به سخن درآیی. 

در اینجا سخن گفتن شیوۀ دیگری دارد.

شگفت انگیزاست، در حالی که بیگانگان با شیوۀ ما سخت بیگانه اند، ما خود مکتب نرفته مساله آموزصد دفتریم و هرگز خود را در ساحت جهان الکن نمی یابیم.

ما به سیاق خودمان حرف می زنیم.

گاهی با خشت وگلِ روی هم انباشته و پیشانی شکسته و گوشۀ ابرو خمیده حرف می زنیم و زمانی با جویبار نحیفی که رکنابادش می خوانیم. و روزگاری به سماوات می رانیم.

بیگانه که باشی هرگز نخواهی توانست که رکناباد شیراز ما را بیابی.

رکناباد واژه ای است ویژۀ زبان ما که درهیچ زبانی معادل ندارد.

فردوس ما هم می تواند جویبار خسته ای باشد با چند بید محتضر اما پر حضور.

زبان ما زبانی است مخصوص خودمان.

مسافر بیگانه هرگز پل تجریش ما را، که میعاد ما است، نخواهد یافت. مگر عکسی بیندازی و زیرش به خط نستعلیق بنویسی پل تجریش.

ما هشت بهشت را در هشت ایوان خلاصه می کنیم وجهانی را مدیون خود می سازیم. هزار چم و هزار بیشه، چهل ستون و چهل دختران و هزار مسجد به کنار! 

یا نقش جهان و عالم آرا!

زبان ما زبان گِل است، زبان خشت است و آجر و زبان کاشی، اما همیشه به شعر. زبان مستزادی است بلند بالا و گاهی ترانه ای در دو بیت، که دمار ازروزگارت می کشد. به پیمانه ات می زند و صراحی تاریخت می سازد و به پیمانه به دستان پیشکش ناقابلت می کند.

یک چنین زبانی است زبان ما.

با این زبان خاک و قنات و سرو حرف می زنند و تکدرخت در حصار بیابان زمزمه می کند. البرز حرف می زند و آسمان، وقتی دلش می گیرد، می غرد. و بلبل و ململ و هزار دستان از هزار داستان می سرایند و شهره ی آفاق می شوند.

و آن یکی پرنده با آغاز بهار خبرت می کند که: پوستین درآر، کتان بپوش، و کِرک خبرت می کند که: بد بد است! ویاهوهو می کشد.

زبان ما قند پارسی است و نافی همه قندها!

زبان ما قادر است با چند واژۀ تکراری، آبی ترین بنای جهان را در نفش جهان، با هزار نفشِ آرام بخش، بیافریند که انگاری مسجدی مهیا بوده است که از بهشت خریده اند و در گوشۀ میدان به آرامی و لطافت نشانده اند.

چنین است که دو قلعۀ فرانسویان در خرم آباد و شوش وام واژهایی بیش نیستند و شگفت انگیز است که هرگز آموخته نشده اند و به تقلید در نیامده اند و ما فقط به میزبانی بسنده کردیم.

چنین زبانی است زبان ما!

 

ما اسکندر را و مغول را مقهور خود کردیم و با تشیع خود اسلام را از آن خود ساختیم.

از آمیزش هویت این سرزمین با هویت ما هویت نوی برآمده است که هم مادی است و هم انسانی.

البرز است و هفت شهر عشق. وبه تعبیری هنر است.

هنری که نزد ما است و بس!

هم با این هنر است ک خاک را کیمیا کرده ایم و کیمیاگران ما در طول تاریخ از هر ورق این وطن دفتری ساخته اند معرفت کردگار.

ما جنگ و ستیز و برادر کشی را عذر نهاده ایم به عشق یک لحظۀ هفت شهر عشق و عطاران بیشماری را سرگردانان اندر خم یک کوچۀ خود ساخته ایم تا گل آدم به پیمانه زنیم و بنی آدمیان را از یک گوهر شناخته ایم.

در اینجاست که بنی آدمیان تاریخ، بخواهند و نخواهند از گلستان همیشه جاوید ما باید ببرند ورقی، که در هر دندانۀ هر قصرش پندی نو در آستین دارد!

سخن یاوه نیست، کـــه ما کــاوه داریم، در هر پاوۀ شهرمان!

 

اگر هم روزگارانی ورق هایی از این دفتر، دستخوش کِبر و تکبر شده اند، هنوز در جای جای دور و نزدیک ایران زمین دفترهای گشودۀ  فراوانی سوسو می زنند و چراغ دریایی راست پیکران و کشتی نشستگانند.

سوسوی چراغ دریایی بیستون بر سر یکی از پرهیاهوترین راه های پرگذر تاریخ یکی از سوسوهای چراغان پر هیبت هفت شهر عشق است.

سنگ نگاره یبستون بزرگترین سنگ نبشته و نگارۀ جهان باستان است که به فرمان داریوش اول  هخامنشی حدود 520 پیش از میلاد  پدید آمده است. در بدنۀ شکاف محلی رفیع از کوه بیستون، در کنار راه پر عبور همدان به بابل. انتخاب این محل که مسلط بر دشت کرمانشاه با حدود 1000 متر بلندی است و در حقیقت دروازۀ ایران است، برای نقر بیانیۀ داریوش امری تصادفی نبود. محل سنگ نگاره، بغستان، جایگاه خدایان، نامیده می شد که در پهلوی بهیستان و در فارسی بیستون شده است. این نام در فرهنگ عامه تغییر معنی داده و به مفهوم «بدون ستون» نیز آمده است.

چند کیلومتر پایین تر، در طاق بستان، شبدیز با برگستوانی از جنس تاریخ مهیای شیهه ای سنگین از دل سنگی خود است. انگاری اگر شیهۀ او در دل طاق و نخجیر و کوهستان بپیچد تاریخ بیدارخواهد شد و صدای کوبه ی سم اسبان تاریخ وبانگ یلان، همراه کوس و کرنا، با چکاچک شمشیر درخواهد آمیخت و ضجۀ دشمن را خواهی شنید که می گوید: امان! و تو کلید خواهی خواست: که خسرو از شکار آید!

و ایوان مداینِ در غربت را با قامی استوار پرآذین خواهی یافت، همراه رامشگران و خنیا پیشگان!

 

سوسوی آپادانا، تالارِ بزرگ تخت جمشید، سوسوی چراغ دریایی دیگری است که از هر نقطۀ جهان پیداست و از هر فاصله ای که نگاهی کنی چشمانت خیره می شوند و می دانی که به ساحل تاریخ رسیده ای و باید که بگشایی محمل ها.

تخت جمشید همان است که یافت می نشود. اما نجسته می یابیش. آپادانا از نظر معماری، هنری، سیاسی و تاریخی و به خاطر موقعیت قرار گرفتنش بر روی صفۀ تخت جمشید و همچنین سنگ بناهای زرین و سیمینش مهمترین، بزرگترین پس از تالار صد ستون و با شکوه ترین بنای تخت جمشید و عصر باستان است، که بنایش را داریوش آغاز کرد و خشیارشا به پایان رساند.

پلکان شرقی تالار آپادانا یکی از یادگارهای زیبای هفت شهر عشق است، با 811 نگارۀ انسان و بیشماری نقش دیگر. نگاره هایی که بدنۀ بزرگ پلکان آپادانا را تزیین می کنند و در شمار شاهکارهای هنر ایرانی قراردارند، تاریخ را به ضیافت می خوانند. 

بدون تردید در هیچ جای دینا هیات های نمایندگی 23 کشور در یکجا و به صورت پیکر کنده جاودانی نشده اند. نگاره ها بیان و اجرایی تازه دارند و بیان آگاهانۀ یک برنامۀ سیاسی بزرگ اند. از ویژگی های نگاره های آپادانا آزادگی حاکم بر جو صحنه ها است. چنین می نماید که مرکزیت امپراتوری ایران آگاهانه می خواسته است با القاء آرامش، زیر دستان خود را بیاگاهاند که هم بر اوضاع مسلط است و هم مردم کشورهای تابع دلیلی برای هراسیدن از فرمانروای جدید خود را ندارند.

در اینجا هیات های نمایندگی با شادی و آزادی پیش می روند و در پیکر آنان نشانی از مغلوبیت و اجبار و یا خستگی راه به چشم نمی خورد. نمایندگان در مقام مردان آزاد حتی سلاح خود را همراه دارند. حتی شیرماده ای که ایلامی ها هدیه آورده اند بیرون از قفس است و سرش را برگردانده است و با نگرانی به بچه هایش نگاه می کند. شاید تکیه بر این نگرانی نیز به خاطر آفریدن فضای گرم و ایجاد و القاء صمیمیت صورت گرفته باشد. نمایندگان ملل به صورت مهمان تصویر شده اند و آرایش مجلس حجاری حکایت از برنامه ای کاملاً سنجیده دارد. بعضی دست یکدیگر را گرفته ودست روی شانۀ نفر پهلوی خود گذاشته و یا به عقب برگشته وبا نفر بعدی مشغول صحبت است. همۀ این حالات حکایت از محیطی دوستانه می کنند.

 

گنبد تنومند سلطانیه، بر سر راه تاریخ و در یکی ازشاخه های جادۀ زیباتر از ابریشمِ ابریشم، خود دفتری است هنوز ناخوانده و سرنخی است بی کران از روح زمان.

و چراغ دریایی رعنا و بلند بالای قابوس، در گوشه ی دور افتاده ی خود، هزار سال است که انزوا را تحقیر می کند.

و جامع های نطنز، زواره، اردستان، و نایین، این کهن ترین بناهای دورۀ اسلامی ایران، بر سر راهی که از کویرمی آید و یا به آن می پیوندد، هر یک به تنهایی سندی است درخشان از فرهنگ و تمدنی که سرسختی طبیعت را به هیچ انگاشته و با خوش خلقی آن را مهار کرده است و ثابت کرده است که برای آفرینش جامع زیبای شوشتر حتماً نیازی به آسیاب های خروشان و پرهیبت و غوغا نبوده است.

 

از چراغ دریایی اصفهان که نگو که نقش جهان است و نگین انگشتری ایران گوهرنشان و لطف الله!

و نگو از شیراز و حافظیۀ بی مثال و شاه چراغش و رکنابادش که صد لوحش الله و دروازه  قرانش که الله و اکبر! که انگاری هرگز بر روی احد الناسی بسته نبوده است و ارزان ترین آرامش را مانند نسیمی بهشتی بر تو ارزانی می دارد، تا با فراغ بال خدمت خواجه برسی و وقتی که به شیخ درآمدی بگویی که آرام جانش هرگز نرفته بوده است و فریاد جرس فریاد حضور بوده است و صولت شکوه!

اگر از سر خشم زمانه یا هر چیز دیگری، که خود می دانی، خودت را مهار کنی نمی توانی دامن نبازی و به البرز و هر هفت شهر عشقِ ایرانشهر کم التفات باشی و خود را مهمان ناخواندۀ  هفت دیار غربت کنی، بوی غربت از تو نیست، از بیگانگان بر می خیزد.

خاک ایران بوی مادرت را می دهد.

بوی حافظ سرِ جای خود، که پیشکشی است برای همۀ عمر و همۀ دوره ها.

به خود فرصت عشقی دوباره را بده!

برگرد و سلامی کن!




دسته بندی : علوم انسانی؛ادبیات , علوم انسانی؛تاریخی ,
 

آخرین مطالب

» دانلود آهنگ "سلام عشق من،سلام دلخوشی"/امید معنوی/امام رضا (ع)/صوتی 3.8 مگابایت ( یکشنبه 24 مرداد 1395 )
» تخمین مسافت ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» تخمین مسافت طولی ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» سنگر شناسی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» جزوه رزم انفرادی ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آموزش نصب و بوت دوگانه سیستم‌عامل اوبونتو در کنار اندروید ( چهارشنبه 30 دی 1394 )
» دانلود و آموزش برنامه Bluestacks ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» نصب سیستم عامل آندروید بر روی کامپیوتر ( دوشنبه 7 دی 1394 )
» دستورات ترمینال لینوکس بصورت کامل ( شنبه 5 دی 1394 )
» مرجع دستورات ترمینال لینوکس ( شنبه 5 دی 1394 )
» برترین توزیع های لینوکس در کاربری های مختلف 2014 ( شنبه 5 دی 1394 )
» کدام توزیع لینوکس را نصب کنم؟ ( شنبه 5 دی 1394 )
» دانلود کتاب عصر ظهور ( جمعه 27 آذر 1394 )
» دیدگاه آیت الله وحید در باره ولایت فقیه ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» تصویر و وصیتنامه شهید علی ناظری ( دوشنبه 23 آذر 1394 )
» جوانان و محبت اهل بیت (ع) ( جمعه 20 آذر 1394 )
» شعارهای حسینی 2 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» شعارهای حسینی 1 ( دوشنبه 3 فروردین 1394 )
» آیا خدا وجود دارد؟ ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» دانستنی هایی از قران و نماز ( سه شنبه 15 مرداد 1392 )
» انگشت نگاری در قرآن ( شنبه 12 مرداد 1392 )
» تعدادی از معجرات علمی قرآن کریم ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» 12 اشاره ی علمی قرآن ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» قرآن و عسل ( جمعه 11 مرداد 1392 )
» ساختار موتور های پله ای چیست ؟ ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» سیم پیچ تسلا چیست؟ (Tesla Coil) ( سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 )
» در سینه ات نهنگی می تپد! ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» شعر "کوچه" از "فریدون مشیری" ( سه شنبه 22 اسفند 1391 )
» خرم خاتون و سلطان سلیمان عثمانی-جنگ عثمانی با صفویان ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )
» سلطان صلاح الدین ایوبی ( چهارشنبه 16 اسفند 1391 )